خوشه. یازده جوزا سال 1405 خورشیدی. اول جون2026. نوشته ها واشعاری از: نبیله فانی، حبیب شجیع قلعه نوی، دکتور پرویز آرزو، کریمه کرامت، کریم بیسد، یلدا صبور، حمید آریار من، احمد رشاد بینش، نصیرمهرین و گزارشی از لموند دپلوماتیک فارسی

 

                                           رئیس "علمای" طالبان در کابل: آموزش زنان مطلقاً حرام است




یلدا صبور

روز کودک را گرامی می‌داریم 💕



با خودم فکر کردم امروز برای کودکان نازنین چه بنویسم و با چه زبانی با ایشان درد دل کنم؟
این چند سطر روی کاغذ ریخته شد .
به مناسبت روز کودک، سر تعظیم در برابر همه کودکانی فرود می‌آوریم که به جای بازی، صدای جنگ را شنیده‌اند؛ به جای غذا غم خوردند. کودکانی که به جای آغوش امن، طعم آوارگی و اندوه را چشیده‌اند.

فرزندان عزیز افغانستان، فلسطین و همه سرزمین‌های زخمی؛ شما تنها قربانیان جنگ نیستید، بلکه روشن‌ترین نشانه‌های امید برای فردایی بهتر هستید. زورمندان جهان بی گمان در حق شما ظلم می کنند، اما قلب‌های بسیاری برای لبخند، امنیت و آینده شما می‌تپد.
شما شايسته ي عشق ، صلح و زنده گي استيد .

در روز کودک، آرزو می‌کنیم هیچ کودکی در هیچ گوشه‌ای از جهان، خواب خود را با صدای انفجار آغاز نکند و رؤیاهایش را زیر سایه جنگ از دست ندهد و در نهایت غذا ، یک سرپناه ی امن و یا آموزش که حق تمام کودکان است، از ایشان ربوده نشود .
با مهر و ارج بی کران
نهاد کودکان نیازمند
روز كودك مبارك باد


                                           خوشه. نشریه ی انجمن فرهنگی- هامبورگ
                              مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
                    نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
                    Wasse_bahadori@web.de
 

نصیرمهرین

نکاتی از برگ پایانی کتاب" افغانستان، فساد، فقر و تروریسم"

                 (بهار سال 1400 خورشیدی)



«برحال جامعۀ زخمی و دردمندی باید بسیار اندیشید که از نظر فرهنگی هم، آسیب های بی گسست دیده و می بیند.

ناآگاهی، بیسوادی و جهل؛ زمینه های مساعدی اند برای سؤ استفاده ها و چاق شدن کارعوامفریبان "

وعــدهای تو، دروغ انـدر دروغ

لافهای تـو، گـزاف انــدر گزاف.

" از ایشان". . . به جای" شرافت". . . فقط"شر" و "آفت" می بینی!

"میان جنگ انداختن سگها، بودنه ها و . . . با کارنامۀ انسان های خونریز؛ پیوندی است، سزاوار شناختن.

جامعۀ ما به اشاعۀ فرهنگ احترام اجزا، به رعایت استعداد سالاری و طرد افکار وکردارتعصب آمیزجاهلان نیاز دارد.


جامعه یی که گرداننده گان آن با زشت بینی و تعصب آراسته باشند، حال وآیندۀ ویرانگر و مردم آزار دارد.

جامعه یی که از اجزا قبیله یی، قومی وملیتی تشکیل یافته است، جامعه یی که باشنده گان آن دارندۀ چندین زبان و مذهب استند، اما فرهنگ احترام در آنجا غایب باشد و گفتار وکردار برتری جویانۀ یکی بر دیگری حضور بیابد، باید نگرانی های بسیار را شاهد باشد....

رئیس اشرف غنی، هنگامی که خبر دادن"آیسکریم" را برای گروه طالبان ابلاغ کرد، آنها هم افزون بر سایر مناطق، غزنی را در ماتم نشاندند.»

*

نبیله فانی


زنان افغانستان در دوران طالبان

از آپارتاید جنسیتی در داخل تا آوارگی در خارج

بازگشت طالبان به قدرت در  سال ۲۰۲۱، نقطه‌ای عطف و تاریک در تاریخ معاصر افغانستان بود. با تصرف کابل، این گروه سریعاً مجموعه‌ای از سیاست‌های محدودکننده و سرکوبگرانه را علیه زنان اعمال کرد؛ میلیون‌ها دختر از مدارس متوسطه و دانشگاه‌ها محروم شدند، و زنان بسیاری از بازار کار و عرصه‌های سیاسی حذف گشتند. وضعیتی که در پنج سال گذشته نه تنها متوقف نشده، بلکه هر روز عمیق‌تر و گسترده‌تر شده است.

در این مدت، طالبان ده‌ها فرمان صادر کرده که حقوق زنان و دختران را یکی پس از دیگری سلب کرده است. زنان و دختران از حق آموزش بالاتر از صنف ششم، از بیشتر مشاغل، از حضور در پارک‌ها،  مکان هایی ورزشی و تفریحی، و از مشارکت در تصمیم‌گیری‌های عمومی محروم شده‌اند. سازمان ملل هشدار داده که این وضعیت تنها به مکتب‌نرفتن دختران خلاصه نمی‌شود، بلکه به معنای آینده‌های از دست‌رفته، معیشت‌های نابودشده و تداوم چرخه فقر در افغانستان است.

در حوزه اشتغال، آمارها تصویری هولناک ارائه می‌دهند. تنها هفت درصد از زنان در خارج از خانه کار می‌کنند، در مقایسه با ۸۴ درصد مردان. زنان تنها در بخش‌های بسیار محدود، آن هم با درآمدی ناپایدار، اجازه کار دارند. در کنار این، ۷۵ درصد از افغان‌ها برای تأمین نیازهای روزانه خود با مشکل مواجه اند، و ۸۸ درصد از خانواده هایی که  زن‌سرپرست خانه است ، به حداقل نیازهای معیشتی دسترسی ندارند. این ارقام فشار اقتصادی‌ای را نشان می‌دهد که سنگین‌ترین بار آن بر دوش زنان است.

دسترسی به خدمات صحی نیز به شدت محدود شده است. ترس از بازداشت، محدودیت‌های رفت‌وآمد، ممنوعیت‌های آموزشی و تبعیض سیستماتیک باعث شده بسیاری از زنان و دختران نتوانند مراقبت‌های صحی لازم را دریافت کنند. کمبود کادر درمانی زن — که خود ناشی از ممنوعیت تحصیل و اشتغال زنان است — این بحران را مضاعف کرده است.

در برابر این سرکوب، زنانی بوده‌اند که به سرک ها آمدند و اعتراض کردند. اما نیروهای طالبان از زور بیش از حد برای پراکنده کردن این اعتراضات استفاده کردند. بسیاری از معترضان زن به طور خودسرانه بازداشت شدند — در برخی موارد همراه با تمام خانواده‌شان، از جمله کودکان خردسال. در بیش از سه سال گذشته، محکمه‌های صحرایی، شلاق‌زدن در محضر عام و بازداشت‌های بدون محاکمه به روالی عادی تبدیل شده‌اند.

مأموریت‌های سازمان ملل در پی بررسی این وضعیت به نتیجه‌ای هشدارآمیز رسیده‌اند: آنچه در افغانستان در جریان است، وضعیتی است که «نظیر آن در جهان وجود ندارد» و از مصادیق جنایت علیه بشریت و «آپارتاید جنسیتی» است. شاخص جنسیتی افغانستان در سال ۲۰۲۴ که توسط بخش زنان سازمان ملل تهیه شده، نشان می‌دهد بحران حقوق زنان نه تنها عمیق‌تر شده، بلکه روند فروپاشی کشور را نیز تسریع کرده است.

در خارج از افغانستان، موجی از زنان و دختران افغان پناهنده شده‌اند که هر یک داستان هایی جدا گانه از  فرار، ترس و جستجوی امنیت را با خود حمل می‌کنند. فرانسه در سال ۲۰۲۴ حکمی بی‌سابقه صادر کرد و اعلام نمود که تمامی زنان افغان که در معرض تبعیض جنسی قرار دارند باید به عنوان اعضای یک گروه اجتماعی آسیب‌پذیر شناخته شده و از حق پناهندگی برخوردار شوند. این حکم بازتاب‌دهنده واقعیتی است که مدت پنج سال است افغانستان در صدر فهرست کشورهایی قرار دارد که بیشترین تعداد متقاضی پناهندگی را به فرانسه می‌فرستند.

اما سرنوشت زنان افغان در کشورهای همسایه نیز به هیچ‌وجه آسان نیست. حدود نیمی از مهاجران افغان که از پاکستان به اجبار بازگردانده می‌شوند، زنان و دختران هستند. سازمان ملل بارها هشدار داده که بازگشت اجباری این زنان به افغانستان، آنها را مستقیماً در معرض خطرهای جدی قرار می‌دهد. در ایالات متحده نیز وضعیت حفاظت موقت که در سال ۲۰۲۲ برای افغان‌ها تعیین شده بود، در معرض لغو قرار گرفته و ده‌ها هزار نفر را در بلاتکلیفی رها کرده است.

پس از پنج سال رایزنی و گفتگو، نتیجه روشن است: طالبان نه تنها تغییر نکرده‌اند، بلکه جسورتر شده‌اند. بی‌تفاوتی کشورها نسبت به مسئله زنان افغانستان، این گروه را به پیروزی سیاسی رسانده است. جامعه جهانی در این معادله دشوار، هنوز پاسخ قانع‌کننده‌ای نیافته است.

زنان افغانستان، چه آنان که در داخل کشور در سکوت خانه‌نشین شده‌اند، چه آنان که با جان و هستی خود فرار را بر ماندن ترجیح داده‌اند، همه روایتگر یک فاجعه انسانی هستند که هنوز جهان به آن به اندازه کافی گوش نداده است. این مبارزه، مبارزه‌ای برای کرامت انسانی تمام بشریت است — و سکوت در برابر آن، نوعی همدستی است.

*

احمدرشاد بینش


شهر مردگان و صور اسرافیل

در روزگاری که رسانه می‌بایست آیینه‌ی وجدان جمعی و حافظ حافظه‌ی تاریخی یک ملت باشد، به تدریج به بازار مکاره‌ی شهرت، ابتذال و بازتولید سلطه فروکاسته شده است. در قاب شیشه‌ای خانه‌های ما، به جای انعکاس درد انسان و آگاهی اجتماعی، فریادهای مستانه‌ی مسخ‌شدگانی طنین می‌اندازد که در شراب شهرت و نمایش غرق شده‌اند؛ چهره‌هایی که از سفره‌ی آلوده‌ی بورژوازی کمپرادور و سرمایه‌داری وابسته ارتزاق می‌کنند و در سایه‌ی امپریالیسم رسانه‌ای، فرهنگ و هویت تاریخی این سرزمین را به حراج گذاشته‌اند.


سرزمینی که روزگاری با نام‌های سنایی، مولانا، بیدل و ناصر خسرو شناخته می‌شد، امروز در محاصره‌ی نمایش‌های سطحی، سوداگری فرهنگی و کالایی‌سازی انسان قرار گرفته است. رسانه، به‌جای آن‌که ابزار روشنگری و بیدارسازی افکار عمومی باشد، به جولانگاه انحصارگران قدرت و ثروت تبدیل شده؛ جایی که حقیقت قربانی تبلیغات، و فرهنگ قربانی تجارت می‌شود.

در این ساختار بیمار، انسان دیگر نه به مثابه (سوژه‌ی آگاه)، بلکه همچون کالایی مصرفی تعریف می‌شود. ارزش‌های اخلاقی، شرافت انسانی و هویت فرهنگی، زیر چرخ‌های ماشین سرمایه و شهرت له می‌گردند. مناسبات اجتماعی نیز از معنا تهی شده و نوعی ازخودبیگانگی جمعی بر فضای عمومی سایه افکنده است؛ تا آن‌جا که بسیاری، اصالت انسانی خویش را در برابر درخشش تصنعی قدرت و ثروت قربانی می‌کنند.

آنچه امروز بیش از هر چیز جامعه‌ی ما را تهدید می‌کند، صرفاً فقر اقتصادی یا بحران سیاسی نیست؛ بلکه فروپاشی ادراک آزاد، زوال آگاهی انتقادی، و نابودی توان تشخیص حقیقت از ابتذال است. نسل جوان در میانه‌ی هجوم تصویرها، تبلیغات و الگوهای مصنوعی، به تدریج از خویشتن تاریخی و فرهنگی خود فاصله می‌گیرد و در گرداب بی‌هویتی و مصرف‌زدگی فرو می‌رود.

رسانه‌های امروز، با بازتولید چهره‌های مضحک، دلقک‌های شهرت‌طلب و سلبریتی‌های بی‌ریشه، تیشه بر ریشه‌ی تمدن و حافظه‌ی تاریخی ما می‌زنند. این روند، تنها انحطاط فرهنگی نیست؛ بلکه پروژه‌ای سازمان‌یافته برای تخدیر افکار عمومی و تهی‌سازی جامعه از روح پرسشگری و مقاومت است.

از همین‌رو، مسئولیت روشنفکران، نویسندگان، دانشگاهیان و نسل جوان، بیش از هر زمان دیگر سنگین است. اگر آگاهی انتقادی و خرد جمعی بیدار نشود، سیلاب ابتذال و سلطه‌ی رسانه‌ای، نه تنها فرهنگ، بلکه بنیان اخلاقی و هویتی جامعه را نیز با خود خواهد برد.

امروز، بیش از همیشه، جامعه‌ی ما نیازمند (صور اسرافیل)ی است که خواب مرگ‌بار توده‌ها را بشکند؛ندایی انسان را دوباره به خویشتن، آگاهی، اخلاق و حقیقت بازگرداند.

*

کریمه کرامت

از تلگرام وام گرفتم*

* وقتی از نویسنده روسی #آنتون‌چخوف درباره ماهیت جوامع_‌شکست_‌خورده پرسش شد، او پاسخ داد: در جوامع شکست خورده، به ازای هر فرد عاقل، هزار احمق وجود دارد و به ازای هر کلمه آگاهانه، هزار کلمه احمقانه. بیشتر همیشه احمق باقی می‌مانند و دائماً خردمندان را شکست می‌دهند.

* اگر می‌بینید: موضوعات بی‌اهمیت بر بحث‌ها غالب هستند و افراد سبک‌سر در مرکز صحنه قرار دارند؛ پس شما درباره یک جامعه بسیار شکست خورده سخن می‌‌گویید.

*به آهنگ‌های بی‌معنی نگاه کنید! میلیون‌ها تن آن‌ها را می‌خوانند، با آن‌ها می‌رقصند، و خوانندگان آن‌ها به ستاره‌های درخشانی تبدیل می‌شوند که نظرات‌شان در امور زندگی در نظر گرفته می‌شود! در مورد دانشمندان، نویسندگان و متفکران؟ هیچ کس آن‌ها را نمی‌شناسد، و هیچ کس به آن‌ها ارزش یا وزنی نمی‌دهد.

* مردم کسانی را دوست دارند که آن‌ها را بی‌هوش می‌کنند، نه کسانی را که آن‌ها را بیدار می‌کنند. آن‌ها کسانی را دوست دارند که با چیزهای بی‌اهمیت آن‌ها را می‌خندانند، بیشتر از کسانی که با حقیقت به آن‌ها آسیب می‌رسانند.

* خطر جهل در اینجاست: دموکراسی برای جوامع جاهل مناسب نیست! زیرا اکثریت جاهل سرنوشت شما را تعیین خواهند کرد. یک دانشجوی افغان مي‌گفت: زمان تحصيلم در سوئيس با يكی از اساتيد دانشگاه‌مان رفتيم كافه نزديك #دانشگاه تا قهوه بخوريم. حرف از حكومت و اوضاع بد افغانستان شد كه استاد سخن جالبی گفت كه همواره در ذهنم نقش بست. استادم گفت: فكر نكن برای كشورها قرعه‌كشی كرده‌اند و مردم سوئيس به خاطر شانس خوب اين حكومت گيرشان آمده و مردم افغانستان بد شانس بودند و به اين روز افتادند، بلكه هر ملتی حكومتی كه سزاورش هست را مي‌سازد و اتفاقا مردم سوئيس حق‌شان داشتن حكومتی اينچنين هست و افغان‌ها هم لياقت‌شان بيشتر از اينی كه دارند، نيست!

* دوستم مي گفت: كمی احساس حقارت كردم، به همين خاطر پرسيدم: افغان‌ها چه كاری بايد انجام دهند تا تغيير كنند؟ استاد فنجان قهوه رو از كنار دهانش پائين آورد و لبخندی زد و گفت: هر سوئيسی در سال 10 كتاب مي‌خواند، تو اگر يك افغانی را ديدی از طرف من به او بگو چنان‌چه مردم كشورت سالی يك كتاب بخوانند كشورت تغيير خواهد كرد. این راه حل به کشورهای مشابه نیز قابل تعمیم است. قانونی داریم که همیشه درست است: ما به محیط‌مان عادت می‌کنیم. اگر با آدم‌های بدبخت نشست و برخاست کنید، کم کم به بدبختی عادت می‌کنید و فکر می‌کنید که این طبیعی است. اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب‌جو و غرغرو می‌شوید و آن را طبیعی می‌دانید. اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می‌شوید؛ ولی در نهایت شما هم عادت می‌کنید به دیگران دروغ بگویید و اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت. اگر با آدم‌های #شاد و پر انگیزه دمخور شوید؛ شما هم شاد و پرانگیزه می‌شوید و این امر برای‌تان کاملا طبیعی است. تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می‌کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوید( برگرفته از فیسبوک بانو کرامت)

.

*

حبیب شجیع قلعه نوی*


ای انسان !

درهرفراز ونشیب

درهرشکست به زندگی

متاثرمباش!

زیرا دنیاخودمدرسه است

تاانتهایش به دانشگاه

مادانشجو ودانش آموزیم

تابیاموزیم خرد را

پس

به دان که هرلحظ نزدوجدان خود آزمایش می شوی

وخودت خوب می دانی چه کرده ای

آگاه،صادق،مهربان ونیکوکار باش

دروغ نگو ، تهمت نکن مانند صنیف بندان هراتی آگاهانه و با خرد بخود احترام قائل شو !

چراکه گرانبهاترین سرمایه آگاهی انسان است

وباآگاهی میتوان روح خودراباتعقل وتفکرخویشتن ارزیابی کرد. *(سپاس از مسولین فیسبوک که مارا به گذشته ها پیوند میزنند! )

27.05 .2019

*

حمید اریار من


داستان این پنجره

قبلا هم در مورد همسایه بازنشسته آپارتمان‌مان نوشته بودم. زنی اهل فیلم و کتاب و سینما و احتمالا ۷۴ ساله.

چند روز پیش پیام داد که وقت دارید بیایم خانه شما و حرف بزنیم و


خلاصه آمد و از خانمی که در ساختمان سمت دیگر جاده خانه ما زندگی می‌کند و جدید آمده؛ شکایت داشت.

گفت احساس می‌کنم؛ این همسایه‌ی جدید آن سمت جاده از بلند مانیتورش اتاق نشیمن مرا دید می‌زند، از خانه‌اش کار می‌کند و هر روز صبح تا عصر همان‌جا نشسته است. و همیشه که نگاه می‌کنم چشمانش سمت خانه من است.

راستش خیلی به حرف و ناراحتی‌اش اهمیتی ندادم؛ چون فکر نمی‌کردم؛ چیز مهمی باشد.

ولی تصور کنید چه کرده؟ (بعدا آمد و تعریف کرد)

نامه‌ای به همسایه ما نوشته؛ رفته جلو ساختمان بررسی کرده که کدام اسم جدید روی زنگ ‌خانه و صندوق پستی نوشته شده، در نامه تذکر داده که با نهایت احترام، این‌که تو خانه‌ی مرا دید می‌زنی باعث ناراحتی من است، لطفا یا اتاقت را پرده بزن و یا جهت نشستنت را عوض کن.

یک روز بعد از نامه‌ای که نوشته، خانم همسایه مانیتور بزرگ‌تری گذشته و حالا وقتی کار می‌کند، چشمانش از بلند مانیتور دیده نمی‌شود.

خانم همسایه‌ی ما به رسم تشکر با خوشحالی یک بشقاب شیرینی آماده کرده به خانه‌ همسایه جدید رفته تا از او تشکر کند که نامه‌اش را جدی گرفته و مانیتور بزرگ‌تری گذاشته.

همسایه جدید گفته؛ من دو روز است صندوق پستی را چک نکردم، امروز وسایل و مانیتور جدید را شرکتی که کار می‌کنم، برایم فرستاده و من نمی‌دانم تو در مورد چی حرف می‌زنی.

بعد گفته شیرینی‌ها را به دلیل این‌که کاری نکردم نمی‌گیرم.

ویلکام تو جرمنی

*

داستانِ کوتاه

نوشتهٔ از کریم بیسد

تاج پنهان

مردم در شهر می‌گفتند که کمال هرگز نمی‌خندد.

نه از آن رو که غمگین بود یا دست‌کم این را کسی نمی‌دانست بلکه از آن رو که لبخندش را سال‌ها پیش جایی گذاشته بود و دیگر یادش نمی‌آمد کجا. مثل کلیدی که در روکِ درستی نباشد؛

می‌دانی که هست، اما دستت به آن نمی‌رسد.


او رئیس یک شرکت بزرگ بود. یا بهتر بگویم: او تبدیل شده بود به رئیس یک شرکت بزرگ. تفاوت این دو جمله را فقط کسی می‌فهمد که خودش روزی به چیزی تبدیل شده باشد.

دفترش در سومین طبقه‌ی بود که نامش را خودش انتخاب کرده بود: «طبقه ی افق». گاهی پشت میز می‌ایستاد و به شیشه‌ی بلند دست می‌زد؛ در اصل می‌خواست مطمئن شود هنوز آنجاست. هنوز جداکننده‌ای هست. هنوز چیزی بین او و جهان وجود دارد که نه سرما باشد، نه گرما فقط شفاف باشد. فقط قابل دیدن.

پایین، مردم مثل مورچه‌هایی بودند که مقصدشان را می‌دانستند.

این بود که او را اذیت می‌کرد.

سکرتراش خانم رحیمی، زنی چهل ‌و چار ساله با صدای یکنواخت هر روز هفت و نیم صبح گزارش های روز و ارتباط کننده های تلیفون ها را می‌آورد. دوسیه ‌هایِ جلسات، تصمیم‌ های گرفته شده را مقابل کمال می گذاشت . کمال ورق می‌زد، امضا می‌کرد، تأیید می‌کرد.

آن روز صبح، وسط ورق زدن، ناگهان ایستاد.

«خانم رحیمی

«بله، آقای کمال خان

«شما… امروز صبح، قبل از اینکه اینجابیایید چه کردید؟»

خانم رحیمی مکثی کرد. نه از سردرگمی بلکه از جنس مکثی که آدم می‌کند وقتی سؤالی می‌شنود که انتظارش را نداشته.

«چای درست کردم. بچه‌ ها را بیدار کردم. رادیو گوش دادم

«رادیو؟»

«موسیقی. یک آهنگ قدیمی بود.» شنیدم خیلی تاَثیرگذار بود، احساساتم را بر انگیخت «گریه‌ام گرفت

کمال به او نگاه کرد. «چرا؟»

«نمی‌دانم. بعضی آهنگ‌ها اینطورند. انگار آدم خودش را در آن پیدا می‌کند

خانم رحیمی رفت. کمال ماند. دوسیه روی میزش بود، اما انگار کسی جمله‌ای را در هوا نوشته بود که محو نمی‌شد:

انگار آدم خودش را در آن پیدا می‌کند.

آن شب، اولین بار بود که کمال زیر شاور ایستاد و نفهمید آب سرد است یا گرم.

همه فکر می‌کردند کمال همه‌چیز دارد.

و راست می‌گفتند به یک معنا.

کمال خانه‌ای داشت در قسمتِ شمال شهر با حولیِ که باغبانش هر هفته می‌آمد و درخت‌ها را به شکل‌هایی درمی‌آورد که طبیعی نبودند ده سال از زندگی مشترکش با سارا می گذشت دوستش داشت؛ یا فکر می‌کرد دوستش دارد؛ یا می‌دانست که نمی‌داند.

سارا معلم بود. کلاس پنجم ابتدایی، بچه‌های ده‌ساله را درس می داد. شب‌ها که خانه می آمد، از بچه‌ها حرف می‌زد. از اینکه علی دیروز اولین بار کلمه‌ی «میهن» را درست خواند و سرش را بالا آورد و مثل کسی که گنج پیدا کرده نگاه کرد. از اینکه زهرا نقاشی کشیده بود و خورشید را بنفش رنگ زده بود چون فکر می‌کرد که رنگِ خورشید بنفش است.

کمال گوش می‌داد. لبخند می‌زد. می‌گفت «جالب است».

اما درونش چیزی بود که نمی‌دانست اسمش را چه بگذارد. حسی شبیه به دیدن عکس رنگی وقتی خودت در سیاه‌وسفید زندگی می‌کنی.

یک شب سارا پرسید: «کمال، تو آخرین بار کِی خوشحال شدی؟ نه راضی خوشحال

«مگر فرق دارند؟»

سارا به او نگاه کرد. آن نگاهیِ که داشت نه قضاوت‌گربود، نه متأسف فقط صادق.

«رضایت وقتی‌ست که چیزی درست کار می‌کند. خوشحالی وقتی‌ست که چیزی زنده است

کمال جواب نداد. سارا هم نپرسید.

آن شب در تاریکی خوابیدند، جفتشان بیدار، جفتشان ساکت.

فاصله‌ای بین آن‌ها نبود. این بود که می‌ترساند.

کمال صبح زود قبل از رفتن به دفتر سارا را در جریانِ سفرِ کاری خارجِ شهر گذاشت

کمال از دفتر، سه ساعت زودتر از جلسه با موتر اش حرکت کرد. از جاده‌ی اصلی کشید به جاده‌ای فرعی، از جاده‌ی فرعی به کوره‌راهی، از کوره‌راه به جایی که جاده اسفالت تمام می‌شد و خاک شروع می‌شد.

موتر را نگه داشت. بیرون رفت.

دریا بود. نه دریای توریستی با چوکی ‌های رنگارنگ و بوی جواری دریایی که هنوز به خودش تعلق داشت. موج‌هایش با اجازه‌ی کسی نمی‌آمدند و نمی‌رفتند.

کمال روی سنگی نشست و به افق خیره شد.

جایی که آب و آسمان در هم محو می‌شدند.

و ناگهان بدون هیچ دلیل منطقی، بدون هیچ رویداد خاص چیزی در سینه‌اش فشرده شد. نه درد. نه ترس. چیزی شبیه به وقتی که در کودکی اسمت را صدا می‌زدند و می‌دانستی وقت برگشتن است.

گریه نکرد. نمی‌توانست. انگار سال‌ها بود چاه درونش خشک شده بود.

اما چانه‌اش لرزید.

و این، برای کمال ، شبیه زلزله بود. پشت سرش صدایی شنید.

«ببخشید موترِ تان جلوی راه‌ام را بسته

برگشت به عقب نگاه انداخت صاحب صدا

پسری بود، بیست‌وچند ساله، با بوت های گلی و ظرفی در دست که معلوم بود تازه از جایی آمده. موهایش تر بود از رطوبت هوا.

«معذرت می‌خواهم.» کمال بلند شد.

«نه، عجله‌ای نیست. فقط می‌خواستم بگویم.» پسر نگاهی به افق انداخت، همان‌جایی که کمال نگاه می‌کرد. «اینجا می‌نشینید؟»

«نه. یعنی، نه معمولاً

«آدم‌هایی که اینجا می‌آیند، معمولاً معلوم میشود چیزی دنبالشان میکند

کمال نگاهش کرد. «شما چه کاره‌اید؟»

پسر دست داشته هایش را بالا آورد. «ماهیگیر

«و خوب است؟»

پسر کمی فکر کرد، سؤال برایش تازه بود. «گاهی ماهی می‌گیرم. گاهی نمی‌گیرم. اما دریا همیشه هست.» این را گفت و راه اش را باز کرد و رفت.

کمال دوباره نشست. این بار تا تاریکی.

فردا کمال در اداره جلسه ی داشت که با تأخیر شروع کرد. عذرخواهی کرد چیزی که پنج سال بود نکرده بود. همکارانش با تعجب نگاهش کردند.باری نخست بود که عذر خواهی میکرد

اما او دیگر نگران نگاه‌ها نبود.

برگشتنش به دفتر با رفتنش فرق داشت.از دفتر به طرفِ خانه به را افتاد

درخت‌های کنار جاده را می‌دید. قبلاً فقط سرعت را می‌دید.

وقتی رسید، سارا آشپزخانه بود. بوی سوپ می‌آمد.

«چطور بود؟»

خوب ، سارا مکثِ کوتاهی کرد

«هوم؟»

«آن سؤالی که پرسیدی آخرین بار کِی خوشحال شدم

سارا از آشپزخانه آمد.

«فکر کردم

کمال روی چوکی ای نشست که معمولاً نمی‌نشست. «فکر کردم که سال‌هاست دارم چیزهایی جمع می‌کنم که دیگران به آن ارزش می‌دهند. اما آنچه من به آن ارزش می‌دادم یادم رفته کِی بود

سارا قاشقش را گذاشت. آمد روبرویش نشست.

«و حالا؟»

« حالا یادم آمد

«چی بود؟»

کمال به دست‌هایش نگاه کرد. دست‌هایی که سال‌ها چیزی ساخته بودند اما خاک زیر ناخنشان نرفته بود.

«وقتی بچه بودم، پدرم یک باغچه داشت. من هر روز می‌رفتم گل ها را آب می‌دادم. نه چون باید چون دوست داشتم ببینم فردا چه خواهد رویید

« حالا هم همان چیز را می‌خواهم. فقط نمی‌دانم باغچه‌ام کجاست

سارا آرام دستش را گذاشت روی دستش.

«شاید اول باید زمینش را پیدا کنی

آری تغییر کمال یک‌شبه نبود. هرگزهم نیست. او به مرورِ زمان وبا نشست وبرخاست با دیگران تغیر کرد.

کمال رئیس ماند اما رئیس بودنش عوض شد. نه در ساختار، در رفتار. جلسه‌هایی که قبلاً در بیست دقیقه تمام می‌شد را یک ساعت می‌گذاشت؛ نه چون کارها بیشتر شده بود، چون آدم‌ها بیشتر شده بودند. شروع کرد اسم همه را یاد گرفتن. نه فقط مدیران نگهبان شب، خانم آشپزخانه، ‌و‌پوست رسان که هر روز می‌آمد.

خانم رحیمی ، با همان لحن یکنواختش پرسید

«چرا چی شده؟» ، «چرا عوض شدید؟»

کمال به او نگاه کرد. «مگر عوض شدم؟»

«آدم وقتی عوض می‌شود، اول خودش نمی‌فهمد. بعد همه می‌فهمند. بعد خودش می‌فهمد که همه فهمیدند

این را گفت و خندید. اولین بار بود که خانم رحیمی او را خندان می‌دید.

کمال سارا را یک شب به همان ساحل برد. موتر را همانجا نگه داشتند که قبلاً. دریا مثل همیشه بود بی‌اجازه، بی‌عذرخواهی.

سارا پرسید «اینجا چه اتفاقی افتاد؟»

«هیچ‌چیز

«هیچ‌چیز چرا مهم‌ترین اتفاق‌هاست؟»

کمال نفس عمیقی کشید. هوای شفاف را حس کرد.

«یک ماهیگیر بود. گفت گاهی ماهی می‌گیرد، گاهی نمی‌گیرد. اما دریا همیشه هست

سارا به او نگاه کرد.

«و تو فهمیدی که سال‌هاست ماهی گرفتی، اما دریا نداری

جواب نداد. لازم هم نبود.

آن شب، بعدِ سالها برای اولین بار ، کمال آسمان را دید. نه نگاه کرد دید. ستاره‌ها را. نه به عنوان پس‌زمینه به عنوان چیزی که هست، که بوده، که خواهد بود، بی‌خبر از مقام ها، شرکت‌ها و سومین طبقه‌ها.

و در آن لحظه، کمال که خودرا در مقامِ ریاست ندید، احساس کرد سبک‌تر از وقتی‌ست که داشت.

بهار آغاز شده بود باغچه ها را برای کشت وکار آماده می‌کردند. پشت خانه، جایی که باغبان همیشه چمن مصنوعی درست می‌کرد، کمال یک روز بارِ نخست بود که خاکش را زیرورو کرد. دستانش کثیف شدند. ناخن‌هایش خاک گرفت. سارا از پنجره نگاهش کرد و چیزی نگفت.

تخم کاشت.

ندانست چه خواهد رویید. این بود که دوستش داشت.

هفته‌ها بعد، یک روز صبح زود، وقتی هنوز هوا خاکستری بود، کمال رفت داخل باغچه . جوانه‌ای زده بود سبز. کوچک. بی‌ادعا.

نشست روی زمین. خیره شد. و این بار، اشک در چشمانش حلقه زد

نه از غم. نه از شادی. از چیزی که هر دو را در خودش داشت از حس بودن. از حس اینکه برای یک لحظه‌ی خاص، هیچ‌چیز لازم نبود جز این: زمینی که نفس می‌کشد، و انسانی که می‌بیند.

تغیرِ کمال را همه متوجه شدند

مردم شهر می‌گفتند کمال عوض شده.

بعضی می‌گفتند ضعیف شده. بعضی می‌گفتند گیج شده. بعضی آن‌هایی که خودشان هم روزی چیزی را جایی گذاشته بودند و یادشان رفته بود کجا می‌فهمیدند.

اما کمال دیگر به حرف‌ها گوش نمی‌داد.

او یاد گرفته بود که بزرگ‌ترین سلطنت، آن نیست که بر سر آدمیان روا داری ، آن است که بر خودت روا داری. و بزرگ‌ترین تنهایی، آن نیست که کسی کنارت نباشد آن است که خودت کنار خودت نباشی.

مقام ها درخشانند. اما خاک، چیزی را می‌رویاند.

و چه معجزه‌ی بزرگی‌ست آن‌گاه که انسان

همه‌چیز را رها کند

تا آن چیزی را بیابد که دلش برای آن می‌تپد،

وکمال راه اصلی زندگی را یافته بود

تنفس در هوای آزاد بدون مقام

*

پرویز آرزو

سخنرانی رییس قبیله سرخپوستان در سال 1855 تاثیرگذار، پراندوه و زیباست. او در این سخنرانی به خواست رییس جمهور امریکا برای خرید سرزمین سرخپوست‌ها پاسخ می‌دهد. سال‌ها پیش ترجمه فارسی این سخنرانی را خوانده بودم. نمی دانم از کدام زبان به فارسی ترجمه شده بود. ترجمه آلمانی این سخنرانی را پیدا کردم. حال و هوای متن آلمانی نیز پر ستاره و پر اندوه است. تکه هایی از آن را از آلمانی به فارسی برگرداندم:

***

... ما به پیشنهاد او فکر خواهیم کرد. زیرا می‌دانیم اگر خاک خود را نفروشیم، مرد سفید با تفنگ‌هایش خواهد آمد و سرزمین ما را خواهد گرفت. چگونه می‌شود اما آسمان را خرید و فروخت؛ گرمیِ زمین را خرید و فروخت؟ با ما بیگانه است این اندیشه. نه تازگیِ هوا از ماست و نه زلالیِ آب. پس چگونه می‌توانید این دو را از ما بخرید؟

هنگامۀ وداع، سپیدمردگان زادگاه خود را فراموش می‌کنند؛ دیگر می‌شوند در زیرِ ستارگان. مردگان ما اما زمینِ شگفت‌انگیز را فراموش نمی‌کنند زیرا زمین، مادرِ سرخپوستان است؛ بخشی از ماست.

رییس بزرگ می‌گوید به ما جایی خواهد داد برای زیستن. جایی که پدر ما خواهد شد و ما فرزندانش خواهیم شد. آیا چنین چیزی شدنی است؟ خدا مردم شما را دوست دارد و فرزندان سرخش را ترک کرده است. به سفیدها کمک کرده است. به آن‌ها ماشین‌های بزرگی می‌فرستد تا برای خود روستاهای بزرگ بسازند. او روز به روز به مردم شما نیروی بیشتر می‌بخشد...

به موجِ رونده و بی بازگشت می‌ماند مردم من. نه! ما گونه‌های متفاوتی هستیم. کودکان ما هم‌بازی نیستند و قصه‌های سالخوردگان ما یکی نیست...

به پیشنهاد شما برای فروش این سرزمین فکر می‌کنیم. این آسان نیست زیرا این خاک برای ما مقدس است...

این آب زلال در جویبارها و نهرها، تنها آب نیست؛ خون پدران ماست. اگر این سرزمین را فروختیم، باید از یاد نبرید و به فرزندان خود نیز بیاموزید که رودخانه‌ها برادران ما هستند و برادران شما هم. آن گونه که به برادران خود بهترین‌ها را می‌دهیم به رودخانه‌ها باید هم...

به پیشنهاد شما فکر خواهیم کرد. آنگاه که آخرین مرد سرخ از این زمین رخت بر بست و یادش سایۀ ابری شد بر فراز سبزه‌زاری، روح پدرانم در این کناره‌ها، در این جنگل‌ها زنده خواهد بود. زیرا آن‌ها این زمین را دوست داشتند، آن گونه که تازه به دنیا‌آمده نوزادی، تپش قلب مادرش را.

اگر سرزمین خود را به شما فروختیم، دوستش داشته باشید آن‌گونه که ما او را دوست داشتیم. نگرانش باشید آن‌سان که ما نگرانش بودیم. یادهایش را نگه دارید آن گونه که هست؛ اگر این سرزمین را گرفتید. و با همه نیروی خود، با روح خود، با دل و جان خود از این سرزمین برای فرزندان خود پاسداری کنید. و دوستش بدارید آن سان که خدا همه ما را دوست دارد. زیرا می‌دانیم خدای ما یکی است. این سرزمین برای او مقدس است و مرد سفید نیز نمی‌تواند در برابر اراده او بایستد. شاید ما نیز برادران هم باشیم...

*

نوزاد کوچکی‌ست زمین

لاغر، گرسنه، زرد 


از زانوانِ سردِ زمان

افتاده در سیاهِ فراموشی

یا سیبِ کرم‌خوردهٔ تنهایی‌ست

در باغ بی‌کرانِ جهان

پنهان

از چشم باغبان

پرویز آرزو، دفتر «دو هستی من»، خزان ۱۳۹۶

*

 

یلداصبور


زلزله

تو فقط یک مرد نبودی

یک زلزله بودی

که از چشم‌های من شروع شد

و به ویرانیِ تمامِ زن بودنم رسید

من

کنارِ تو

آن‌قدر عاشق شدم

که حتی صدای شکستنِ خودم را نشنیدم

تو لبخند می‌زدی

و من

هر بار

کمی بیشتر می‌مُردم

نامرد

تو هنرِ عجیبی داشتی

دست‌هایت بویِ امنیت می‌داد

اما آغوشت

سردترین تبعیدگاهِ دنیا بود

من برایت جنگیدم

با خانواده

با غرور

با تمامِ شب‌هایی که از گریه

بالشم خیس بود

اما تو

خیانت را

مثل سیگار

آرام

میان انگشت‌هایت دود می‌کردی

و حالا

از من زنی مانده

که دیگر به هیچ “دوستت دارم”ی

اعتماد نمی‌کند

زنی که هر شب

موهایش را با دست‌های لرزان جمع می‌کند

و زیر لب می‌گوید:

بعضی مردها

فقط بلدند

یک زن را

تا مرزِ نابودی

عاشق کنند

______

من زنی بودم

که با صدایِ تو

به زندگی برمی‌گشت

چه ساده

تمامِ رویاهایم را

در جیب‌هایِ خالیِ تو گذاشتم

و نفهمیدم

مردی که خودش را ندارد

عشق را هم گم می‌کند

من برایِ داشتنت

از خودم گذشتم

از غرورم

از آرامشم

حتی از آن دختری که قبلِ تو

بلد بود بخندد

اما تو

هر شب

تکه‌ای از اعتمادم را کشتی

و صبح

با لبخند

روی جنازه‌اش قدم زدی

می‌دانی دردناک‌ترین جایِ قصه کجاست؟

این‌که هنوز هم

گاهی دلم

برای همان دستی تنگ می‌شود

که مرا هل داد

به تهِ تاریکی

حالا من مانده‌ام

و زنی در آینه

که چشم‌هایش

شبیهِ خانه‌هایِ بعد از جنگ است

و تو می‌روی

بی‌آنکه بفهمی

بعضی زن‌ها

بعد از شکستن

دیگر هیچ‌وقت

زنِ سابق نمی‌شوند

 

یادداشت های غزه(131) لموند دپبوماتیک فارسی

«امید که این جایزه فریادی برای جلوگیری از “غزه ای کشی” باشد»

«اگر می توانی نگاه کنی، ببین. اگر می توانی ببینی، عمیق شو»


روزنامه نگار فلسطینی ساکن نوار غزه. برنده جایزه «بایو» برای خبرنگاری در منطقه جنگی و نیز اخیرا برنده جایزه لیسبن شمال- جنوب شورای اروپا در ۱۹ مه. این سی و پنجمین سال اعطای این جایزه به یک شخصیت متعهد به حقوق بشر و همبستگی شمال- جنوب است. مطلب زیر متن سخنرانی او در مراسم اعطای این جایزه است که در ان نسبت به همه قربانی های «غزه‌ای کشی» ادای احترام می کند. پس از پخش ویدیوی سخنرانی او، ویدیویی نیز از آنتونیو خوزه سگورو، رییس جمهوری پرتغال پخش شد که در آن به مقداری زیاد از «یادداشت های غزه» نقل قول شده بود. رامی ابو جموس نتوانست در مراسم اعطای این جایزه حضور یابد، زیرا مقامات اروپایی نتوانستند بازگشت او به غزه را تضمین نمایند و سارا گریرا، سردبیر «اوریان ۲۱» به نمایندگی از طرف او در این مراسم حضور یافت.

پس از سخنرانی او، ویدئویی از سخنرانی رئیس جمهور پرتغال، آنتونیو خوزه سگورو، پخش شد که در مراسم اهدای جایزه، نقل قول‌های زیادی از دفتر خاطرات غزه ارائه داد.

 

 

آقای رییس جمهوری پرتغال،        
آقای رییس مجلس خانه دموکراسی، 
آقای رییس امور اروپایی،  
آقای معاون پارلمانی شورای اروپا، 
آقای مدیر هماهنگی شورای اروپا،  
خانم کفیل ریاست شمال- جنوب شورای اروپا،       
خانم ها و آقایان نماینده نهادهای عالی،       
عالیجنابان،
همکاران و دوستان گرامی،

امروز با احساسی عمیق و فروتنی بسیار با شما سخن می گویم. من از غزه با شما حرف می زنم. سرزمینی که مردن مردم آن را دنیا به طور مستقیم می نگرد. از این زندان در فضای باز، که «غزه‌ای کشی» در آن جریان دارد.

آری، دارم می گویم «غزه‌ای کشی».

نسل کشی، کشتن مردم یک ملت است، اما آنچه که به سر ما می آید، فقط کشتن یک ملت نیست، کشتن تاریخ، کشتن سرزمین، کشتن آموزش، سلامت، میراث باستانی، گذشته و حتی آینده، و به خصوص، کشتن انسانیت فلسطینی ها است.

صمیمانه دوست داشتم که در این خانه دموکراسی در میان شما می بودم. اما اشغال سرزمینم چیز دیگری را رقم زد. خروج از غزه و بازگشت به آن تقریبا غیرممکن شده است. هر خروج و ورود مستلزم دریافت مجوزهای بی نهایت سخت گیرانه صادره توسط ارتش اشغالگر است. خروج از غزه؟ به صورت امتیازی خاص برای کسانی که درحال مرگ هستند درآمده است. هر روز چند ده تن این مجوز را دریافت می کنند، درحالی که بیش از ۲۰ هزار بیمار در انتظار دریافت آن هستند. و ورود؟، این از خروج هم سخت تر است. اشغالگر ما را محبوس، منزوی و دچار خفقان کرده است.

من از «خانه مطبوعات غزه» با شما حرف می زنم. این موسسه ای است که من همراه با چندین همکار روزنامه نگار، از جمله دوستم بلال جدالله تأسیس کرده ایم. او متاسفانه در طول جنگ توسط ارتش اشغالگر کشته شد. این محل برای من پر از خاطره، کار و مقاومت است. حضور با شما در در خانه دموکراسی برای من ارزشی عمیقا نمادین دارد زیرا این محل نماد دیدار بین تاریخ، خاطرات مبارزات برای آزادی و نبرد امروز برای شأن و منزلت انسان است.

من این جایزه را نه به عنوان یک امتیاز شخصی، بلکه به نام فلسطین و غزه می گیرم

پرتغال این ارزش را می شناسد. «انقلاب میخک‌ها» به دنیا نشان داد که یک ملت می تواند با شجاعت و اراده دموکراتیک تاریخ را تغییر دهد. امروز هم، صدای این یادمان از ورای مرزهای پرتغال طنین افکن است. فرناندو پسوآ، شاعر بزرگ پرتغال گفته: «آزادی، داشتن امکان انزوا گزیدن است». در غزه، حتی این آزادی هم از ما دزدیده شده است. ما، تحت تعقیب و گرسنه، در محیطی تنگ روی هم انباشته شده ایم اما سکوت کردن را نمی پذیریم.

در ابتدا می خواهم از این که مرا برای دریافت این جایزه برگزیده اید صمیمانه تشکر کنم. این انتخاب شما مرا عمیقا تحت تأثیر قرار داد، اما می خواهم در همین ابتدا این را به روشنی بگویم که این جایزه را نه به عنوان یک امتیاز شخصی، بلکه به نام فلسطین و غزه دریافت می کنم. به نام همه روزنامه نگاران فلسطینی. آن را به نام کسانی دریافت می کنم که هنوز زنده اند و در قلب نسل کشی به کار ادامه می دهند. به نام کسانی که در حال انجام حرفه خود، توسط ارتش اشغالگر کشته شده اند. به نام کسانی که مجروح یا قطع عضو شده یا در زندان های اسرائیل بسر می برند و خانواده هایشان همچنان از وضعیت آنها بی خبرند.

هر فرد کشته شده نام، چهره، خانواده، رویا، بلند پروازی و ماجرایی داشته است

در عین حال، این جایزه برای همه قربانی های نسل کشی یک بزرگداشت است. این که صدایشان شنیده شده است. صدای کودکان کشته شده در مدرسه هایی که به عنوان پناهگاه در آنها می زیستند. صدای زن هایی در بمباران های اسرائیلی ها، در حالی که پس از ازدست دادن خانه هایشان، در اردوگاه های محقر پناهندگان زندگی می کردند. صدای کسانی که بدون خاک سپاری و وداع کشته شدند و امروز هنوز پیکرهایشان در زیر آوارها مدفون مانده است. صدای زنان و مردانی که توسط اشغالگران اسرائیلی کشته شده و پیکرشان در خیابان ها مانده و خوراک حیوانات شده است. نمادی از تحقیر مطلق که پس از مرگ، حتی خاک سپاری شایسته هم از فرد دریغ می شود.

این جایزه همچنین به رسمیت شناختن رنج روزمره فلسطینی ها – به ویژه مردم نوار غزه- است. خانواده هایی که سال ها است که در زیر سرپناه ها و چادرهای محقر روی هم انباشته شده در اردوگاه ها بسر می برند. پدر و مادر هایی که روزهای خود را در جستجوی آب، نان یا اندکی امنیت برای فرزندانشان می گذرانند. کودکانی که در میان سروصدای بمباران ها، گرسنگی و ترس بزرگ می شوند.

این در حالی است که در پس هر رقم اعلام شده یک انسان هست. ما ارقام و آمار نیستیم، انسانیم. هر فرد کشته شده یک نام، چهره، خانواده، رویا، بلندپروازی و ماجرا داشته است. هر کودک کشته شده توسط ارتش اشغالگر، در رویای پزشک، روزنامه نگار، آموزگار، هنرمند یا بازیکن فوتبال شدن بوده است. هر مادر فقط می خواسته از کودکان خود محافظت کند. هر پدر می خواسته برای خانواده خود یک زندگی خوب فراهم کند.

ادامه مقاله

https://orientxxi.info/magazine/art...

RAMI ABOU JAMOUS

روزنامه نگار فلسطینی ساکن غزه.

 

*

نصیرمهرین

پیرامون این برگها

(در حاشیه چاپ کتاب "طاهر بدخشی، مردی در جست وجوی عدالت و آزادی")

نباید ازخواندن این جمله ها شگفت زده شویم که رویدادهای چند دهه ی پسین کشورما بسیار اشک آمیزاند و با همان میزان ناشناخته. اگر می خواهیم چهره ی اندوهگین واشک های فروافتاده ی آن را بیابیم، بهتر است که به چهره ی واقعی رویدادهای دارنده ی بسیار سخن ببینیم. چهره یی را بیابیم که نه کوچک نگاری ها، نه بزرگ نمایی های مبالغه آلود و نه توجیهات خود فریبنده و آسیب زا برای تاریخ، بلکه صداقت و راستینه جویی از ما میخواهد.

 در بازنگریسته هایی که از این چهره یافته ایم، اگر گاهی لبخندی بر لبان رویداد آفرین ها و قبرستان گسترها، در بهای تحمیل رنج بر غمگینان، آمده، دیری سپری نشده است که خود با چهره ی اذیتبار شکنجه و مرگ مواجه شده اند. حتی آنانی که با کوله باری از سرمایه واندوخته های حرام، میهن عذاب داده را ترک گفته اند، سیل سرزنش ها، ابراز انزجار و نفرت؛ رضایت تبسم آلود را از آنها می گیرد.

اگر ابعاد و چهره های گوناگون رنج های به ویژه نیم سده ی پسین  را فراموش نکنیم، به اعماق مصیبت های حاکم و تداوم آن بهتر راه می بریم. راه نیافتن تعداد وسیعی از مردم کشور به شناخت از مصیبت زایی های ناگسسته وپیهم، حضور عارضه های ناشی از بی توجهی به حافظه ی تاریخ، خود رنجی نشسته بر شانه ی تاریخ است. مصیبت و رنجی که جامعه با از دست دادن نخبه های مطرح و نماینده گان نحله های تفکر واندیشه دید، دسترسی و شناخت از سیر تفکر اندیشمندان وفعالان بیشماری را در هاله ی ابهام، تفسیرهای مختلف و غبار آلود نهاد.

یکی از علل چنین نا آشنایی، تحمیل مرگ زودرس و اعدام گرایی های رایج در طی این زمان است. میدانیم که پس از کودتای هفتم ثور سال 1357 خورشیدی وادامـــــــه ی آن با تهاجم اتحادشورویی از میان رفته، تعداد زیادی از اندیشمندان افغانستان به اعدامگاه ها سپرده شده اند. دستنویس ها و مدارک بسیاری در زیر خاک رفتند، یا به کام آتش و یا با دستبرد نهاد های امنیتی روبرو شدند. این ضایعه ی دردآلود بیشتر از سوی آنانی درک می شود که خواهان آگاهی و شناخت دقیق از اندیشیده گی ها وفرآورده های اندیشمندان مختلف افغانستان هستند.

در این راستا اندیشمندان افغانستان اگر طرف غضب وخشم بوده اند، زنده گی و آرزوهای آنها از سوی سرکوبگران با انبوهی از صفات زشت آلوده شده است. اگر طرف ستایش افراطی دوستان بوده اند، کار به تقدیس کشیده است. چه بسا دوستان اندیشمندان سر درنقاب خاک داشته، عزیز از دست رفته را در چار چوب باورها و طرزتلقی خود دیده اند. در واقع اندیشمند و فعال فرهنگی یا سیاسی را در قالب آرمان ها و باورهای خود ریخته و معرفی کرده اند.

برای رهایی از اسارت چنان گونه ها از تصویر شخصیت های مؤثر، پیشگام و مطرح در جامعه، برای اطمینان از چهره ی واقعی برداشتها و آرزومندی های آنها، بهترین راه، سعی در جهت دسترسی به فراورده هایی است که از آنها برجای مانده است. این فراورده ها سرچشمه های صاف وشفاف اند که با ما سخن می گویند ومعرف واقعی آنها اند. به رغم اینکه صاحبان آنها با خاک پیوسته اند. همچنان که سخنان ونوشته های دوستان وآشنایان صادق القول در معرفی آنها، کمک کننده اند.

 نمونه یی را که از این راه دیده ایم، گردآوری نوشته های محمد طاهر بدخشی و به احتمال زیاد بخشی از نوشته های وی است. خواننده و پژوهشگر علاقه مند به آشنایی با سیر حیات افکار ایشان با این نوشته ها بیشتر کمک می بیند. زیرا بدخشی نه از روی آن تصویرهایی معرفی می شود که مخالف، دشمن و یا به تقدیس نشسته گان، مانند بسا نخبه ها و پیشگام های حوزه ی فرهنگی و یا سیاسی که در کشور ما بیشتر رایج است، بلکه از روی دل گفته ها و اندیشیده گی هایش، بدخشی رامی شناسند. در کنار آن آگاهی از کارکرد ها یا فعالیت عملی او به حوزه ی شناخت جامعیت می بخشد.

 شایان یادآوری است که با تعمیم روشمند تکیه بر سرچشمه ها و گرفتن سراغ دستنویس های سایر اندیشمندان اگر گامی دقیق برداشته می شود، اما حضور دشواری ها  موانع نیز اندک نیستند. نگارنده ی این سطرها هنگامی که مشغول فراهم کردن مدارک واسناد دست اول پیرامون تعدادی از اندیشمندان وفعالان با عنوان "لاله رخان سروقد"بودم، به ویژه پیرامون دو تن ازبزرگان، عبدالرحمن لودین و محمد کریم نزیهی (جلوه)، به این دشواری و آنهم بودن در خارج کشور، بیشتر توجه یافتم. زیرا همانگونه که پیشتر یاد شد، حضور سایه ی استبداد و کارکرد اندیشمند ربایی آن با گسترش دامنه در حق خانواده ها و یاران آنها و مهاجرت های تحمیلی، دسترسی به فراورده های بازمانده را با مشکلات و داشتن شکیبایی بسیار مواجه می کند. بخشی از فراورده های قلمی محمد طاهر بدخشی که در اینجا گرد آمده اند، زحمات و کوشش های طاقت سوز وبا شکیبایی را دیده اند. سرنوشت نوشته های بدخشی چنان بوده است که خود در داخل کشور اختفا را ببینند با رنج های بی خانمانی و آواره گی. اما دلسوزی و نوازش دهی این نوشته ها از سوی چند تن یاران بدخشی زمینه های زنده نگهداشتن و سخن گفتن از شخصیتی را فراهم کرد که خودش اگر حضور فزیکی ندارد، اما نوشته هایش با خواننده سخن می گویند.

 چنانکه گواه بوده ام، این نوشته ها سرانجام با گذشت زمان به دستان پاکیزه ی ناشر انتشارات شاهمامه بانو منیژه نادری رسیدند که در کنار انتشارات شاهمامه، سعی  درجهت دسترسی وانتشار چنین اسناد را با آرزومندی های افغانستان شناسانه با پشتکار بی مانند پی می گیرد.

آرزو می رود نوشته هایی که تا اکنون جمع آوری نشده و در برگ های این کتاب نیستند، روزی در کنار این برگها بنشینند.  این آرزویی است که با عمومیت بخشیدن آن پیرامون سایر اندیشمندان، به هر نحله تفکر وباورمندیی که تعلق داشته اند، نسل علاقه مند کنونی وآینده گان با اطمینان کسب آشنایی ومعرفت لازم کنند.

                                     هامبورگ

                          حوت سال 1404 خورشیدی

 

 


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اول سنبله 1404 خورشیدی- 23 اگست 2025 ع. نوشته واشعاری از: پرتو نادری، بانونبیله فانی، شجاع شفا، اسد روستا، انیس آزاد، مختار دریا، حمید آریار من، عتیق الله نایب خیل،ضیأ باری بهاری، نعمت حسینی، ویس سرور، شبگیر پولادیان شاپور راشد و واسع بهادری.

خوشه، چهاردهم سرطان 1404 خورشیدی(5 جولای2025ع)

چهارم میزان سال 1404 خورشیدی(26 سپتامبر2025.ع) نوشته ها واشعاری از: نصیرمهرین، نبیله فانی، جواد عطایی، حنیفه فریور روستایی، عتیق الله نایب خیل، اسد روستا، رزاق رحیمی، غلام فاروق سروش، مختار دریا و واسع بهادری. یاد از قربانیان استبداد و رنجدیده گان - شکنجه وتحقیق از محمد علی