خوشه. بیست وپنجم سرطان 1405 خورشیدی- 25 جولای سال 2026 ع. نوشته واشعار از: نبیله فانی، زلمی بشارت، کریم پیکار پامیر، نعمت حسینی، کریم بیسد، نصیرمهرین و غلام فاروق سروش.
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
نبیله فانی
میراث شکستهی ۲۶ سرطان؛ پنجاه سال سرگردانی در پی سه حلقهی
مفقوده
روایتهای تاریخی ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ را همه میدانند؛ سقوط بیخونریزی ظاهرشاه، اعلام جمهوریت توسط داوود خان و
طنین صدای او از رادیو افغانستان. اما اگر بخواهیم از کلیشههای تکراری فاصله
بگیریم و منصفانه به تاریخ بنگریم، باید روی یک پارادوکس بزرگ مکث کنیم که همان
نیتِ پاکِ یک حاکم وطندوست در برابرِ سرآغازِ یک بحران پنجاهساله است.
نمیتوان از ۲۶ سرطان نوشت و چشم بر وطنپرستی و انگیزههای والای سردار محمد داوود خان بست.
او مردی بلندپرواز، پاکدست و بهشدت شیفتهی پیشرفت و خودکفایی افغانستان بود که
از بوروکراسی بیمار و کندی حرکتِ دههی دموکراسی رنج میبرد. داوود خان نظام
جمهوری را با این رویا پایهگذاری کرد که روحی تازه در کالبد اقتصاد، صنعت و
ساختار مدرن کشور بدمد، چرا که او تشنهی خدمت بود، نه شیفتهی ثروتاندوزی. اما
تراژدی بزرگ تاریخ معاصر ما دقیقاً در همینجا رقم خورد؛ جایی که یک نیت مثبت، از
مسیری ناهموار یعنی کودتای نظامی عبور کرد و ناخواسته، خشت اول با اتکا به لوله
تفنگ بنا نهاده شد. این اقدام، بذر سه بحران عمیق ساختاری را در خاک این کشور کاشت
که پس از گذشت بیش از نیم قرن، افغانستان هنوز آواره و دربهدر به دنبال حل آنها
میگردد.
نخستین ضربه، فروریختن ساختار مشروعیت سیاسی در جامعه بود. نظام پادشاهی
مشروطه، با تمام نقدها و تنبلیهایش، نوعی مشروعیت سنتی و حقوقیِ پذیرفتهشده
داشت، اما داوود خان با تکیه بر ارتش این نظم را فروریخت و ناخواسته این باور غلط
را به نسلهای بعدی تزریق کرد که حق با کسی است که اسلحه دارد. وقتی او مشروعیت را
با زور نظامی جابهجا کرد، پنج سال بعد جریان چپ با همین منطق خود او را حذف کرد و
سپس مجاهدین، طالبان، نظام پس از بن، و دوباره طالبان همین چرخه را تکرار کردند،
تا جایی که از آن روز تا کنون، هیچ حکومتی نتوانسته است مبنایی از مشروعیت بسازد
که فراتر از قدرت عریان تفنگ باشد.
از سوی دیگر، اگرچه داوود خان با شعار «جمهوریت» آمد؛ واژهای مقدس که
نویدبخشِ حاکمیت مردم، آزادی، تفکیک قوا و عدالت اجتماعی بود، اما واقعیت تلخ
تاریخ نشان میدهد که پس از ۲۶ سرطان، افغانستان هرگز یک جمهوریت واقعی را به چشم خود ندید. آنچه متولد شد،
ابتدا یک حکومت فردمحور و اقتدارگرا بود و پس از آن، این نامِ شریف، بازیچهی نظامهای
ایدئولوژیکِ چپ و راست و دموکراسیهای وارداتی و شکنندهی بعدی شد، در حالی که
جمهوریت یعنی صندوق رأی، تکثرگرایی و احترام به ارادهی ملّت؛ حلقهای که در آن
سحرگاه گم شد و در پنجاه سال گذشته، تنها شعاری برای تزیین ویترینِ حکومتهای
برخاسته از جنگ بود.
در کنار اینها، این رویداد باعث قحطی بزرگ دیگری به نام نبودِ توافق جمعی بر
سر ساختار حکومت و نبودِ فرهنگ انتقال مسالمتآمیز قدرت شد. پیش از سال ۱۳۵۲، افغانستان در حال
تمرینِ مدنیت بود و صدارت عُظمی میان چهرههای مختلف بدون خونریزی دستبهدست میشد،
اما کودتای ۲۶ سرطان این روند را قطع کرد و پیام شومی به آینده فرستاد که قدرت تنها با خون،
خیانت یا فرار جابهجا میشود. سرنوشت حاکمان افغانستان پس از داوود خان، از کشته
شدن و ترور تا به دار آویخته شدن و فرارهای شرمآور، گواه این مدعاست که نیم قرن
است این جغرافیا رویِ خوشِ یک انتقال قدرت آرام و قانونی را به خود ندیده و هر
تغییری، با یک ویرانی کامل همراه بوده است.
مکث بر رویداد ۲۶ سرطان ۱۳۵۲، برای سرزنش داوود خان وطندوست نیست، بلکه برای آموختن از این درس بزرگ
تاریخ است که حتی با صمیمیترین نیتها و زیباترین شعارها، اگر ساختار سیاسی بر
پایهی مشروعیت واقعی، توافق جمعی و فرهنگ انتقال مسالمتآمیز قدرت بنا نشود،
فرجامی جز فروپاشی نخواهد داشت. رنج معاصر مردم افغانستان، بهای سنگین سرگردانی در
پی همین حلقههای مفقوده و تلاشی پنجاهساله برای رسیدن به یک جمهوریتِ واقعی است
که پنجاه و سه سال پیش در هیاهوی یک سحرگاه تابستانی، پشت نقاب یک کودتای خوش
نیت، گم شد.
*
زلمی بشارت
امروز
سیزدهم جولای مصادفاست با بیست سوم سرطان.
باجفا خـوکن و بـا درد بساز ای «ســلمان»
کاین
نه دردی است که هرگزبه دوائی برسد
بیست سوم ماه سرطان که مصادف به بیست هفتم رمضان همان سال بود چنین جنایتی بواسطه حکومت حزب خلق به ریاست جمهوری ببرک کارمل و رئیس خادش داکتر نجیب اتفاق افتاد. بقایای این حزب حالا در صفحات مجازی به افتخار از حاکمیت شان یاد میکنند باید بدانند که آغازگر همه جنایات بعد از هفت ثور پنجاهوهفت حزب جنایتکار خلق - پرچم بود و است. چهل دو سال گذشت، اما زمان نتوانست زخم آن روز را برای من التیام بخشد.
این درست است که جنایات بزرگ و بزرکتری درین چهل چند سال بالای مردم افغانستان تحمیل شده است اما من از دردی که برای من مربوط است گوشهگکی را بیان میکنم و به کمک هوش مصنوعی چند عکس به یغما نرفته از فامیلم را با دوستان شریک مینمایم…
بیستو سه سرطان و بیست هفت رمضان ۱۳۶۳ … در چنین روزی، خانه ما زیر بمباران هواپیماهای اتحاد شوروی، با راهنمایی و کمک حکومت خلقی–پرچمی، به ویرانهای بدل شد.
در آن فاجعه، چهره های این عکس ها و جمعاً سیزده تن از عزیزان خانوادهام جان باختند، از دیگران عکسی ندارم. خودم در زندانی پلچرخی بودم. وقتی خبر را شنیدم، کنار همسلولانم نشستم و زانوی غم در بغل گرفتم؛ غمی که هنوز پس از چهل و چند سال در گوش جانم طنین دارد…
امروز، یاد آنان را با اندوه و احترام گرامی میدارم و بار دیگر
میگویم: هیچ اندیشه، هیچ قدرت و هیچ حکومتی نمیتواند کشتن انسانهای بیگناه را
توجیه کند. یاد عزیزانمان جاودان، و
ننگ ابدی بر جنگ، جنگ سالار و هر دستی که خون بیگناهان را بریزد.
«عدالت شاید دیر برسد، اما حقیقت هرگز با گذشت زمان دفن نمیشود.
یاد شهیدان ما زنده اس.»»
*
غ.ف.سروش
امروز
نگاره مونیکا ارتل را که نقاشی کرده ام با شماعزیزان شریک میسازم.
مونیکا
ارتل، زنی که انتقام چگوارا را گرفت.
نە
می بخشیم، نه فراموش میکنیم!
پس از دستگیری و
اعدام ناجوانمردانه ارنستو چه گوارا، انقلابی آرژانتینی در سال ۱۹۶۷ در بولیوی، فردی موسوم به سرهنگ روبرتو کینتانیا پرز دستور داد تا
دستهای چه گوارا را قطع کنند و برای شناسایی بیشتر به شهر لا پاز فرستاده شود.
چهار سال بعد در آوریل سال ۱۹۷۱ در حالی که
روبرتو کینتانیا به عنوان کنسول بولیوی در هامبورگ خدمت میکرد در دفتر کارش با
شلیک چند گلوله کشته شد. مظنون اصلی دختری خوشچهره به نام مونیکا ارتل (Monika Ertl) بود. مونیکا
ارتل عضو جنبش زیرزمینی مسلحانه در بولیوی بود.
مونیکا کی بود و با چهگوارا چه ارتباطی داشت؟
مونیکا ارتل
دختر هانس ارتل، کوهنورد و سینماگر آلمانی و فیلمبردار سابق پروژههای لنی
ریفنشنال برای نازیها بود. وی پس از جنگ جهانی دوم همراه با دختر نوجوانش مجبور
به مهاجرت به بولیوی گردید.او در بولیوی با پدرش در چندین فیلمبرداری همکاری کرد و
شیوه بکارگیری دوربین فیلمبرداری و سلاح گرم را آموخت. مونیکا در سال ۱۹۵۸ با یک مهندس معدن بولیویایی – آلمانی ازدواج کرد و همراه وی به
نزدیکی محل اقامت کارگران معادن مس به شمال شیلی رفت. برای مدتی قریب ده سال، او
زندگی زن خانهدار را تحمل کرد. شاهد درد و رنج معدنچیها بودن، نگرش او را به
زندگی و افراد بشر دگرگون ساخت. او به لاپاز رفت و برای یتیمان کانونی برپا ساخت.
او که در میان نژادپرستان زندگی کرده بود، اکنون در جمعی میزیست که پُر از سرخپوست
بود. وی مدتی بعد از همسرش طلاق گرفت. مونیکا در
بولیوی با جوانانی آشنا شد که با دیدگاههای چپ خواهان آزادی کشورشان از سرکوب
نظامیان بودند. در همان سالها او به این جوانان نزدیکتر شد و این نزدیکی دیدگاههای
سیاسی او را رادیکال تر کرد. پس از کشته شدن چهگوارا در نهم اکتبر ۱۹۶۷، سرهنگ روبرتو کینتانیا پرز به منفورترین و تحت تعقیبترین فرد توسط
انقلابیون تبدیل شد. دولت بولیوی از ترس انتقام چریکها، به کواینتانییا مقام
کنسولی را در هامبورگ اعطا کرد با اینحال وی چهار سال بعد در آوریل سال ۱۹۷۱ در دفتر کارش با مونیکا روبرو شد. گفته میشود مونیکا با شلیک چند
تیر انتقام چه گوارا را از قاتل او گرفت. جملە *نە می
بخشیم نه فراموش میکنم * اولین بار مونیکا ارتل هنگام رفتن به این ماموریت به زبان
آورد.
*
|
کودتا ها در تاریخ
افغانستان در حاشیه ی کودتای بیست وشش سرطان بازتاب موضوع در چند کتاب |
|
|
|
|
|
|
|
نصیرمهرین |
|
|
|
|
با گذشت سالها ازادعا واتهام غلط کودتای میوندوال،
برخی از مقامات دولتی ، مسؤولین امور تحقیق وچند تن نویسنده گان از مواضع جدا از
هم؛ ویا تا اندازه یی مشابه ، به آن موضوع تماسی گرفته اند. نمونه هایی از چند
مصاحبه را که جناب داؤود ملکیار انجام داده بودند، درصفحات پیشین دیدیم، درین
قسمت به بازتاب آن اتهام درچند کتاب اشاره می نماییم . یک رازی را که نمی خواستم افشأ گردد (1) با آنکه سطح تصویر رویدادها وتحلیل وتعلیل آقای
غوث الدین فایق، ازآن چی " کودتای میوندوال ویا غربگرایان " می نامد،
به اندازۀ درهم برهم ومغشوش است که به دشواری میتوان آن را وارد حوزۀ نقد وبررسی
جدی آورد، ولی نقش وی در کودتای 26سرطان،داشتن 5 سال سمت وزارت در کابینه
واعتمادی که محمد داؤود خان بر او داشت، جوانبی ازسخنان او را طرف بحث وتأمل قرار
میدهد. در سخنان فایق پیرامون کودتای نام نهاد میوندوال، چند
مورد برجسته اند، که آنها را از کتاب اومیاوریم : - " در بدو امرانقلاب ( کودتای 26 سرطان ) را مردم
افغانستان در کشور فال نیک گرفته، با وجد وسرود ورقص . . . استقبال کردند . - تقرر کمونیستان شناخته شده، چون حسن شرق ، جیلانی باختری
. . . درچوکی های عالی دولتی ونقاط حساس فرماندهی اردو و وزارت داخله، خوشی ها
را به یأس تبدیل کرد. پرستیژ ملی وانقلابی سردار محمد داؤود، مورد شک وتردید
قرار گرفت . . . -( درنتیجه) کسانی که نقش اساسی انقلاب را بدست
داشتند،ازعمل خود نادم و دلسرد شدند. به همین مناسبت مسلمانان و ناسیونالیستان
ومسمانان غربگرا در صدد قلع وقمع دولت جمهوری جوان شدند."(2) پس از خواندن این جملات ِ فایق، محتمل است که برای
بیشترین خوانندگان این پرسش ایجاد شود، که چرا آن هنگام که جلب وجذب و دعوت
پرچمی ها به مشارکت برای کودتا عملی میشد، یأس ونا امیدی و دلسردی برای فایق (
که از مردم نمایندگی میکند) دست نداد. " کمونیستان " که مسلما ً مورد
نظر وی پرچمی ها و محمد حسن شرق هستند، کرسی های دولتی را بر اساس زحمات وهمکاری
وهمنوایی با کلیت کودتا چیان با نقشی که درتمام مراحل داشتند، به دست آورده اند.
نقش وسهم آنها در دولت از همان روز 26 سرطان مسجل وآشکار بود. یعنی همان تاریخی
را که فایق در نخستین جملات به نام " بدو امر انقلاب ورقص وپایکوبی"
میاورد. هیچ پرچمی وغیر پرچمی طرفدار شوروی در تلاشهای کو دتای وجود نداشته که
هویت او برای برای بقیه کودتا گران وشخص داؤود خان نا شناخته بوده باشد. وحدت
عمل برای سرنگونی نظام شاهی به دور محمد داؤود خان، نه تنها نادیده گرفتن هویت
سیاسی و وابستگی حزبی افراد را پذیرفته بود، بلکه شخص داؤود وبقیه غیر پرچمی، با
یاد نمودن پرچمی ها به عنوان "رفقای انقلابی"، احساسات وعلایق رفیقانۀ
خویش را نیز ابراز نموده اند. روابط محمد حسن شرق با پرچمی ها و محمد داؤود خان،
به منظور سمت وسو دادن فعالیت های کودتایی همواره وجود داشت. بنابرآن این
استدلال درست نیست . - خواننده میخواهد آن شاملین و چهره های دارای اوصافی
را بشناسد که بقول فایق" نقش اساسی انقلاب را بدست داشتند"، ازهمکاران
داؤود خان بودند؛ ولی در پی "قلع وقمع دولت جمهوری جوان شدند". اما برخلاف انتظار، درهمان صفحه که وبه منظور نشان
دادن نمونه ها از" کودتای میوندوال ویا غربگراها " آغاز می نماید،
مثالی ازادعای او به چشم نمی خورد.؛ واکثریت کسانی که متهم به قلع وقمع شدند،
پیوندی با کودتا گران 26 سرطان نداشتند. نه میوندوال ونه اکثریت کسانی که با او
زندانی وشکنجه شدند، واجد چنان نقش وصفات نبودند. به سخن دیگر از انشعابگران
کودتای 26 سرطان نیستند. هرگاه غوث الدین فایق، حیدررسولی وچند تن دیگر دلسرد
شده و دست به چنان اقدامی میزدند واز آنها نام برده میشد، شاید تا اندازه یی
میتوانست محل پذیرش بیابد. فایق نیز مانند محمد حسن شرق ، می پذیرد که به رهبری
میوندوال کودتا می شد. اما غوث الدین فایق برای سرهمبندی ادعا های غلط واتهام
دروغین کودتای نام نهاد، از وادار سازی خود ساخته یی نام می برد. مطابق تصویر
سازی وی،" تیوریشن و دایرکتر اصلی آن( کودتای نام نهاد میوندوال) خان محمد
خان مرستیال بوده، زیرا اکثر متهمین موضوع افسران اردو بودند. درحالیکه میوندوال
دراردو شناختی نداشت. احتمال جذب آنها ذریعۀ مرستیال خان محمد خان متصور است.
وادار ساختن میوندوال بقیادت کودتا به اصرار میوندوال شده باشد. زیرا میوندوال
اگرهدف کودتا میداشت، نیت سفر خارج نمیداشت. . ." فایق با این صحنه آرایی ها قصد دارد، به ادعای کودتای
میوندوال به زعم خودش استدلالی بیابد. اما استدلالش لبریز از ذهنی گری های
ناشیانه، دلایل خنده آور است. به ویژه آن جا که وادار سازی میوندوال را به پذیرش
قیادت نام می برد، حکم اش با این گفته که " به نظر نویسنده "
ویا" متصور است."، میخواهد کودتای آنها را اثبات نماید، به اندازۀ
کافی از نبود سند ومدرک که ما بارها از آن یاد نموده ایم، حاکی است. ازین رو حتا
نیازی احساس نمی شود که با فایق پیرامون شناخت ویا عدم شناخت میوندوال از اردو
بحثی شود. وی با استفاده از همان فضای حاکم جعل وتحریف و نپذیرفتن مسؤولیت توطئه
علیه یک عده انسان ها،که گویا ناگزیر بوده است، کودتای میوندوال را تایید نماید،
سعی نموده است به وزنۀ جعل، مورد دیگری را نیز بیفزاید. وی مینویسد : " مرستیال به تصور اینکه در مبادی امر پیروزی
کودتا به رسمیت شناسی حکومت، مد نظر از موقف وشهرت سیاسی میوندوال استفاده کرده،
مدتی او را وارد صحنه ساخته بعد خودش بسهولت قدرت سیاسی را بدست گیرد ."
میوندوال را به پذیرش قیادت وادارنمود، " اما دستگاه کی. جی. بی. موضوع را
کشف وهمه گرفتار شدند. "(3) و درینجا که خوانندۀ علاقمند موضوع میخواهد تا از زبان
یک عضو کمیته مرکزی جمهوریت،عضو کابینه، همراز داؤود خان و و گزارشده وقایع
ورویداد ها به او ، در بارۀ گزارش کشف موضوع از طرف کی. جی. بی که احتمالات جعل
آن، اندک نیز نتواند بود، مطلبی را به دست بیاورد، هیچ خبری نیست. به جای آن با
آوردن عنوان توضیحی" پرچمیان ازین توطئه سه نوع استفاده کردند". از یک
سوگوشه یی از واقعیت را میاورد که پرچمی ها " رقبای باداران خود را از صحنه
برداشتند؛ مانند میوندوال، مرستیال خان محمد خان." اما از سوی دیگر وقتی
تاکید برانگیزه های چور وچپاولگرانه وغارت اموال نقدی وجنسی از طرف پرچمی ها
دارد، سطح ارزیابی و انگیزه شناسی راتنزل میدهد. ضمن آوردن همین دلایل، فراموش
نموده است که مسؤولیت محمد داؤود خان، بقیه اعضای غیر پرچمی کابینه را به یاد
بیاورد. زیرا فایق تصمیم گرفته است فراموش کند با چنان چور و چپاول ورشوت ستانی
ها، سردار محمد داؤود خان وبقیه رشوت نخوران! کجا بودند؟ درادامۀ تحلیل وتعلیل در هم وبرهم در زمینۀ "
کودتای میوندوال . . ." وبا تأکید بر نشانه دادن فقط جناح پرچم ، از انواع
آزار وشکنجه ، گرفتن اعتراف جبری ، به وسیلۀ آنها صحبت میکند. اما بازهم قصد وی
این است که بی خبری! بقیه گردانندگان دولت را نشان دهد. در خلال طرح همان نیت
وقصد است که مدعی میشود پرچمی ها" شخصیت های ملی واجتماعی وضد مفکورۀ
الحادی خود را میافتند، ویا سرمایه داری سراغ میدیدند، به مقصد ازبین بردن آنها،
ویا استفادۀ شخصی او را به تشبثات ضد دولت متهم . . ." میکردند.(4) این بارفایق پس از جملات بالا، بازهم مثالی از
میوندوال میاورد، اما به روایت دیگر. این بار آن را توطئه مینامد. میخوانیم : " در توطئۀ میوندوال که آیا چقدرنفر را متهم کرده
بودند که از آنها رشوت گرفته در قلمداد به دولت ارایه نکردند، اما از جملۀ 42
نفر، 5 نفر را اعدام ، میوندوال را درحین تحقیق به اثر لت وکوب به قتل رسانیدند
با 36 نفر دیگر درمقابل پول و رشوت معامله گری کردند و شخصیت ارزشمند رقیب
باداران خود را از صحنه برداشتند. چون ( میوندوال وخان محمد خان مرستیال
)"(5) با پایان یابی این روایت وی نیز، همان پرسش پیشین سر
برمیاورد که آقا! در آن هنگام، سردارو غیر پرچمی ها به کدامین خواب ماهانه وبی
خبری فرو رفته بودند.؟ این چگونه دولتی بود که یک جناح از آن دست به مردم آزاری،
شکنجه واعدام میزند، اما بقیه خبر ندارند؟! اگر چنین بود، پس در زیرفیصلۀ
ظالمانۀ اعدام و حبس چه کسی مهر تأیید و امضأ خویش را نهاد؟ ایا آن فیصله های
ظالمانه در مجلس وزرا طرف صحبت قرار نگرفته بود.؟ اکنون همه میدانند که آن" 36 نفر دیگر" نه
تنها شکنجه دیدند تا بگویند، که آری ، ما کودتا میکردیم ؛ بلکه هر کدام به وقت
های مختلف در زندان ماندند. زیرا انگیزۀ سیاسی وسرکوب آنها در صدرنیازهای سیاسی
کلیت گرداننده گان دولت قرارداشت. نیازی که به اهداف رهبردی شوروی نیزپاسخ مثبت
میداد. فایق، مانند بسا ازافراد واشخاصی که در پیشینه
ها دچارکجروی بوده اند اما امروز در پی توجیه اعمال غلط هستند؛ ویا سعی دارند
همه کاسه وکوزه را بر سر دیگران بشکنند، نیت کرده است که برای شخص خود ومحمد
داؤود خان سناریویی از کارکرد چهره های عادل بیاورد. ولی سناریوی وی با واقعیت
ها مطابقت نمیابد. ازنوشتۀ او مثال دیگری میاوریم : " ساعت 3 بجۀ یکی از روز ها( درسطر های
بعدی روشن میشود که باید ساعت سه(3) بعد از ظهرروز 8 میزان 1352 باشد)، سردار
مرحوم ( محمد داؤود خان ) برایم تلفون کشید که یک مرتبه به دفتر من بیا. من حضور
شان رفتم. فرمودند که خان محمد خان مرستیال با چند نفری به کودتا متهم اند
ومرستیال ، محمد هاشم میوندوال را سرکردۀ کودتا معرفی کرده. چندی قبل خبر شدم که
وی پاسپورت اخذ نموده خارج میرفت. من خواستمش برایش توصیه نمودم که حالا فرصت
خوبی برای خدمت به وطن فرارسیده است. . . اکنون خان محمد وی راسرکردۀ کودتا
قلمداد کرده، من تعجب میکنم. شما به وزارت داخله رفته ببینید که هیأت تحقیق با
وی چگونه معامله میکنند. باید با وی مودبانه و احترام آمیز سلوک گردد. . .
" فایق پس از رفتن به وزارت داخله که محل تحقیق از
میوندوال وبقیه زندانیان بود، از میوندوال می پرسد که پیشامد هیأت تحقیق چطور
است ؟ پاسخ میوندوال مطابق سناریوی ترسیم شده به وسیلۀ فایق
: " وی ( میوندوال ) از برخورد هیأت خوشی کرده ،
رضایت مندی نشان داد. وگفت که تا حال از رویۀ شان خوشحال وممنون هستم . . . بعد ازاتاق هیأت تحقیق خارج و حضور رئیس جمهور وقت
رفتم. . . . فردای آن روز مطلع شدم که میوندوال فوت شده وکارکنان مرجع مربوطه
ومستنطقین شایعات کردند که میوندوال ذریعۀ نکتایی خود را خفه کرده است. من متحیر
شدم که یک روز قبل که من با هیأت تحقیق از او دیدن کردم، دریشی نداشت. وپیراهن
وتنبان به تنش بود چطور با نکتایی خود راخفه کرده ؟ بــعــــــد ها واضح شد که به اثرشکنجه مستنطقین در
حین تحقیق ضربۀ کاری برداشته و وفات کرده است ."(6) پیش از اندکی مکث به سخنان فایق، توجه خواننده گان را
به دیدار هایی از بقیه کارمندان دولتی مانند پاچا وفادار و عیسی نورزاد از حال و
وضعیت میوندوال وآن چی ازشکنجه در حق او گفته اند، جلب می نماییم . اما تردید چند مورد از سخنان فایق که با وقعیت
مطابقت ندارند: طبق ادعای فایق ، ساعت 3 داؤود خان به فایق تلفون
میکند. فاصلۀ و زمانی را که فایق میان وزارت فواید عامه با ارگ جمهوری، رسیدن
نزد داؤود خان، صحبت های حتا حد اقلی را که فایق از هدایات داؤود خان آورده است،
در نظر بیاوریم . رسیدن فایق از ارگ به وزارت داخله را به آن بیفزاییم. صورت
احتمالی آن را 2ساعت در نظر می گیریم. روزی که شایعۀ خود کشی منتشر شد، 9 میزان
بود. پس فایق حوالی ساعت 5 عصر روز( ) 8 میزان به دیدار میوندوال به وزرت داخله
رفته است. واین ادعا نمی تواند درست باشد. زیرا آن وقتی و روزی را که وی ادعا
دارد نزد محمد داؤود خان و میوندوال رفته است، میوندوال در زندان دهمزنگ بود.
نامه یی را که به قلم میوندوال نوشته شده و عیسی نورزاد آمرمحبس آنراعنوانی خانم
میوندوال برده است، نیز حاکی از آن است که میوندوال در آن وقت در وزارت داخله
نبود. چند نا باوری دیگری را نیزدر ادعای فایق میاییم : 1- چرا داؤود خان گزارش کودتای مرستیال را در 8 میزان به
فایق گفته است. در حالیکه ده روز پیش، اعضای کابینه در جلسات ودیدار های خویش
گزارش موضوع را داشتند. 2- هیچ سندومدرک وگواهی وجود ندارد که محمد هاشم
میوندوال، پس از بازگشت از مسافرت که کودتای 26 سرطان به پیروزی رسیده بود، قصد
گرفتن پاسپورت نموده باشد. برخلاف آن ادعا، مطابق ورقۀ جوابیه یی که پیش از
اعتراف اجباری نوشته میگوید که مقامات دولت برایش گفته بودند که پاسپورت بگیرد. اما
او در آن زمینه نیز اقدامی نکرده بود. 3- مطابق گواهی دیگران، فایق مانند برخی از اعضای کابینه
ومقامات بلند رتبه به منظور دیدن جریان تحقیق وبعضی موارد با توسل به تهدید
وتشویق به اعتراف ، به وزارت داخله رفته است. هیچ کسی نیست که زندانیان را بدون
تحمل شکنجه دیده باشد. به گواهی زندانیانی که شکنجه دیده بودند، بهتر میتوان
باور کرد تا به قصد پرده پوشانۀ فایق . فایق، دربارۀ اجرای حکم اعدام 5 تن بیگناه مینویسد که
: " یکی از عساکریکه در شب اعدام اشتراک داشت ، روز
فردای شب مذکور به من از موضوع اعدام چنین حکایه کرد: « دوبجۀ شب متهمین تحت حراست تولی انضباط به پولیگون
پلچپرخی انتقال داده شدند. درحالی که چشم های اعدام شوندگان پت وخریطه های سیه
بسر و گلو های شان آویخته، دست های شان پشت سر ولچک وبحال صف رو به قبله توقف
داده شده بود، نبی عظیمی اعدام شدگان را از مسافه 20 متر عقب سرشان3 نفر عساکر
کلاشینکوف دار به انتظار قومانده به حالآماده باشد در آورده بود. سپس در حالیکه
همه داعضای هیأت تحقیق پولیس، ومحکمۀ نظامی،حاضر بودند، حکم اعدام از طرف محمد
آصف الم خوانده شد. بعد نبی عظیمی به عسکر چننین قومانده داد:« د انضباط د تولی
حوانانوً د خاینینو په وژلو نخه ونیسی بعد از چند ثانیه مکث، اور( آتش) گفت.همه هدف گرفته
شدگان بروی زمین غلطیدند. چیزیکه درین صحنۀ دلخراش به نظررسد، این بود که نبی
عظیمی بالای سرهر معدوم که در حال جان کندن بود، رفته با فیر تفنگچه که در دست
داشت، به زندگی متهمین خاتمه میداد. » این چشم دید عسکری بود که دراعدام متهمین اشتراک داشت.
" ابرازسخنان بالا به وسیلۀ فایق در بارۀ اجرای حکم
اعدام ، با یادداشت های تکمیل نشدۀ نگارندۀ این سطرها برای قسمت دوم قتل ها
واعدام های سیاسی در افغانستان، سازگاری دارند؛ اما آخرین سخنان چند بیگناه،
درنوشتۀ فایق نیامده اند. فایق به جای اینکه پس از27سال، ازنتایج یک توطئۀ غم
آمیز وشرم آگینی که برپیشانی تاریخ 5 سالۀ همه گردانندگان نظام جمهوری آن وقت
نشسته است،سخن بگوید، توطئه را محکوم نماید وانتباه از رویداد را پیش بیاورد،
بیشترنبی عظیمی را نشانه گرفته است. در حالی که فرمان آتش به وسیلۀ نبی عظیمی،
از مسؤولیت هیأت وزرای آن روزی ازلزوم دید دولت، رئیس دولت ومنجمله موفقیت
ودلخوشی اتحاد شوروی نیز حکایت مینماید. تأمل بحران آلود ونامنسجم وتناقض آمیز فایق که دربسا
موارد در زمینۀ کودتای نام نهاد وقتل میوندوال به چشم میخورد، از آن جا برخاسته
که در قالبی محصور است. قالبی که نقش محمد داؤود خان ویاران غیر پرچمی او را در
همیاری ومشارکت در ایجاد توطئه نمی پذیرد. این قصد قالبی اگردر بیان فایق آمیخته با
سادگیهای سطحی نگرانه چهره می نماید، درنیت وغایت مشابه آقای صمدغوث لعاب
دپلماتیک یافته است. دو سقوط افغانستان به زبان انگلیسی (7) آقای عبدالصمد غوث، از چهره های سرشناس وزارت خارجۀ
افغانستان بود. او به حیث مدیر شعبۀ ملل متحد وکنفرانس های بین المللی(
1973)،مدیر عمومی سیاسی(1976) ودرسال 1977 به حیث معین وزارت خارجه اجرای وظیفه
می نمود. در بسا از مسافرت های رسمی، محمد داؤود خان را همراهی نموده و درچندین
ملاقات مهم، سمت ترجمانی او را نیز به عهده داشت. وی پس ازمهاجرت به
امریکا(1981) به خواهش وتشویق تهیو دورل ایلیئت، که در نوامبر سال 1973 به حیث
سفیر ایالات متحدۀ امریکا در کابل بود، کتاب سقوط افغانستان، بیان یک شاهد
عینی The Fall
of Afghanistan An Insider,s Account را به زبان انگلیسی نوشت. بخش
قابل ملاحظۀ موضوعات کتاب سقوط افغانستان را، نگرشی به روابط خارجی افغانستان
احتوا می نماید. دیدار با تاریخ افغانستان نیزدرمدارچنان موضوعی قرار دارد. تهیو
دورل ایلیئت، دربارۀ این کتاب سخنانی دارد، که چارچوب انگیزه ها ونیات او را
برای تبیین تاریخ مورد نیاز، آن هم به ویژه هنگامی که قوای شوروی در افغانسنان
حضور داشتند، به وضاحت آشکار می نماید . وی مینویسد : " این کتاب برای امریکا وتمام قدرت هایی که به
جلوگیری از منافع امیراتوری شوروی علاقه دارند، مفید است. افغانهایی که مصروف
جنگ استقلال اند، برای ما می جنگند. اگر آنها ناکام شوند، شوروی ها یک گام بسوی
آبهای گرم ومنابع نفت نزدیک میشوند. جایی که از مدتها قبل آنها وپیش از آنها
تزار ها به آن چشم دوخته بودند ." (8) با آن که این نیازگفته شده از طرف آقای سفیر پیشن
امریکا درکابل، در بسا موارد بر فراوردۀ قلمی غوث سایه انداخته است، اما مواردی
پیش آمده که غوث نیات پیشینه یا به سخن دیگر، شوروی ستیزی را قربانی قدم هایی
میکند که از طرف سردارمحمد داؤود خان در راه تأمین مناسبات گسترده با شوروی
برداشته شده بود. در همچو مورد صمد غوث، موقف توجیه گرانه دارد. علت این موضع هم
این است که غوث نتوانسته است از سایۀ باور به درستی مواضع محمد داؤود خان
واحترامی که به او قایل است،خارج شده وبه نقد اشتباهات او نیز بپردازد. از آنجایی که مکث ونقد تمامی محتویات کتاب
درینجا طرف نظرما نیست، تنها بازتاب مسألۀ کودتای نام نهاد میوندوال درآن کتاب
را از یادداشت های انتشارنیافتۀ خویش انتخاب نمودیم.. اتفاقاً همین نمونه نیز
محدودیت های غوث را هنگام تبیین سیردستگیری واعدام میوندوال که نمی تواند
ازدایرۀ علایق به محمد داؤود خان بیرون آید، به وضاحت نشان میدهد. سه میوندوال ، روایت نادرست، در کتاب سقوط افغانستان اقای صمد غوث، در قسمت هشتم کتاب سقوط افغانستان زیر
عنوان « کودتای ثور وسقوط جمهوری »، چنین مینویسد: " در جریان تغییرحکومت وکادرهای ملکی، ونظامی،
محمد داود خان برخی از مامورین بلند رتبۀ رژیم گذشته را برکنار کرده و دوستان
سابق خویش را که توقع کرسی های مهم را داشتند،بجای آنها نصب نمود. آن افراد
مأیوس سبکدوش شده، که در میان ایشان خیلی از خائنان ورشوه خواران هم بودند، نیز
درقطار مخالفین پیوستند." به دنبال آن مقدمه چینی از دسیسه علیه رژیم جمهوریت
مینویسد. اما می افزاید که مسؤولین وزارت داخله و پولیس ( که منظورش پرچمی ها
است)،" دسیسه" را مبالغه آمیز نشان میدادند." آنها بادشمنان شخصی
وعقیدتی خویش کینه توز بودند. آنها به خاطر منافع خویش مردم رادستگیرکرده شکنجه
میکردند وحتی میکشتند. و از دسایس نا کام آنها علیه حکومت یکی هم دسیسه یی بود
که علیه محمد هاشم میوندوال از صدراعظم های سابق صورت گرفت ." (9) برداشتی که پس از خواندن نبشتۀ او دست میدهد، این است
که ناراضی ها و به ویژه آنانی که کرسی های دولتی را از دست دادند، در پی چیدن
دسیسه علیه حکومت شدند. در حالی که فهرست نام های اشخاصی که با میوندوال زندانی
شدند، آن ادعا را تایید نمی کند. زیرا برخی از صاحب منصبان هنوز دربین نیروهای
مسلح بودند ویا به وظایف اداری و تدریسی اشتغال داشتند. برخی مانند عبدالرزاق
خان که خانه نشین بود، از طرف شخص داؤود خان دعوت شده بود، تا برای بازسازی
نیروی هوایی طرح های جدیدی را ترتیب نماید.جنرال سلام خان ملکیار وخان محمد خان
قبلا ً دوران تقاعد خویش را آغاز نموده بودند. صدارعظم های سابق حتا فردی مانند
دکتور محمد یوسف خان که داؤود خان از او دل خوشی نداشت، ویا دوست نزدیکش نوراحمد
خان اعتمادی به وظیفۀ سفارت ادامه دادند. خان محمد خان وزیر دفاع دست به اقدامی
نزده بود. محمد سعید خان قوماندان قول اردوی قندهار پس از سبکدوشی از آن مقام به
حیث سفیر مقرر شد. واز کهنسالان وهمکاران پیشین او معدودی به وظایف جدید دوباره
لباس برتن نمودند. مانند جنرال متقاعد مودودی که سمت ریاست دیوان محاسبات صدارت
را یافت. بقیه مقامات مهم را که شامل کابینه وپست های حساس بود، چهره هایی بدست
آوردند که در کودتا سهم داشتند. ویک تعداد مامورین نظامی وغیر نظامی پیشین به
وظایف خویش ابقا شدند. ازین رو چنین ادعایی با واقعیت درست نمیاید. اما صمد غوث در ین طرح وتحلیل ناقص خویش ، به زودی
چرخشی دارد، که مانند غوث الدین فایق، قدرت پرچمی ها را از دستگاه دولت وکارکرد
آنها را از کلیت ماشین دولتی جدا میکند. او وانمود کرده است که نیروهای وزارت
داخله ( در واقع نماد قدرت پرچمی ها ) به علتی دست به دسیسه می بردند که از
ایجاد دسیسه علیه حکومت برخاسته بود. توطئه ودسیسه علیه بیش از چهل نفر که به
نام کود تای میوندوال نام نهاده شدند، از طرف غوث توطئه یی بوده است که پرچمی ها
علیه حکومت پیرزی نموده بودند.؟! وجالب این است که آن دسایس .و توطئه ها را غوث
ناکام وناموفق نیز میداند. غوث مینویسد : " از دسایس ناکام آنها علیه حکومت یکی هم دسیسه
یی بود که علیه محمد هاشم میوندوال از صدراعظم های سابق صورت گرفت ."(10) تصویر درست و واقعی موضوع این است که آنها (
پرچمی ها) در کودتا سهم فعال داشتند وبا محمد داؤود خان وغیر پرچمی ها تشریک
مساعی نمودند. براساس همان نقش ایشان بود که ازمعاونیت رئیس دولت تا پست های
حساس در کابینه را نیزنصیب شدند. این است که نمی توان نقش پرچمی ها را در آن
مقطع زمانی جدا از حاکمیت دولت جمهوری نگریست. وبنابر موجودیت همان واقعیت نمی
توان گفت که آنها علیه خویش توطئه میکردند. برخلاف آنها به منظور صاف نمودن جاده
برای رهبردهای بعدی سیاسی گام هایی برمیداشتند که مسلما ً توطئه آمیزو دور از
صداقت سیاسی بود. با استفاده از فرصت و از دسترسی به حاکمیت، به مبارزۀ خویش
ادامه میدادند. جان سخن درینجاست که در مرحلۀ مشارکت وهمیاری با محمد داؤود خان
ویاران غیرحزبی(غیر انقلابی)اش ، همه در مسؤولیت ها سهیم بودند. اشتباه دیگری که صمد غوث مرتکب شده است، این است که آن
توطئه علیه میوندوال وبقیه را دسیسۀ ناکام می نامد. در حالیکه آن دسیسه چنان
سازمان داده شده بود که از آغاز دستگیری شخصیت های مخالف بالقوه وبالفعل، تا
واپسین لحظات حیات محکومین به اعدام و زندان با کامیابی سرکوبگرانه به پیش رفت. مشکل صمدغوث درین برداشت با ناکام نامیدن دسیسه
درینجاست، که وی موضوع توطئه علیه میوندوال وپیروزی دسیسه را به عنوان غلطی دولت
جمهوری ، شخص داؤود خان وهمه کارمندان دولت نمی بیند.غوث خواسته است بگوید که
پرچمی ها دسیسه کردند تا به دولت زیان برسد. در واقع او بر سر جای ماندن محمد
داؤود خان وگروه بحران زده وپریشان حال او را، ناکامی دسیسه کاران مینامد. چرا
داؤود خان بر سر جای نمی ماند.؟ اقدام علیه میوندوال ودیگران، نیاز عاجل بود. و
درین اقدام شخص محمد داؤود خان وهمکاران او سهم داشتند. هیچ تردیدی نیست که از
نظر درازمدت هم پرچمی ها موفقیت داشتند. و داؤود خان، باید به استقبال باخت های
بعدی خویش میرفت که در انتظار او بودند. هرگاه جناب غوث ازین جا آغاز می نمود که داؤود خان
برای تصرف قدرت سیاسی ( به انگیزه های در کودتای 26 سرطان که در آینده منتشر
میشود، مکث نموده ایم ) نه تنها با عناصر عقده مند اما مصمم برای کودتا به خوبی
کنار میامد ، بلکه با پرچمی ها که دارای نیروی منسجم بودند، بسیار از در دوستی
وارد معامله شده بود؛ در آن صورت به نتایج دیگری میرسید. اما جناب غوث ، نمی خواهد دست به تحلیلی ببرد که آن
مشارکت با پرچمی ها برای تصرف قدرت سیاسی، اعتراض وانتقادی را متوجه داؤود خان
نماید. نمونه هایی از اشتباه او را در زمینۀ قتل
میوندوال میخوانیم: " کمونیست های وزرات داخله حتماً خوشحال شده
بودند که اجازۀ دستگیری میوندوال و رفقای او صادر شده بود . . مامورین وزارت داخله درک کرده بودند که داود در مورد
میوندوال یکمقدار همدردی نشان میدهد. آنها متیقین شده بودند که در اخیر او را می
بخشد. وشاید مقامی هم برا او اعطا کند. به همین خاطر اعضای وزارت داخله به
هرقیمتی جلو چنین پش آمدی را میگرفتند. سرانجام تصمیم به مرگ میوندوال انجامید.
آنها فیصله کردند که گلوی او را بفشرند. و بدان رنگ انتحار دهند. . . . داود به زودی ( از نظر فایق بعدا ها معلوم شد) پی برد
که میوندوال توسط کمونیست ها کشته شده است . این کشتار بی مورد او را خشمگین
ساخت. . . ."(11) - در خشنودی مامورین وزارت داخله ، نباید تردیدی
داشت. اما باید به سوی محمد داؤود خان نیز اشاره نمود که با کدام ضرورت اجازۀ
دستگیری بیش از چهل نفر را داد. - غوث میگوید که مامورین وزارت داخله درک کرده بودند
که داؤود با میوندوال همدرد ی نشان میدهد ؟1 چرا همدردی ؟ وقتی رئیس دولت بدون داشتن سند
ومدرک اجازه داد که آن ها به اتهام کودتا دستگیر شوند ، وقتی روزمره میدانست که
همه شکنجه میشوند، اما یک اندازه هم احساس مسؤولیت نکرد، و در انتظار به سر برد
تا از طریق شکنجه، آنها وادار شوند وبه عمل ناکرده اعتراف نمایند، چه دلیلی دارد
که وی با شکنجه دیده گان بیگناه احساس همدرد می نمود.؟ معلوم نیست که مامورین وزارت داخله از کجا آن را درک
نموده بودند که داؤود خان با متهمین همدردی می نماید. جناب غوث به این چسپاندن اوصاف رحمدلی و دلسوزی وشفقت
به د اؤود خان بسنده نکرده وبه منظور افزودن پلۀ رحمدلی داؤود خان ، مدعی میشود
که مامورین وزرات داخله متیقین شده بودند که داؤود خان در اخیر میوندوال را می
بخشد. وشاید مقامی هم برای او اعطا کند؟! توقع چنین نیاتی به محمد داؤود خان گونه یی از اتهام
ناجایزبر او است . زیرا میوندوال بدون سند به اجازۀ رئیس دولت ، زندانی
شد؛ شکنجه دید، ودر اخیر زنده بودنش تحمل نشد وبه قتل رسید . بازهم حتا اندکی
حتا به جسد او احساس انسانی ابراز نشد. از دادن جسد او به همسرش خود داری شد. در
نیمه شب مامورین وزرات داخله وضبط احوالات او را در قبر مانندی به عمق دو متر
انداختند، پس از قتل او حکم اعدام اش را همان رئیس دولت امضأ نمود. کسانی را که
دراتهام غلط با او دستگیر وشکنجه نموده بودند، اعدام و زندانی نمود. وقتی رئیس
دولت محمد داؤود خان زنده بود، چنان اعمال را انجام داد. حالا که اوزنده نیست،
جناب غوث برخلاف رویدادهای واقعی وکارکردهای او، اوصاف ونیاتی را به او نسبت
میدهد که واجد آن اوصاف نبود. کدامیک را باید پذیرفت. صورت واقع رویداد
ومظالمی را که در حق دستگیر شده گان رفت ویا چسپانیدن اوصافی دیده ناشده را که
پس از مرگ داؤود خان آورده شده است؟ جناب غوث از خشمگین شدن؟! محمد داؤود خان، پس از قتل
میوندوال مینویسد.ایت ادعا دور از واقعیت است. گمانی نتوان داشت که پس ازانتشار خبر مرگ میوندوال،
کمیته مرکزی وکابینه ومامورین مسؤول دور داود خان جمع شده باشند و او مطابق نیاز
ظواهرسیرموضوع پرسیده باشد که رفقا، برادرها، در شهر و بازار خبری پخش خواهد شد
که محمد هاشم میوندوال را کشته اند، واقعیت چطور بوده است ؟ همانطوریکه طرح این سوال در محضر عده یی از همکاران
بدور از احتمال نیست، پاسخ مورد نیاز برای داؤود خان نیز پیش از پیش باید آماده
بوده باشد. باید قوماندان ژاندارم و پولیس ویا وزیرداخله برخاسته وسوگند خورده
باشد که صاحب قسم میخورم که میوندوال خود کشی کرده است!! اما از طرف جناب غوث ناگفته مانده است که چرا او
خشمگین شده است ؟ در کجا وچه وقت او خشمگین شد؟ نتیجۀ خشم اوچه بود ؟ آیا خشمگینی او تعویض هیأت تحقیق وسبکدوشی آنها
را با خود داشت؛ آیا هیأت دیگری رابرای وارسی وبررسی از اعضای هیأت تحقیق تعیین
نمود، آیا دستور آزادی بقیه زندانیان را داد؟ اگر داؤود خان خشمگین شد که میوندوال را اعضای هیأت
تحقیق کشته اند، وخشمگین شد، پس چرا به دستان خود حکم مرگ بقیه بیگناهان را امضأ
کرد ؟ آن خشم را چگونه میتوان توجیه نمود؟ اگر شخصیت ویا نیرویی سعی نماید ، پای بی اطلاعی داؤود
خا ن را درمیان آورد،این پرسش ها همواره او را سایه وار دنبال خواهند نمود. بهتر آن بود که جناب صمد غوث از اوصاف مستبدۀ داؤود
خان واز پذیرش راه و روش توطئه آمیز، ازشکنجه وزندان واعدام نزد او که در پیشینه
ها نیزکاربرد آنها را نشان داده بود، مینوشت. تا خوانندۀ انگلیسی زبان تصویر
دقیقتر از جریان اوضاع افغانستان به دست میداشت. بطور مثال توطئه علیه ملک خان
وشکنجۀ بیگناهان را چه کسی سازمان داده بود؟ از موجودیت پارۀ قراین معلوم میشود که داؤود خان
پس از آگاهی از گسترده گی موضوع ناباوری مردم به خود کشی میوندوال و بازتاب نفرت
انگیز آن ، به گونه یی کوشیده است، از عدم تصمیم خویش برای رساندن زیان به او
صحبت نماید. جناب صباح الدین کشککی که در حلقۀ طرفداران سردار نبود وبا کودتای
اواز وظیفۀ وزارت اطلاعات وفرهنگ سبکدوش گردید، سخنانی از لوی دوپری را نقل
میکند که از آن ادعای سیاست بازانۀ داؤود خان حاکی است . دوپری نوشته است
:" محمد داؤود ومحمد نعیم نمیخواستند به میوندوال ضرری عاید شود. چنانچه
آنها این مطلب را طی صحبت های خود، در اواخر1973 بمن ( دوپری) وانمود کردند. . .
" (12) با وجود نبود زمینۀ پذیرش در ادعای محمد دداؤود خان،
علاقمندان به او که در موضع مخالفت با پرچمی ها قرار گرفتند، آن ادعا را ادامه
دادند. جناب صمدغوث ، در پیوند با توطئه علیه میوندوال
، دیدی یک اندازه متفاوت دارد؛ وآن را توطئۀ پرچمی ها علیه حکومت می پندارد، اما
برخلاف آن پندار، بازهم سخنان پرچمی ها و دولت را مبنی بر "دخالت پاکستان و
صحبت های میوندوال و دوستانش در نوار" بگونۀ آزار دهنده یی به تکرار می
نشاند. با آوردن این بخش از سخنان غوث، بدون احساس
ضرورت به تبصرۀ بیشتر باآوردن اندک پرسشی در بارۀ رابطۀ پاکستان با متهمین،
بررسی نظریات وی را با ابراز تأسفی پایان میدهیم . زیرا در صفحات پیشین به غلطی
آن اتهام در کل وعدم پیوند میوندوال با مداخله پاکستان بصورت مشخص مکث نموده
ایم. جناب غوث مینویسد که : " . . . صحبت های میوندوال
با دوستانش که در نوارثبت شده بود، این گمان را تقویه میکند که در زمان دستگیری
، او با دسیسه کاملا ً همراهی داشت . بسیاری از اسناد آنها واعتراف برخی از
دسیسه گران نمایانگر دخالت پاکستان هم در موضوع بود . "(13) پرسش این ها اند که : کدام اسناد؟ کدام صحبت های میوندوال؟ وبا کدام دوستانش
؟ چهار تاریخ نوین افغانستان (14) از زمستان سال 1360 خورشیدی ، نشریۀ حقیقت انقلاب ثور،
ارگان کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان ، ضمیمه یی را با عنوان "
تاریخ نوین افغانستان " بخش اول، تا اواخر ماه حمل 1361انتشار داد ."
تاریخ نوین افغانستان " نمونۀ کاملا ًعیار تاریخنویسی شوروی زدگی است. برای
درک وفهم آن حزب از تاریخنویسی و قصدی را که برای تبیین کاذب تاریخ به عهده
داشت، بسیار لازم است که " تاریخ نوین . . ." خوانده شود. از مکث بیشتر به آن صرفنظر نموده ، آن چی را در
بارۀ کودتای نام نهاد میوندوال دارد، میاوریم . " بتاریخ 21 سپتامبر1973( 30 اسد 1352) در کابل
توطئۀ بزرگ به رهبری محمد هاشم میوندوال ، صدراعظم سابقه افشأ گردید. دربین
اشتراک کننده گان این توطئه جنرالها نیز شامل بودند. بیست وشش افسر، پنج نمایندۀ سابق پارلمان، چهار تاجر بزرگ، 11 روشنفکر، و دیگر گروپهای اجتماعی مورد محاکمۀ نظامی قرار گرفتند. بطوریکه در اعلامیۀ دولتی مورخ 22 سپتمبر1973( 31 سنبله 1352) اعلان گردید، ریشه های این توطئه از خارج منشأ میگرفت. عقوبت سختی درانتظارتوطئه گران بود. محمد هاشم میوندوال، قبل از محاکمه در زندان خود کشی نمود ." (15) توضیحات و رویکردها: 1. نویسنده: غوث الدین فایق. وزیر فواید عامه در دولت جمهوری
از کودتای 26 سرطان الی کودتای 7 ثور. سال طبع : 1379 خورشیدی .ناشر : کتاب
فروشی فضل جای نشر: پشاور / پاکستان 2. ص 93 3. ص 94 4. ص 96 5. ص 96/97 6. ص100 7. نویسنده : عبدالصمد غوث ( برگردان به زبان پشتو:داکتر
شیرزمان طایزی. برگردان از متن پشتو به فارسی دری:پوهندوی محمد یونس طغیان
ساکایی) ناشر: کتابخانۀ دانش سال طبع : 1378 خورشیدی جای طبع : پشاور/ پاکستان 8. ص ســـــه 9. ص 288 10.
ص 288 11.
ص 290 12.
صبح الدین کشککی. دهۀ قانون
اساسی . غفلت زدگی افغانها و فرذصت طلبی روسها ص 61. پشاور. پاکستان . 1365
خورشیدی . انتشارات میوند. 13.
صمدغوث . سقوط افغانستان . ص 289 14.
تاریخ نوین افغانستان. ضمیمۀ
حقیقت انقلاب ثور. ارگان کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان . 15.
ص 42 تاریخ نوین افغانستان فصل
هفتم . * کریم بیسد وقتی خورشید را تازیانه می زنند در این قابِ خاموشِ غبارآلود، زمین، گواهِ اندوهیست که از قرنهای تاریک تا آستانهٔ این روزگارِ روشن، هنوز نفس میکشد، در دشتی که آسمان آن را فراموش کرده زنی چون شاخهای شکسته در بادِ بیعدالتی، سر در گریبانِ سکوت، و چشم در افقی که از او دریغ شده است، بر خاک زانو زده است ؛ نه از نیایش، از زنجیر هایی که نامِ شان را «شریعت» گذاشته اند، پشتِ سر اش، سایه ای با نقابِ تاریک ایستاده شاهدی بر شرمی که شرم نمی شناسد. و بر فرازِ او، دستی برآمده از وهمِ اقتدار، دستی که باید می آفرید، ویران می کند در قرنی که انسان به کهکشان دست می ساید هنوز تازیانه، چون پرچمِ هراس در هوا می چرخد وبرپیکرِ زن فرود می آید؛ گویی کسی میخواهد خورشید را نیز به فرمانِ خویش به زنجیر بکشد اما مگر میتوان روشنایی را تازیانه زد؟ مگر میتوان نیمی از آسمان را تحقیر کرد؟انتظار داشت زمین بهار را از یاد نبرد؟ ای زن ! توزمینی برای لگد مال شدن نیستی؛ تو آسمانی که به زور به خاک کشیده اند، واین پیکرِ خمیده تنها یک زن نیست؛ نامِ همهٔ مادران است، همهٔ دختران، همهٔ رؤیاهایی که میخواهند بیهراس از سایهها قد بکشند. دنیا می بیند؛ اما گاه سکوتِ جهان از خودِ تازیانه سنگین تر است، با این همه، روزی خواهد رسید که این دشت های خاموش فریاد را به یاد آورند، و تازیانه ها چون برگهای پوسیدهٔ یک شبِ طولانی در کتابهای تاریخ بمانند؛ یادگارِ تاریک ترین ساعت های بشری و آن روز، زن ومرد نه در برابرِ هم، که دوشا دوشِ هم جهانی خواهند ساخت که در آن حقوق، چهره ای زنانه ویا مردانه نداشته باشد، و کرامتِ انسان چون خورشیدی یگانه بر همه یکسان بتابد. آن گاه این تصویرِ تلخ تنها روایت یک لحظه نیست؛ سندِ یک رنج نخواهد بود مرثیه ای خواهد شد؛ برای کرامتی که زخمی شده وفریادِ ست برای فردایی که در آن هیچ زنی در برابرِ تازیانهٔ تحقیر خم نشود بلکه گواهِ ایستادگیِ نوری خواهد شد که هرچه تازیانه خورد خاموش نشد. |
*
کریم
پیکار پامیر
(بهارابی)
و ابتکارداستان نویسی اش
درحوزه ی سرایش شعرپارسی، میدانستم و میدانم که
"کوتاهه سرایی" وجود داشته ودارد و گهگاهی چنین " کوتاهه " ها
را به مثابه ی فرآورده های ادبی برخی ازشاعران پارسی گوی (ایرانی – افغانی) میخواندم
ویا میخوانیم که بالذات نوعی تازه گویی و یا ابتکار ادبی درمسیرت تحول پذیری های
زبان محسوب میگردد.
دربخش داستان نویسی نیزکوتاه نویسی ویا (داستان کوتاه)
درمطبوعات هردو کشور(افغانستان و ایران)، آنهم دردهه های معاصر، مروج بوده
وخواننده و علاقمند زیادی هم داشته است. اما، کوتاهه نویسی در ساحت داستان نگاری،
آنهم (هرداستان درحد دو تا پنج سطر) یا چند نیمه سطر، پدیده ی ادبی یی است که
اخیراً به قلم دوست گرامی (جناب وکیل بهارابی) شکل گرفته و روی صحیفه ی کاغذ
گنجانیده شده است. نویسنده ی گرامی، به قول خودش، به تعداد "یکصد
داستانک" چند سطری را دریک مجموعه ی یکصد و پنج صفحه یی تحت عنوان " زود
برمیگردم" آراسته و به طبع رسانیده است.
باید گفت که نه تنها گزینش این شیوه ی داستان نویسی
درمیان پارسی گویان مان، بجای خودش یک ابتکارتلقی میشود، بلکه ابتکار دیگری را نیز
در متن خودش جا داده است. این (ابتکاراندر ابتکار) اینست که هر"داستانک"
در یک صفحه گنجانیده شده و ترجمه ی انگلیسی آن نیز غرض استفاده ی نسل جوان ما،
درعین صفحه جاداده شده است. این نوع جابجاسازی، نه تنها برای نسل جوان ممد و
مؤثرتمام میشود، بلکه حتی برای کلان سالانی که آرزوی آموزش بیشتر زبان انگلیسی را
داشته باشند، نیزخالی از مفاد و مزایا نخواهد بود.
درهمینجا بهترمیدانم گونه هایی از "داستانک"
های این چنینی شامل مجموعه ی اثر جدید را به منظورمرورخواننده های گرانقدر نقل
نمایم:
کولی ها
"درشفاخانه
ی ولادی بخارست، نوزاد گریه میکرد.
کارمند پرسید: " نام مادر؟"
پرستار فرُم را برگرداند و گفت:
"این
خانه... برای کولی ها همیشه خالی است."
کودک جوگی
"صف واکسین
آرام پیش میرفت.
کارمند نام ها را از روی شناسنامه صدا میزد.
کودکی پُشت در نشسته بود.
شناسنامه نداشت.
"
کجا بروم؟
"درمکتب
دهکده، لوحه ی نام را پایین آورده بودند.
دیوار، جای خالی نام را نشان میداد.
کودکی آمد و آهسته گفت:
"پس، کجا
بروم؟ "
با این تذکرفشرده، میخواهم بدین وسیله، خلق این
"داستانکها" وطبع آنرا برای دوست گرامی ام جناب بهارابی تهنیت عرض نمایم
و آرزومندم، من و سایر هموطنان ارجمند مان، بتوانیم فرآورده های ادبی بیشتری از
قلم جناب وکیل بهارابی بخوانیم . به همین امید! علاقمندان عزیز میتوانند این اثر
جدید را از طریق "امازون" بدست آورند.
*
نعمت
حسیتی
زیر
درخت اکاسی
داستان کوتاه
باران بند شده بود، اما کوچه هنوز پُر از گل و لای بود.
چقریهای آب، مانند آیینههای شکسته، دیوارهای نمدار و آسمان خاکستری کابل را در
خود میلرزاندند. بوی خاکِ تر و نمِ دیوارهای گِلی همهجا پیچیده بود؛ بویی که با
خود خاطرههای دور و نزدیک را میآورد؛ خاطرههایی که بعضیشان شیرین بودند و بعضیشان
چنان تلخ که آدم آرزو میکرد کاش هیچگاه به یاد نمیآمدند.
تو آهسته راه میرفتی؛ نه از خاطر آرامش، بل از خاطر
خستهگی. خستهگیای که سالها پیش در جانت خانه کرده بود و دیگر درد نبود؛ جزئی
از زندهگی تو شده بود. گاهی احساس میکردی چیزی در درونت، آرام و بیصدا فرو میریزد؛
چیزی که نه دیده میشد و نه کسی صدای شکستن آن را میشنید.
هر بار که از این کوچه میگذشتی، قدمهایت بیاختیار
آهسته میشدند. گویی پاهایت میدانستند که باید در جایی توقف کنند؛ در همان جایی که
سالها پیش، یک مرد از آنجا رفت و یک زندهگی در همانجا نیمهتمام ماند.
تا اینکه به همان جای همیشهگی رسیدی؛ همان چقری آبگرفته،
همان گوشهٔ خاموش کوچه، همان جایی که برای دیگران فقط بخشی از یک گذر کهنه بود،
اما برای تو تمام زندهگی بود.
کنار سرک، درخت اکاسی هنوز ایستاده بود. پیر شده بود.
چند شاخهاش شکسته بود و جای زخمهای سالهای دور بر تنهاش دیده میشد، اما هنوز
همان درخت بود؛ همان شاهد خاموشی که همهچیز را دیده بود و هیچگاه چیزی نگفته بود.
تو ایستادی و به درخت نگاه کردی. دستت را آرام به تنهٔ
درخت نزدیک کردی؛ گویی میخواستی از پوست خشن و پیر آن، صدایی از گذشته بشنوی. باد
آرامی از میان شاخههایش گذشت و چند برگ خشک بر زمین افتاد.
و خاطره، مثل دری که سالها بسته مانده باشد، آهسته باز
شد.
سالها پیش، همین کوچه روشنتر بود. آفتاب نرم صبحگاهی
بر دیوارهای گِلی میافتاد و گلهای سفید اکاسی در نسیم ملایم بهاری آرام تکان میخوردند.
هوا بوی نان تازه و زندهگی میداد.
او زیر همان درخت ایستاده بود. پری، دخترک خردسالتان،
به کرتیاش چنگ زده بود و از زمین گلهای ریختهٔ اکاسی را جمع میکرد و با خنده بر
شانههای تو میپاشید.
او لبخند زد و گفت:
ـ امروز معاش ما را میآورند. زود پس میآیم. پری ره
تیار کو. میرویم مندوی. برایش بوت میخریم.
تو خندیدی و گفتی:
ـ هر ماه همین گپ ره میزنی.
او خندید و گفت:
ـ ای دفعه راست است.
پری دستهای کوچکش را بالا برد و گفت:
ـ پدر جان، سرخ بخر!
او خم شد، دخترش را بوسید. دست کوچک پری را گرفت و چند
لحظه نگاهش کرد؛ همانگونه که پدران به کودکانشان نگاه میکنند، بیآنکه بدانند
شاید یک نگاه ساده، روزی تمام دارایی یک انسان شود.
بعد راه افتاد.
تو تا نوشِ کوچه عقبش نگاه کردی. قامتش آرام آرام دور شد
و در میان رفتوآمد مردم گم گردید.
نمیدانستی که آن نگاه، آخرین نگاه است؛ آخرین تصویری که
از مرد زندهٔ خانهات در چشمهایت میماند.
گاهی سرنوشت، بزرگترین حادثههای زندهگی را در سادهترین
لحظهها پنهان میکند؛ لحظههایی که وقتی میگذرند، تازه میفهمیم تمام یک دنیا در
همان چند ثانیه پنهان بوده است.
آن روز شهر مثل همیشه زنده بود. مردم در رفتوآمد بودند.
کراچیوانها صدا میزدند، شاگردان با کتابهای زیر بغل راه مکتب را پیش گرفته
بودند، دکانداران افتابگیرهای دکانها را بالا میکردند و بوی نان تازه از
نانواییهای کوچهها بلند میشد.
اما در زیر پوست این زندهگی آرام، مرگ راه خود را باز
کرده بود.
نخست صدایی از دور آمد؛ صدایی که کسی نمیدانست از کجا
برخاسته است. بعد صدا نزدیکتر شد؛ آنقدر نزدیک که زمین زیر پایت لرزید. ناگهان
انفجار، مثل غرش یک هیولای بیرحم، سکوت شهر را پاره کرد.
دیوارها لرزیدند، شیشهها شکستند، خاک و دود آسمان را
پوشاند و فریادها از هر طرف بلند شد.
تو نخست چیزی نفهمیدی. چند لحظه فقط ایستاده بودی و به
مردمی نگاه میکردی که هراسان میدویدند. زنها فریاد میزدند، کودکان گریه میکردند
و هر کسی دنبال کسی میگشت.
بعد ناگهان نام او در ذهنت برق زد.
علی!
نفست بند شد. قلبت چنان به تندی میزد که گویی میخواست
از سینهات بیرون شود. بیاختیار دویدی. دویدی و نامش را صدا زدی.
ـ علی!
یک بار.
باز صدا زدی.
ـ علی!
اما صدایت در میان دود، خاک و فریادهای مردم گم شد.
آن روز، تا شام، کوچهها و سرکها را گشتی. پاهایت دیگر
توان رفتن نداشتند، اما امید، تو را میکشاند. به هر زخمی که روی زمین افتاده بود،
نگاه کردی. هر چهرهٔ خاکآلود را با ترس و امید دقیق می دیدی هر بار که کسی را
شبیه او میدیدی، قلبت میلرزید و چند قدم پیش میرفتی؛ اما باز بیکانه ای دیگر
بود.
روز بعد به شفاخانهها رفتی.
در راهروهای سرد و بیروبار میان بوی دوا و خون، چشمهایت
دنبال یک نشانه میگشت. از هر کسی میپرسیدی:
ـ علی را ندیدهاید؟
اما کسی پاسخ روشنی نداشت.
بعضیها میگفتند:
ـ خواهر، شاید زخمی شده باشد. امید خوده از دست نده.
همین یک کلمه، «شاید»، برایت هم امید بود و هم عذاب.
زیرا اگر میگفتند مرده است، شاید میتوانستی برایش گریه
کنی؛ اما وقتی نمیدانستی، نه میتوانستی عزاداری کنی و نه میتوانستی آرام بگیری.
چند روز بعد، وقتی جنازهها را برای شناسایی میآوردند،
باز رفتی.
پاهایت میلرزید، اما با همان پا های لرزان پیش میرفتی.
هر کفن برای تو یک پرسش بود؛ یک ترس، یک امید.
دستت را پیش میبردی، اما دلت میلرزید.
میترسیدی که علی باشد.
و بیشتر میترسیدی که نباشد.
چهرهها را میدیدی، لباسها را نگاه میکردی، نشانهای
میجستی؛ شاید همان پیراهنی باشد که صبح پوشیده بود، شاید همان بوتی باشد که روز
پیش برایش رنگ کرده و برس زده بودی.
اما علی نبود.
نه زنده پیدا شد و نه مرده.
فقط یک جای خالی ماند؛ جای خالی مردی که صبح از خانه
بیرون شده بود تا معاش بیاورد و دیگر هیچگاه از سرِ کوچه برنگشت.
آن شب، وقتی به خانه برگشتی، پری خوابیده بود. کنار بستر
دخترت نشستی. دست کوچکش را گرفتی و به چهرهٔ آرامش نگاه کردی.نمیدانستی چه
بگویی.چگونه به کودکی بگویی که پدرش شاید دیگر نیاید؟چگونه به قلب کوچک او بگویی
که گاهی انسانها نه برمیگردند و نه آنقدر دور میروند که بتوان برای همیشه از
یادشان برد؟
از آن روز به بعد، زندهگی تو میان دو واژه گیر مانده
بود:
انتظار…
و امید.
روزها گذشتند. بعد هفتهها. بعد ماهها.
اما برای تو زمان دیگر مثل گذشته حرکت نمیکرد. گویی
همان روز انفجار، بخشی از زندهگیات را با خود برده بود و باقی روزها فقط در
انتظار یک خبر، یک نشانه و یک صدا میگذشتند.
هر صبح که چشم باز میکردی، نخستین فکری که به سراغت میآمد،
علی بود.
با خود میگفتی:
«شاید
امروز بیاید.»
همین یک کلمه، «شاید»، تو را زنده نگه میداشت.
لباسهایش را هنوز نگه داشته بودی. آنها را در صندوقچهای
گذاشته بودی؛ نه به خاطر انکه میخواستی گذشته را فراموش کنی، بل از سبب که نمیتوانستی
باور کنی صاحب آن لباسها دیگر برنمیگردد.
گاهی شبها، وقتی پری خواب میشد و خانه در سکوت فرو میرفت،
صندوقچه را باز میکردی. پیراهنش را آرام بیرون میآوردی. دستت را بر روی تار و
پود آن میکشیدی؛ همانگونه که گویی دست بر شانههای او میگذاری.
آن را نزدیک صورتت میبردی و چشمهایت را میبستی.
هنوز خیال میکردی بوی او در آن مانده است؛ توبوی او را
از ان لباس ها می شنیدی ، بوی خانه، بوی کار، بوی راه رفتنهای صبحگاهیاش، بوی
مردی که یک روز از همان دروازه بیرون شد و دیگر بازنگشت.
گاهی آهسته با لباسهایش حرف میزدی:
ـ علی، کجایی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟
و بعد، خودت از سکوت جواب میگرفتی.
پری کوچک بود. هنوز نمیفهمید چرا مادرش هر شام سرِ تا
اخر کوچه را نگاه میکند. چرا وقتی صدای پای مردی از کوچه میآید، ناگهان از جا
برمیخیزد.
یک روز پرسید:
ـ مادر، پدرم کی میآید؟
تو لحظهای خاموش ماندی.
چه میتوانستی بگویی؟
گفتی:
ـ میآید دخترم… شاید میآید.
اما خودت نمیدانستی این «شاید» تا چند سال دیگر با تو
خواهد ماند.
هر شام، پیش از تاریکی هوا، به همان جای همیشگی میرفتی؛
زیر درخت اکاسی.درخت هنوز ایستاده بود.
همانجا که علی آخرین بار ایستاده بود. همانجا که آخرین
نگاهش را به سوی تو انداخته بود. همانجا که گلهای سفید اکاسی روی زمین ریخته
بودند و تو نمیدانستی روزی همین گلها شاهد طولانیترین انتظار زندهگیات خواهند
شد.
گاهی ساعتها آنجا مینشستی.
مردم از کنارت میگذشتند. بعضیها تو را میشناختند و
آهی میکشیدند. بعضیها چیزی نمیدانستند و فقط زنی را میدیدند که زیر یک درخت
پیر نشسته است.
اما هیچکس نمیدانست که تو در آنجا فقط منتظر یک مرد
نیستی؛ تو منتظر تمام روزهایی هستی که با او از دست دادهای.فصلها آمدند و رفتند.
زمستان برف خود را بر کوچه پاشید. بهار، گلهای اکاسی را
دوباره باز کرد. تابستان آمد و گرمای خود را بر دیوارهای گِلی ریخت. خزان برگهای
زرد را بر زمین انداخت.
اما تو همانجا ماندی.درخت پیرتر شد.
تو هم پیرتر شدی.اما انتظار پیر نمیشد.
انتظار هر صبح دوباره جوان میشد و با اولین نگاه تو به
سرِ کوچه، دوباره زنده میگردید.سالها گذشتند.پری دیگر آن دخترک خردسالی نبود که
گلهای سفید اکاسی را از زمین جمع میکرد و با خنده بر شانههای پدرش میپاشید. قد
کشیده بود. چهرهٔ کودکی از صورتش رفته بود و جای آن، آرامآرام، نشانههای زندهگی
و رنج نشسته بود.اما یک چیز در او تغییر نکرده بود؛ نگاه کردن به سر تا سر
کوچه.گویی انتظار، همانگونه که از مادر به او رسیده بود، بیآنکه کسی آن را به
زبان بیاورد، در دل او نیز خانه کرده بود.گاهی پهلوی مادر مینشست و به درخت اکاسی
نگاه میکرد. بعد آهسته میپرسید:
ـ مادر، اگر پدر زنده میبود، حالا پیر شده میبود؟
تو جواب نمیدادی.نه از آن سبب که نمیخواستی جواب بدهی؛
به خاطر ان که خودت هم نمیدانستی مردی که سالها پیش در آن صبح از خانه بیرون شد،
اگر میماند، چه گپ میشد.
یک روز دیگر پرسید:
ـ اگر پدرم بیاید ، مرا میشناسد؟
این پرسش، بیشتر از هر پرسش دیگری قلبت را شکست.
زیرا تو سالها منتظر برگشتن علی بودی؛ اما نمیدانستی
آیا علی همان مردی خواهد بود که تو در خاطرت نگه داشتهای، یا تنها سایهای از
گذشته خواهد بود.سالها گذشتند.
جنگهای دیگری آمدند. صداهای انفجار در شهر تکرار شدند.
خانههایی ویران شدند، مردم رفتند و مردم دیگری آمدند؛ اما در آن کوچه، کنار درخت
اکاسی، هنوز چیزی در انتظار مانده بود.
تا آن روز بارانی.باران تازه بند شده بود. زمین تر بود و
بوی خاکِ تر در هوا پیچیده بود؛ همان بویی که سالها پیش نیز در همین کوچه بود.تو
زیر درخت اکاسی ایستاده بودی.پری در کنار تو بود.
ناگهان مردی از آخر کوچه پیدا شد. عصا به دست داشت و
آرام و لنگان پیش میآمد. هر قدمش استوار ومتین بود؛ چنان که سالهای زیادی را با
خود میکشید.
وقتی نزدیک شد، ایستاد. مدتی به تو نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ ببخشین… شما همسر علی استین؟
قلبت فرو ریخت.سالها بود کسی این نام را با صدای بلند
بر زبان نیاورده بود.
تو فقط نگاهش کردی.مرد ادامه داد:
ـ مرا نمیشناسین، اما من شوهرتان ره میشناختم. همان
روز… روز انفجار، ما یکجا بودیم.
نفس در سینهات بند شد.مرد لحظهای خاموش ماند و بعد گفت:
ـ سالها کوشش کردم شما را پیدا کنم. جنگها شد، آواره
شدم، از اینجا به آنجا رفتم. حالا دوباره برگشتهام.
سکوتی سنگین میان شما برقرار شد
باد از میان شاخههای اکاسی گذشت و چند گل سفید آرام بر
زمین افتاد.
مرد دست در جیب واسکت کهنهاش برد و چیزی بیرون آورد.یک
ساعت بود.
ساعتی زنگزده با شیشهٔ شکسته و عقربههایی که سالها
پیش از حرکت ایستاده بودند.
همین که آن را دیدی، دستهایت لرزید.
آن ساعت را میشناختی.
سالها پیش خودت برای علی خریده بودی.
مرد گفت:
ـ وقتی ما ره از زیر خرابهها بیرون میکشیدند، این ساعت
از دستش افتاده بود. سالها پیش پیدا شد. همیشه با خود نگه داشتم تا به خانوادهاش
برسانم.پری یک قدم پیش آمد.
با صدایی که از لرزش پر بود، پرسید:
ـ پدرم؟
مرد سرش را پایین انداخت.
همین سکوت، جواب را پیش از زبان او گفت.
بعد آهسته گفت:
ـ وقتی آخرین بار دیدمش… دیگر زنده نبود.
هیچکس گریه نکرد.
گاهی بعضی دردها آنقدر بزرگ اند که اشک هم توان بیرون
آمدن ندارد.
تو ساعت را در دست گرفتی.
سالها منتظر بودی یک روز علی از سرِ کوچه پیدا شود؛ با
همان قدمها، همان صدا و همان لبخند.
اما اکنون چیزی که برگشته بود، فقط یک ساعت خاموش بود؛
ساعتی که زمانش سالها پیش، در میان خاک و آوار، ایستاده بود.پری آرام گریه کرد.
تو اما فقط به عقربههای بیحرکت نگاه میکردی.برای
نخستین بار فهمیدی که انتظار تو تمام شده است.نه از آن رو که فراموش کرده بودی؛ بل
از آن رو که دیگر چیزی برای انتظار باقی نمانده بود.
تو به درخت اکاسی تکیه دادی.همان درختی که رفتن علی،
خندههای پری، سالهای دراز انتظار و پایان آن انتظار را دیده بود.باد دوباره از
میان شاخههایش گذشت.گلهای سفید آرام بر زمین ریختند.تو به آسمان خاکستری نگاه
کردی و آهسته گفتی:
ـ علی… بسیار دیر آمدی.
بعد چشمانت را بستی.
و برای نخستین بار در تمام آن سالها، دیگر به آخرِ کوچه
نگاه نکردی.درخت اکاسی همچنان ایستاده بود؛ خاموش و استوار، مانند گوری بینام که
سنگ نداشت، اما تمام خاطرههای یک زندهگی را در خود نگه داشته بود.
فولدا ـ جرمنی
*
نظرات
ارسال یک نظر