خوشه. 29 جوزای 1405 خورشیدی. 19 جون 2026 ع. نوشته ها واشعاری از ساجده میلاد، احمدشاه ستیز، صنم عنبرین، خواجه محمد نعیم قادری، منیژه نادری، عتیق الله نایب خیل، کریم بیسد، ویس سرور و نصیرمهرین

 



خوشه. نشریه ی انجمن فرهنگی- هامبورگ                                     

                           مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند

نوشته ها را به این نشانی بفرستید:

 Wasse_bahadori@web.de

 



                                                                       


نصیرمهرین

از کتاب " وقتی غم ها به سخن می آیند"

«...تلخ‌ تر از همه اینکه در این بازیِ بی ‌رحمانه، مردم تنها مهره‌اند؛ مهره‌هایی که اگر شکستند، اگر سوختند، اگر ناپدید شدند، هیچ‌کسی از فرستاده شده گان و نشسته در کاخ‌های قدرت و آن همه بلند منزل نماد فساد، آنها را ندیده ونمی بیند.


سالهاست از حکومت های ستمگران گوناگون می‌گوییم که بر دل های غمدار وخرابه‌ها حکومت می‌کنند و هر خشت وسنگ فرو‌ افتاده را به گردنِ دشمنی خیالی می‌اندازند. حکومت هایی که به‌جای ساختن، به‌جای شنیدن، به‌جای پاسخ‌دادن، فقط فراگرفته اند چگونه تهدید کنند، چگونه بترسانند و چگونه بگیرند، ببندند ویا به چوبه ی دار و اعدامگاه بفرستند.

غم دیگر اینکه نویسنده گان اخته شده با ترویج وتوجیه آن کارکردهای ستمگرانه وتبهکارانه، دست در نمک و ریختن آن بر زخم های مرهم ندیده ی مردم غمدیده دارند.

ادعا ها هم همیشه نجات بخش بوده است. چه با ادعای انگیزه های رفع ستم واستثمار و چه هم با ادعای فرستاده شده گان آسمانی و نماینده گی از خداوند!

 اما آنچنان که با خرد دریافته شده است، می‌دانیم که این همه درد ورنج وغم ها، نه از آسمان افتاده اند و نه از زمین روییده اند. این درد را ساختارها، نهاد ها و کسانی کاشته‌اند که بر سفره ی مردم، چشم دوخته و وسیله ی سرکوب، فریب ومزدوری را بهترین راه فربه شدن یافته اند.

به صدا بودن زنجیره ی چنین رویداد ها، چگونه می تواند در تن وجان بیننده ولمس کننده ی آن، باری از غم ها را برجای نگذارد. چگونه می تواند رویداد نگار، شاعر و هنرمند و... را که چشمانی به سان کلوخ های دیوار ندارند، متأثر نکند و احساس غم آمیز را برایش شکل ندهد.

اما اندوه همیشه فقط یک درد نیست؛ می تواند دارنده ی پیام ایستاده گی و خروشنده گی نیز باشد...»

*

 


ساجده میلاد

من حیرانم

تو حیران نیستی

در روز گاری که

احمق ترین ها

می خواهند

به روی آفتاب چادر بیاویزند

چطورزنانی اند که از عشق می نویسند

زنانی که بیشتر و اول تر از همه

به آزادی نیاز دارند

به دریچه های باز به سمت روز

به رهایی از بند ها

توحیران نیستی

چطور این زنان از عشق میتوانند بنویسند

وقتی آزادی موهبت بزرگی است

*

زنان در زندانی به وسعت یک کشور

ساجده میلاد

قلب زخمی اما تپنده بی کابل، این روز ها بیشتر، شاهد پریشانی زنانی است که بیوه شدند و جنگ های تحمیلی، دار و ندار شان را گرفت . آنهاییکه به نحوی دست به کاری داشتند تا نان و نفقه برای خانه بیاورند، با ورود طالب دست شان از کار گرفته شد .باید در حجاب و پرده باشند تا ذهن مرد ها آشفته نشود. این زنان و خانوادۀ شان هر چی شد، مهم نیست زنی که در یک اداره کار می کرد و با سه کودک سرطانی زنده گی اش را پیش می برد، نمیدانم حالا در چی حال است جنگ زنان زیادی را بیوه و بی فرزند ساخت اما دختران جوان که دروازه های تحصیل ودفتر به روی شان بسته شد در چی حالت روز گار به سر می برند ، آنها از هر جهتی نگران اند آینده نامعلوم و تاریک انتخاب شریک حیات، دست های خالی جیب های خالی همه و همه دست به دست هم داده خواب شب را بر ایشان حرام کرده است.

 دختران جوانی که آرزو داشتند معلم داکتر و انجنیر و... شوند اما همه رویا های شان قربانی شد بکس و مکتب و کتاب برای شأن چونذشبحی در سکوت فرو رفت . جای فراوان حیرانی است، خاموشی جهان در برابر بربادی یک نسل ، یا نیم پیکر جامعه انسانی، یعنی زنان افغانستان گذارش های مخفیانه از زندگی زنان افغانستان حاکی خبر های خوب نیست نسلی سازنده یعنی مادران آینده به سمت تاریکی و تباهی رانده میشوند وطن و خانه برای آنها به مثابه زندان بی در و دروازه است که آنها را هر روز بیچاره تر می کند آنها در کنار کودکان بیمار فقر و شکنجه یک زمستان سرد، زنده کی را به طرز فرساینده و دردناک پیش می برن.  

زنان نادیده گرفته شده اند و این جنایت بزرگی است که هر روز به نوعی تمدید میابد کسی صدای بیچاره کی و پریشانی و بربادی زن افغانستان را نمی شنود . زنان جهان برای زن افغانستان داد خواهی کنید.

*

منیژه نادری

وقتی کودک بودیم

وقتی کودک بودیم، در کنار نوروز و عید، یک روز دیگر هم برای ما بسیار مهم بود: روز مادر.

دقیق به خاطر دارم که در همین روز، یعنی ۲۴ جوزا، مادرم به سر کار رفته بود و قرار بود پس از ظهر بازگردد. من و فرید، برادر کوچکم، به جمع‌آوری گل‌های زرد و ریزِ باغچه پرداختیم. چند برگ گل سرخ هم از بته‌های حویلی چیدیم؛ کاری که خدا می‌داند هنگام کندن‌شان چقدر از پدر می‌ترسیدیم!

هرچه زمان آمدن مادر نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر نگران می‌شدیم که مبادا گل‌های ما برای برپا کردن آن همه شور و شوق کافی نباشد. برای همین، به جمع کردن گلبرگ‌های افتاده بر زمین هم روی آوردیم.


ناگهان زنگ دروازهٔ کوچه به صدا درآمد و دانستیم که مادر رسیده است. فرید و من با خوشی دویدیم. آنچه را از گل‌ها و گلبرگ‌ها جمع کرده بودیم، در ظرفی ریخته بودیم که امروز دیگر به یاد ندارم چه بود. با مشت‌های کوچک‌مان، در حالی که از شوق روی پنجهٔ پا می‌جستیم و فریاد می‌زدیم: «روز مادر مبارک!» گل‌ها را بر سر و روی مادر پاشیدیم. اما در میان آن همه گل و گلبرگ، سنگ‌ریزه‌یی هم پنهان مانده بود که به سر مادر خورد و فریادش را بلند کرد. هر دو سخت ترسیدیم و احساس بسیار بدی به ما دست داد.

مادر اما خیلی زود فضا را عوض کرد. ما را بوسید، هر دویمان را در آغوش گرفت و با مهربانی آرام‌مان ساخت.

مادرم نیز رفت و به عمر همان گلبرگ‌ها پیوست، و از او در کنار همه مهری که به ما هدیه کرد، این خاطره هم ماند که هر سال، با فرارسیدن روز مادر، دوباره در ذهنم سبز می‌شود.

یادت گرامی، مادر عزیزم، آن‌گاه که حسِ نبودنت در جان و ذهنم می‌پیچد، جهان در نظرم رنگ می‌بازد و زندگی چیزی جز اندوهی بزرگ نمی‌نماید.

*



آیا ما افغانهای مهاجر، تیم ملی فوتبال داریم؟

فوتبال بدون تردید یکی از محبوب ترین ورزش های دنیاست و میلیون ها نفر در گوشه و کنار دنیا آن را با شور و علاقه دنبال می کنند.

جام جهانی این ورزش هر چهارسال یک بار برگزار می شود و میزبانی آن به کشورهایی سپرده می شود که امکانات لازم برای برگزاری چنین رویداد بزرگی را داشته باشند؛ از استدیوم های مجهز گرفته تا توانایی پذیرایی از هزاران ورزشکار، خبرنگار و میلیون ها هواداری که از سراسر جهان برای تماشای مسابقات گردهم می آیند.

با آغاز بازی های جام جهانی، این روزها تب فوتبال بالا گرفته است. در هرجایی، به شمول شبکه های اجتماعی، سخن از مسابقات و برد و باخت تیم هاست. در استدیوم های ورزشی، هزاران نفر با پرچم های رنگارنگ گرد هم می آیند، سرود ملی کشورشان را می خوانند، فریاد می کشند، اشک می ریزند و از تۀ دل تیم ملی کشورشان را تشویق و حمایت می کنند. عده یی بسیاری هم که بنابر هر دلیلی به استدیوم ها نمی روند، یا در خانه های شان یا در رستوران ها و کلب هایی که مسابقات را در تلویزیون های شان به صورت زنده به نشر می رسانند، به تماشا می نشینند. گاهی که به این صحنه ها نگاه می کنم فکر می کنم فوتبال فقط یک بازی نیست، بخشی از هویت ملی و احساس تعلق انسان هاست. اما برای ما افغان های مهاجر، این ماجرا اندکی تلخ تر و پیچیده است.

افغانستان نیز تیم ملی دارد و بدون شک هر موفقیت آن مایۀ خوشحالی ماست. اما واقعیت این است که تیم ملی ما، به دلایل مختلف، هنوز راه درازی تا حضور در بزرگترین میدان های فوتبال جهان دارد. وقتی جام جهانی آغاز می شود و میلیون ها نفر در انتظار بازی تیم کشورشان می نشینند، نام افغانستان معمولاً در میان تیم های حاضر دیده نمی شود. ما بازهم تماشاگر می مانیم، تماشاگرانی که تیم خود را در میدان نمی بینند.

شاید همین جاست که داستان ما با بسیاری از مردمان دیگر تفاوت پیدا می کند.

افغان های مهاجر امروز در ده ها کشور جهان پراکنده اند. یکی در اروپا، یکی در امریکا و دیگری در آسترالیا و کشورهای مختلف دیگر. بسیاری از کودکان افغان اصلاً کشورشان را ندیده اند، بعضی ها فقط از زبان والدین شان نام شهرها و کوچه ها را شنیده اند. وطن برای آنان بیشتر یک قصه است تا یک تجربه.

در روزهای مسابقه، بسیاری از افغان های آلمان تیم آلمان را تشویق می کنند، در آسترالیا از آسترالیا حمایت می کنند، در امریکا از امریکا و به همین ترتیب تا آخر. این موضوع کاملاً طبیعی است؛ زیرا انسان با جایی که در آن زنده گی می کند، درس می خواند، کار می کند و آیندۀ فرزندانش را در آن می بیند، پیوند عاطفی پیدا می کند.

اما گاهی این وضعیت صحنه های عجیبی نیز خلق می کند. هر یک از اعضای خانواده یی که به کشورهای مختلف مهاجرت کرده اند، از تیم کشوری که در آن زنده گی کرده اند، حمایت می کنند.

گاهی که به این صحنه ها فکر می کنم، چیزی در دلم فشرده می شود. نه به خاطر فوتبال، بلکه به خاطر سرنوشت ما. حتی در ساده ترین شادی های دنیا نیز پراکنده ایم. روزگاری خانواده ها در یک خانه دور یک سفره می نشستند، امروز برادر در آلمان است، خواهر در کانادا، کاکا در آسترالیا و ماما در لندن و پسر خاله و عمه در سویدن. فاصله ها فقط جغرافیایی نیست؛ گاهی احساس می کنی هر کدام در دنیای جداگانه یی زنده گی می کنند.

گاهی از خود می پرسم اگر روزی افغانستان به جام جهانی راه پیدا کند و در برابر کشور محل اقامت مهاجر افغان قرار گیرد، مهاجر افغان از کدام تیم حمایت خواهد کرد؟

راستش را بخواهید پاسخ آسانی نیست. شاید بعضی ها بدون تردید افغانستان را انتخاب کنند. بعضی ها کشوری را که به آنان پناه داده و فرصت زنده گی دوباره و آبرومندانه یی را برای آن ها بخشیده است. و شاید بسیاری ها میان هر دو احساس گرفتار شوند، نه بتوانند از این دل بکنند و نه از آن.

مهاجرت گاهی همین است؛ انسان را صاحب دو خانه می کند، اما در عین حال حس می کند هیچ کدام خانۀ او نیست. این یعنی احساس بی وطنی.

شاید به همین دلیل باشد که هنگام شنیدن سرودهای ملی در استدیوم ها، بیشتر از خود مسابقه به تماشاگران نگاه می کنیم. به مردمی که با اطمینان می دانند به کجا تعلق دارند. به مردمی که اگر تیم شان ببازد، بازهم می دانند فردا صبح در همان وطن بیدار خواهند شد. اما سرگذشت ما داستان دیگری است.

برای نسل ما، وطن تنها یک نام روی نقشه نیست؛ مجموعه یی از خاطرات گمشده است. خانه هایی که ترک شدند، کوچه هایی که پشت سر ماندند، دوستانی که در چهارگوشۀ جهان پراکنده شدند و عزیرانی که هرگز فرصت خداحافظی با آنان پیدا نشد.

گاهی احساس می کنم بزرگترین تراژیدی مهاجرت این نیست که انسان وطنش را از دست می دهد؛ بلکه این است که کم کم فرصت داشتن خاطرات مشترک را نیز از دست می دهد. اما کمتر در یک میدان جمع می شویم، کمتر یک شادی مشترک داریم و کمتر برای یک پیروزی واحد فریاد می کشیم. دیدن شادی مردمانی که با پیروزی تیم ملی کشورشان یک صدا فریاد می کشند، گاهی حسرت عمیق را در دل ما زنده می سازد، حسرت روزی که ما نیز بتوانیم با همان غرور و شوق، نام افغانستان را در بزرگترین میدان فوتبال جهان فریاد بزنیم.

ما تیم ملی فوتبال کشورمان را دوست داریم، حتی اگر کمتر فرصت تشویقش را داشته باشیم. اما در عین حال، بسیاری از ما تیم های کشورهایی را تشویق و حمایت می کنیم که امروز بخشی از زنده گی ما شده اند. شاید این تناقض نباشد، شاید سرنوشت طبیعی مردمی باشد که سالیان متعددی میان وطن و غربت سرگردان بوده اند.

گاهی فکر می گنم بزرگترین تیم ملی کشورما امروز نه در یک استدیوم، بلکه در سراسر جهان پراکنده است؛ تیمی با میلیون ها هوادار که هر کدام در گوشه یی از دنیا زنده گی می کنند، با پرچم های مختلف، زبان های مختلف و حتی تیم های محبوب مختلف.

اما با همۀ این تفاوت ها، هنوز وقتی نام افغانستان برده می شود، چیزی در قلب شان می لرزد؛ حسی شبیه دلتنگی، شبیه خاطره، شبیه اندوهی که هر گز کاملاً از بین نمی رود.

شاید همین حس مشترک، آخرین تیم ملی ما باشد؛ تیمی که نه جامی برده است و نه در استدیومی بازی می کند، اما هنوز هم میلیون ها قلب پراکندۀ مردم ما را، هر چند برای لحظه یی کوتاه، به هم پیوند می دهد.

*


 

صنم عنبرین



سهم من در برنامه دیروز

گروه «زن_شعر_آفرینش»

نامه‌ای به دختران نسل آینده

دختران عزیز افغانستان،

اگر روزی این نامه را می‌خوانید، شاید میان شما و نسل ما سال‌ها فاصله افتاده باشد. شاید خیابان‌هایی را ببینید که ما تنها در رویاهای خود می‌دیدیم، یا شاید هنوز هم برای برخی از آرزوهایتان بجنگید. اما مهم نیست که زمان چقدر گذشته باشد؛ مهم این است که پیام‌هایی از نسل ما به شما برسد.

ما در روزگاری بزرگ شدیم که جنگ فقط یک خبر نبود؛ بخشی از زندگی روزمره ما بود. نگرانی را در چهره مادرانمان می‌خواندیم، امید را در چشمان خسته پدرانمان می‌دیدیم و گاهی برای ساده‌ترین حق‌ها باید شجاعتی بزرگ به خرج می‌دادیم. ما آموختیم که انسان می‌تواند حتی در میان ویرانی نیز بذر امید بکارد.

دختران عزیز،

اگر کسی به شما گفت که ضعیف هستید، به یاد بیاورید که از سرزمینی آمده‌اید که زنانش قرن‌ها زیر فشار ایستاده‌اند و هنوز آوازشان خاموش نشده است. شما ادامه همان زنانی هستید که با دستان خالی خانواده ساختند، با دل‌های زخمی عشق ورزیدند و در تاریک‌ترین روزها چراغ امید را روشن نگه داشتند.

ممکن است روزهایی فرا برسد که احساس کنید راه دشوار است. شاید گاهی شکست بخورید، اشک بریزید یا از بی‌عدالتی خسته شوید. اما هرگز نگذارید سختی‌ها هویت شما را تعریف کنند. انسان با زخم‌هایش شناخته نمی‌شود؛ با ایستادگی‌اش شناخته می‌شود.

آموختن را دوست بدارید. کتاب‌ها را محکم در آغوش بگیرید. پرسش کنید، بیندیشید و بیاموزید. هیچ قدرتی بزرگ‌تر از ذهنی نیست که آگاه شده باشد. ممکن است کسانی بتوانند بار دیگر درها را ببندند، اما نمی‌توانند نوری را که در ذهن شما روشن شده است خاموش کنند.

از رویاهای‌تان خجالت نکشید. اگر می‌خواهید داکتر شوید، شوید. اگر می‌خواهید نویسنده، دانشمند، معلم، هنرمند، ورزشکار یا رهبر باشید، برای آن تلاش کنید. جهان با حضور شما کامل‌تر می‌شود، نه با غیبت شما.

مهربانی را نیز فراموش نکنید. قدرت فقط در فریاد زدن نیست؛ گاهی در گرفتن دست کسی است که از شما ناامیدتر است. زنانی که یکدیگر را بالا می‌کشند، آینده‌ای می‌سازند که هیچ ظلمی نمی‌تواند آن را به آسانی ویران کند.

و اگر روزی آزادی را در شکل کامل‌ترش تجربه کردید، کسانی را فراموش نکنید که پیش از شما برای آن هزینه پرداختند؛ زنانی که درس خواندند، زمانی که درس خواندن دشوار بود؛ زنانی که سخن گفتند، زمانی که سکوت امن‌تر بود؛ و زنانی که امید را حفظ کردند، زمانی که ناامیدی آسان‌تر به نظر می‌رسید.

من باور دارم که شما از ما دورتر خواهید رفت. باور دارم که افغانستان را نه فقط با خاطرات جنگ، بلکه با دستاوردهای زنان و مردان آگاهش به جهان معرفی خواهید کرد. باور دارم که روزی دختران افغانستان، به جای توضیح دادن چرایی حضورشان، تنها به ساختن، آموختن و درخشیدن مشغول خواهند بود.

هرگز فراموش نکنید:

شما دختران سرزمینی هستید که بارها زخمی شده، اما هر بار دوباره برخاسته است.

پس هر زمان که زندگی دشوار شد، سرتان را بالا بگیرید و به خود بگویید:

«من دختر افغانستانم؛ از میان دود و خاکستر برخاسته‌ام و برای روشنایی ساخته شده‌ام

با عشق، احترام و امید فراوان

 *

 



 

خواجه محمد نعیم قادری



فرمان از فرنگ، اجرا در دهمزنگ

از کسی که چیزی ندارد، چیزی نخواهید!

از قدیم و ندیم گفته اند کسی که خودش کلیددار هیچستان است، تمنای گشایش مشکل خویش نداشته باشید!

شاید از روی ساده دلی گمان کرده‌اید فرمان قبض و بسط مکاتب و دانشگاه‌ها در دست طالبان است؟

نخیر، زهی خیال باطل! این جماعت حتی اختیار سایه خود را هم ندارند. آری، اگر اختیاری دست طالبان هست، صرف توجیه مذهبی این ببند و بستن ها تا امر ثانی است، نه چیزی فراتر از آن.

نسخه این تعطیلی‌ها و محدودیت ها تا امر ثانی خیلی پیش‌تر در اتاق‌های فکر واشنگتن، لندن، برلین و اسلام‌آباد پیچیده شده است، نه در قندهار توسط لوی ملا صاحب یا امیر غایب اعتبار طالبان.


هموطن عزیز !

بدانید که طالبان در این معرکه چیزی نیستند جز چند کارگزار گوش‌به‌فرمان و مجری بی‌اراده اوامر اربابان غربی‌شان، آن هم به نمایندگی و دلالی تام‌الاختیار جناب زلمی‌خان خلیل‌زاد!

آن که مرتب سفر های آشکار و پنهان به کابل دارد و اجرای پروژه دخترآزاری ، زن ستیزی و اسلام هراسی را از دور و نزدیک نظارت و مدیریت می کند.

پس یاران و همراهان عزیز!

هر چه فریاد دارید، بالای این خان دیپلوم دار بکشید که فرماندار یا وایسرای افغانستان است. و رهبری اصلی جریان طالب مالب را از طرف اعلی حضرت ترامپ و علیا حضرت ملکه بریتانیا عهده دار می باشد.

*

 

کریم بیسد


نگاهِ آخر

               داستان کوتاه

این داستان به تمام زنانِ افغانستان تقدیم می‌شود که نام‌شان را نمی‌دانیم، اما درد‌شان واقعی است.

باد خاکِ هرات را به صورتش می‌کوبید مریم با چادر اش خود را کاملن پوشانده بود. نه از سرما بلکه از دید ها از عادت از ترسی که دیگر نامش را فراموش کرده بود. هوا هنوز گرم بود، آن گرمایی که سنگ‌های کوچه را مثل تنور داغ ساخته بود . بیست و سه سال داشت. یک وقتی دانشجوی ادبیات بود. آن روز صبح، مادرش گفته بود: «تنها نرومریم خندیده بود. گفته بود: «مادر، داروخانه سرِ همین کوچه استحالا داروخانه را رد کرده بود. بدون دارو. پاهایش خودشان راه می‌رفتند به سمت بازار، به سمت یک لحظه هوا، به سمت آن چیزی که یادش نمی‌آمد اسمش چیست اما می‌دانست روزی داشته. آزادی نه، این کلمه را از ذهنش بیرون کرد ، خطرناک بود حتی فکر کردن به آن. صدای موتر از پشت سرش آمد یک موترِ رنجبر آبی . مریم قدم‌هایش را تند کرد، بدنش قبل از ذهنش فهمید ، ضربانِ قلب در گلویش حس شد بایست! صدا به فارسی بود، اما لحنش به هیچ زبانی ترجمه نمی‌خواست. مریم ایستاد. چون چاره‌ای نبود. مردی با لباس سیاه ولنگی به سر پیاده شد. ریش بلند. عینک آفتابی. کلاشینکوف روی شانه‌اش مثل چیزی عادی، مثل بکسِ مکتب محرمت کجاس؟ مریم گفت: «خانه. مریض اسبدونِ محرم بیرون آمدی؟ صدای دومی از داخل رنجبر: «ببرشدستانش را کسی نگرفت این را مریم بعدها به یاد آورد، که چطور خودش سوار شد، چون گزینه‌ای نبود، چون وقتی اسلحه وجود دارد انتخاب وجود ندارد، و این شاید از خود زندان تلخ‌تر بود: که پاهایش اطاعت کردند بدون اینکه کسی آنها را بکشد. در اتاقی که پنجره نداشت، هفت زن دیگر هم بودند یکی دختری بود شاید پانزده ساله کنارِ دیوار زانو زده بود و دیوار را نگاه می‌کرد نه گریه، چشمانش خشک بود با آن خشکی که آن طرفِ گریه است زنی میان‌سال در گوشه‌ای نشسته بود، لب‌هایش تکان می‌خورد بی‌صدا شاید دعا شاید اسمِ فرزندانش را می‌شمرد؟ 


مریم به دیوار تکیه داد زانوهایش را بغل گرفت ساعت نبود روز از شب جدا نمی‌شد، غذا می‌آوردند یا نمی‌آوردند شب یا آنچه که شب بود صدای پا در راهرو آمد دخترک پانزده‌ساله آرام گفت: «دوباره می‌آینداین «دوباره» این یک کلمه تمام آن چیزی را گفت که مریم نمی‌خواست بفهمد زنِ میان‌سال دستِ مریم را گرفت. فشار داد و حرفی نزد در باز شد مریم بعدها در آن جایی که «بعد» وجود داشت نتوانست همه چیز را به یاد بیاورد. ذهن رحیم است، چیزهایی را می‌پوشاند اما چیزهایی را نمی‌پوشاند: بوی موتر، صدای قفل ، دستی که موهایش را از زیرِ چادر گرفت و آن لحظه‌ای که فهمید هیچ‌کس نمی‌داند کجاست مادرش در کوچه یا داروخانه همه آن طرفِ دیواری بودند که پنجره نداشت. سه هفته بعد، مریم را رها کردند سرِ یک جاده، بدون توضیح راه رفت تا خانه را پیدا کرد مادرش در را باز کرد و چیزی نگفت فقط او را داخل کشید و در را بست، با آن عجله‌ای که انگار هنوز خطر بیرون بود مریم دیگر به داروخانه سرِ کوچه نرفت دیگر به هیچ‌کجا نرفت پنجره‌ای داشتند که به کوچه باز می‌شد. مریم گاهی پشتِ آن می‌نشست پشتِ پرده و زنان دیگر را نگاه می‌کرد که با عجله رد می‌شدند، با چادر های محکم و چشمانِ پایین. همه داشتند همان کاری را می‌کردند که او یاد گرفته بود: کوچک شدن‌، کوچک‌تر شدن تا آنجا که دیده نشوی. اما مریم یک چیز هنوز داشت که نمی‌توانستند بگیرند. شب‌ها، وقتی خانه تاریک می‌شد، با انگشت روی کفِ اتاق می‌نوشت. کلمه‌هایی که از دانشگاه یادش مانده بود شعر می سرود و اسامی را به یاد می سپارید، تاریخ می‌نوشت و پاک می‌کرد. می‌نوشت و پاک می‌کرد. چون نوشتن حتی نوشتنی که کسی نمی‌بیند یعنی هنوز هستی.

 و این، در هرات آن روزها، خودش نوعی مقاومت بود.

*


 

احمدشاه ستیز


از خاکستر زنانِ سنگسار شده ی وطن،

-قربانیان تعصب و تحجر فکری،

شعله‌ای سرخی بر خواهد خاست

در دلِ شب‌های سنگینِ بی‌عدالتی !

زنان،

دست در دستِ خواهرانِ افتاده شان

خواهند ایستاد،

قد خواهند کشید،

چون سروهای بلند!

زنانی که نگاهشان شراره است

لبخندشان امید

و فریادشان

رودخانه‌ای از عشق و امید!

چه باک

اگر شب

طولانی‌ست،

که از خاکسترِ خاموش

اخگری دیگری

همیشه

سر خواهد زد!

زنانِ رزمجو و آزادی طلب،

روندگان مسیرِ کار، نان و آزادی،

فانوسِ های مسیر مبارزه اند

و این شب سیاه و‌سنگین

بی حضور فعال زنان

به پایان نخواهد رسید!

احمدشاه ستیز

۱۹ جون سال ۲۰۲۵

برگرفته ازص جناب احمدشاه ستیز

*

کوتاه نوشت هایی از:

              ویس سرور


مدرسه های تالبی در افغانستان چی تولید میکنند؟

دختران آینده ساز؟



اینجاست که تالبان تروریست و قوم پرست نسل آینده را به کار تریاک و چرس میگمارند

عبادت را بهانه کرده

مکتب ها را میبندند

زنان را در بند میسازند

نسل آینده را تاریک میسازند 


خود این گروه بی سواد با لشکر شوم بیسواد و دور از فرهنگ، سراسر افغانستان را در غربت و فقر تمام زندانی (ریش و پشم و افراطیت) نموده اند

اما طرفداران قوم پرست تالبان و لابیگران انها از این گروه دوره حجر و خردجال فرشته های نجات می سازند

عجب تاریخ پر افتخار.

عجیب گوش های شنوا ولی کر

عجیب چشم های بینا ولی نابینا

نفرین بر جاهلان زمان!

نفرین به زن ستیزان!

بلی سؤ استفاده از پوشش دین، فریب طالب برای نابودی همه ارزش ها در افغانستان است.

خاموشی در برابر جهالت گناه است!


* 

حتماً منافع اقای محسنی ارجمند در گرو گروه تالبان است.

ورنه چگونه ممکن است که روایت این اقا در مورد زنان و دختران افغانستان کاملاً پانگدار و کور کورانه باشد!!؟؟

نوت: تصویر از انترنت


 

                                                            ***


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اول سنبله 1404 خورشیدی- 23 اگست 2025 ع. نوشته واشعاری از: پرتو نادری، بانونبیله فانی، شجاع شفا، اسد روستا، انیس آزاد، مختار دریا، حمید آریار من، عتیق الله نایب خیل،ضیأ باری بهاری، نعمت حسینی، ویس سرور، شبگیر پولادیان شاپور راشد و واسع بهادری.

خوشه، چهاردهم سرطان 1404 خورشیدی(5 جولای2025ع)

چهارم میزان سال 1404 خورشیدی(26 سپتامبر2025.ع) نوشته ها واشعاری از: نصیرمهرین، نبیله فانی، جواد عطایی، حنیفه فریور روستایی، عتیق الله نایب خیل، اسد روستا، رزاق رحیمی، غلام فاروق سروش، مختار دریا و واسع بهادری. یاد از قربانیان استبداد و رنجدیده گان - شکنجه وتحقیق از محمد علی