خوشه. نشریه ی انجمن فرهنگی- هامبورگ                                     

                           مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند

نوشته ها را به این نشانی بفرستید:

 Wasse_bahadori@web.de

 



نوشته ها واشعاری از:

یلدا صبور

کریم پیکار پامیر

نعمت حسینی

حبیب شجیع قلعه نوی

اسد روستا

شاپور راشد

حمید آریارمن

مختار دریا

عتیق نایب خیل

نصیرمهرین

                         


نصیرمهرین

در یاد ستمکشان یفتل وزیباک بدخشان

ستمگری ها و جنایات طا لبان، تبارز همه ابعاد تبعیض و جهل گستری؛ مخالفت و مقاومت ایجاد می کند. ستمگری ها در یفتل بدخشان نیز نمی توانست ونمی تواند بدون ابراز مخالفت عملی باشد. ددمنشی های این گروه ستمگر که اکنون علیه کودکان، خانواده ها و مردم زیر ستم با قساوت اعمال می کند، به دامنه نفرت و ژرفتر شدن مخالفت می افزاید.

افراد تروریست خوی و زشت کردار طالبان که در بدخشان وسایر مناطق فرستاده شده اند، اشغالگران و دزدان معادن نیز میباشند. مردم این مناطق که دارنده ی سطح و فرهنگ بهبود خواهی هستند، حق دارند، اشغالگران را از سرزمین های شان اخراج کنند.

*

در یاد قربانیان سیلاب در نورستان 

آسیب های های طبیعی مانند زلزله وسیلاب در همه جای گیتی حضور دارد. اما هنگامی که گروهی تروریست، دزد، جاهل و دارنده ی همه ویژه گی های ضد انسانی دریک کشور- مانند طالبان در افغانستان- قدرت را در دست داشته باشد، آسیب ها، پیامد ها و فاجعه ی اندوهبار می آفرینند. نورستان و مردم درد دیده اش، با پیامد چنین سیلاب مواجه شده اند.

گروه طالبان که به تبلیغ خرافه پرستی و انواع رفتار ضد انسانی علیه اکثریت مردم مشغول است، چنین رویدادها را لزومدید خداوند تبلیغ می کنند. همچنان که به دست آوردن قدرت و دریافت جیره های حکومت کرایی از سوی ا مــــــــــریکا را.

 

یلدا صبور

1

دیدار،



فقط رسیدنِ دو نفر به یک مکان نیست؛

دیدار

آن لحظه‌ای‌ست

که دو تنهاییِ خسته

سرانجام

زبانِ مشترکِ سکوت را پیدا می‌کنند

 

*

2

برای مسافر لحظه ها

 

از زخم‌هایم فاصله بگیر

بعضی ترک‌ها

با دست کشیدن عمیق‌تر می‌شوند.

از تو شکایتی نیست

اما، هر بار که از کنار واژه‌هایم می‌گذری

چیزی در درونم

به یادِ روزهای نجات‌نیافته می‌افتد.

نمی‌دانم چه نسبتی میان تو

و این همه آشوبِ خاموش وجود دارد؛

فقط می‌دانم

بعد از هر گفت‌وگو،

سکوتِ اتاق سنگین‌تر می‌شود.

لبخند می‌زنم،

همان‌طور که پنجره‌ای شکسته

هنوز رو به صبح باز می‌شود.

کسی چه می‌داند؟

شاید اشک ریختن

شهامتِ بیشتری بخواهد،

اما من سال‌هاست

به لبخندهای دردناک پناه آورده‌ام؛

به این زخمِ محترمی

که روی صورت می‌نشیند

و نمی‌گذارد کسی

ویرانیِ پشت چشم‌ها را ببیند

از من دور بمان

نه برای آنکه حضورت آزارم می‌دهد،

برای آنکه بعضی آدم‌ها

بی‌آنکه دستشان به قلب کسی برسد

تا عمقِ آن ادامه پیدا می‌کنند

واین ،ترسناک ترین نوع نزدیکی است

اما هنوز

از تو شکایتی نیست

تو تنها از کنار ویرانه‌ای عبور کرده‌ای؛

فروریختنِ آن، قصه‌ی دیگری‌ست.

                                   *                    


 

حبیب شجیع قلعه نوی


جهان در انتظار صلح و آرامش

جهان در انتظار صلح و آرامش

همه در آرزوی وحدت و سازش

زمین و آسمان و دشت و دامان

شقایق ها در کوه و بیابان ها

همه دارند أمید صلح و آرامی

ولی افسوس ندانستید جنگجویان

به گلشن غنچه های نا شگفته

به بوستان و چمن آهوها خفته

همه چشم انتظار و تشنه صلح

ولی افسوس ندا‌نستید جنگجویان

میان بستر گهواره خود کودک نالان

کنارش مادری گریان

نشسته با همه اندوه و‌غم حیران

شما ای آتش افروزان جنگ افروز

همه دا نند که آتش میزنید

هر لحظ دنیا را

سلاح تان برای کشتن انسان

بی آزار در بند است

پیام تان بجای صلح سراسر

حیله و‌نیرنگ ‌ترفند است

دوباره آتش افروختید

بروی همدیگر

افسوس صد افسوس

10.07.2026. حبیب شجیع قلعه نوی

من عاشق صلح و‌آرامش استم!

لذتی که در عفو است در انتقام نیست!

صلح ، آرامش ، احترام به بشر دمو کراسی واقعی را در یک سر زمین به شهروندان آن بوجود می آورد .

 *

به مناسبت بیست ‌هشتم جولای سومین سالِ که پیر روشنی فروش گنجینه ی باختر را به دامان خاک سپر دند.
خاک مدفن


آمدم تا پنجه فرسایم به خاک مدفنت
تا شوم آسوده خاطر از صفای دیدنت
خاک خشک از مقدمت بوی بهاران می دهد
سبزه ها روییده بر دورت چو شالِ گردنت
آخرین باری که دیدم پیکرت سرد و خموش
بویی عطری بر مشامم می زد از پیراهنت
بر تنت رخت سفید آسوده از غوغای دهر
شهر خاموش و سیاه پوش در عزای رفتنت
بهر آسایش سری بر دفتر شعرت زنم
یاد می آرد مرا از لحظه ی دُر سفتنت
جام ها خالی و یاران در سکوت از هجر تو
منتظر چشم انتظارِ یک دهن خندیدنت
زجر زندان دیدی و با جورِ دونان ساختی
افتخار از خود بجا ماندی برای میهنت

اسد روستا
۲۸ جولای ۲۰۲۶
*

اسد روستا

شورعاشقانه


 نمانده است به سر شور عاشقانه ی من

کجا روم به کی گویم غم و فسانه ی من

 قدح بریخت، صراحی شکست،جام تهی

دگر رمیده ز سر مستیِ شبانه ی من

 ز پشت میل قفس ناله می کنم هردم

 دلم گرفته به دیدارِ آشیانه ی من

 پرم شکست، ز پرواز نا امید شدم

 گرفته ماتم و اندوه فضای لانه ی من

ز ناامیدی ایام شکوه ها دارم

نمانده شور و شرر در دلِ ترانه ی من

 نه آرمید دمی زندگی به کام دلم

به خون سرشته فلک سهمِ آب و دانه ی

 من به دشت شادم و دل خوش در آرزوی دمن

مرا برید به هرجا، نه سوی خانه ی من

*

زندانِ زندگی

قفس بشکستم و آسوده از بیداد گردیم

چه شب هایی که با رنج و ستم در بسترِ اندوه

تپیدم تا سحر نالیدم و ناشاد گردیدم

 اگر چه بالِ پروازم ز سنگ کینه بشکسته

 رها از رنج و قید و محنتِ صیاد گردیدم

 روم بر جانب صحرا، رها از رنج و محنت ها

 چه دل شادم که دور از پنجه ی جلاد گردیدم

 به هر وادی نهادم پا ز جور زندگی دلگیر

 خوشم کاسوده از هم صحبت شیاد گردیدم

 نفس در سینه تنگ و دامنِ وادی پر از اندوه

به پای بیستون، هم تیشه ی فرهادگردیدم

 نمانده آرزو بر دل ازین دنیای بی حاصل

 به صحرا دل خوشم، هم سایه ی شمشاد گردیدم

 اسد روستا

*

شاپور راشد

                     

سکوت،
همیشه از ندانستن نیست؛
گاهی از دانستن بیش از اندازه است.
در سینه‌ام
شهری ساخته‌ام
که کوچه‌هایش از صدای قدم‌های حرف‌های ناگفته پر است؛
حرف‌هایی که هر شب
تا لب‌های من می‌آیند،
نگاهم می‌کنند،
و بی‌صدا
به دل بازمی‌گردند.
چه بسیار دوستت دارم‌هایی
که در ازدحام غرور گم شدند؛
چه بسیار گلایه‌هایی
که از ترس شکستن دلی،
در گلو پیر شدند.
من،
سال‌هاست با واژه‌هایی زندگی می‌کنم
که هرگز متولد نشدند؛
با اشک‌هایی
که ادب لبخند،
اجازه‌ی فرو ریختنشان را نداد.
می‌گویند سکوت آرامش است؛
اما کسی نمی‌داند
هر سکوت،
گورستان هزار فریاد است؛
جایی که هر واژه
سنگ قبری بر سینه دارد.
اگر روزی
تمام این ناگفته‌ها
راهی به آسمان پیدا کنند،
شاید باران،
تنها ترجمه‌ی گریه‌ی دل‌هایی باشد
که هیچ‌گاه
جرأت گفتن نداشتند.
و من…
هنوز کنار پنجره‌ای از امید ایستاده‌ام؛
با دلی که هزار حدیث برای گفتن دارد،
و لب‌هایی
که تنها یک واژه را تمرین می‌کنند:

سکوت

*

مختار دریا

 


سرشک خونین

 من آن سرشک که از چشم زجردیده چکید

بروی خاک که نقشی ز سوز وآه کشید

 زروی گونه ی زردی ز سیلی دوران

 ز نوک هر مژه بر دامن زمان غلتید

خروش ناله وفریاد در گلو خفه شد

 چو تنگ حلقه ی زولانه دور پا چسپید

میان دخمه ی بیداد بسته در زنجیر

زخون  به سینه ی دیوار ها نوشت نشید*

 کنون مسافر صحرای سوگوارانم

 که دست حادثه این گونه ام زخانه کشید

 نه گوش تا شنود این فغان و فریادم

 نه دیده ی که ببیند که این دو چشم چه دید

 مرا به دشت و بیابان چه کار ای گردون

 دگر بس است که تیغت بر استخوان برسید

بیا و حال من از دانه های هر مژه پرس

 که خون بجای سرشک از بد زمانه چکید

چو پاره های جگر عرضه شد سر بازار

چنین جفای جگر سوز چشم دهر ندید

ز بس که کجروی اینجا نشان هرقدم است

 زبار شرم چنار قد  زمانه خمید

چودیده است و شنیده ست زاین جفا کاران

 فلک ز خشم سرانگشت  نادمانه گزید

چو دید دختر حوا بخانه زندانیست

 رگ تبسم و فرخنده تیغ غدر برید

جنون وحشت وسیل جهالت اینجا

بین که امر ونهی چو بوقی به شهر و کوچه دمید

کجاست نعره ی خیزش که تا کند بیدار

گروه خفته ی مقهور در زمان مدید

 گرسنگی ست که بیداد می‌کند هردم

دراین دیار که اطفال نان قاق ندید

طلسم برده گی اینجا شکسته خواهد شد

دمی که خنجر فریاد قلب جهل درید

دران زمان همه انگشتها شوند چو مشت

به فرق  آنکه  ز  فتوای دیو بند جفید

وطن شود چو گلستان ومردمان سرخوش

 نوای همدلی آرد پیام نیک نوید

 بی از دره ها شنو ایندم خروش دریا را

که سر کشانه روان است با هزار امید

مختار دریا17 جولای2026 آتلانتا امریکا

*

                   افتخار فرهنگی

                          یک

نعمت حسینی


دوستان بیش بهاء و فرزانه ام !

این عکس را بسیار دوست دارم. در گوشه‌ای از یکی از کتاب‌فروشی‌ها، در یکی از قریه‌های دوردستِ سرزمین کهنِ مصر گرفته شده است.


بانویی که کتابم را در دست دارد، دخترِ کتاب‌فروش آن کتاب‌فروشی است. دیدن این صحنه، برای من شادی و دلگرمی بزرگی بود؛ زیرا هیچ پاداشی برای یک نویسنده شیرین‌تر از آن نیست که اثرش، راه خود را به دست‌های خواننده گان در سرزمین‌های دیگر نیز باز کند.

این تصویر را با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم درخور توجه و پسندتان قرار گیرد.

با مهر و ارادت

                                                    *

افتخار فرهنگی

         دو

کریم پیکار پامیز


عرض احترام و تذکر:

دهمین مجموعه ی شعری اینجانب تحت عنوان " آهنگ زندگی" اخیراً از زیر چاپ بیرون آمد. این مجموعه ی شعری، به تعداد نود پارچه سروده های میهنی را در خود جا داده که در ماه های پسین، از صفحه ی داغ سینه به صفحه ی سرد کاغذ نشانیده شده اند. اینک یک سروده از صفحه ی سی ودوم آنرا منیحث نمونه خدمت خواننده ی ادب دوست دراینجا درج میکنم:

ادبار

از موج ِ سرشک و دل ِ افگار چه گویم

وز بیکسی و رنج ِ شب ِ تار چه گو یم

آنقدر ازین دیده سرشک آمد وخون شد

حیرانم کزین دیده ی خونبار چه گویم

برشیشه ی دل سنگ ِ ستم آمد وبشکست

از یک دل ِ بشکسته ی بیمار چه گو یم

آنگه که شمردم سخن از عهد و وفا، لیک:

از آنچه شنیدم ز لب ِ یار ، چه گو یم

واندم که برفتم ز طلب در ره ِ دشوار

از زخم ِ کف ِ پا ز سر ِ خا ر ، چه گویم

رفتم به سر ِ کوچه و بازار ِ هنر ها

از گرمی و یا سردی بازار، چه گویم

بزمی بدُ و میخواره گی و کوزه وساقی

زان عشرت و زین محنت ادبار چه گویم

از معنی ی انسان ِ ستماره مپرسید

از سور ِ درون ِ دل ِ (پیکار ) چه گویم ؟


                                                     *

 

حمید آریارمن

یک

کار کردن در آلمان مایه شرمندگی نیست

در آلمان ارزش هر شغلی به صداقت و تلاش آن است، نه به عنوان آن. اینجا ممکن است وزیر، نماینده مجلس یا مدیر یک شرکت با دوچرخه یا مترو رفت‌وآمد کند و هیچ‌کس آن را نشانه جایگاه پایین نمی‌داند.

من هم در سال‌های اول، برای اینکه بتوانم روی پای خودم بایستم و با زبان، فرهنگ و محیط کار آشنا شوم، شغل‌های مختلفی را تجربه کردم؛ از کار در آشپزخانه و شستن ظرف‌ها گرفته تا نظافت، رانندگی پیک و کارهای خدماتی. هیچ‌کدام از این کارها باعث نشد کسی با نگاه تحقیرآمیز به من نگاه کند.

اگر در ابتدای مسیر مهاجرت هستید، از انجام کارهای پایه خجالت نکشید. این شغل‌ها می‌توانند در عبور از دوران سخت آغاز زندگی کمک بزرگی باشند؛ از جمله:

* مشاغل بیمارستانی و خدمات درمانی

* مراکز نگهداری سالمندان

* رانندگی آمبولانس (در صورت داشتن شرایط و مدارک لازم)

* رستوران‌ها و آشپزخانه‌ها

* سایر مشاغل خدماتی و پایه

در کنار کار، فرصت بسیار خوبی برای ادامه تحصیل نیز وجود دارد. در آلمان، صرف‌نظر از سن، می‌توانید مهارت جدید یاد بگیرید، آوسبیلدونگ (Ausbildung) بگذرانید یا وارد دانشگاه شوید. اگر از این فرصت‌ها استفاده کنید، نه‌تنها آینده شغلی و مالی بهتری برای خودتان خواهید ساخت، بلکه آینده فرزندانتان نیز روشن‌تر خواهد بود.

شروع از یک شغل ساده، شکست نیست؛ بسیاری از موفق‌ترین افراد، مسیر خود را د

دو

خطاب به هم‌وطنان مقیم آلمان

چند نکته را بر اساس انتقادها و شکایت‌های مکرر جامعه آلمان و برخی مراکز کاریابی می‌نویسم؛ نه از موضع نصیحت، بلکه به این امید که تصویر بهتری از همه ما در جامعه میزبان شکل بگیرد.

* لطفا در تجمعاتی که با نمادها یا پرچم‌های گروه‌های افراطی برگزار می‌شود، شرکت نکنید.

* در برگزاری مراسم مذهبی در فضاهای عمومی، قوانین و هنجارهای جامعه میزبان را رعایت کنید. هیچ‌یک از ما مسئول تبلیغ یا تحمیل باورهای دینی به دیگران نیستیم.

* احترام به فرهنگ و قوانین آلمان، بخشی از مسئولیت زندگی در این کشور است. لازم نیست دیگران مطابق باورهای ما زندگی کنند؛ همان‌طور که ما نیز انتظار داریم باورهایمان محترم شمرده شود.

* اگر با مسائل جنسی یا عاطفی مشکل دارید و (نمی‌توانید خودتان را کنترل کنید)، هرگز آن را با مزاحمت خیابانی، آزار زنان یا افراد جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کیو بروز ندهید. چنین رفتارهایی نه‌تنها برای قربانیان آسیب‌زاست، بلکه بر نگاه جامعه و سیاست‌گذاری‌ها نسبت به همه پناهجویان نیز تاثیر منفی می‌گذارد.

* حمل‌ونقل عمومی در آلمان نسبت به بسیاری از کشورهای اروپایی بسیار مقرون‌به‌صرفه است. لطفا بدون بلیت سفر نکنید. تکرار این تخلف می‌تواند پیامدهای قانونی و قضایی داشته باشد.

* مدرک زبان یا گواهینامه را با تقلب یا خرید به دست نیاورید. این تخلفات معمولا دیر یا زود آشکار می‌شوند و عواقب سنگینی دارند.

* دولت آلمان هزینه زیادی برای دوره‌های ادغام و آموزش زبان پرداخت می‌کند. وقتی تعداد زیادی از افراد بدون نتیجه این دوره‌ها را رها کنند، این تصور ایجاد می‌شود که متقاضیان اف‌غانستانی انگیزه یا تعهد کافی برای یادگیری زبان ندارند؛ تصوری که می‌تواند بر تصمیم‌های آینده درباره همه تاثیر بگذارد.

رفتار هر یک از ما، فقط نماینده خودمان نیست؛ گاهی بر نگاه جامعه به هزاران نفر دیگر نیز اثر می‌گذارد. رعایت قانون، احترام به دیگران و مسئولیت‌پذیری، هم به نفع خود ماست و هم به نفع همه کسانی که آینده‌شان به تصویر جامعه مهاجران گره خورده است.

*

عتیق نایب خیل


آرزویی که با من پیر شد


آرزوهای انسان هیچ وقت تمام نمی شود. یکی به آن ها می رسد، یکی در نیمۀ راه از پا می افتد و یکی هم سال ها با آرزوهایش زنده گی می کند، بی آن که فرصت رسیدن به آن ها را پیدا کند.

من هر وقت بیشتر از همیشه دلم می گیرد، ناخودآگاه به سراغ نوشتن طنز می روم، خوب و بدش را هم چندان نمی سنجم و زیادهم برایم مهم نیست. شاید عجیب به نظر برسد، اما نوشتن طنز برایم نوعی پناهگاه است. آدم گاهی آن قدر غمگین می شود که دیگر از گریه هم کاری ساخته نیست؛ آن وقت لبخند تلخ، تحمل درد را اندکی آسان تر می کند.

یکی از آرزوهای کوچک من، یاد گرفتن هارمونیه بود. سال ها پیش یکی خریدم و هنوز هم گوشۀ خانه مانده است. گاهی درش را باز می کنم، دست روی کلیدهایش می گذارم و چند صدای ناهماهنگ از آن بیرون می آید. صدایی که بیشتر شبیه حسرت است تا موسیقی. سال ها با خود گفتم: «روزی حتماً می آموزمش.» اما آن روز، مثل بسیاری از روزهای دیگر، هرگز اتفاق نیفتاد.

می دانم که آرزوی من در برابر آرزوهای میلیون ها انسان، چیز بزرگی نیست. در سرزمین ما بزرگ ترین آرزوی مردم این است که فرزند شان زنده بماند، دخترشان بتواند مکتب برود، روز سه وقت نان داشته باشند، شب را بی ترس از انفجار و کوچ اجباری به صبح برسانند یا مجبور نشوند برای پیدا کردن آیندۀ بهتر، وطن و عزیزان شان را ترک کنند. وقتی به این آرزوهای برآورده نشده فکر می کنم، دیگر هارمونیه برایم تنها یک سازنیست؛ نمادی است از هزاران خواسته یی که همیشه به بعد موکول شدند و آن «بعد» هیچگاهی از راه نرسید.

شاید یکی از تلخ ترین سرنوشت های مردم ما همین باشد که نسل های پی درپی بیشتر عمرشان را صرف زنده ماندن کرده اند، نه زنده گی کردن. بسیاری ها حتی فرصت نکردند به آرزوهای شان فکر کنند، چه رسد به آن که آن ها را دنبال کنند. جنگ، ناامنی، مهاجرت، فقر و بی ثباتی، آن قدر زود به استقبال شان آمد که آرزوهای شان پیش از خودشان پیر شدند.

به همین دلیل است که نام کشورما سال هاست در پایین ترین رده های شاخص خوشبختی دیده می شود. خوشبختی یعنی انسان بتواند برای فردایش نقشه بکشد و مطمئن باشد که فردایی وجود خواهد داشت. ما اما سال هاست بیشتر نگران گذراندن امروز بوده ایم تا ساختن فردا.

گاهی با خود فکر می کنم اگر روزی بتوانم هارمونیه را آن گونه که دلم می خواهد بنوازم، شاید آن روز فقط آرزوی خودم برآورده نشود، بلکه نشانه یی باشد از این که سرزمینم هم بالاخره فرصتی پیدا کرده است تا به جای شمردن داغ ها، به ساختن رویاهایش فکر کند.

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به گذشت عمر فکر می کنم. آدم وقتی جوان است، خیال می کند همیشه وقت دارد. هر آرزویی را می شود به فردا موکول کرد، به سال های آینده، به وقتی که گرفتاری ها کمتر شود، به روزی که خیال آدم آسوده باشد. اما سال ها چنان آرام و بی صدا از کنار انسان می گذرند که یک روز ناگهان متوجه می شوی بیشتر راه را پیموده ای.

گاهی با خود فکر می کنم شاید دیگر فرصت آن قدرها هم زیاد نباشد. سن که بالا می رود، آدم دیگر زمان را مثل گذشته بی انتها نمی بیند. تازه می فهمد عمر، برخلاف آن چه در جوانی تصور می شد، سرمایۀ بی پایانی نیست. آرزوها می مانند، اما توان آدم کمتر می شود، حوصله زودتر خسته می شود و روزها شتاب بیشتری می گیرند. بعضی آرزوها آرام آرام از «می توانم» به «کاش می توانستم» تبدیل می شوند.

راستش این است که دیگر نگران این نیستم که نوازندۀ خوبی شوم یا نه. تنها دلم می خواست یک روز بتوانم بنشینم و آهنگی را از آغاز تا پایان، بی دغدغه و بی اشتباه بنوازم؛ فقط برای دل خودم. اما گاهی این ترس به سراغم می آید که شاید عمر به آن روز قد ندهد. شاید این هارمونیه، سال های بعد هم همان جا در گوشۀ خانه بماند و هر بار که کسی به آن نگاه کند، بداند صاحبش آرزویی داشت که فرصت نکرد آن را زنده گی کند.

اگر نواسۀ بزرگم، که حالا پا به پنج ساله گی گذاشته، بتواند این هارمونیه را از زمین بردارد و بنوازد، آن گاه رویای من هم جامۀ حقیقت می پوشد.

شاید تلخ ترین حقیقت زنده گی همین باشد، انسان همیشه با چند آرزوی ناتمام از دنیا می رود. هیچ کس همۀ رویاهایش را به پایان نمی رساند. اما درد ما فقط آرزوهای شخصی نیست. در سرزمینی که سال ها جنگ، بی ثباتی، مهاجرت و ناامنی بر آن سایه انداخته، میلیون ها انسان حتی فرصت آرزو کردن هم پیدا نکرده اند. بسیاری ها پیش از آن که به رویاهای شان برسند، ناچار شدند فقط برای زنده ماندن بجنگند. این جا نسل های پی در پی، زنده گی را بیشتر در انتظار روزهای بهتر گذرانده اند تا در خود آن روزها. شاید به همین دلیل است که وقتی به گذشته نگاه می کنم، بیشتر از آن که سال های عمرم را ببینم، آرزوهایی را می بینم که در ازدحام حوادث، بی صدا پیر شدند.

گاهی با خود می گویم اگر بیست یا سی سال پیش فرصت می بود، امروز انگشتانم به جای تردید، با اطمینان روی کلیدهای هارمونیه می لغزیدند. اما اکنون، وقتی دست روی آن می گذارم، بیشتر از آن که نوایی از ساز برخیزد، خاطرۀ سال هایی در ذهنم زنده می شود که یکی پس از دیگری گذشتند و فرصت ها را با خود بردند.

سیر زنده گی نیز چنان بود که کمتر دست از گریبانم برداشت. زندان، مهاجرت های پیاپی، آواره گی، دوری از عزیزان و اعضای خانواده، گرفتاری های روزگار، تعصب هایی که سال ها نسبت به موسیقی وجود داشت و ده ها مانع دیگر، یکی پس از دیگری میان من و این آرزوی کوچک ایستادند. زنده گی همیشه کار فوری تر برایم داشت، هر بار که خواستم به این ساز نزدیک شوم، حادثه یی تازه مرا به راه دیگری کشاند. شاید به همین دلیل است که امروز هارمونیه برای من تنها یک ساز نیست، یادگار آرزویی است که سال ها در کنارم راه آمد، اما هرگز فرصت نکرد با من همصدا شود.

                                                   *

 

 نصیرمهرین 


                                از پرستو تا من

              معرفی کتاب

  نام: از پرستو تا من

سراینده: بانو صنم عنبرین

طراحی وبرگ آرایی: ژکفر حسینی

ناشر: انتشارات برگ

تاریخ نشر: زمستان 1404 خورشیدی

دارنده ی یکصد و شصت وسه ی برگ و هشتاد و هفت چکامه


معرفی کتاب " از پرستو تا من"دارنده ی این عنوان ها است:

-         تصویر پردازی در"از پرستو تا من"

-         زن                            "

-         اندوه                          "

-         عشق                          " 

-         آیینه                           "

-         خروشیدن بر زشتی ها    "

-         امید گستری                  "

-         شکایت                        "

  

               بخش نخست

درست بینی و شاعرانه ترین تصویرها

ماه پیش، در اندک زمانی که برای مسافرتم به سوی کانادا میسر بود، گنجینه ی نوازشگر

"از پرستو تا من" را دریافت داشتم. بازهم کتابی حاوی سروده های شاعربانوی ارجمند صنم عنبرین که ورق گردانی اش هنگام مسافرت، غنیمتی بزرگ و سزاوار دلخوشی ام شد. زیرا افزون بر لطف شاعرعزیز چکامه ها که جملات لطف آمیز را عنوانی من در پیشانی کتاب نگاشته است، از همان نخستین برگ ها، اهدائیه کتاب دریچه یی را به روی خواننده می گشاید با طراوت ونسیم دلنواز، معطر از سخنان آگاهی دهنده و امید بخش.

نخست این ادعایم را می آورم:

«این مجموعه را نیز به بانوان سرزمینم تقدیم می کنم؛ به زنانی که ایستادن را آموخته اند، حتی وقتی زمین زیر پای شان ناهموار بوده است. به آنان که برای حق تحصیل می کوشند، برای حق دانستن، برای حق پرسیدن. به آنان که با کهنه اندیشی ها، با اندیشه ای سنجیده و ژرف مبارزه می کنند؛ با آگاهی، شکیبایی، با استدلال  وبا نوری که از ذهن شان می تابد.

اگر در این دفتر اندوهی است، از جنس حقیقت است و اگر از عشق گفته ام، از جنس شماست.

من باور دارم آینده از دل آگاهی می روید و این شعرها، هرچند کوچک، سهم من اند در این روییدن.»

             (صنم عنبرین)

به عنوان نویسنده یی که دل سرشته شده و ناگسسته ام با اوضاع وطن و آنچه با تمام درد انگیزی هایش دامنگیر مردم رنجدیده و از جمله زنان شده است، از همان آغاز دریافتم که این اهدائیه، تحسین و ادای احترام وتوجه ژرف را در سینه ام جای می دهد. زیرا شاعرعزیز نکاتی را طرف توجه قرار داده و فراز آورده است که در دل ملیونها انسان وطنش نشسته، محتاج ابراز آنها ومشاق همصدایی وهمنوایی هستند.

پس از این نکات، توجه به ادعای شاعر درمیان می آید که چگونه با زبان  شعر و فراورده ی یک شاعر مطرح سخن گفته است.

من در اینجا اندک نمونه هایی را از میان هشتاد وهفت چکامه می آورم رویکرد شاعرانه و عاشقانه دارند و در تصویر سیمای زشتی ها وپلشتی ها نیز توفیق دل انگیز.

از تصویر اوضاع انسان آزار و چهره ی پرنده، نماد انسان دلتنگ شده با آوردن تمام سروده می آغازم:

پـرنده زیـر باران و دلم تنگ

هراسان و پریشان و دلم تنگ

جـدا افتاده از جفتش به هرسو

صدای پای طوفان و دلم تنگ

به جنگل رقص دود ورقص آتش

رواج مرگ، آسان و دلم تنگ

درام خشم سرما، خنده ی گرگ

شب وعمق زمستان و دلم تنگ

درون کلبــه یی با زخــم هایش

کسی دست و گریبان ودلم تنگ

پــرنده زیــر باران و غـم و من

به پشت واژه پنهان و دلم تنگ.(ص 7 و8)

در اینجا روزگار ملیون ها انسانی که از عزیزان هم جدا افتاده، پریشان دل هستند و می نگرند که مشتی گرگ صفت و رواج دهنده ی مرگ، آورنده ی رقص آتش در جنگل وشب زایی ها بیداد می کنند، با جذاب ترین واژه ها چهره می نمایند. این گونه تصویرپردازی شاعرانه را در چکامه های:

 "پـَرقاصدک شکسته، خبر از سحر ندارد

دلِ آسمان گــرفتــه کــه پــرنـده پـــَر ندارد ..."(ص113)

در  سروده ی:

"با خودم شاید غریبی می کنم

گشته ام بی سرزمین، بی انتظار..." (129)

"زندگی پرده هایِ ابهام است...

"گرگ ها حاکم شهر شدند..."(ص140)

و در چند سروده ی دیگر نیز می بینیم.

 و در چکامه ی:

"وداع با تو سلامی دوباره عزیز

دلم غریب؛ ولی پرستاره بود عزیز...

بُعد غربت و دوری از آشیانه ی عزیز وغمدار، با زیباترین واژه های احساس برانگیزشاعر درد سرا جلوه های شاعرانه می یابند.                                    

از پرستو تا من

        بخش دوم

فریاد به هنگام زن در "از پرستو تا من"

 

                        «تو را به مــن و رسم و راه من چه غرض

                        تو را به پوشش شام وپگاه من چه غرض»

                                                                          (صنم عنبرین)

رنح وستمی که دختران و زنان افغانستان رنجور می بینند، در سطح جهان بی مانند است.

خوشبختانه صدای اعتراض وآشکارا کردن ستمگری های زن ستیزان آلوده با تبعیض هم بسیار است. عزیزان ما در داخل و خارج کشور با نوشتن مضامین دادخواهانه چه در نبشته ها و یا شعرهای شان و چه با برداشتن گامهای عملی- اعتراضی و روشنگرانه؛ سرافرازی افتخارآمیز بارآورده اند.

چنین سرافرازی در شعرهای کتاب "از پرستو تا من" جلوه های درخشان را با ستیز علیه تاریک اندیشی به نمایش نهاده است.

در شعر «تو را به من و رسم و راه من چه غرض...» (ص57) آنانی را که غرق تیره گی وزشتی درونی اند، طرف قرار داده، عصیانگرانه می خروشد که:

خدای گونه چه نفرین و آفرین داری؟

تو را به خوب وبد واشتباه من چه غرض؟

این برداشت و سرزنش شاعرانه، از حضور ذهنیت و کارکرد قشری حکایت دارد که در افغانستان و برخی از سایر کشورهای اسلامی، "مردان گناهکار" با پنهان داشت زنان در پرده، عیب های خود را پنهان داشته و برای زنان خط و راه ونشان  زندان نشینی را رسم می کنند.

در این شعر، همصدایی به هنگام شاعرانه، رسا و گویا با زبان شفاف و جذاب؛ در کنار شعرهای سایر شاعران عزیزما می نشیند که پیشتر فریاد دادخواهانه را علیه تبعیض جنسیتی ابراز کرده اند.

آه، این هم صدایی دوست داشتنی و سزاوار ادای احترام، اگرهمگامی ها را نیز در پهلویش ایجاد کند، چه سیل خروشنده و دور کننده ی خس وخاشاک تاریخزده و جهل گستر را گواه خواهیم بود. به این موضوع در برگهای بعدی پرداخته می شود.

سخن شاعرانه از درد ها و روز گار غمبار زن در افغانستان درچکامه های دیگری ادامه یافته اند:

مراجعه شود به:

زنانی چیغ می کارند از تاریخ تان  سیر اند

زنانی صد هزاران زخم خورده تلخ و دل گیراند (ص61)

دشوار شد نفس که هوا را شکسته اند

آواز عاشقانه ی ما را شکسته اند

دوزخ نهاده اند فرا راه بانوان

پاکیزگی نام خدا را شکسته اند... (ص 65)

 و شعرهایی که دربرگهای129، 141 و ... آمده اند.

اتخاذ موضع به هنگام در برابر ستمگری های قشر انسان ستیز و تشدید فشارش بر دختران وزنان، زمانی بیشتر میتواند طرف توجه و ادای احترام باشد که خرد انسانی می خواهد محکومیت همه جفاها با سرزنش خاموشی ومحکومیت "لابی" ها از فجایع، همراه باشد.

حافظه ی تاریخی، چنین رویکردی را سزاوار احترام وشایسته تحسین می یابد.

خوشا به حال سراینده سرودهای " از پرستو تا من" وسایر عزیزان ما که سخن به هنگام گفته اند.

ادامه دارد

 

 

 

  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اول سنبله 1404 خورشیدی- 23 اگست 2025 ع. نوشته واشعاری از: پرتو نادری، بانونبیله فانی، شجاع شفا، اسد روستا، انیس آزاد، مختار دریا، حمید آریار من، عتیق الله نایب خیل،ضیأ باری بهاری، نعمت حسینی، ویس سرور، شبگیر پولادیان شاپور راشد و واسع بهادری.

چهارم میزان سال 1404 خورشیدی(26 سپتامبر2025.ع) نوشته ها واشعاری از: نصیرمهرین، نبیله فانی، جواد عطایی، حنیفه فریور روستایی، عتیق الله نایب خیل، اسد روستا، رزاق رحیمی، غلام فاروق سروش، مختار دریا و واسع بهادری. یاد از قربانیان استبداد و رنجدیده گان - شکنجه وتحقیق از محمد علی

نبشته ها و اشعاری از : ویس سرور، ساجده میلاد، هماطرزی، کریم پیکار پامیر، غلام فارو ق سروش، رزاق رحیمی، عتیق الله نایب خیل، همایون ساحل، حبیب شجیع قلعه نوی، نصیرمهرین. در راستای قربانیان استبداد، یادی از فرقه مشرفتح محمد خان. از قلم جناب علی تقوایی(برگرفته از صفحه دکتوردنیا غبار)