دراین شماره نوشته ها واشعاری است از: کریم پیکار پامیر، نعمت حسینی، شبگیر پولادیان، شاپور راشد، خواجه محمد نعیم قادری، احمد جواد عطایی، ویس سرور، اسد روستا، عتیق الله نایب خیل و نصیرمهرین
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
"امنیت" و "وحدت
ملی"، تا کـِـی گوید؟
آنانی که با مقداری پول در جیب، از میدان هوایی کابل با احترام و گفتن
بفرمایید بفرمایید، در موتر می نشینند، غذای مهمان از اروپا وامریکا و... آماده را
نوش جان می کنند و پس از چند تفریح، بدون علاقه به فاجعه طالبان برمی گردند و از
حضور امنیت گپ می زنند، حق دارند که بگویند، امنیت بود!
آنانی که در "جمهوری اسلامی افغانستان" از هیچ خیانت به مردم و وطن
خودداری نکردند، جاده را برای بازگشت نیروی ستمگر وجاهل صاف کردند وبا کوله باری
از پول روانه ی خارج شدند، اکنون برای تبلیغ "امنیت" و توجیه بازگشت، حق
دارند، یاوه بسرایند که امنیت است!
آنانی از این گروه که محیل تر و
دارنده ی تخصص روباه گونه در مکاره گی هستند، هزار ویک رشته ازعلایق قومی و
پسمانده را نیزدارند، در گواهی دادن به موجودیت امنیت، از دُم خود بهره می گیرند.
اینها می خواهند که ملیون ها انسان، روزگار تلخ وغمین را بپذیرند وبه تداوم وحشت و
جهالت طالبی گردن بمانند.
این خاینان به مردم و وطن گویی چشم های فروبسته یی دارند. نمی خواهند ببینند
که ملیون ها بیکار شده از کجا نان بخورند؟
نمی خواهند فریادهایی را شنوا باشند که از حنجره ی دردمند زن در افغانستان به
فغان آمده است.
این خائنان به دنبال سرنوشت ملیون ها دختر وآینده ی جامعه ی جهل زده، بیمار
ودشمن علم و دانش نیستند.
این خائینان با زن ربایی، مسابقه ی زن گرفتن طالبان و کودک همسری مشکلی
ندارند، زیرا امنیت ایشان تأمین است وبرنامه های خائنانه وجنایت آمیز خود را در
راستای تحقق می یابند.
این خائنان آن همه بیدادگری ناشی از تبعیض های گوناگون و تمامیت خواهی زیانبار
به حال وطن را استقبال می کنند. زیرا خود با رویکرد وآرزومندی هایی اخته شده
وپرورش یافته اند که طالب مجری آن است.
پنج سال پسین بار دیگر گواهی می دهد که اگر زن ومردی درس خوانده در دانشگاه
های اروپایی وامریکایی و... ناف نابریده از علایق طالبی داشته باشد که مدرسه های
پاکستانی را دیده است، با داشتن چراغ در دست، محیلانه تر در خدمت آنها قرار می
گیرند.
تشخیص این گروه از خائنان
که کاسه داغ تر از آش از"وحدت ملی" نیز گپ می زنند، بسیار حایز اهمیت
است.
*
ک. پیکار پامیر
مصیبت ملی و تاریخی مردم افغانستان ادامه دارد
خطه ی باستانی افغانستان، تاریخ پُر فرود فرازی داشته است. با دریغ که
مسیرتاریخ این خطه، غالباً خونین و غمناک بوده و تا همین اکنون که پا به مسیر قرن بیست و یکم گذاشته ایم، همچنین
پُرخون، تاریک و غمناک است.
تازه ترین، سنگین ترین و درد انگیز ترین مصیبتی که مردم زجرکشیده ی ما،
بخصوص درسال های پسین متحمل شده اند، پروژه سازیهای بیرحمانه ی استعماری اجانب
وتحمیل تلخی های ناشی ازآن بالای هستی مادی و معنوی آنها ست.
پروژه ی "طالب" سازی توأم با تکانه های وحشتناک آن، یکی ازمصیب های ملی و تاریخی است که درسالهای پسین درآب و خاک وفضای افغانستان پیاده گردید.
بلی! پیامد عمده ی ناشی
ازاشغالگریهای مسلحانه، پیاپی و خشم آلود دو ابرقدرت جهان (شوروی و امریکا)
درچهاردهه ی اخیرقرن حاضردرافغانستان، عقبگرد تلخ و تهلکه آمیزتاریخ و ازجمله،
برگشت دوباره ی حاکمیت قرون وسطایی "طالبان" است که ازپنجسال بدین سو، هوا و فضای هستی مادی
و معنوی مردم مارا به تیره گی اسف باری کشانیده است. همینجاست که هم میهنان ما تاریخ برگشت سیاهی
وجهل طالبانی به افغانستان را نه تنها عزا میگیرند، بلکه پروژه سازان و توطئه گران
استعمارمنطقه و جهان و بویژه قدرتمندان غربی به سردمداری ایالات متحده را شدیداً
محکوم میکنند. زیرا آنچه امروز درافغانستان میگذرد مانندحاکمیت جهل و ترور، بیکاری
عمومی، فقرمالی و اقتصادی، محرومیت جوانان ازعلم اندوزی و به حاشیه راندن بیرحمانه
ی زنان و دوشیزه گان از کار و آموزش، سقوط ارزشهای فرهنگی، ترویج اندیشه های خشونت
بار و نا بودی هرآنچه بنام ارزش و افتخار ملی، فرهنگی و تاریخی میدانند را حاصل
خیانت همین کشورهای جفاکار و نوکران بومی آنها میدانند.
موازی بدان، ملت افغانستان، اعمال و کارنامه های خائنانه، جفاکارانه و ضد
ملی و مردمی مسوولین و منسوبین نظام جمهوری پس از سال ۲۰۲۱میلادی و دررأس همه،
(حامد کرزی و اشرف غنی) را شامل توطئه
گران علیه سرنوشت ملی خویش میدانند و آنان
را خائنین و روسیاهان تاریخ میخوانند.
باید صراحتاً بگوییم که بوم و برافغانستان و ساکنان دردمند و محروم آن،
هرگز سزاوارچنین جفای بی مانند و چنین سیاهی و تباهی ملی و تاریخی نبوده و
نیستند.
شرایط خاص افغانستان و مقتضیات عصروزمان ایجاب میکند تا این وضعیت دردناک
و غیرقابل قبول (فکری، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و...) هرچه زودتربه سوی رسیدن به
روشنایی و افتخارات ملی و بین المللی به جریان بیفتد و چنین جریان مثبت وضروری را
تنها نیرو های خودی آزاده، صادق و فداکارکشورمیتوانند به راه بیندازند وبس.
*
پنج سال از برگشت طالبان به کابل گذشت. برای یک حکومت، پنج سال زمان کمی نیست؛ فرصتی است برای این که نشان بدهد چه می خواهد، چه می تواند و برای مردمش چه ساخته است.البته افغانستان پیش از طالبان نیز کشور سالمی نبود. جنگ، فساد، فقر، ضعف نهادها، اختلافات سیاسی و قومی، مداخلۀ خارجی و حکومت های ناکارآمد، هم بخشی از تاریخ معاصر ما بوده اند. طالبان کشور آبادی تحویل نگرفتند؛ کشور جنگ زده و فروپاشیده یی را تحویل گرفتند. اما همین موضوع مسئولیت آنان را کمتر نمی کند. کسی که ادعا می کند آمده است کشور را نجات بدهد، باید بعد از پنج سال نشان دهد چه چیزی را بهتر ساخته است. این که حکومت های قبلی بد و فاسد بودند، آن طوری که رهبران طالبان ناتوانی شان را به آن ها نسبت می دهند، پاسخ مشکلات امروز نیست.
با آمدن دوبارۀ طالبان، یکی از حرف هایی که زیاد شنیده شد و هنوز هم این جا و آن جا شنیده می شود، این است که طالبان در تامین امنیت موفق بوده اند. این حرف را نمی توان کاملاً نادیده گرفت. افغانستان سال ها در جنگ بود و مردم از انفجار و انتحار، کشته شدن و جاده های ناامن خسته شده بودند. برای بسیاری، پایان جنگ خود یک نعمت بود. جنگی که بیشترین آن به علت وجود و عملکرد خود همین گروه بود.اما امنیت، و آن هم امنیت نیم بند کنونی، را نمی شود با تمام زنده گی به اشتباه گرفت. انسان فقط برای کشته نشدن زنده گی نمی کند. می خواهد درس بخواند، کار کند، سفر کند، کتاب بخواند، تلویزیون ببیند، برای آینده اش تصمیم بگیرد و آیندۀ فرزندش را بسازد. اگر جنگ کمتر شده باشد، اما دختران از مکتب محروم باشند، جوانان آینده یی برای خود نبینند و مردم از گفتن یک جمله بترسند، نمی توان گفت امنیتی که لازم است تامین شده است.در این پنج سال، بسیاری از مردم نه تنها با فقر و بیکاری، بلکه با محدودیت هایی روبه رو شدند که زنده گی روزمرۀ آنان را دشوارتر کرد. زنان از کار و فعالیت های اجتماعی کنار زده شدند، دختران از رفتن به مکتب و دانشگاه بازماندند و شمار زیادی از خانواده ها آینده یی را که برای فرزندان شان تصور کرده بودند، از دست رفته دیدند. برای یک خانواده، این فقط فرمان های حکومتی نیست؛ هرکدام بخشی از زنده گی است که دیگر نمی تواند ادامه پیدا کند.در کنار این محدودیت ها، فقر نیز گریبانگیر مردم است. جوانی که کار پیدا نمی کند، پدری که توان پرداخت کرایۀ خانه را ندارد، مادری که برای خرید دوا درمانده است و خانواده یی که مجبور می شود برای پیدا کردن لقمۀ نانی خانه و وطنش را ترک کند و در راه های صعب العبور مهاجرت جانش را از دست می دهد.بدبختی فقط این نیست که انسان کشته شود. گاهی بدبختی این است که زنده باشی، اما نتوانی آن گونه که می خواهی زنده گی کنی، درس بخوانی، کار کنی، حرف بزنی، انتخاب کنی و برای آینده ات تصمیم بگیری. شاید دردناک ترین بخش این مصیبت ها همین باشد که نسلی از جوانان کشور در سال هایی بزرگ می شوند که به جای ساختن آینده، بیشتر وقت خود را صرف پیدا کردن راهی برای زنده ماندن می کنند.این بدبختی زمانی مضاعف می شود که در کنار فقر روزافزون، شمار زیادی مدرسۀ دینی ایجاد شده و جوانان، به ویژه آنانی که به دلیل فقر و نبود فرصت های آموزشی و کاری آینده یی برای خود نمی بینند، به سوی این مدارس کشانده می شوند؛ مدارسی که می توانند نیروی انسانی و ذخیرۀ فکری طالبان برای آینده باشند.کشورما برای بیرون آمدن از این چرخۀ ناسالم، فقط به تفنگ و فرمان نیاز ندارد، به مکتب، دانشگاه، کار، حضور زنان، اقتصاد سالم، قانون و حکومتی نیاز دارد که بتواند آزادی بیان را به رسمیت بشناسد.کشور زمانی ساخته می شود که مردم فقط از زنده ماندن فردا نترسند، بلکه برای ساختن فردا نیز امید داشته بانشد.پنج سال گذشته است. شاید اکنون وقت آن باشد که به جای شمردن روزهای حکومت، ببینیم در این پنج سال از عمر مردم چه گذشته است؛ چه چیزهایی از آنان گرفته شده و چه چیزهایی برای شان ساخته شده است. تاریخ در نهایت نه شعارهای حکومتی و دینی، بلکه زنده گی مردم را به یاد می آورد.
ویس سرور
سرک های قیر در
زندان
آن روز آمد آمد طالب، تیم آقای غنی "مغز متفکر جهان"، سوار
بر هلیکوپتر خاص، از روی حویلی ارگ فرار نمود. در آن فرار تاریخی، ایشان تنها با چپلق
و جیب خالی ارگ را ترک گفتند! و بالاخره گویا با نهایت ناداری در شهر شیخ
نشین دوبی، در یک خانۀ از قبل آماده شده و مجلل، آرام به زندگی ادامه داد!؟
نظرمحمد خاشه
اما در همان روز شوم، در شهر قندهار،
دو افسر بی هویت و پلید طالب، یک هنرمند محلی را بنام نظر محمد، مشهور به خاشۀ
جوان، با لت کوب و سیلی زدن، داخل چوکی عقب یک موتر نشاندند بلی «خاشه» را از خانه
اش، از نزد کودکانش و خانمش کشان کشان به داخل موتر آوردند در فلم
مستند نشر شده که جهان انسانی انرا شدیدا محکوم کرد.طالبان تروریست خاشه
لاغر اندام و بیچاره را در محل دورتر، بعد از لت و کوب و توهین به هنراش، به قتل
رسانیدند چه وحشیانه او را کشتند.
و چه وحشیانه ان مرد پر لبخند را سر
به نیست نمودند.
کی ها بودند
که آن کودکان خاشه را بی پدر ساختند؟
آن افسران تروریست طالب بی هویت و پلید کی ها
بودند؟
چرا خاشه را کشتند؟
در حقیقت تلخ، کشتن خاشه یک بخش کوچکی از سیل
بدبختی هایی بود و است که مردم افغانستان آنرا از این گروه تروریستی بنام طالبان
تجربه نموده اند. گروه زشتکردار و پرورش یافتۀ در مدرسه های تندرو مذهبی و قاتل
پرست پاکستان.
گروه بی سواد
و بیخرد، که بخاطر رسیدن به هفتادو حور بهشتی، به همه ارزش های انسانی لگد میزند.
تاریخ تلخ کابل، حملات انتحاری پیهم در مکاتب، شفاخانه ها، دانشگاه
ها، ورزشگاه، خیابان های پر از مردم، انتحاری در نزدیک ساختمان های نشراتی و
هزاران هزار قتل های صحرایی را مانند قتل «خاشه زوان» فراموش نمیکند پنج سال
تمام، این گروه تروریستی و نامرد، با تعصب دینی و زبانی که دارند؛ افغانستان را به
زندان بزرگ بی عدالتی، فشار، غربت و تاریکی تبدیل نمودنه اند.
زنان و دختران
افغانستان در داخل این زندان طالبی، حتی از کوچکترین و انسانی ترین آرزو هایشان
دور شدند. نه مکتب، نه تحصیل، نه آینده، نه احترام به زن و نه احتزام
به حقوق انسان و ارزش های انسانی، نه رشد در افکار نسل آینده، نه ارزش به داشته
های تاریخی و فرهنگی.
واقعاً بسیار درد آور است که نسل های
بعدی با ارزش های طالبی بزرگ شوند!
این مکروب های
بنام طالب را تاریخ افغانستان و تاریخ جهان محکوم نموده و محکوم خواهد کرد. به
امید یک فردای روشن و نجات از چنگ طالبان.
زنده باد آزادی و انسانیت
نابود باد طالبانیزم
*
شاپور راشد
پانزدهم آگست؛
زخم باز تقویم
پانزدهم آگست ۲۰۲۱، نه یک تاریخ، که زخمی باز بر پیکر تقویم است.
روزی که دروازههای فردا با کلید جهل و جبر بسته
شد و صدای خندهٔ دختران در راهروهای مکاتب یکباره به سکوتی سنگین بدل گشت.
روزی که
مادران، فرزندان خویش را با اشک بدرقه کردند و میلیونها انسان، خانه، خاک، خاطره
و عزیزان خویش را پشت مرزهای هراس و بیسرنوشتی گذاشتند؛ برخی آوارهٔ جادهها
شدند، برخی سر از اردوگاهها درآوردند، و برخی در غربت، با حسرت وطن نفس کشیدند.
چه تصویر
هولناکی بود آنگاه که انسان برای گریز از جهنم زمین، به بالهای آهنین پناه برد؛
اما همان بالها او را از آسمان به سوی مرگ پرتاب کردند.
انسان از
ارتفاع آسمان بر سنگفرش زمین فرود آمد؛ تصویری چنان هولناک که نه تنها باید چشمهای
افغانستان را میگریاند، بلکه میبایست وجدان جهان را به لرزه درمیآورد.
آن سقوط، تنها
سقوط یک انسان از یک هواپیما نبود؛ سقوط امید بود، سقوط امنیت بود، و سقوط انسانیت
در برابر دیدگان جهانیان. قدرتهای بزرگ پشت میزهای
دیپلماسی نشستند؛ بیانیه نوشتند، ابراز نگرانی کردند، و از اندوه سخن گفتند؛ اما
بسیاری از آن نگرانیها از دیوارهای سرد سیاست فراتر نرفت.
در آن سوی این
هیاهوی قدرت، کودکی در افغانستان با شکمی گرسنه به خواب رفت؛ مادری برای فردای
فرزندش گریست؛ دختری کتابش را بست؛ و جوانی، رویای فردای خویش را میان دود، ترس و
بیاعتمادی گم کرد. و میلیونها مهاجر، بار
سنگین غربت را بر شانههای خویش کشیدند؛ در صفهای دراز مرزها، در اردوگاههای
پناهندگی، در ایستگاهها و فرودگاهها، با چمدانی کوچک و جهانی از خاطره ایستادند؛
با خانهای در دل و وطنی دور از دسترس. این تنها یک بحران سیاسی
نبود؛ تراژدی یک ملت بود؛ تراژدی مردمی که دههها میان جنگ و استبداد، افراطگرایی
و مداخله، و بازیهای بیرحمانهٔ قدرتهای بزرگ دستبهدست شدند و بهای سنگین آن
را با خون، آوارگی و خاموشی پرداختند. ظلم، تنها گلوله نیست.
ظلم گاهی لقمهای است که از سفرهٔ کودک ربوده میشود؛ گاهی دری
است که به روی دختران یک سرزمین بسته میشود؛ گاهی خاموش کردن صدای مخالف است؛
گاهی کشتن امید پیش از آنکه انسان بمیرد؛ و گاهی واداشتن آدمی است که خانهٔ خویش
را ترک کند و وطنش را در آینهٔ خاطرات جستوجو نماید. ای تاریخ!
با چه مرکبی نوشتی که جوهرش خون بود و صفحهاش سرنوشت یک ملت؟
چگونه جهان توانست این همه درد را ببیند و در پناه سکوت به زندگی خویش ادامه دهد؟
چگونه صدای فرو ریختن یک ملت در هیاهوی سیاست گم شد؟ اما هنوز در دل همین خاک
زخمی، دانهای از امید زیر خاکستر نفس میکشد. هنوز مادری
برای فردای فرزندش دعا میکند؛ هنوز دختری کتابش را در گوشهای پنهان نگه داشته
است؛ هنوز جوانی رویای آبادانی وطن را در ژرفای قلب خویش زنده نگه میدارد.
و همین است آن چراغ کوچکی که تاریکی نتوانسته است خاموش کند.
روزی خواهد رسید که این شب طولانی در برابر رستاخیز آگاهی زانو
بزند؛ روزی که مهاجر با سربلندی به خانه بازگردد، دختران دوباره راهی مکتب شوند،
قلم جای تفنگ را بگیرد، و آزادی از پشت دیوارهای ترس به کوچههای وطن بازگردد.
روزی که کودک افغانستان به جای صدای گلوله، صدای زنگ مکتب را
بشنود؛ مادر به جای گریستن، به آیندهٔ فرزندش لبخند بزند؛ و جوان به جای فکر رفتن،
برای ساختن وطن بماند. آن روز، شاید زخمها هنوز
بر تن این سرزمین باقی باشند؛ شاید جای گلولهها بر دیوارهای تاریخ دیده شود؛ اما
هیچ زخمی دیگر بیصدا نخواهد ماند. زیرا پانزدهم آگست در
حافظهٔ این ملت خواهد ماند؛ نه تنها بهعنوان روز سقوط یک نظام، بلکه بهعنوان
روزی که جهان، سقوط انسان را از آسمان به زمین دید؛ روزی که آوارگی، ترس، گرسنگی و
خاموشی بر زندگی میلیونها انسان سایه افکند؛ و یکی از تلخترین فصلهای تاریخ
معاصر افغانستان در برابر چشم جهانیان گشوده شد. اما تاریخ،
همیشه آخرین واژه را به تاریکی نمیسپارد. روزی خواهد
رسید که از میان همین خاکستر، نه صدای تفنگ، که صدای زندگی برخیزد؛ نه دیوارهای
جهل، که پنجرههای دانایی گشوده شود؛ و افغانستان، پس از سالها گریه، دوباره با
قامت استوار به سوی فردا نگاه کند. آن روز، پانزدهم آگست
دیگر تنها نام یک زخم نخواهد بود؛ یادآور روزی خواهد شد که یک ملت، از دل تاریکی
راه خویش را به سوی روشنایی باز یافت. شاپور راشد ۱۰ آگست ۲۰۲۶
*
جواد عطایی
خاموشی در برابر جنایات طالبان ...
در پنج دهه ی گذشته فجایع تاریخی گوناگونی بالای افغانستان تحمیل گردید که آغازگر آن کودتای بیست و ششم سرطان داود خان بود. کودتایی که منجر به تقویه چاکران روس و کودتای هفتم ثور شده و نقطه عطفی را در تاریخ افغانستان رقم زد. عواقب رقت بار آن کودتا تا چندین دهه دیگر مردم رنجدیده ی افغانستان را بدرقه خواهد نمود.
گرچه تاریخ افغانستان گواه سیاه روزی های فروان است، ولی فاجعه ی دوباره به قدرت رسیدن طالبان به تاریخ پانزدهم آگست سال ۲۰۲۱ یکی از تیره ترین روز های نه در تاریخ افغانستان بلکه در تاریخ بشریت به شمار خواهد آمد. پانزدهم آگست روز سقوط یک دولت "انتخابی" نبود بلکه روزی بود که تمام زندگی مردم یک جامعه واژگون گردیده و درخت آرزو های شان، به ویژه از قشر زنان و دختران از بیخ قطع گردید.
پانزدهم آگست یک روزی بود که با رویای روز قیامت می توان آن را مقایسه نمود، مردم از خوف و رعب خود را به بال های طیاره چسباندند و تمام وجود اکثریت مردم به یک بار سنگینی از حزن و یاس مبدل گردید.
تحمیل کردن گروه تروریستی، مطلق نگر، زورگو، زن ستیز، انسانیت ستیز ،علم ستیز، قوم گرا و جهل بنیاد طالبان توسط آمریکا و دوستان شان در منطقه، پاکستان، زمینه فروپاشی تمام ارزش های علمی، سیاسی، دیموکراتیک و فرهنگی را مهیا نموده و افغانستان را از نگاه مالی، نظامی و فرهنگی به از هم پاشی مواجه نمود. انحصار نیرو های دولتی به دست چند ملای جاهل، بی سواد و ستمگر با افکار عصر حجر خود یک فاجعه بزرگی است که تاریخ افغانستان سال های مدیدی برای آن خواهد گریست. بعضی ها برای دفاع از طالبان از امنیت سخن می رانند، نمی دانم که خود شان به وسعت معنای امنیت که امنیت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، روانی،جنسیتی و.... را در بر میگیرد آگاهی دارند و یا نه؟، و گذشته از آنکه امنیت زیر سیطره طالبان وجود ندارد، همین طالبان در دو دهه گذشته خود مسئول اختلال امنیت بوده و مسئول قتل هزاران انسان بی گناه در این کشور بودند.
سوال دیگر که در ذهنم خطور می کند، اگر امنیت وجود دارد و همه چیز گل و گلزار است، حمایت گران طالب چه خاکی را در کشور های غربی و امریکا و آسترالیا به سر خود می زنند. بستن در مکاتب و دانشگاه ها به روی دختران، مخلوع نمودن زنان از وظایف شان و سلب تمام حقوق اولیه انسانی دختران و زنان و مبدل نمودن تمام میهن به یک زندان با میله های دینی، سنتی، مردسالاری و آپارتاید جنسیتی یک بخش عمده ی جنایات طالبان را تشکیل می دهد که با وجود وعده های عوام فریبانه در آغاز به این تصامیم استوار به شریعت هنوز هم جدی بوده و از آن ها دوری جستن برای شان ناممکن به نظر می رسد. طالبان جنایتکار در پنج سال گذشته با حرکت های اعتراضی بی باکانه دختران مستدام مواجه بوده و اگر این جنبش ها تحت فشار های فراوان هم گاهی درون کش شده اند از جای دیگر باز به اعتراض پرداخته و تسلیم زور و گرداسان زمان نگردیده اند. جنبش های خودروی زنان بدون حمایت مردان و بدون تشکیلات منظم و حمایت مالی متاسفانه که راه حل مشکلات نیست و نمی تواند ملت را و به خصوص زنان را از بیداد ملا های زن ستیز رهای بخشد. با آمدن هر نیروی بیدادگر به قدرت ، ملتی نابود نمی شود بلکه ملت هم دست، فارغ از هرگونه خرد و صداقت را پیشوای خود قرار دهد به نضج و پختگی سیاسی نائل آمده و کشتی شکسته ی وطن بالاخره به ساحل آزادی، عدالت اجتماعی و انسانیت لنگر خواهد افگند.
از جهت دیگر قابل تذکر است که دَرِ دولت های استعمارگر را کوبیدن هم راه نجات از این بدبختی نیست. چون دول بزرگ سرمایه داری خود نقش عمده ای را در دوباره به قدرت رسیدن طالبان ایفا نمودند و این دولت ها صرف به منافع اقتصادی و جيوپوليتيک خود می اندیشند و هر کسی که خود را در خدمت آنها قرار دهد چه طالب و چه داعش از آنها استفاده به عمل می آورند. دولت های بزرگ اقتصادی در پنج سال گذشته چنانچه همه می دانم چشم ها و گوش های خود را بسته و در مقابل جنایات طالبان خاموشی اختیار نموده اند. افغان های خارج از کشور هم می تونن با آگاه ساختن ملت ها در کشور های بزرگ سرمایداری از جنایات طالبان، توسط آنها بالای دولت های شان اعمال فشار نموده و آنها را به دست گیری جنبش های واقعن مردمی وادارند. نابود باد طالبان و تمام نیرو های ستمگر و مرتجع در افغانستان و جهان.
*
خواجه محمد نعیم
قادری
نفیسه هجران در حسرت
ارگ سالاران
ظاهراً
خاطره عیش و نوش ارگ و خانههای مجلل وزیر اکبرخان و بدمستی های دوران جمهوریت
هنوز آنقدر شیرین است که پس از پنج سال دوری، مزهاش از کام نفیسه هجران ها نرفته
است!
باند
تبهکار فضلی و محب و ظاهر قدیر و هاشم و…..با روسپی خانههایی که در دوره حکومت
اشرف خان احمدزی به محل رفتوآمد، عیشونوش و امتیازهای حلقه مافیای قدرت تبدیل
شده بود، چنان خاطرهانگیز شده که حتی پس از سقوط آن نظام و آوارگی صاحبانش، هنوز
امید به احیای همان بساط در دل بعضیها چون نفیسه جان زنده است.
چقدر
دردآور است، در چنین سالهایی که نیمی از جمعیت کشور، بهویژه زنان و دختران، از
حقوق اساسی و فرصتهای اجتماعی محروم شدند و افغانستان به یکی از بحرانیترین
کشورهای جهان تبدیل شد، بعضی مدعیان کاذب «نمایندگی از مردم » بهجای پرسش از
عاملان و مسئولان این وضعیت، هنوز در حسرت روزهای ارگ و خانههای وزیر اکبرخان و
عیش و عشرت آن دوران نشستهاند!
ظاهراً
برای این چنین افراد سقوط یک نظام فاسد و خاین، پایان یک فاجعه نبود؛ بلکه پایان
مهمانی بود!
و چه تلخ
است که هنوز هم بهجای نقد صریح خان دیپلوم دار و حلقه ی فاسد قدرت، چشم به بازگشت
همان چهرهها و احیای همان مناسبات نامشروع و خیانت بار دوختهاند؛ گویی درد مردم،
محرومیت زنان، فرار نخبگان، سقوط نظام و نابودی سرمایههای ملی، در برابر خاطره
دوران جمهوریت پوشالی و خانههای مجلل و زندگی اشرافی هیچ اهمیتی ندارد.
اگر فردای
روزگار افغانستان ازاد شد و فرصتی مساعد شد تا این کشور ویران دوباره ساخته شود،
باید نخست این نوستالژیِ ارگنشینی، امتیازخواری و عیش و عشرت سیاسی برای همیش دفن
شود؛ زیرا مردمی که هنوز برای بازگشت غاصبان دیروز قدرت نامشروع کف میزند، از
تجربه ی تلخ تاریخ خود چیزی نیاموخته است.
و دوم
معیار های سختی برای احراز کرسی نمایندگی مردم وضع شود تا هر بی سر و بی پای و بی
هویت و بی ماهیت و پاچه پاره نتواند جایگاه والای وکالت مردم را احراز کند.
چهارشنبه ۲۱ ماه اسد ۱۴۰۵
دالاس-
تکزاس
*
شبگیر پولادیان
از
بیچاره گی
بغض تنهایی من باش که آهنگ ترا میخوانم
یاد گمگشتهٔ آوای دل تنگ ترا میخوانم
قصهٔ دور و درازم که به پایان نرسیدهست
اوج هنگامهٔ فریادم و فرهنگ ترا میخوانم
کی بگوید سخن از نکبت واماندن
بیتو واماندن و تنها ماندن
کی بگوید به تو آن رفتن و آواره شدن را
کی بگوید به تو این حسرت بیچاره شدن را
![]()
![]()
تو شهابی که نتابیده چه بیرنگ شدی
سفر دور و درازی که شباهنگ شدی
حرف ناگفته که از صخره و خارا خواندی
بغض خاموش دل تنگ شدی، سنگ شدی
کی بگوید به تو آن سنگشدن،خارهشدن را
کی بگوید به تو این حسرت بیچارهشدن را
![]()
![]()
وقتی از برج فلک بانگ قناری گم شد
دست ما رو شد و آیینهٔ ما، مضحکهٔ مردم شد
دول ما، دغدغهٔ دم دم پرماتم بود
دف ما، دفدف بیهودهٔ روز غم بود
ما کجا مهر جهانتاب زمانها بودیم
ما کجا اختر منظومهٔ جانها بودیم؟
تیره و سرد و سیاه
یوسف مانده به چاه
کی بگوید به تو خاموشی سیارهشدن را
کی بگوید به تو این حسرت بیچارهشدن را
![]()
![]()
همه بادیم دمان از تپش باد فسون
همه موجیم جنایتزدهٔ ساحل خون
همه قربانی تزویر بزرگیم
در خیانتکدهٔ جنگ و جنون
درهم و برهم و سر درگم
هیچ در هیچ
تشنهٔ خونِِ هم و دشنه به کف در خم و پیچ
کی بگوید به تو ای دوست
کی بگوید به تو آن وحشت خونخوارهشدن را
کی بگوید به تو این حسرت بیچارهشدن را
![]()
![]()
ای خراسان بزرگ!
تو چه کوچک شدهای مثل «افغانستان»
یک کسی گفت؛ چه بیهوده به تکرار:
«ما همه
افغانیم!»
مثل اعرابی گمکرده رهٔ ترکستان
ای خراسان بزرگ!
همه واماندهٔ این ژاژ و جفنگاند هنوز
سخت از نام تو میترسند
همه شرمندهٔ تاریخی ننگاند هنوز
سخت بیگانه ز خویش
همه گرگاند تورا لیک به پاجامهٔ میش
کی بگوید به تو رسوایی بیکارهشدن را
کی بگوید به تو این حسرت بیچارهشدن را
![]()
![]()
تو ازان روز که یک کیک شدی
روز میلاد پر از غارت غمبارهشدن را
تکهتکه همه بردند
تکهتکه همه خوردند
کی بگوید به تو ای میهن من، قصهٔ من
کی بگوید به تو ای قصهٔ پرغصهٔ من!
غم صدپاره شدن را
غم صد پاره شدن را!
کی بگوید به تو این حسرت بیچارهشدن را
*
اسد
روستا
"ریشه
در خاک"*
هدیه به دوست عزیزی که تا اکنون از نزدیک ملاقاتش نکرده ام.
پیر تکسار، پرتو نادری
تو آنجا ریشه در
خاکی
تو آنجا پاک و بی باکی
بسان خوشۀ انگور
در دامانِ یک تاکی
هراست نیست از تاریکی و دهشت
اگر پیمانه ات خالیست
هنوزم مست و شادابی
تمام عمر با دود
چراغ و فقر
قلم بر پنجه بگرفتی
و شب ها را سحر کردی
امید روشنی دادی
بر نسلی که با باروت
سرب
هم رزم باتوپ تفنگ هردم
در گیر خون هم دگر بودند
تو با عزم متین مردانه آنجا
به پا ایستادی و جانت را سپر کردی
و در زندان دونان
ناله زنجیر بشنیدی
و شب ها تا سحر خون جگر خوردی
سلامم برتو ای روشن ضمیر دامن تکسار
سلام ای پیر روشن بین
سلام ای روشن فردا
· " ریشه در خاک" اشاره به شعری از فریدون مشیری است
بعضی صداها پیر نمی شوند. نه
با گذشت سال ها رنگ می بازند و نه کیفیت شان را از دست می دهند.
روز قبل، دوباره به یکی از
آهنگ های محمد رفیع، آوازخوان شهیر هندوستان، گوش می دادم. آهنگی که شاید در تمام
عمرم بیش از هزار مرتبه شنیده باشم. با این همه، هنوز همان تاثیر و تحسین اولی را
در دلم ایجاد کرد. بار دیگر دانستم که گذشت سال ها می توانند انسان را فرسوده
سازند، اما از زیبایی یک آهنگ چیزی کم نمی کنند. بی اختیار زیر لب گفتم: «گورت
آرام رفیع بزرگ، روحت شاد.»
همین سبب شد تا چند سطری
بنویسم.
موسیقی هندوستان، از آوان
کودکی همسفر من بوده است. اما در آن سال ها کمتر می فهمیدم که خواننده چه دردی را
می خواند، فقط از زیبایی صدا و آهنگ لذت می بردم. اما حالا که سال های بیشتری از
عمر گذشته است، هر آهنگ معنای دیگری پیدا کرده است. حالا دیگر وقتی آهنگی را می
شنوم، پیش از گوش هایم خاطره هایم بیدار می شوند. هر نغمه، دستی می شود که آرام
دروازۀ گذشته را باز می کند و مرا به دیدار گذشته می برد، به روزهایی که هرگز باز
نخواهند گشت.
بعدها فهمیدم روان شناسان برای
این حالت نامی هم گذاشته اند؛ «انعکاس مشروط». پاولوف، فزیولوژیست شهیر روس، سال
ها پیش در باره اش نوشته بود، اما من سال ها پیش از آن، بی آن که نامش را بدانم،
آن را با شنیدن موسیقی تجربه کرده بودم.
مطابق این نظریه، موسیقی یکی
از نیرومندترین محرک های حافظه و احساسات است. مغز انسان میان یک آهنگ و تجربه های
زنده گی پیوند برقرار می کند. به همین دلیل است که وقتی از یک آهنگ خاطره یی داشته
باشیم، هرباری که آن آهنگ را می شنویم آن خاطره نیز در ذهن مان زنده می شود. می
توان گفت که موسیقی، بیش از هر هنر دیگری، در چند ثانیه انسان را ده ها سال به عقب
می برد. با این روش است که حتی برخی بیماران مبتلا به زوال عقل یا آلزایمر، با
شنیدن آهنگ های دوران جوانی، ناگهان نام عزیزان یا خاطرات قدیمی را به یاد می
آورند. کشف پاولوف از این جهت نیز حایز اهمیت است که در این ساحۀ طبابت نیز کاربرد
دارد.
شاید تفاوت جوانی و کهن سالی
همین باشد. در جوانی، موسیقی آدم را به رویاهای فردا می برد؛ اما در کهن سالی،
بیشتر آدم را به گذشته باز می گرداند. آن روزها با آهنگ، آینده را تصور می کردیم،
اما امروز با همان آهنگ گذشته را به یاد می آوریم. هر ترانه، به جای آن که نوید
فردای تازه باشد، به مرثیه یی برای روزهای از دست رفته تبدیل می شود.
گاهی با خود فکر می کنم موسیقی
هم مانند آینه است. وقتی جوان هستی، چهره ات را در آن می بینی؛ اما وقتی پا به کهن
سالی می گذاری، عمرت را در آن می بینی. به همین دلیل شنیدن بعضی آهنگ ها در کهن
سالی دردناک تر از جوانی اند، نه به خاطر این که تغییر کرده اند، بلکه چون ما دیگر
همان آدم سابق نیستیم. آهنگ همان است، اما شنونده، سال ها رنج، دلتنگی، مهاجرت،
زندان، جدایی و مرگ عزیزان را با خود حمل می کند. آهنگ همان است، اما این بار از
میان قلبی عبور می کند که خاطرات بسیاری از گرم و سرد روزگار را در خود جای داده
است.
چه عجیب است که انسانی سال
هاست زیر خاک آرمیده، اما صدایش هنوز در حافظۀ میلیون ها انسان زنده است. جسم او
از میان رفت، اما چیزی از او باقی ماند که نه مرگ توان خاموش کردنش را داشت و نه
زمان توان فراموش کردن و فرسوده شدنش را.
گاهی فکر می کنم موسیقی، زبان
دیگری برای گریه کردن است. آدم چیزهایی را که هرگز نمی تواند به زبان بیاورد، در
یک آهنگ پیدا می کند. اندوهی که سال ها در گوشه یی از جانش پنهان بوده، ناگهان با
یک آهنگ بیدار می شود. خاطره هایی که گمان می کرد فراموش شده اند، یکی یکی از پشت
غبار سال ها بیرون می آیند، روزهایی که دیگر هرگز باز نخواهند گشت.
شاید به همین دلیل است که
موسیقی گاهی از هر سخنی راستگوتر است. کلمه ها می توانند دروغ بگویند، اما یک نغمه
نمی تواند. یا تاثیر بر مغز و روان آدمی می گذارد یا هیچ اثری ندارد.
نسل ما بیشتر از آن که با صدای
زنگ مکتب یا موسیقی از خواب بیدار شود، با صدای انفجار از جا پرید. شاید به همین
دلیل است که برای ما موسیقی فقط سرگرمی نبود؛ پناهگاهی بود که هنوز بوی زنده گی می
داد. چند دقیقه شنیدن یک آواز، می تواند کاری بکند که ساعت ها حرف زدن از انجامش
عاجز است.
شاید راز مانده گاری هنرمندانی
چون محمد رفیع نیز همین باشد. آنان فقط آواز نخواندند؛ بخشی از احساسات انسان را
برای همیشه ثبت کردند. هر بار که صدای شان شنیده می شود، مثل آن است که تکه یی از
گذشته دوباره نفس می کشد.
این روزها که سال های بیشتری
از عمر را پشت سر گذاشته ام، بیش از گذشته می فهمم که انسان در پایان زنده گی،
بیشتر ار هر چیزی با خاطره هایش زنده گی می کند. بعضی از آن خاطره ها فقط با یک
آهنگ زنده می شوند.
نمی دانم چه مدت دیگر فرصت
شنیدن این آهنگ ها را خواهم داشت. اما مطمئنم شنیدن آن در این گوشه و آن گوشۀ دنیا
ادامه خواهد داشت. شاید همین، معنای جاودانه گی باشد که رفیع بزرگ به آن مرتبه
رسیده است.
**********
پ.ن: به خواهش دوستان لینک آن
آهنگ را این جا گذاشتم: شاید برای کسانی که زبان هندی نمی دانند تا سرودۀ این آهنگ
را ترجمه نمایند، آهنگ کیفیت کمتری داشته باشد.
https://www.youtube.com/watch?v=ZP-JhV78Jq4
*
دوستان بیش بهاء و فرزانه ام
!
منتقد برجسته و محقق فرهیخته محترم بهاء الدین الصالحی
نقد ارزشمندی زیر نام « قرار دادن استراتژی در داستان
» بر داستان «كوچهء قدیم ما" من نگاشته
است . نقد شان برای من سخت درخور تاءمل است . این نقد را مترجم
کتابم محترم حامد حبیب برایم ارسال نمود و من خواستم این جا خدمت تان بگذارم .
امیدوارم در خور توجهء تان قرار گیرد. ارادتمند تان نعمت حسینی
نویسنده
افغان/نعمت حسینی
قرائتی
انتقادی از منتقد و محقق مصری:
بهاء الصالحی
مترجم:
حامد حبیب_مصر
حافظه انبار انسان است که می تواند تاریخ را آنگونه که
هست نگه دارد ، اما هر نوع تاریخ ، و تاریخ عاطفی حرکت یک جامعه در یک دوره معین ،
و اینجا ایده خود خالق و میراث شخصی او قادر است.
از تبلور بینش خود از جهان.
قهرمان ما در اینجا، خاطره او مفهوم پیوند با زندگی را
نشان می دهد ، جایی که قهرمانی در دو مکان مشترک استوهله اول: او در یاد او زندگی
می کند، یعنی افغانستان که قبل از آمدن آن سازمان مسلحی که روح زندگی را در آن
کشت، قادر به تحمل و سرزنده بود.
و جای دیگر: جایگاه قدیمی آن در فضای آزادی موجود در این
دنیای غربی اینجا، که دغدغه ای است که خلاق در درون خود دارد، آن مسئله و کیفیت
هویتی که او حمل می کند، که باعث می شود برخورد او با جهان یک استاندارد خاصی که
بر اساس آن امور روزمره و زندگی را می سنجد و همچنین استراتژی را می سنجد که در آن
خلاق نتواند نگرانی ها را از بین ببرددوران کودکی او و دغدغه های وطنش، هر کجا که
به پایان رسید، با ظلم تفاوت مخربی که در اندیشه اسلحه گنجانده شده بود، روح وطنی
را که از آن هجرت کرده بود، کشت و برجسته ترین گواه ماهیت رقیب. از مکانهایی که
در ذهن خالق وجود دارد این است که داستان با روش یادآوری از حافظه آغاز شد، به
طوری که فضای رویایی در اینجا تبدیل به ایده ارتباط مشروط میشود که در آن موضوع
آزادی استهرکسی خالق واقعیت خودش است.
از آنجا که گذشته در ذهن خالق به عنوان نوعی الهام یا
اشراق معنوی است که قطب نما خلاقیت او را به حرکت در می آورد، شخصیت سازی او مهارت
شگفت انگیزی را به عنوان سفر مصائب (خلیفه عطا) آشکار می کند تا او تبدیل به اصلی
شود. قهرمانی که افغانستان را در شادیها و غمها، در امنیت و آشفتگیهایش میدید،
تا پیری و خاطرهاش تصویر پسرش باشد، آن تأثیری که او زندگی کردمن او را تا آن
پیری تحقیرآمیز در خانه ای منزوی نگه می دارم، از ترس آن مردان ریشو که دوباره آن
منطقه را فتح کنند.
اما ایده ارتباط معنوی که (خلیفه عطا) را گرد هم آورد و
آن قهرمانی که از طریق روایت مستقیم صحبت می کند، ایده دوران کودکی مشترک است که
آن قهرمان را با (پسر خلیفه عطا) گرد هم آورده است. در اینجا قهرمان برای کودکی اش
گریه می کند و برای کودکی دیگران گریه می کند، گویی که این خشونت با تصور یک درک
خاص از بین می رود رشچیزی که برای جوامع طبیعی است این است که فرصت های جوامع برای
توسعه از بین می رود زیرا دوران کودکی حامل ایده جنین توسعه یافته ای است که می
تواند در آینده شکل بگیرد و می تواند به آن جوامع درخشش و توانایی آنها برای به
دست آوردن سرزندگی از طریق فرهنگ پذیری با دیگران را بدهد. در مورد گسترش فکر خون
برای کشتن این کودکان،
این موضوع محکوم کردن ایده یک جهت مندرج در دکترین
اشتباه و همچنین ایده خشونت مسلحانه است.نویسنده بر ایده برش صحنهها در مرحله
حافظه تکیه میکند، زیرا ماهیت روانشناختی ایده حافظه، ایده جمعآوری تکههایی از
صحنههای متعدد است که سعی در درک خود خالق دارد، به ویژه در حالت از خود بیگانگی،
زیرا حالات از خود بیگانگی بیانگر حالت اجباری همزیستی روزانه و حالت تضاد بین خود
درونی و واقعیت بیرونی است، زیرا خالق به ویژه از آن پس استجهان سوم با میراث و
تاریخ خود با اندیشه تمدن اروپایی و ایده فضای موجود آزادی و به دلیل عشق و علاقه
به آنچه در درون او نهفته است تا کشورش از ثبات و شکوفایی برخوردار شود در تقابل
است. مانند کشوری که اکنون در آن زندگی می کند.
در اینجا ما حوزه ای از پیچیدگی را در ارائه می یابیم،
جایی که مفاهیم و غیرمستقیم بودن به واسطه آنچه قبلاً از تاریخ منطقه و رویدادهایی
که در آن رخ داده است و آنچه در ناخودآگاه جمعی شرق مستقر شده است تشدید می شود. و
غرب و پایداری آن وقایع از پایان قرن بیستم تا کنون در قرن بیست و یکم و خالق این
متن تاریخ درد بشر را از طریق آن بازگو می کندخانواده (خلیفه عطا) شاهد بزرگی
هستند بر میزان فروپاشی اخلاقی رخ داده در کشوری مانند افغانستان که صحنه جامع و
بدون بررسی و همچنین آگاهی کامل از ایده تخریبی که در یک جامعه خاص از نظر کشتن
تعدادی از جوانانی که به اجبار به سمت ایده جنگ کشیده شده بودند رخ می دهد و به
همین دلیل این کار محکومیت کامل ایده جنگ و بازگشت آن است ایده همزیستزندگی مسالمت
آمیزی که افغانستان به عنوان وطن تمدن بشری زندگی می کرد.
این اثر گواهی بر مهارت ادبی آن خالقی است که تسلیم
تکنیک گزارش ژورنالیستی نشد، بلکه به اندیشه تاریخ عاطفی جامعهای مانند افغانستان
پرداخته است که در معرض ایجاد یکجانبهگرایی بیشتر است. جهت گیری دور از ایده کثرت
گرایی که قادر به ایجاد یک جامعه انسانی برابر است که همه گرایش ها را در بر می
گیرد و همه گرایش های صالح را در خود جای می دهدآینده، به لطف آن نویسنده خلاق.
ایده تضاد درون خالق باعث شد که تصمیم بگیرد از طریق
خاطرات وارد سرزمین واقعیت شود، زیرا سرزمینی برای واقعیت وجود نداشت، زیرا آن
جریان مذهبی همه فرصت های زندگی عادی را در افغانستان از بین می برددر اینجا تضاد
بین رویایی است که گذشته است و خاطرات و واژگان آن در ذهن خالق باقی میماند و
واقعیتی تاریک که مرگ آن رویا را منعکس میکند امید به آینده ای که وطن تنها به
عنوان یک تصویر ذهنی در درون ما زندگی می کند.
این ما را به ایده جاودانه ای که شاعر فلسطینی بنیان
نهاده بازمی گرداند(محمود درویش) ثبت، من یک فلسطینی هستم و در میان کلمات و اشعار
او، وطن مجموعه ای از خاطرات است بلکه حضور (خلیفه عطا) در صحنه پایانی معادل بود،
زیرا ما در سرزمین خود خواهیم مرد و میراث درد آن خانواده تمام شدتاریخچه آن و
زمان آن داستان نوعی مقاومت است، جایی که خاطره سازی با تثبیت آنچه در گذشته اتفاق
افتاده آغاز می شود تا واقعیت را مطالعه کند و نشان دهد که واقعیت چهره ای غیر از
آن واقعیت دارد که قرار است به آن ارتقا یابد. کسانی که در سراسر جهان حضور دارند،
در اینجا خاطره بخشی از مقاومت می شود.
تراکم واژگان در مورد یک رویداد خاص و در مورد یک صحنه،
که صحنه تخریب است، مهارتی است که فقط نویسنده خلاقی می تواند از آن برخوردار باشد
که بتواند لحظه نمایشی را با توزیع مفهوم زمینه روانشناختی در صحنه و صحنه نمایش
دهد. طبیعت مردم به گونه ای که زمینه تبدیل به قهرمان اینجا می شود و غم قهرمان
اصلی مکان می شود، این غم ناشی از: اولاً از دست دادن تصویر وطندر درون ذهن خود نویسنده
به گواه فضای خاطرات تلخی که تجربه کرد.دوم: تصور غیبت فیزیکی قهرمانان آن صحنه که
با خاطره پیوند خورده است.
در اینجا سؤال این است که در پرتو آن مرگی که بر صحنه
عمومی مسلط شده و آن صحنه کافکایی را برای ما خلق می کند، چه سرنوشتی حاصل می شود.
این چیزی است که با ذائقه اروپا، جایی که آن اثر منتشر شده، سازگار است، بنابراین،
استقبال از اثر برای کسانی که با آن در زبان انگلیسی مواجه میشوند، تسهیل میشود
افغانستان بهعنوان نوعی دفاع از وجههی خود از وطن بود، زیرا افغانستان آنقدر که
از طریق آن سازمان تبلیغ میشود، نیستافغانستان یک جامعه انسانی شگفت انگیز است که
می تواند خود را با شرایطی سازگار کند که توانایی خود را برای متفاوت کردن و
بازیابی آزادی از دست رفته خود به کار گیرد.
*
ویس سرور
زندگی
بقه و امتحان بیولوژی
اورده اند که روزی از روز ها شاگرد تنبل اما با استعداد
صنف، برای امتحانات اخر سال اماده گی میگرفت
او عادت داشت تا قبل از امتحانات، مانند رشته های تعویذ
و شویست ملا، نقل نویسی کند
در کار خود مهارت زیاد داشت و در امتحانات هم به کمک
نقل، ناکام نمیشد.
یعنی به اصطلاح، جل خود را از آب میکشید.
خوب؛
امتحان مضمون بیولوژی در پیش بود
کدام همصنفی به او پشنهاد داد که بجای نوشتن نقل و زحمت
اضافه، دوره زندگی زنبور عسل را حفظ کند.
«باور کن
زندگی حشرات حتماً شامل امتحان است.
ولا نمره بالا خواهی گرفت.»
به گپ همصنفی گوش داد و زندگی زنبور عسل را جانانه از
یاد کرد.
روز امتحان فرا رسید
ورق سوالات امتحان تقسیم شد.
از بخت بد، برای ان شاگرد نقال چنین سوال امد؛
«روش زندگی
کور بقه را شرح دهید»
شاگرد حیران ماند.
ورقه نقل هم نبود تا جواب بنویسد.
طرف ان همصنفی بد بد نگاه گرد و زیر لب به
او دشنام داد اما جواب را چنین نوشت.
بقه ها گاهی در اب و گاهی خشکه زندگی دارند
وقتی به خشکه می ایند گاهی از نزدیگ خانه های زنبور عسل
میگذرند.
زنبور عسل، عسل تولید میکند وووووو
شروع کرد به شرح زندگانی زتبور عسل که انرا کاملاً از
حفظ داشت
روز نتیجه، معلم بیولوژی برایش گفت:
بچیم،
ده در کجا و درخت هایش در کجا؟
زندگی بقه کجا و زندگی زنبور عسل کجا!
متاسفانه شاگرد در آن امتحان ناکام شد
حال قصه کوتاه، بعضی ها مطلب نوشته شده را که در مورد
زندگی ماهی نوشته شده میخوانند، اما در مورد زندگی بقه کامنت میمانند
چرا این مطلب؟
نتیجه:
روی افکار و عملکرد شخص و اصل نوشته انتقاد کنید نه روی
زندگی خصوصی، قیافه، قوم، زبان و منطقه افراد
ورنه داستان، داستان شاگرد و مضمون بیولوژی میشود.
نصیرمهرین
به ادامه ی دو قسمت گذشته
"از پرستو تا من"
سه
اندوه در "از پرستو تا من"
اندوه و غم با
چکامه های "از پرستو تا من" بسیار همراهی داشته،
آب و دانه ی سروده ها را فراهم کرده اند. غم واندوه در گونه نگاه، تصویرسازی و
زبان شاعر پدیدار می شوند وبا همان میزان دارنده ی زیبایی هنری وشاعرانه شده اند.
نمادهای درد، پرنده ی زخمی، تیره گی، بال شکسته، گرداب زندگی در چشم ها، سرمای بی
کسی، آسمان دل گرفته، سوزن شدن زمان و... نمادهای درد اند وسخنگوی اندوه ها.
اما درد واندوه
چکامه ها، درد فردی وابراز ناگواری های محتمل که شاعر ونویسنده یی آن را ابراز می
کند، نیست. از آن نالیدن های نیست که تعدادی از شاعران اندوه زده را با تمام ابعاد غم گسترانه و یأس زده اش
معرفی می کند. حتا این اندوه، از درد دوری و غم فراق مادر بسیار گسترده تر وژرفتر
است.
اندوه و غمی که
صنم عنبرین ارجمند را متأثر نموده است و احساس آفریده است، اندوه وغم انسانهای زیر
ستم و وطن دردمندش است:
این روزها اگر
وطنم درد می کشد
حس می کنم تمام
تنم درد می کشد
وقتی که چشم های
تو گرداب زندگی ست
نامم وَ ریشه
ام، سخنم درد می کشد...
دستی کجاست؟ تا
بگشاید گره ز کار
بالم شکسته،
پرزدنم درد می کشد.(ص 15)
اندوه وغم
بازتاب یافته در شعرش، روزگار به جوانی نرسیده ی کودکان جوان ناگشته و جوانان به
پیری رسیده را تصویر می کند:
از کودکان
دلخوشی ام قصه کن، چه زود
هر گز جوان
نگشته، به پیری رسیده اند.(ص 82)
و در این بیت:
پَر ِ قاصدک
شکسته، خبر از سحر ندارد
دل ِ آسمان
گرفته که پرنده پَر ندارد
و زمان شده ست
سوزن که تنیده لای ِ اندوه
بغض گشته وشکسته، ز گلو گذرندارد...(ص113)
ودر بسا برگ های
دیگر، خواننده با عوامل انسانی، اجتماعی وفرهنگی در سروده های"از پرستو تا
من" آشنا می شود که ذهن شاعر را مشغول نگه داشته و دغدغه ی خاطر وی اند.
اهمیت این موضوع
زمانی بیشتر فراز می آید که روزگارغمبار مردم وطن می نالد اما کسانی با سرودن
شعر"جانک لالیش"، آن همه فریاد، غم واندوه را نشنیده ونمی بینند.
پیرامون این موضوع در پایایان یادداشت های کنونی بیشتر می آید.
ادامــــــه دارد
نظرات
ارسال یک نظر