خوشه، هژدهم دلو(بهمن) 1404 خورشیدی،هفتم فبروری 2026 ع. نوشته ها واشعار از: واسع بهادری، هما طرزی، داوود ملکیار، نبیله فانی، نعمت حسنی، ادیبه صابر صادقیار، کریم بیسد، عبدالله وفا، شبگیر پولادیان، رزاق رحیمی، رضا میهنیار، احمد رشاد بینش، ویس سرور و نصیرمهرین
طالبان:
دختری با نام نوراحمد بازداشت شد.
خوشه:
این پیروزی در حوزه ی تأمین امنیت مبارکتان باشد!
نصیرمهرین
در حاشیه ی بحث هویت اجزای قومی تشکیل دهنده ی
افغانستان
(برگرفته از کتاب خاطره ها و سخن ها از چند سفر- بخش کانادا- پاسخ به پرسش
ها)
«بانو حسن یار-
انجمن دانش:
پرسش: بعد از حاکمیت دور دوم جباریت طالبان، مسائل هویتی بیشتر
مطرح شده است. یکی از مسائل بسیار مهم و جنجال برانگیز، مسأله ی افغان وافغانستان
است. خیلی ها دعوا دارند که کلمه ی افغان تحمیلی است و توسط استعمار برای یک قوم
خاص آورده شده ولی برای تمام اقوام تحمیل شد. خواستم نظر شما و دیدگاه شما را در
مورد مسائل هویتی و این دوکلمه و جنجال هایی که پیرامون مسائل هویت است بدانم.
زیرا این مسأله ی تاریخی از ریشه های مشکلات امروزی ما می باشد.
پاسخ:
تردیدی نیست که
در ادامه ی حضور مسائل قومی و هویتی در افغانستان، رویکرد طالبان، آن را بیشتر در
محراق توجه قرار داده است. آنچه را که شما با درستی جباریت طالبان نامیدید، زیرا
با تصمیم تمامیت خواهی و قوم محوری به ظلم وستم پرداخته است. می دانیم ومی بینیم
که افغانستان متشکل است از مجموعه یی از تنوع اقوام است. این تنوع را در ویژه گی های
فرهنگی و اجتماعی هرکدام می یابیم که با داشتن وجه تمایز، هویت آنها را مشخص می
سازد. هویت کلان یا حیات افغانستان، زمانی به درستی به سامان می نشیند که رفتار
احترام آمیز در مناسبات اجزای قومی حضور داشته باشد. چنین ضابطه یی را میتوان
تضمینی برای قوام وبالنده گی اجزا و برای دورنمای ملت واحد در چشم انداز گذاشت.
اما وقتی بینش و رفتار لجوجانه، کله شخی وجهالت آمیز، برتری جویی و رفتار تحمیل
آمیز حاکم باشد، چهره قوم ستیزانه و دورنمای مصیبت بار را در چشم انداز میگذارد.
کار طالبان وهم اندیشان رنگارنگ آن که "لابی" های این گروه را تشکیل
داده اند، دارنده ی چنین خصلت با آفرینش هویت تحمیلی، ضد تاریخی، ضد اجتماعی وضد
فرهنگی است.
افغان یا پشتون، یکی از این اجزا و هویت ها در
افغانستان است. واضح است که هنگام صحبت از افغانستان، هویت جامع ومتن بزرگ
افغانستانی، با بیان حضور همه اجزا، بیان جامع و رسا می یابد. می بینیم که در پشت
سر کاربرد افغانستانی، دو واقعیت و خوبی وجود دارد: یکی پسوند مکانی و دستور زبان
را با درستی افاده می کند و دوم، ناظر بر همه اجزا است.
در خارج از
افغانستان، به اصطلاح افغانستان شناسان بسیار، همچنان خبرنویسان نا آگاه و یا تنبل
وآسانکار، وقتی واژه ی افغان را استعمال می کردند، یا حالا هم می نویسند، سطح نازل
برداشت واطلاع شان در نظر می آید. اما هموطنان ما باید میان تمایز نام یکی از اجزا
با نام افغانستانی که آن جز وسایر اجزا را دربر می گیرد، و جامع است، نباید حساسیت
نشان بدهند. اگرعادت ناشی از لزومدید های حاکمیت و قصد وغایت طالبان نیز کنار
نهاده شود، هم میهنان ما که دارنده ی هویت
قومی افغان هستند، بسیار خوب است که هویت دیگران را احترام بگذارند. زیرا
دیگران بی هویت نیستند.
هرگاه نیاز به
اطلاع بیشتر پیرامون نام های پیشینه باشد، یادآوری می کنم که تاریخنامه ی هرات
تألیف سیف هروی و کتاب تاریخ احمد شاهی تألیف محمود الحسینی منشی بن ابراهیم جامی
و کتاب های بیشمار دیگر، میتواند طرف مراجعه باشند...»
*
نبیله فانی
فریاد
خاموش*
من جایی
برای گریستن ندارم
صدایم را
در گلوی تلخم
زندانی
میکنم
پرستوهای
کوچکی که در زیر بال من
میخوابند
با اشکهای
من آشنایی ندارند
میدانم تو
هم دلتنگی
بگذار
فریاد من از گلوی تلخ تو
به آسمان
برسد
مرا فریاد
کن
* بر گرفته
از فیسبوک شاعر محترم
*
ویس سرور
کار با لباس پسرانه
چهره ی پر از درد و رنج یک دختر نا امید افغانستان
دخترک چنین گفت:
«مجبور هستم
پدرم وفات نموده
سه سال است لباس پسرانه میپوشم از مجبوریت و ناداری در
رستورانت کار میکنم
برای خانواده خود نان باید پیدا کنم
کار نیست
پدرم نیست!
چی کنم؟
چاره چیست؟ »
قلبم گریه کرد برای این دخترک جوان
آیا او تنها دختری است که به این سرنوشت تلخ گرفتار است؟
مکتب او کجاست؟
آیندۀ او کجاست؟
چی سرنوشت در انتظار او است؟
آیا به نکاح کدام مرد درنده مجبور خواهد شد؟
این مردی که از اول سوال میکند، کیست؟
و به ان دخترک چگونه مینگرد؟
از این درد ها باید خواند.
از این رنج ها و نا امیدی ها باید زمزمه کرد
با این واقعیت روزگار باید جنگید و از آسمان نشینان مست
باید سوال کرد که چرا؟
همه افغانستان در برابر او و امثال او مسئول اند .
همه و همه
بلی همه!
چگونه از پس ابر سیاه خدای زمان
نظاره میکند این رنج کودکان جهان
شنو صدای شکست دل یتیم وطن
که از نهایت غربت کند فغان و فغان.
*
رضا میهن یار
ملای سادیست و زن ستیز
ملاها سادیست و زن ستیز با جفری اپستین چه تفاوتی دارند؟ شما با سخنان ملا راسخ سادیست و زن ستیز آشنا هستید؟ چند ویدیوی این ملا را دیدم، این ملا چنان خودشیفته است و دیدگاهی غیر انسانی در قبال زن دارد و تصور میکنید که این آدم اصلن در آغوش مادر که زن است پرورش نیافته است. اگر اندکی احترام به کرامت انسانی بویژه برای مادر خود میداشت به زنان بیحرمتی، تحقیر نمیکرد و زنان را ابزار شهوت و لذت زن را با عسل، کباب کب، وووو مقایسه نمیکرد. یا همخوابگی با صد کنیزی که عنیمت گرفت شود، سخنان خیلی شرم آور میزند که از نگاه حقوق بشر و حمایت از حقوق زنان بار جرمی دارد!
*
داوود ملکیار
*
رزاق رحیمی
طبیعتِ بردگی
برای
بردگان، تجربهٔ درد و تحقیر از منبعی آشنا بسیار لذت بخش تر و مطلوب تر از قدم
گذاشتن در مسیری جدید و مه آلود است که مملو از خطرات ناشناخته است، حتا اگر در
نهایت به آزادی منتهی شود. برای همین است که می گویند: «سخت ترین کار دنیا، آزاد
ساختن بردگانی است که زنجیرهای خود را می پرستند».
این دیدگاه
که افراد را به شخصیت های کوتوله و ترسو تقلیل می دهد، پایه و اساس بقای بلندمدت
همه نظام های ستمگر در جوامع بشری بوده است. تداوم این سیستم ها نه صرفا به دلیل
نظارت مستمر اربابان بر بردگان/رعایا، بلکه ناشی از ترس ذاتی و درونی بردگان/رعایا
از چالش های ناشناخته و جدید بوده است.
بردگان
ترجیح می دهند در زنجیرهای آشنای خود باقی بمانند تا اینکه در مسیری پرخطر به
دنبال آزادی باشند. این ترس و تمایل به ماندن در وضعیت موجود، عامل اصلی تداوم همه
نظام های مبتنی بر بهره کشی و استبداد بوده است.
نگارهٔ زیر
از یک مغازهٔ بردهفروشی با تابلوی «حراجی و فروش کاکاسیاه» در شهر آتلانتا، ایالت
جورجیا. سال ۱۸۶۴ میلادی است.
در بیرون
مغازه، یک بردهٔ مسلح سیاهپوست از «اموال» داخل مغازه محافظت میکند.
*
هما طرزی
چشمان
منتظر
چشمان
منتظرم
هنوز
ترا در قاب
در می طلبند
و هنوز
دوست میدارم
تک تک در
به صدا آید
و تو در
قاب در حاضر شوی
فاصله ی
جسم بی انتهاست
اما فاصله
ی دل
یک نگاه ست
و دریچه
خالی خانه ام را
با قامت
عشق
زنده ساز...
هما طرزی
نیویورک 18
اکتوبر 2025
احمد رشاد بینش
اپستین از خلأ نیامد؛
او فرزندِ رسمیِ تاریخیست
که قدرت، خود را بالاتر از اخلاق نشاند.
الیگارشیها همیشه بودهاند؛
با نام معبد، با نام بانک،
با نقاب (نوعدوستی)
و با دستانی آلوده.
حافظ چه درست گفت:
(واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند)
از بابلِ ایشتار
تا کنعان معابدِ تاریک،
از کارتاژِ مالی
تا جزایر خصوصیِ امروز؛
صحنه عوض شده
اما نمایش همان است:
قداست برای فریب،
لذت برای خواص،
و سکوت برای قربانیان.
میگویند اپستین مرد،
اما حقیقت این است:
آدمها میمیرند،
ساختارها نه.
و تاریخ، هر بار
همان زخم کهنه را
با نامی تازه
دوباره باز میکند.
*
از قلم عبدالله
وفا تقدیم دوستان عزیز
داستان
کوتاه
زود
قضاوت نکنید
غلام فاروق مردِ لاغر اندام و استخوانی بود. ریشش را میتراشید، اما بروت های کوتاه داشت. اودر قریۀ ده سبز، کاتب وارده و صادره بود. سالها قبل با دختر مامای مرحومش غلام نبی پخچک عروسی کرده بود و خداوند برایش دو پسر ارزانی کرد. پسر اول خود را زلمی نام گذاشت. از همین روی همسرش زرغونه را مادر زلمی خطاب می کرد. حینکه خانمش حامله شد، فاروق به او گفت: اگر اینبار دختر آوردی نامش را مهتاب میگذاریم و
اگر باز پسر شد، نامش را زمری میگذاریم، زمری .
.
چون روز
تولد فرا رسید به دایهٔ همان گذر که مردم محل او را از ناز و احترام « کوکو مبارک
» میگفتند، اطلاع دادند. کوکو مبارک همیش
در ولادتها و گلو افتاده گی یا خُراسک و زچه داری و توقک اطفال در خدمت مردمش بود.
آنروز هم خانهٔ غلام فاروق آمد که ولادت خانمش نزدیک بود و گویا درد میخورد.
"کوکو مبارک
" چون به خانهٔ فاروق آمد و از احوال و ناراحتی زرغونه خانم او اطاع حاصل کرد،
وسایلش را آماده کرد و دست به کار شد. بعد از دعا و تلاشهای زیاد مسلکی صدای گریهٔ
نوزاد فضای اتاق را دگرگون ساخت.
در بیرون
اتاق، فاروق منتظر و گوش به آواز بود و ضربان قلبش به آهسته گی میزد و چشم و همۀ
وجودش گویا گوش شده بود تا بهتر بشنود.
همینکه "کوکو
مبارک" نوزاد را ناف کرد و در دستمالی پیچاند، سرش را از دروازه بیرون کرد.
غلام فاروق که رنگ باخته بود و خشک و سفید منتطر باز شدن دروازهٔ اتاق بود، چشمانش
برق زد و پرسید:
خیریت است؟
"کوکومبارک
" گفت، هان خیریت است. خدا قدمش را نیک و مبارک کند، مره شیرینی مه ، بچه اس
بچه. ؛ شیرینی اش دبل است.
غلام فاروق
دست در جیب کرتی کرد و یک مقدار پول سیاه که از سودای هفتهٔ قبل در جیبش مانده بود،
دهنِ دایه را به اصطلاح شیرین و خدا را شکر کرد که خانمش صحت است و پسرش جوره شد .
چون سه روز
از تولد نوزاد سپری شد، غلام فاروق از راه وظیفه از دُکانِ "لاله گل بقال "
یک پاکت شیرینی جوهردار، دو دانه چوشک و یکدانه شیرکش خرید تا پسرِ تازه تولدش را
نامگذاری نماید. به قدیر چوبفروش نزدیک خانهٔ شان و خادمِ همسایه و "نه نه
کبیر" شیرینی تولد پسرش را روان کند.
پس از این که فاروق با پاکتِ شیرینی به خانه آمد، پاکت شیرینی را به دست خانمش داد و خود
پتلون فولادی اش را که سرِ زانوهایش چون چادر نازک و جالی شده بود، از جانش کشید
وجراب های همچنان نازک اش را که بار بار غار و دوخته شده بود، در لای پتلونش گذاشت.
و همه را پشت پرده در الماری نهاد.
مادر زلمی را
که در آشپزخانه مصروفِ پختنِ شوربای کچالو بود، صدا زد:
مادرِ زلمی بیا که ده گوش بچه آذان گفته،
نامش را برایش بگوییم.
مادر زلمی با منقلِ آتش و اسفند و بوربو داخلِ
اتاق شد و با خوشوقتی زیاد خنده کنان گفت، خدا مبارکش کند و قدمش بالای ما نیک شود .
فاروق در
گوش بچه آذان گفت و نامش را « زمری» گذاشت. زرغونه خانم که روی مکتب را ندیده بود
و بی سواد بود، از شوهرش پرسید:
فاروق جان،
« زمری » چی مانا داره
فاروق در
جواب زرغونه گفت:
زمری، شیر معنی دارد. شیر بچهٔ ما بخیر که بزرگ شد،
شیر واری دلاور و قوی میشود.
*
چون چند
سالی سپری شد، زلمی و زمری بزرگتر شدند، اما از روی ناداری، غفلت و نا آگاهی، زلمی
به پا دردی شدید مواجه شده آهسته آهسته فلج گردید.
فاروق و
زرغونه زیاد پریشان بودند. از یگانه مدد رسان صحی گذر خود یعنی" کوکومبارک"
طالب کمک شدند.
هنگامی که "کوکومبارک " زلمی را دید از زرغونه
مادر زلمی پرسید که آیا بچه ها را واکسین پولی" یا فلج اطفال نموده اند یا خیر؟
زرغونه در
جواب گفت: به خدا مه نمی فامم.
فاروق که
کم و بیش در مورد واکسین ها و مزایا و عواقب آن میدانست با کفِ دستِ راست بر
پیشانی خود زده گفت، بدبختانه من مصروف نان و لباس پیدا کردن شدم و همه واکسین های
بچه ها را فراموش کردم. از زرغونه هم گله نیست زیرا او سواد ندارد و نمیداند.
هر چند در صدد
درمان زلمی برامدند ولی چون کار از کار گذشته بود طبیب و دارویِ ناوقت سودمند
نیفتاد و پسرک فلج شد
.
فاروق هر
روز در وظیفه میرفت و مصروف کار دفتر وارده و صادره بود. مگر اوقاتش همیش تلخ بود
و چرتی معلوم میشد و گاه گاهی سر بخود حرف میزد.
آمر شعبه
که اسمش داد محمد بود و"مهربان" تخلص میکرد، واقعآ انسان خیراندیش و
نیکوکار بود و در مدت چند روز که در اعمال و افکار غلام فاروق تغییراتی را دیده
بود، متوجه بود. روزی از فاروق پرسان کرد که فاروق جان خیریت باشد در این چند روز
چرتی استی و سر بخود گپ میزنی؟
فاروق آهی
کشید، نخواست آمر خود را ناراحت بسازد،
افزود: خیریت است آمر صاحب چیزی نیست. ولی داد محمد خان دوباره پرسید نه راسَِته
بگو چه گپ است فاروق اینبار دردِ دلِ خود را باز کرد و گفت:
بچه گک
کلانم از پای فلج شده و گشته نمیتواند. هر چند کوشش کردیم مگر داکتر گفت حالا
ناوقت است او به مکتب و درس علاقهٔ زیاد دارد وآرزو داشت که در آینده معلم شود مگر
کو پای و کو امکانات؟
داد محمد
خان که هم خودش شخص مهربان بود وهم تخلص اش "مهربان"، گفت:
ری نزن، خداکریم است من در ِخانه یک بایسکل سه تایره
دارم که از خُسر خدا بیامرزم مانده، من آن را فردا برایت می آورم. کمی دستکاری کن
و میتواند پسرت را تا مکتب ببرد و بیارد.
فاروق از آمر داد محمد خان تشکری کرد و چون وقت
رخصتی مامورین بود، اینبار فاروق خوشحال و با جبین باز طرف خانه روان شد. در راه در عالم دیگر بود و تفکرات مثبت در ذهنش
سرازیر میشد چون در خانه رسید، مادر زلمی را که مصروف کالاشویی در روی حویلی بود
صدا زده گفت بیا که آمر صاحب دادمحمد خان را خدا خیر بدهد که بداد ما رسید و
بایسکل سه طیره یی را که از خسر خدا بیامرزش بود و در زیرخانه نگهداری نموده برای
ما میاورد و خدا کند که خانمش ممانعت نکند و ازین کارِ خیر منصرفش نسازد .
چون شب شد
مادر زلمی"
قروتی" را که تهیه کرده بود آورد.
در جریان نان خوردن و بعد از آن قصه، قصهٔ بایسکل زلمی بود. شب تمام شب
فاروق خوابِ آرام نکرد و همیش در فکرش میگشت که نشود که خانم آمر صاحب ممانعت کند.
فاروق صبح
وقتر از همیشه برای نمازبیدار شد و دیگر خواب از چشمانش فرار کرد. زود زود طرف
ساعت بند دستی خود که از کهنه فروشی دهن حمام خریده بود و بند اش رنگرفته شده بود،
میدید. تا اینکه وقت حرکت اش به سوی دفتر رسید.
او دو گامرا یک گام میکرد تا زود تر به دفتر برسد همینکه به دفتر رسید عاجل
از دربان احوال آمدنِ آمر صاحب را گرفت و چون فهمید که آمر صاحب در دفتر است خود
را به دفتر رساند و با خوشرویی زیاد خود را خم و چم کرد و سلام طویل خدمت آمر صاحب
تقدیم نمود
.
داد محمد
خان هم سلامش را وعلیک گفت وعلاوه نمود که بایسکل را آورده است و در وقتِ رفتن به
سوی خانه میتواند آن را از اتاقِ تحویلدار
با خود ببرد.
فاروق
سراپا تشکر گشته بود و از خوشی زیاد زبانش کلالت میکرد و گاهی آمر صاحب و زمانی
مدیر صاحب و باری هم او را ریس صاحب خطاب کرد .
در جریان
روز غلام فاروق چندین بار از اتاق تحویلدار خبر گرفت و گل محمد تحویلدار را گفته
بود که هوشش طرفِ بایسکلِ آمر صاحب باشد که کسی دست نزند و یا کدام سامانش را نکشد .
چون وقت
رخصتی مامورین شد و همه رفتند، غلام فاروق از وارخطایی و خوشحالی زیاد بدون اینکه
کتابِ حاضری را امضأ نماید، مستقیم به سمت تحویلخانه رفت و بایسکل را که هردو
تایرش پمپ یا هوا نداشت با خود گرفته و پای پیاده جانب بایسکل ساز رفت تا تایر های
بایسکل را پمپ کند. در نزدیکی های خانه، بایسکل را نزد بایسکل سازی بچهٔ بابه، پمپ
کرد و سیده خانه رفت. چون دروازهٔ حویلی را درقلباب کرد ؛ زرغونه در را باز کرده و
سلام گفت و از خوشحالی دهنش باز ماند.
چشمانش به اصطلاح راه کشید. در خانه هم غریو برپا شد مادر اولادها با زلمی
و زمری در پیراهن نمی گنجیدند
.
شب را باز
با چرت و سودا و پلانها سپری کردند و چون صبح شد، غلام فاروق از راه سری به مکتب زد
و زلمی را شامل مکتب نمود ودر ضمن به سرمعلمِ مکتب گفت که هر چند پسر بزرگترش زلمی
از پای فلج است، مگر نسبت علاقمندی به درس و مکتب بایسکلی پیدا کرده ام تا او هم
از سواد و دانش بی بهره نماند
.
چون تازه
هر دو فرزندان شان بمکتب میرفتند، خرید وسایل مکتب چون بکس، قلم، کتابچه ها و
تختهٔ مشق، بوتل رنگ و لباس برای هر دو فرزندان شان میسر نبود و در ضمن یکسال قبل
به خاطر خرید یک تخته گلیم پیشخوره شده بود. بناءً فقط برای زلمی که فلج هم بود
لباس و وسایل خریدند و زمری را به مکتب بعد از چاشت شامل کردند. تا با این طریق از
یک دست لباس و وسایل مکتب هردو برادر استفاده نمایند و به اصطلاح: یک تیر و دو
فاخته شده بود.
زمری هر روز صبح برادر خود زلمی را به مکتب
میبرد و چاشت دوباره او را از مکتب به خانه می آورد. همینکه او را به خانه می آورد
عاجل پتلون زلمی را میپوشید و کتابها و تختهٔ مشق را گرفته دوان دوان به درسِ خود
میرفت. مگر هر روز با وجود دوش و خسته گی راه، همیش بالای تخته جزایی استاده میشد
و دست های نازک و نحیفش با چوب نگران صنف سرخ و کبود میشد. درد و سوزش دست هایش تا تفریح همچنان ادامه
داشت.
هر چند توبیخ و سرزنش و لت و کوب معلم هر روز
تکرار میشد، ولی در ناوقت آمدنِ زمری تغییری پیدا نشد .
بالآخره
معلم کم حوصله شده در صدد برامد که چرا زمری با وجود لت و کوب همیش ناوقت می آید و
اصلاح نمیشود. فردای همانروز بود که معلم اصول صنفی که صدیق خان نام داشت، آدرس
خانهٔ زمری را پیدا نموده و یکساعت قبل در نزدیک خانهٔ زمری شان که دکان چوبفروشی
کاکا قدیر بود خود را مصروف ساخت. بعد از
چند دقیقه متوجه شد که زمری با پیراهن و تنبان از خانه برامده و دوان دوان به طرف
مکتب رفت. معلم صدیق خان متعجب شد که در این وقت کجا دوان دوان رفت. دیری سپری نشد
که زمری با یک بایسکل سه تیره که پسرِ معیوب در آن سوار بود دوباره به خانه برگشت.
کنجگاوی و پرسش معلم صدیق خان بازهم پاسخ
نیافت. سرش خلاص نشد و نفهمید که قصه از چه قرار است.
او همچنان
در همین فکر و سودا بود که باز دروازهٔ خانهٔ زمری شان باز شد و اینبار زمری دوان
دوان و نفس سوخته جانب مکتب روان شد
.
صدیق خان
اینبار متوجهٔ چیزهایی شده بود از جمله تبدیلی پتلون وجمپر به جای پیراهن و تنبان
و بکس که لحظهٔ پیش در جان و دست زلمی بود .
صدیق خان
چرتی و فکری روانهٔ مکتب شد و همینکه به صنف داخل شد، دید که همه نشسته اند مگر
زمری ایستاده است و کفتان صنف میگوید که معلم صاحب زمری باز ناوقت آمد .
صدیق خان
که معلم با تجربه بود، زمری را دلآسا کرد و گفت: زمری
میدانم که تو پسر زحمتکش و مهربان ودرس خوان استی، مگر برایم اصلِ قصه را بگو. چرا
هرروز ناوقت می آیی؟
زمری آهسته
و گرفته دلیلِ ناوقت آمدنِ خود را چنین آغاز کرد: من یک
برادر بزرگتر از خود دارم که زلمی نام دارد و اومعیوب است او هم علاقه به درس و
مکتب دارد. مگر پدرم پولِ کافی ندارد تا برای هر دوی ما لباسِ مکتب و کتاب و تختهٔ
مشق تهیه نماید. ما هر دو فقط یک لباسِ مکتب و یک بکس مکتب و تختهٔ مشق داریم که
به همین خاطر پدرم زلمی را پیش از چاشت شاملِ مکتب ساخته ومن هر روزصبح وقت او را
با بایسکل مکتب میبرم و چاشت دوباره به خانه میرسانم و لباس او را پوشیده و بکس و
تختهٔ مشقش را گرفته طرف مکتب می آیم هر چند در راه تیز میدوم ولی باز هم ناوقت
میشود.
چون سخنان
زمری به آخر رسید. صنف در سکوت مطلق فرو رفته بود. در چشمان صدیق خان معلم اشک تأثر و ندامت موج
میزد و در دل ؛ خود را هزار بار ملامت میکرد که چرا روزهای اول متوجه این باریکی
نشده و این اشتباه را چگونه جبران نماید.
صدیق خان
اشکِ چشمانِ خود را پاک نموده افزود:
شاگردان
میدانید زمری کیست ؟
شاگردان
صدا کردند:
صنفی ما.
صدیق خان اضافه نمود آری صنفی شما، مگر او یک
پسر بسیار مهربان، صادق، با حوصله، دلسوز و فداکار است.
صدیق خان
وعده نمود که دیگر نه تنها که در ناوقت آمدن او را چیزی نمیگوید بلکه او را به حیث
بهترین شاگرد سال به اداره و حتی ریاست معارف، معرفی می کند. از این طریق جایزهٔ شاگرد ممتاز مکتب را دریافت
میدارد.
این بود داستان غم انگیز پسران غلام فاروق و
نتیجه شادی آفرین برای همصنفان و معلم شان .
پایان
واسع بهادری
سرایندۀ شعر
"من آمده ام که عشق فریاد کند" کیست؟
(باز
نشری از حدود پانزده سال پیش)
به یاد زنده یاد خالد صدیق چرخی
در وطن ما کمتر رواج
داشت و رواج دارد که از شاعر وسرایندۀ شعر آهنگ های هنرمندان
نام ببرند. در صورتیکه خوب می دانیم اگر
بیت های شاعر نباشد، آواز خوان چه چیزی را بخواند. شعر خوب شهرت
و تأثیر آهنگ هنرمند را بالا می برد. شاید آهنگ هایی باشند که بخاطر شعر
ضعیف طرف توجه قرار نگیرند. آهنگ هایی اند که شنونده بخاطر شعر خوب آن جذب میشود
وبالای آن تبصره میکند.
حالا مقصد ما ازرباعی
یک آهنگ بسیار مشهور است که توسط خانم گوگوش ایرانی خوانده شده است.
آهنگ : من آمده ام ترا
ببینیم ، بروم.
گفته میشود که
این آهنگ را فرید زلاند، فرزند مرحوم جلیل زلاند آواز خوان
مشهور ومعروف کشور در سالهای دهۀ پنچاه شمسی، در
ایران ترتیب و در اختیار خانم گوگوش گذاشت. آهنگ مذکور در
ایران وافغانستان خوب گــُل کرد.
در حالی که شاید کمتر
از چهل سال از خواندن این آهنگ گذشته باشد، از
روی تصادف ، در وقت خواندن مجموعۀ اشعار محترم خالد
صدیق چرخی، جایی چشمم به رباعی های ایشان افتاد که در پایان یکی از آنها چنین
نوشته شده است: این رباعی را خانم گوگوش خوانده است .
در وقت مطالعۀ تمام مجموعۀ شعری ایشان که اشکهای
چکیده نام دارد، به اشعار زیادی چشمم افتاد که در پیشانی آنها نوشته شده است
که این شعر را احمدولی جان، استاد خیال مرحوم زلاند، خانم هنگامه واحمدولی ( شب
لبان داغ خویش، دیدم برلبان تو ) و . . . خوانده اند. از بارگاه رب العزت
آرزومندیم که برای محترم خالد صدیق عمردراز وقلم روان بدهد. در حالیکه هموطنان
دنبال کتاب های تاریخی ایشان جویا میباشند، این مجموعۀ شعری گنجینۀ دیگری به جهان
شعر وادب افزوده است.
قبرِ باز
داستان کوتاه
نوشتهٔ نعمت
حسینی
قدمهای معلم آهسته بود. عجله نداشت. خودش همیشه میگفت:
ـ عجله کارِ شیطان است.
گاهی در همان کوچه مکث میکرد، بیآنکه بداند چرا. یکبار
ایستاد و کف دستش را روی دیوار گذاشت. دیوار سرد نبود، اما حس زندهبودن هم نمیداد.
با خود گفت:
ـ اگر چیزی را زیاد بپوشانی، نفسش بند می شود.
این فکر را با خود نگه نداشت. بعضی فکرها اگر بمانند،
راه را عوض میکنند. به راهش ادامه داد.
قبرستان در حاشیهٔ همان بخشِ شهر بود؛ جایی که زندهگی
آرامآرام عقب میرفت. نه با سر و صدا، نه با شتاب. فقط عقب میرفت، طوری که کسی
متوجه نشود.
معلم هر روز پیشِ قبری ایستاد می شد که هنوز نامی نداشت.
فقط چقری تازه کنده شده بود. دهانش باز بود و هر روز کمی چقرتر میشد، بیآنکه
کسی دیده شود. گویی زمین خودش مشغول کار بود.
خم شد و خاک را لمس کرد. گرم بود. همیشه گرم. امروز اما
گرمتر مینمود؛ یا شاید دستهای خودش سردتر شده بودند. با خود گفت:
ـ گرمای خاک یعنی چیزی هنوز تمام نشده.
همین فکر کافی بود تا دلش بلرزد. بعضی فکرها آدم را بیاجازه
به جاهایی میبرند که آماده گیاش را ندارد.
یک روز خیال کرد قبر جایش را تغییر داده است. روز بعد
مطمئن نبود. با خود گفت:
ـ زمین هم مثل آدم، گاهی خود را کنار میکشد و گوشه میکند.
بوی خاک، شب را به یادش آورد. شبی که همیشه خیال میکرد
گذشته است، اما حالا میدید فقط زیر چیزهای دیگر پنهان مانده.
دستی که در دستش سنگین شد؛ نه از وزن، از درمانده گی.
انگشتها شُل بودند، گویی تصمیمشان را پیشتر گرفته بودند. صدایی نیامد؛ یا شاید
آمده بود و او نشنیده بود. فضا پُر بود از صدا: دویدن، ایستادنِ ناگهانی، نفسهایی
که نیمهکاره بریدند.
بعد، سکوتی حاکم شد که بیش از حد منظم بود؛ سکوتی که
معمولاً بعد از دیرشدن میآید.
پرسشها یکی بعد دیگری هجوم آوردند؛ نه مثل سؤال، مثل
اتهام:
ـ چرا نرفت؟
ـ چرا زود برگشت؟
ـ چرا گفت هیچ نیست؟
خواست بگوید: «نمیدانستم.»
اما یادش نیامد آیا آن شب واقعاً چیزی را نمیدانست، یا
دانست و به خودش گفت مهم نیست.
پلک زد. قبرستان دوباره سر جایش بود. فشار از روی سینهاش
نرفت. آرام، طوری که کسی نشنود، با خود گفت:
ـ چرا نرفتی؟
مکث کرد. نفهمید این پرسش را از کی میپرسد.
باد وزید. از میان قبرها صداهایی بلند شد؛ نه واضح، نه
بلند. صداهایی شبیه حرفزدن آدمهایی که میدانند شنیده نمیشوند. از جوانی میگفتند
که بوتهایش هنوز نو مانده بود، از نفسی که پیش از وقت برید، از راهی که نیمهکاره
ماند.
معلم فهمید اینها خیال نیستند. اینها واقعیتاند. جوانها
میروند؛ جوانهایی که بوتهایشان نو میماند، اما خودشان نه.
در ذهنش بیتی گذشت:
به پیری میرسد خارِ بیابان، ولی
گل چون جوان شود، بمیرد
چند مرد از آن گوشهٔ قبرستان پیدا شدند. جنازهای روی
شانههایشان بود. قدمهایشان حسابشده بود، نگاههایشان سرگردان. گوری که پیشتر
کَنده شده بود، منتظرشان بود.
معلم فکر کرد شاید این هم جوان بوده. با خود گفت:
ـ نوبت بالاخره میرسد؛ فقط شکلِ آمدنش فرق میکند. یکی
دیر، یکی زود.
و با خود چند بار تکرار نمود
:
ـ یکی بسیار دیر… یکی بسیار زود…
سایهها روی زمین دراز شدند. قبرها لرزیدند. باد استخوانها
را به صدا انداخت؛ صدایی کهنه، گویی گذشته داشت خودش را نشان میداد.
معلم با خود زمزمه کرد:
ولی گل چون جوان گردد، بمیرد…
و بعد ادامه داد:
ـ تو را هم میبرند… همه را…
معلم یک قدم عقب رفت. نفسش بند آمد. پرسید:
ـ چرا همهٔ قبرها یکشکلاند؟ قبرِ زودرفتهها و قبرِ
دیررفتهگان، قبر فرودستان و قبر بالا دستان ؛ همه یک نوع اند و یک شکل دارند ؟!
چرا هیچکدام زنده نیستند؟ آیا نوبت من هم به این زودیها میرسد؟
لحظهای سکوت، فضا را در پنجه هایش فشار داد. بعد صدا از
پایینتر آمد؛ نه از یک قبر، از همهٔ قبرها:
ـ خاک، همهچیز را برابر میسازد.
از جیبِ کرتیِ کهنهاش کاغذی بیرون کشید؛ کوچک که بارها
قاتشده بود. خطهایش آنقدر مانده بودند که دیگر خوانده نمیشدند، یا شاید هیچوقت
برای خواندهشدن نوشته نشده بودند. لحظهای کاغذ در دستش نگه داشت. کاغذ سنگین
بود؛ نه از وزن، از چیزی که دیگر نمیشد با خود برد.
قبر ساکت بود. اما ساکتبودنش شبیه انتظار نبود؛ شبیه
شناختن بود.
کاغذ را داخل قبر انداخت. صدایی نیامد؛ حتی پژواک هم نه.
گویی خاک از پیش میدانست چه چیزی قرار است به او سپرده شود.
مکث کرد. فهمید اگر بیشتر بایستد، شب دوباره برمیگردد؛
همان شبی که فکر میکرد گذشته است.
اینبار خاک را با مشت ریخت؛ تند و پیهم. نه برای
پُرکردن قبر، برای خاموشکردن چیزی که هنوز نفس میکشید. زیر لب گفت:
ـ اگر دیر شود، همهچیز از نو شروع میشود.
وقتی ایستاد، قبر دیگر دهانِ باز نداشت. اما زمین هنوز
گرم بود.
به راه افتاد و برنگشت. در کابل، فقط کسانی پشت سرشان را
نگاه میکنند که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
چند قدم که دور شد، ایستاد. زمین زیر پایش سرد شده بود.
با خود گفت:
ـ عجب بیرحم است.
جوابی نیامد.
فهمید اینبار سکوت جواب نبود؛ نوبت بود.
پایان
شهر فولدا ـ جرمنی
1 . 2 . 2026
*
دو نقد داستان
قبر باز از قلم:
-
ادیبه
صابر صادقیار
-
کریم
بیسد
ادیبه صابر
صادقیار
درود بر شما جناب نعمت حسینی عزیز نویسنده آگاه و
داستانسرای ژرفنگر ! این داستان دربارهی مرگ و چیزهاییست که فکر میکنیم تمام
شدهاند، اما هنوز رهایمان نکردهاند. قبرِ باز مثل زخمیست که بسته نشده و مدام
آدم را وادار به فکر میکند. معلم تاریخ نماد کسیست که گذشته را میفهمد، ولی میبیند
همه دارند فراموشش میکنند. داستان آرام است، اما سنگین؛ ساده می نماید ، حرفهای
تلخ و عمیق میزند. در نهایت، «قبرِ باز» داستانِ مرگ نیست، بلکه داستانِ دیرشدن
است؛ دیرشدنِ فهم، دیرشدنِ رفتن، و حقیقتی که وقتی به خاک سپرده میشود، هنوز گرم
است.
*
کریم بیسد
دوست گرامی و فرزانه، حسینی عزیز
داستان «قبرِ باز» نمونهای پخته ،تأملبرانگیز واقعگرا با لایههای نمادین و
فلسفی است؛ متنی که در عین وفاداری به واقعیت عینیِ زیستِ شهری و تاریخیِ کابل، بهتدریج
به قلمرو حافظه، وجدان، و پرسشهای وجودی پا میگذارد.
«قبرِ باز» نشان میدهد که نهتنها به فن
داستان کوتاه مسلط هستی، بلکه جرأت ایستادن در مرز میان واقعیت و وجدان را داری؛
جایی که بسیاری از نویسندگان یا عقب میکشند یا به شعار پناه میبرند.
خودت اما، راه دشوارتر را انتخاب کردهای:
نوآوری ات در این است که واقعگرایی را از سطح رویداد به سطح حافظه و مسئولیت
اخلاقی ارتقا داده ی. قلمت آرام است، اما اثرش دیرپا؛ مثل همان قبری که دهانش بسته
میشود، اما زمینش هنوز گرم است.
بیتردید، این داستان گواهِ داستان پردازِ توانمند چون خودت، نگاهی ژرف، و
صداقتی ادبی است که از تجربه زیسته و تفکر نقادانه میآید.
امید که این قلم، همچنان بنویسد؛ نه برای پُرکردن قبرها، که برای نامدادن به
آنچه هنوز بینام مانده است
داستان از دل واقعیتی کاملاً ملموس آغاز میشود:
کوچهای در کابل، دیوارهایی یکرنگ، معلمی بازنشسته، قبرستانی در حاشیهٔ شهر.
اینها عناصر کلاسیک واقعگرایِاند؛ اما تو با حذف جزئیات تزئینی و تأکید بر
یکنواختی و فقدان نشانهها، بهجای بازنمایی صرفِ واقعیت، واقعیتِ تهیشده از
حافظه را تصویر میکنی.
اینجا واقعگرایی، پر سر و صدا نیست؛ «عقبرفتنِ آرامِ زندگی» است، بیاعتراض
و بیهیاهو.
کوچه، دیوار، قبرستان و قبرِ بینام، همگی مکانهایی حافظهدار هستند؛ اما
حافظهای که پاک شده، پوشانده شده، یا اجازهٔ بروز ندارد.
دیوارهایی که «نوشتهای ندارند»، قبری که «نام ندارد»، و شهری که «دیگر چیزی
را به یاد نمیآورد»، همه نشانههای جامعهایاند که تاریخش نه حل شده، نه روایت
شده؛ فقط دفن شده است.
اینجا، قبر فقط محل مردگان نیست؛ محل نگهداریِ ناگفتههاست.
انتخاب «معلم تاریخ» بسیار هوشمندانه است. او نه قهرمان است و نه قربانیِ
مستقیم؛ بلکه شاهدی بازمانده است.
تردیدهای او («نمیدانستم یا دانستم و گفتم مهم نیست») دقیقاً همان شکاف
اخلاقیِ انسانِ واقعگراست؛ انسانی که در لحظهٔ خطر، نه کاملاً ناآگاه بوده و نه
کاملاً بیگناه.
در اینجا، واقعگرایی داستان به اوج میرسد:
نه با محکومکردن، نه با تطهیر؛ بلکه با پرسشگذاشتن
قبرِ باز، که «هر روز چقرتر میشود»، استعارهای چندلایه است ناتمامماندن
سوگواری ناتمامماندن عدالت و ناتمامماندن گذشته
این قبر منتظر جنازه نیست؛ منتظر اعتراف، یادآوری و مواجهه است.
گرمیِ خاک نیز نشانهٔ همین ناتمامی است: چیزی هنوز «تمام نشده»
زبان داستان موجز، کنترلشده و حسابشده است. تکرارهایی چون
« یکی بسیار دیر… یکی بسیار زود…» یا « چیزی
هنوز تمام نشده »
نه فقط موسیقایی، بلکه فشار روانی ایجاد میکنند.
سکوتها در این متن، بهاندازهٔ جملهها حرف میزنند؛ گاهی حتی بیشتر. این سکوتها همان جاییاند که واقعگرایی
به ادبیت تبدیل میشود
پایان داستان، نه رهایی میدهد و نه امیدِ کاذب.
جملهٔ پایانی «فهمید این بار سکوت جواب نبود؛نوبت بود.»
بیانی فشرده از منطق واقعگرایی تلخ است:
در جهانی که پاسخها دفن شدهاند، نوبتها باقی میمانند
با احترام و ارادت
*
شبگیر پولادیان
شرح این دو فرتور تراژیدی-کمیک:
رهبر مزدور هرجا چون سگ کوتوله است
سگ اگر پاچه بگیرد لایق کوچله است
*
پاچهلیس آمد ز کابل گرگ گرگ بیپناه
تا ببوسد درگهی ارباب شوکتدستگاه
«برچه پک»
ایستاد آنجا پشت بادارش ترمپ
در میان گرگهای سبز روباه سیاه
*
هیولای
ترمپ
این ترمپاست
میترمپد بی ترمپیت زور را
میدمد
گویی که اسرافیل دوران صور را
یک زیوس
آنجا به پشت ابرها در غرشاست
تا بهم
ریزد جهان خستهی مجبور را
از شراب
سرخ خون بومیان مست و ملنگ
بسته بر
نعش هزاران کشته چشم کور را
گرچه در
خونش طلا جاریست اما بیش ازین
بندد آذین
از طلا دوران شر و شور را
از
فراسوهای مغرب یک هیولا سر زده؟
اژدهای
خفته گویی تنگنای گور را؟
نظرات
ارسال یک نظر