خوشه. بیست وپنج میزان سال 1405 خورشیدی- هفده اکتبر 2026 ع.نوشته ها واشعار از: نبیله فانی، حبیب شجیع قلعه نوی، نعمت حسینی، مختار دریا، نبی ساقی، غلام فاروق سروش، عتیق الله نایب خیل، شبگیر پولادیان، نصیرمهرین و شاپور رشاد. با دو کاریکاتور از قلم حمید آریار من
خوشه. نشریه ی انجمن فرهنگی- هامبورگ
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
نصیرمهرین
کوتاه
سخنی به مناسبت روز جهانی
دختر(11 اکتبر)
برای هموطنان ما، که خرد ووجدان دارند، همچنان آگاهی، حتا
نسبی از انسانیت ونیازهای آن، عنوان این روز، توجه شان را به سوی نیازهای دختران و
ستمگری های طالبان با تمام غمگینی هایش جلب می کند. این روز، دختران آرزومند
فراگیری سواد، علم ودانش را به یاد می آورد وتبعیض های طالبان را همراه با لابی
های آشکار و پنهان"زنانه ومردانه" اش.
*
عتیق الله نایب خیل
وقتی انسان به جنایت افتخار کند
یک عضو گروه طالبان در مصاحبه با یک خبرنگار از کشتن چهارده نفر در ولایت
پنجشیر به دست خودش صحبت می کند.
سوال این جاست که چه گونه انسان به جایی می رسد که از کشتن یک انسان دیگر نه
تنها احساس شرمنده گی نکند، بلکه به آن افتخار هم کند؟
کشتن انسان، به هر دلیلی که باشد، کار کوچکی نیست. سلب زنده گی یک انسان، کسی
که خانواده دارد، عزیزانی دارد، آرزوهایی دارد و شاید هنوز هزار کار ناتمام در
زنده گی اش مانده باشد، جنایت آشکار است. اما دردناک تر از خود جنایت، وقتی است که
قاتل بعد از آن، به جای این که سرش را پایین بیندازد، به کارش افتخار کند.
مشکل فقط کشتن یک انسان نیست؛ مشکل این است که وجدان کم کم می میرد. این وجدان
مرده گی وقتی خطرناک تر می شود که حالت جمعی پیدا کند و دیگر برای ارتکاب جنایت،
حد و مرزی نشناسد. زیرا انسانی که برای ارتکاب جنایت از سوی یک جمع تشویق و ترغیب
شود، کم کم به جانوری تبدیل می شود که دیگر نه از ریختن خون ترس دارد و نه از کشتن
انسان دیگر احساس شرمنده گی می کند.
وقتی به یک نفر یاد بدهند که کشتن آدم های دیگر افتخار است، دیگر برایش مهم
نیست چه کسی کشته می شود. امروز یک انسان بی گناه را می کشد و فردا با غرور از آن
یاد می کند. به این طالب یاد داده شده که کشتن انسانی که مانند او نمی اندیشد، راه
رسیدن به بهشت و حورهای بهشتی است. برای همین، او با چنان خونسردی از کشتن چهارده
انسان صحبت می کند مثل آن که چهارده موجود بی جان را از جایی به جای دیگر انتقال
داده است.
بنابراین، همان قدر که در انسان بودن این طالب شک دارم، در اسلامیت او هیچ شک
و شبهه یی نمی بینم. همین انگیزه و همین باور است که می تواند انسان را به یک
جانور خون ریز تبدیل کند؛ جانوری که دیگر جان انسان ها برایش ارزشی ندارد و کشتن
را نه جنایت، بلکه افتخار می داند و انتظار پاداش دنیوی و اخروی دارد.
این مشکل زمانی فراگیر می شود که جنایت دیگر در ذهن یک نفر باقی نمی ماند و به
یک باور جمعی تبدیل می شود. وقتی اطراف یک قاتل کسانی باشند که او را تشویق کنند،
برای کارش دلیل اخلاقی و مذهبی بسازند و حتی او را قهرمان بدانند، دیگر با یک
جنایتکار تنها رو به رو نیستیم، بلکه با تفکری رو به رو هستیم که می تواند جنایت
های بیشتری تولید کند.
وقتی به یک انسان قبولانده شود که قربانی او شایستۀ مرگ است و کشتن او ثواب
دارد، دیگر برای کشیدن ماشه یا انجام جنایت، مانعی در برابرش باقی نمی ماند. به
همین دلیل باید گفت که خطرناک ترین چیز، خود اسلحه نیست؛ فکری است که که دست انسان
را برای استفاده از آن آزاد می کند.
حال بیایید وجود اینگونه جانوران طالب را سرشماری کنیم تا ببینیم هر طالب تا
چه حدی مرزهای انسانیت را زیر پا گذاشته است.
تاریخ کم از این آدم ها ندیده است؛ کسانی که جنایت خود را به نام دین، وطن،
قوم، عقیده یا هر چیز دیگری توجیه کرده اند. اسمش هرچه باشد، وقتی خون ریخته شده
برای آدم تبدیل به افتخار شود، فاتحۀ انسانیت خوانده شده است.
بدترین روز برای یک جامعه شاید روزی نباشد که جنایت اتفاق می افتد؛ بدترین روز
آن روزی است که مردم دیگر از دیدن جنایت تعجب نکنند و خود جنایتکار هم به آن
افتخار کند.
*
سه نوشته
از
بانو نبیله فانی
یک
سکوت کر
کننده ی جهان و انزوای تعلیمی دختران در افغانستان
در جغرافیایی که زمانی نام
قلب آسیا را بر دوش میکشید امروز نیمی از پیکر جامعه در حبس خانگی به سر میبرد. از
زمان بازگشت طالبان به قدرت دروازه های دانایی به روی دختران افغان قفل شده است؛
قفلی که نه تنها بر در مکاتب و دانشگاه ها بلکه بر روح و روان نسلی زده شد که با
هزاران امید برای فردایی روشن تر قدم برمیداشتند. تصور کنید دانشجوی ترم آخر طب
باشید یا تنها چند گام تا دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد خود فاصله داشته
باشید. سال ها شب زنده داری و تحمل سختی های اقتصادی را به جان خریده اید تا تنها
یک مدرک بگیرید؛ مدرکی که قرار بود کلید استقلال و خدمت به میهن باشد اما ناگهان
با یک فرمان تمام آن تلاش ها به هیچ تبدیل میشود. دخترانی که امروز در گوشه خانه
ها محبوس اند تنها از آموزش محروم نشده اند بلکه آن ها هویت و معنای زندگی خود را
گم کرده اند. برای دختری که هدفش درمان بیماران یا مدیریت پروژه های بزرگ بود خانه
نشینی اجباری تنها یک محدودیت فیزیکی نیست بلکه به مثابه یک مرگ تدریجی است. انزوای تحصیلی
در افغانستان صرفا یک مسئله سیاسی یا حقوق بشری نیست بلکه این یک فاجعه انسانی در
ابعاد روان شناختی است.

گزارش ها و مشاهدات میدانی
نشان دهنده شیوع گسترده افسردگی حاد ناشی از دست دادن هدف و اضطراب مزمن میان
دخترانی است که آینده خود را در بن بست میبینند. ترس از آینده ای نامعلوم و
فشارهای روانی ناشی از فروپاشی آرزوها باعث شده بسیاری از این دختران در سکوتی
مرگبار فرو بروند و با خود زمزمه کنند که گناه آن ها چیست که زن به دنیا آمده اند.
در حالی که میلیون ها استعداد در افغانستان زیر غبار فراموشی دفن میشوند واکنش
جامعه جهانی به بیانیه های دیپلماتیک و ابراز نگرانی های تکراری محدود شده است.
جهان که روزی با شعارهای پررنگ حقوق بشری در این سرزمین حضور داشت اکنون درگیر
بحران های دیگر شده و گویی جغرافیای رنج دختران افغان از اولویت های بین المللی
خارج شده است. گذشت زمان باعث شده که محرومیت نیمی از یک جمعیت از ابتدایی ترین حق
انسانی شان یعنی آموزش به یک خبر دست چندم در رسانه ها تبدیل شود و این عادی سازی
فاجعه باری است که رخ داده است. دختران افغانستان از آن ها که در آستانه دریافت
ماستری بودند تا آن ها که الفبا را تازه آموخته بودند امروز در یک قرنطینه ابدی به
سر میبرند. اهداف آن ها به خاک یکسان شده اما نباید فراموش کرد که این خاک بذر
استعدادهایی را در خود دارد که اگر امروز آبیاری نشوند فردای افغانستان بیابانی از
جهل و ناامیدی خواهد بود. خاموشی جهان در برابر این آپارتاید جنسیتی زخمی است که
تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد و حمایت از این نسل نه یک کنش سیاسی بلکه یک رسالت
اخلاقی برای تمام بشریت است.
*
دو
میراث سوخته
بحران مهاجرت و تهیشدن
افغانستان از سرمایههای انسانی افغانستان امروز با یکی از بزرگترین و پیچیدهترین
بحرانهای مهاجرتی جهان روبروست که فراتر از جابجایی فیزیکی انسانها، به معنای
فروپاشی ساختارهای تخصصی و سرمایههای فکری این سرزمین است. پس از تحولات اخیر،
موجی از مهاجرتهای اجباری و تودهای شکل گرفت که در آن نه تنها نخبگان و کادرهای
علمی، بلکه نیروی کار جوان و متخصص در جستجوی امنیت و بقا، راهی جادههای بیپایان
غربت شدند. این پدیده که از آن به عنوان فرار مغزها یاد میشود، عملاً جامعه را از
موتورهای محرک توسعه خالی کرده است. داکتران، مهندسان، استادان دانشگاه و
خبرنگاران که سالها برای تخصصشان سرمایهگذاری شده بود، اکنون یا در اردوگاههای
کشورهای همسایه با سرنوشتی مبهم دست و پنجه نرم میکنند و یا در کشورهای دوردست به
کارهای غیرتخصصی مشغولاند تا صرفاً زنده بمانند. خروج این حجم از
تخصص، خلأ بزرگی در بخشهای کلیدی مانند صحت و معارف ایجاد کرده است که جبران آن
دههها زمان نیاز دارد. در حالی که فقر و بیکاری در داخل مرزها بیداد میکند، بخش
بزرگی از نیروی کارآمد که میتوانست در بازسازی زیرساختها نقش داشته باشد، به
دلیل فشارهای سیاسی و محدودیتهای اجتماعی، ترک وطن را بر ماندن ترجیح داده است.
این مهاجرتها تنها یک جابجایی ساده نیست، بلکه گسست عمیق فرهنگی و اجتماعی است که
باعث شده خانوادههای بسیاری از هم بپاشند و پیوندهای عاطفی میان نسلها گسسته
شود. جوانانی که باید در داخل کشور به نوآوری و کارآفرینی میپرداختند، اکنون تمام
انرژی خود را صرف عبور از مرزهای خطرناک و مقابله با سیاستهای سختگیرانه کشورهای
میزبان میکنند. در این میان، برخورد دوگانه و گاه غیرانسانی کشورهای همسایه و جامعه
جهانی با پناهجویان افغان، لایه دیگری از این تراژدی را رقم زده است. اخراجهای
اجباری و رفتارهای تبعیضآمیز با کسانی که از ترس و ناچاری خانه خود را رها کردهاند،
نشاندهنده بنبست اخلاقی در دیپلماسی جهانی است. افغانستان در حال تبدیل شدن به
سرزمینی است که حافظه تاریخی و توان فنی خود را به تدریج از دست میدهد. اگر برای
ثبات سیاسی و حفظ کرامت انسانی در داخل خاک افغانستان چارهای اساسی اندیشیده
نشود، این روند فرسایشی نه تنها آینده این کشور را به سیاهی میکشاند، بلکه به
عنوان یک کانون بیثباتی، پیامدهای ناگواری برای کل منطقه و جهان در پی خواهد
داشت. سرمایههایی که امروز از دست میروند، همانهایی هستند که قرار بود فردای
افغانستان را بسازند، اما اکنون به خاکستر آرزوهای دور تبدیل شدهاند.
*
ســـــــــــــه
خزان فرهنگ
و مسخ میراث
در جغرافیای خاموش وضعیت
فرهنگی افغانستان در دوره کنونی فراتر از یک تغییر سیاسی، نشاندهنده یک دگرگونی
بنیادین و نگرانکننده در هویت و ساختار نمادین این سرزمین است. وزارت اطلاعات و
فرهنگ که در گذشته به عنوان چتر حمایتی برای هنر، رسانه و باستانشناسی عمل میکرد،
اکنون با تغییری آشکار در ماموریت خود، به یک نهاد نظارتی و تبلیغاتی تبدیل شده
است که اولویت اصلی آن نه رشد خلاقیت، بلکه اعمال سانسور و اطمینان از همسویی کامل
فعالیتهای اجتماعی با قرائتهای خاص ایدیولوژیک است. در این فضای جدید، هنرهای
اصیلی چون موسیقی، سینما و تئاتر که بازتابدهنده روح جمعی مردم بودند، به حاشیه
رانده شده یا بهطور کامل ممنوع گشتهاند و نهادهای تخصصی مانند افغانفیلم در
وضعیتی میان تعطیلی و تغییر کاربری معلق ماندهاند. این رویکرد تکبعدی
منجر به سرکوب سیستماتیک تنوع فرهنگی و زبانی شده است؛ کشوری که قرنها مهد
همزیستی زبانها و اقوام مختلف بود، اکنون با تضعیف جایگاه زبانهای بومی بهویژه
فارسیدری در مکاتبات رسمی و تلاش برای یکسانسازی فرهنگی روبروست. این میل به
ایجاد یک الگوی واحد رفتاری، پیوند میان اقوام را سست کرده و غنای تاریخی این مرز
و بوم را به نفع یک قرائت واحد مصادره میکند. حتی میراث باستانی و ساحات تاریخی
که شناسنامه بینالمللی افغانستان محسوب میشوند، در سایه فقر گسترده و نبود نظارت
تخصصی، با خطر جدی قاچاق و تخریب مواجهاند و بیتوجهی به بناهای دوران پیش از
اسلام، بیم فروپاشی تدریجی حافظه تاریخی این ملت را به یقین تبدیل کرده است. دردناکترین بخش
این فاجعه، سکوت اجباری و انزوای نخبگان فرهنگی است؛ بخش بزرگی از شاعران،
نویسندگان و اندیشمندان یا راه غربت را در پیش گرفتهاند و یا در داخل کشور در کنج
عزلت، قلمهای خود را از ترس جریمه و زندان زمین گذاشتهاند. حذف کامل زنان از
صحنه تولیدات فرهنگی نیز نیمی از توان فکری جامعه را فلج کرده و فرهنگ را به فضایی
صرفاً مردانه و نظامیگری تقلیل داده است که در آن نقد و ظرافت هنری جایگاهی
ندارد. افغانستان امروز در حال تجربه یک گسست تاریخی است که در آن پیوند نسلهای
آینده با ریشههای هنری و مدنیشان در حال قطع شدن است و این وزارتخانه بیش از
آنکه پاسدار فرهنگ باشد، به ادارهای برای مدیریت محدودیتها بدل گشته است که
پیامد آن چیزی جز خشکیدن چشمههای خلاقیت در قلب آسیا نخواهد بود.
*
غلام فاروق
سروش
نقاشی خاطره
برانگیز وشعر کودکا
ن
این نقاشی را به
خاطر خاطرات گذشته ام وهزاران هموطن مظلوم دیگرم که عین سرنوشت را داشتند، رقم زدم
.وقتی کودک بودم در روزهای بهار وتابستان که هوا صاف وآفتابی بود چای صبح را در
باغچه پیش روی خانه ما بامادروخواهرانم نوش جان میکردیم واز هوای صاف وگوارا ی آن
لذت می بردیم زندگی ساده وبی آلایش داشتیم ما باغچه گک داشتیم آب ونانک داشتیم
مهربان وخوب وزیبا یک مادرک داشتیم روزی آسمان سرما ابری گشت جای باران همه جا
مرمی وراکت میریخت. همه گفتند که:
صلح و عشق وصفا رفت و
دگر جنگ آمد
دلم به تنگ آمد
روز شوم آمد و روزهای پر از ننگ
آمد
سر ما مردم بیچاره ز هرسو کلوخ وسنگ آمد
دلم به تنگ آمد.
*
حمید آریار
من
این کاریکاتور سبیل را چند سال پیش کشیده بودم. البته یک مجموعه تناب دار بود.امروز اتفاقی متوجه شدم چقدر برای احمدخان اندر همخوانی دارد
*
حبیب شجیع قلعه
نوی
هرصبحدم که اشعهُ خورشید تابناک
از پشت قله های دوشاخ وسپید کوه
با آن نگاه گرم درخشان مهربان
آرام وبی صدا
آهسته می دمید، بر دشت و بر دمن
آوای عشق و شور و تمنای زندگی
آرام می نشست
بر گوش وجان من
هر لحظ می رسید بمشامم
بوی خوش شقایق وگلهای یاسمن
ای ماه بیادتو
تنهانشسته ام بیدار تابه صبح
درانتظارچشمک نور ستاره ها
شاید ز روی مهر
در سرزمین حسرت تنهایی دلم
آن نور پر فروغ بتابد زآسمان
روشنتر از تمامی نور ستاره گان
اما چه شد که باز درین روزهای سرد
ماندم درانتظار
اماندیدمت که بیرون آیی از اُفُق
هرجا که میروم
رویای گرم ویادتو باخویش میبرم
اینجاسیاه پوش شده نعش قله ها
آن قله های کوه بلندی که دیده ام
تاریک وتیره گشته همه روزهای من
من ازجهان وهرچه درآنست
بُریده ام
ای ابر تیره دور برو ،دور تر زمن
بگذاردوباره بازدمد نور زندگی
ازپشت قله ها
بردست های سرد
بردستهای یخزده از سردی خزان
بگذار دوباره بازبتابد درتنم
گرمای بیدریغ زدستان مهربان
یابانوازشی
آید ز روی مهر
نورخدا وعشق ومحبت زآسمان
16.10.2020
حبیب شجیع قلعه نوی هامبورگ
*
نبی ساقی
آیا من در مورد همه چیز نظر میدهم؟
چندباری در
کمنتها، متوجه شدم که گفته شده بود، شما در مورد همه چیز نظر میدهید، در حالی که
در مورد همه چیز تخصص ندارید.
من آنجا در
پاسخ، گاهی به طنز مینویسم که دادِ خدا است و گاهی مینویسم که بلی در مورد همه
چیز تخصص دارم و جامع الکمالات هستم.
اما واقعیت
این است که من در مورد همه چیز نظر نمیدهم. مثلا من هیچ وقت در مورد مسایل طبی و
پزشکی، یا در مورد فیزیک و یا در مورد ریاضی و هندسه و جبر یا در مورد، مهندسی و
انجنیری یا در مورد تجارت و امثالهم نظر نمیدهم و اطلاعاتی ندارم.
من معمولا
در چهار عرصه اگر نظری داشته باشم گاهی بیان میکنم:
۱-
در حوزه زبان و ادبیات فارسی و تعلیم و تربیه که در این رشته درس خواندهام.
۲-
در حوزه مطالعات دینی که هم مدتی در مدرسه شاگردی کردهام و هم حدود بیست سال
است که در این عرصه مطالعه و سر و کار داشتهام.
۳-
در حوزه تاریخ به ویژه تاریخ غوریان که اولین کتابم "قصه شهر
فیروزکوه" در سال ۱۳۸۶ یعنی حدود
بیست سال قبل نشر شد و از آن روز تا حال هیچ وقت نبوده که از این بخش دور بوده
باشم.
۴-
در حوزه عمومی و شبکههای اجتماعی مثل سقوط دولت و سیاست و روابط مردم و
انتخابات و امثالهم نیز مثل بقیه، حرف میزنم که همیشه و صدر در صد حوزه تخصصی
نیست و به نحوی حوزه عمومی گفته میشود که تاکسیرانهای کابل هم در این عرصهها
بیشتر از من حرف میزنند.
حوزه پنجمی
را هم علاوه کنم که چهار و نیم سالی هم هست که در آکسفورد هستم و اینجا در بخش نسخ
خطی و اسناد خطی فارسی، کار میکنم که با بورسیه دانشگاه اینجا آمدم و بعد از
اتمام فیلوشیپ، به صورت نیمه وقت، هنوز با این حوزه درگیرم.
خلاصه
اینکه من در مورد جاهایی صحبت میکنم که به نحوی همه میتوانند نظر بدهند. اما مهم
این است که وقتی ما نظر میدهیم، نگویید اینجا حق ندارید نظر بدهید. بگویید این
نظر شما به این دلیل نادرست است. غلطی و نادرستی حرف ما را نشان بدهید. منع کردن
از حرف زدن راه حل نیست. راه درست این است که نادرستی حرفهایی نادرست را نشان بدهیم.
من اگر حرف
نادرست زدم، نادرستی را نشان بدهید نه اینکه بگویید حرف نزن.
با مهر
ببخشید که
در مورد خود حرف زدیم و خود ستایی کردیم.
پ.ن: برگرفته از صفحه ی جناب نبیر ساقی
*
مختار دریا
تسلیم
ناپذیر
تا ز صحرای عدم گرد وجودش
شدپدید
روح آدم بودنش بر این تن خاکی
دمید
گشته سرگردان
دراین صحرای بی پایان دهر
زهر تلخ بی کسی بی خانمانیها
چشید
در تلاش و جستجو از بهر دو، نان هرکجا
منت از نامردمان و فرقه ی دونان کشید
حلقه ی محرومیت بر گردنش
افگند غدر
این چنین بی حرمتیها
دیده ی عالم ندید
خانه و کاشانه اش با خون دل آباد
کرد
لیک آنجا لحظه یی آرامش خاطر ندید
انتحاریها و جنگ و خون وآتش هرطرف
ریسمان کهنه ی امید و بهبودی
برید
هر کجا آوازه های باغهای سرخ وسبز
گوش سنگینش کمی این گفته ها را
می شنید
کوله بار هجرتش سوی دیار غیر بست
بی پناهی بیکسی هارا در غوشش
کشید
با فراز و شیب دوران
ساخت اما خم نشد
قامتش، چون کم کمک روز و شب پیری رسید
یادش آمد زادگاه و لحظه ی تلخ وداع
اشک شوری را زجام خشک لبهایش
چشید
درتمام عمر سختیهای دوران همرهش
اندرین ره هرخطر آمد بجان ودل
خرید
شد صبور وتن به تقدیرش سپرد و
شد خموش
زاختلاف عادت و راه وروش لب
می گزید
دادی جای بابه را بگرفته و های، شد سلام
پخت وپز از خانه رفت و نوبت پیزا رسید
ناشتای صبح جایش را به کافی داده است
ظهر با صد اشتها یش سوی همبرگر دوید
شام با ساندویچ سر کرد و
بخواب از خستگی
حال ان کیفیت پارینه از ذهنش
پرید
اب و برق وسلفون و مارگیج حواسش پرت کرد
ان کریدت کارتها راه نفس را
می برید
موترش پیش میکانیک شد سفیر دائمی
زاین همه بیچاره گیها آه سردی
می کشید
روز وشب در جستجوی کار در هر گوشه یی
روزنی کارامشی آرد براو یکدم
ندید
در کنار ساحلی تنها نشست و
غرق فکر گشت
تا راهی ازاین ماذق براو آید
پدید
در همین حالت تکانی خورد و برپا ایستاد
گفت باخود بعد ازین خواهم شدن سد سدید
راه گر دور است اما یک قدم
سوی هدف
طی نمودن می کند کوتاه ره، آمد نوید
جان گرفت و عزم راسخ در دلش شد نور بخش
شخص دیگر شد قوی، ثابت قدم فردِ فرید
چند گاهی
از زمان بگذشت و شهرت یافت
زود کارو بارش رنگ بگرفت
ورفیقانش بدید
هر که می پرسید این حالت چسان
کردی حصول؟
پاسخش این بود بود گشتم استقامت را مرید
در مسیر زندگی صد سنگ ره را بشکند
انکه را همت قوی، پویا وبا صبر مزید
شیوه ی دریا نگر با نرمی و صبر مدام
می کشاید ره به قلب سنگ خارای
عنید
مختار دریا 10 اکتوبر
2926میلتون اونتاریو
*
شاپور راشد
معجزهٔ دیدار
آمدی تا به
دل خستهٔ من جان بدهی
به شب
تیرهٔ من مژدهٔ پایان بدهی
آمدی چون
نفس سبز بهاری پس از آن
که خبر از
نفس تازه به باران بدهی
لب خندان
تو سرشار ز شرم سحر است
آمدی تا به
جهان رنگ دگرسان بدهی
دست من گیر
و مرا همسفر نور و غزل
حیف باشد
که به این تشنه فقط باران بدهی
زلف بر باد
ده و مگذار عاقل بمانم
آمدی تا به
دل عاشق من جان بدهی
تو همان
آیهٔ عشقی که خداوند نوشت
تا به این
شعر پریشان، نفس و جان بدهی
آمدی تا
غزل از عطر حضورت لبریز
و به این
دفتر خاموش، غزلخوان بدهی
شاپور راشد
۴ اکتوبر ۲۰۲۶
*
شبگیر پولادیان
مگس
اگر بر آب
روی خسی باشی
اگر بر هوا
پری مگسی باشی
(خواجه
عبدالله انصاری)
یک روز یک
مگس
در کاغذی
به رنگ تمامیت هوس
در «پشهکُش»
نشست
پنداشت
خوان دولت جاوید یافتهست
سرشار از
ترنم و تیمار
بیهوده در
سراب بفرسود پا و دست
اما، دریغ
و درد
دست فریب
دامگهٔ مرگ زودرس
بنیاد کاخهای
امیدش فروشکست
![]()
![]()
![]()
تومار
ماجرای تپیدن درین قفس
خود یک
حکایتیست
کوتهتر از
کرانهٔ پرواز یک مگس!
*
نصیرمهرین
پیرامون کتاب "از
خاطراتم"
(و با یاد زنده یاد خالد
صدیق چرخی)
"از خاطراتم"
نویسنده زنده یاد خالد صدیق چرخی
با اهتمام ومقدمه ی نصیرمهرین
چاپ نخست2007 ع. انتشارات مرتضوی. کولن- آلمان
شادروان خالد صدیق چرخی، نویسنده کتاب "از خاطراتم" و نویسنده ی این سطرها
" ازخاطراتم "، چنانکه از نامش پیداست، بخشی ازیادآوردهای جناب خالد صدیق چرخی است. در تاریخ چند دهۀ پسین، اگراز زندان پلچرخی سخنی درمیان آید، کاوشگرسخنان بیشمار تواند بود که هر آن سخن هم، سخن دیگر را به کاوش می گیرد. انبوهی از مسایل سیاسی، جریانات مختلف پس از کودتای ثور وسالهای پیش از آن با سخن بسیار دیگراز پیامد ها، برای خویش جای باز میکنند.
میتوان گفت که سخن
از" چرخی " نیزدر تاریخ چند دهه ی به اینسو درهمه کتاب های معطوف به
تاریخ رویدادها و وقایع زمان حاکمیت محمد نادرخان وبرادرانش در دیده گان خواننده
تبارز می یابد. چنان تبارزی که به کوچه ها وجاده های در ماتم نشسته ره می برد
وپیامزا تر میشود. حتا در آن برگهای از فراورده های تاریخنویسان دربار ستا که ستم
درحق خانواده ی چرخی را به توجیه نشسته اند، آن ماتم واندوه سایه دارد. زیرا شاه
تازه به دوران حکمروایی رسیده، درحق غلام نبی خان چرخی جفایی را روا داشت وبرای
چندمین باروفا به عهد را بشکست. به آن نیز بسنده ننمود، دست آزار را به نزدیکان او
نیز رسانید وبرگیهای از جفا آمیزی را به نمایش نهاد. آن جفا کاری ها از زبان های ترسیده
و لرزیده به گوشهای هراسیده میرفت ودر سینه های داغدیده وبی آلایش جای باز میکرد.
چنان بود که مردم درهرجایی ازافغانستان آگاهی داشتند، که درحق خانواده ی چرخی جفای
رفته است. وچنان بود که نام"چرخی "، دامن گسترحدیت اندوه هایی می شد که
کم ویا بیش در گوشها وسینه ها لانه نموده بود.
دوست بزرگوار وعزیز من،
جناب خالد صدیق چرخی، زیرنام " ازخاطراتم" ، گوشه یی ازآن خاطرات را که
چرخ ستمگر زمان بر ایشان میراند، طی کتابی انتشار دادند. ولی از خاطراتم، تصویر گر
کلیه رویدادهایی نیست که خانوادۀ چرخی دیده اند. حتا تصویر گر همه خاطرات نویسنده
نیز نیست. می شود آن را اندکی از یادآوردها دانست. زیرا ده ها عضو خانواده ی چرخی
طی تماسها با اوضاع واحوال زندان، با زندانی ها و زندابان های جداگانه، ضمن خاطره
های مشترک، چشمدید ها وشنیدگی های جداگانه یی نیز داشتند. اما کار تحسین برانگیز جناب
خالدصدیق، دراین اندک گفتن، به سان آن یادآوریی ماند که گویند: حدیت مفصل بخوان
ازین مجمل.
این اندک یادآوردها، به
کاربرد نهادهای سرکوبگر و ناآشنا باعدالت وکرامت انسانی و کارکردهای جفا آمیزی ره
می برند و آن را به نیکویی نشان مان میدهند که وجه مشترک آموزش های حکومت ستمگرانه
واستبدادی است.
فراورده ی جناب
خالد صدیق، که قید ویژه گیهای زمانی ومکانی ونام بردن ازافراد زجر دهنده وزجرکشیده
را فراموش نمی کند، با بقیه اثاری که سخن از مظالم مشترک دارند، سازگاری میابد.
نتیجۀ مطالعه ی " از
خاطراتم "؛ یک بار دیگر، بر ا ین نیاز پافشاری می کند که تاریخ و ازجمله
تاریخ چند دهه ی پسین افغانستان را نباید ازمحدوده ی کتاب هایی فراگرفت که
زورمندان نگاشته اند. مطالعه یک جانبۀ آثار آنانی که دست پرورده ی انوشیروان های
"عادل "بودند، نه تنها فراموشی اندیشیدن به ستمدیده گانی را بارآورده که
قربانی رفتارهای آن نا عادل هستند، بلکه ظالم را عادل پنداشته اند. تاریخ نویسی
ما، به دلیل قرار داشتن درانحصار دیرینه ی حکمروایان نا عادل، مرزعادل وستمگر را
بسیار مغشوش نموده و پندار های غلط را تلقین نموده است.
با خواندن "از
خاطراتم "، انسان وارسته از تلقینات تاریخنگاری رسمی – ستمگرانه، به چهره ی
واقعی ستمگری زودتر نایل میشود.انسان رهجوی وحقیقت یابی که سالها در چاردیواری
تلقینات رسمی وجعلیات دروغ نویسان در بند بوده است، به سوی دیگر به جانب چهره ی
واقعی مظالم آشنا میشود. واین آشنایی میتواند خواستگاه سیاسی حکومت استبدادی را
برای او بهتر معرفی نماید.
پولی بیوس، یک تن ازتاریخ
نگاران یونانی گفته بود که " از تاریخ اگرحقیقت را بگیرند، جز یک قصه ی بی
فایده از آن چه باقی میماند؟ "
آنانی که از تاریخ
کشورما، حقیقت را ربوده بودند، با حقیقت ربایی خویش رفته اند. اما حقیقت ازمیان
نرفته است. برخی ازآن حقیقت ربایان نیزاز جاودانگی حقیقت وسربلند نمودن حقیقت
گویان غافل نبوده اند. آن جا که سپه سالار سردار شاه محمود خان غازی گفته بود:
" ما نمی توانیم از حقایق
انکار نماییم. اگرهم ما امروز انکار نماییم، فردا اشخاص دیگری پیدا میشوند که
حقایق را بیان نمایند."(1) حتا اگر از سر تفنن و با خبرنمایی بوده باشد، اما
حقیقتی در آن نهفته است.
گوشه یی از حقیقت در
" ازخاطراتم" با ما درد دل می کند. چه خوب است اگر به سوی حقیقت یابی
بیشتر تاریخ کشورما بکوشیم. تاریخی را که بخش قابل ملاحظه ی آن قصه های بی فایده
است، کنار بگذاریم .
نویسنده ی " از
خاطراتم " جناب خالد صدیق، در مقدمه ی کتاب خویش از من به عنوان این که در
نشر کتاب خاطراتم، ایشان را یاری رسانیده و زحماتی را متحمل شده ام، سپاسگزاری
نموده است. درست است که من دستنویس ها را دیده ام . اما حقی که زحمات ایشان برمن
وهموطنان حقیقت جونهاده است، بسیاراست. فراموشم نمی شود که هنگام ورق گردانی
دستنویس ها، سخن " ادوارد گیبون " در نظرم می آمد که از برداشتن آب از
سرچشمه ها در کارهای پژوهشی خویش، سخن رانده بود. محتویات " از خاطراتم"
سرچشمه ی پاکیزه یی اند که با تشنگی و چشم درد، به دنبال آنها بودم.
نکته ی دیگر که برایم از
ناحیه ی نگارش و کاربرد لحن سخن بسیارآموزنده بود، این است که با آن همه رنج و
دردی که جناب خالد صدیق ازشش سالگی تا چند دهه بعدتر دید، هنگام مراجعه به خاطرات،
دامن عفت کلام را رها نکرده و ابراز یادآوردهای خویش را قربانی فرستادن کلمات تند
و تیز نکرده است.
ازین رو جای آن است که از
ایشان سپاسگزار باشم.(2)
نصیرمهرین
هامبورگ.تابستان1386 خورشیدی
***
(1). سید قاسم
رشتیا. خاطرات. ص 40
(2) یادداشت
هایی بود برای بیشتر نویسی ومکث مفصل تر بر کتاب " از خاطراتم. "
متأسفانه پاره یی از بقیه
مشغولیت ها مانع تکمیل این یادداشت ها شد.
*
از مژده های چاپ کتاب
چوری های شکسته
نعمت حسینی

مژدهای برای دوستان فرهیخته و فرزانهام!
با خرسندی و شادمانی فراوان، به آگاهی دوستان، عزیزان و
علاقهمندان ادبیات میرسانم که امروز، شانزدهم اکتوبر سال ۲۰۲۶ میلادی، گزیدهٔ تازهای از داستانهایم، به همت بنگاه
نشراتی «تصویر»، به زیور چاپ آراسته شد و در دسترس دوستداران داستان و ادبیات قرار
گرفت.
صفحهبندی و برگآرایی این اثر را جناب قیوم بشیر هروی،
سخنور برجسته، فرهنگی فرهیخته و انسانی پاکاندیش و نیکنهاد، بر عهده داشتهاند و
آرایش روی جلد کتاب نیز به همت بنیاد گرانقدر «شاهمامه» انجام پذیرفته است. از
تلاش و همکاری این عزیزان که در آراستن و به سامان رساندن این اثر سهم ارزندهای
داشتهاند، صمیمانه سپاسگزارم.
شایان یادآوری میدانم که در پایان این گزیده، افزون بر
داستانها، نقدهایی نیز بر شماری از آنها گنجانیدهام؛ نقدهایی که به قلم بانوی
فرهیخته، زینت نور، و دو منتقد ارجمند، جناب کریم بیسد و جناب محمد عیسی از کشور
جیبوتی، نگاشته شدهاند. بیگمان، نگاه نقادانه و ژرفاندیشانهٔ این فرهیختگان،
دریچهای دیگر به جهان داستانها میگشاید و زمینهٔ تأمل و گفتوگوی ادبی بیشتری
را فراهم میآورد.
این مجموعه برای من تنها گردآمدن شماری داستان در یک
کتاب نیست؛ بخشی از سالها مشاهده، تجربه، تأمل و همدلی با انسانهایی است که در
فراز و فرود روزگار، با رنج و امید، شکست و ایستاده گی، و بیم و آرزو دستوپنجه
نرم میکنند. در این داستانها کوشیدهام گوشههایی از زندهگی مردم سرزمینم را
بازتاب دهم؛ از دردهای ناگفته و زخمهای پنهان گرفته تا زیباییهای انسانی، خاطرهها،
فرهنگ و امیدهایی که در دل دشواریها همچنان زنده میمانند.
و اما این اثر را با تمام مهر و ارادت، به روان پاک
مادرم، کریمه حسینی، و پدر ارجمندم، استاد سید حمایتالله حسینی، پیشکش میکنم؛ دو
وجود عزیزی که عشق، دانش، مهربانی و آموزههای زندهگیشان در پرورش جان و شکلگیری
اندیشه و قلم من نقشی ماندگار داشته است. اگر امروز واژهای بر کاغذ مینشانم و
قصهای از زندهگی روایت میکنم، بیگمان ریشههای این راه را باید در مهر و تربیت
آن دو عزیز جستوجو کنم.
یاد و نامشان همواره در قلبم زنده و روانشان قرین
آرامش و رحمت باد.
از همهٔ دوستان، فرهنگیان، نویسنده گان، منتقدان و
عزیزانی که در این راه با مهر و همراهیشان دلگرمم ساختهاند، صمیمانه سپاسگزارم.
امیدوارم این گزیده نیز بتواند با خواننده گان خود پیوندی از جنس احساس، اندیشه و همدلی
برقرار کند و در گوشهای از دلهای روشن، جایی برای خود بیابد.
با مهر و ارادت
نعمت حسینی
فولدا ـ آلمان
شانزدهم اکتوبر ۲۰۲۶



















نظرات
ارسال یک نظر