خوشه. بیستم جوزا سال 1405 خورشیدی. دهم جون سال 2026 ع. نوشته ها واشعار از: نصیرمهرین، حبیب شجیع قلعه نوی، بهار سعید، کریم بیسد، نبیله فانی، صنم عنبرین، فریبا صادق و حمید آریارمن.
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
نصیرمهرین
یک
نیاز به هم صدایی وهمگامی
هموطنان ظلم وستم ستیز
دوستان مخالف تبعیض های گوناکون
عزیزان معترض و دارنده ی مرز فکری وتاریخی با اشکال انسان آزاری در افغانستان
هم صدایی را فراموش نکنیم
هم صدایی را به همگامی میسر و اطمینان بخش برسانیم. خرده اختلاف ها، ادبیات
تشنج انگیز ومانع شونده ی هم صدایی وهمگامی را، در پرتو نیاز نجات از ستمگری وحشی
ها، کنار بگذاریم.
عزیزانی که تبعیض جنسیتی گروه وحشت و ترور، پیامدهای زیانبار آن را برای
افغانستان و ستم چند لایه بر زنان را می بینند و می دانند، چه خوب است که برای
تشریک مساعی کوشا باشند.
لابی های گوناگون و بی آزرم کار خود را می کنند. افشأ خیانت های آنها بسنده
نیست، همکاری هایی را که وضعیت حساس کشور مطالبه می کند، در نظر آوریم
*
دو
در قسمت های
پیشتر نمونه هایی آورده شد از اعتراض تعدادی از هنرمندان هنرسینما و حوزه ی موسیقی
که بر تبعیض نژادی در افریقای جنوبی، تحمیل
روزگارغمبار برغزه.
همچنان از سهمگیری دوتن از هنرمندان عزیز کشورما
استاد آرمان و جناب مددی یاد شد که با علاقه مندی در یک گردهم آیی معترض بر انسان
ربایی و انسانکشی حضور یافتند. بدون گمانه زنی، عزیزان دیگری نیز از هنرمندان کشور
ما در کنار معترضان ایستاده شده و به هم صدای و به همگامی لبیک گفته اند.
حالا و پس از
این همه سخنان، شاید این پرسش ایجاد شده باشد که جامعه ی ما از هنرمندان خود چه
آرزو و تقاضا دارد؟
هر وقت از
هنرمند صحبت می شود، علاقه ی دقیق تر و نیاز به کاربرد سنجش های بهتر، این پرسش را
همراه می داشته باشد که هنر چیست؟ به دنبال آن توجه می شود که شخص مورد نظر ما،
واقعاً دارنده ی آن هنر است ویا اینکه مانند کاربرد لقب "استاد"، مراجع
نا آشنا با هنر، آنرا برای هرکسی که دل شان خواسته است، تحفه داده اند.
در تعریف هنر،
از زمان افلاتون تا اکنون، فیلسوف ها، اندیشمندان و شخصیت های برازنده ی جهانی،
تعریف های گوناگون از آن داشته اند. تعریف های که بیشتر از جهان اندیشده گی ها و
جهان نگری آنها ناشی شده است. اما در یک مورد جای گمانه زنی نیست که همه آن را کار
انسان و دارنده تفاوت با فعالیت عادی دانسته اند. این کار و فراورده انسانی دارنده
ی قدرت تخیل است و آنچه امروز پذیرفتنی شده است، هنر فراورده ی انسانی است که
برانگیختن احساس را نیز همراه داشته باشد. آفرینش مجسمه ها، پارچه های نقاشی
لئوناردوداوینچی، موسیقی بتهوقن، شعر شاعران بزرگ، داستان های شهرت یافته ی جهانی
و از صد ها تن دیگر با این وجه تمایز و برازنده گی اند که سخن از ویژه گی های هنر
دارند. این هنرمندان در پشت سر انتشار فراورده های خود، گفتنی وپیامی هم داشته
اند. دریافت سخن وپیام آنها، لازمه اش آگاهی از حوزه ی کار هنری وفراورده ی مورد
مشخص یک هنرمند است.
بحث های پایان
نیافته یی که هنر و کار هنرمند را همراهی کرده است، از جمله پیوند هنر با نیاز
مردم، تعهد اجتماعی، هنروسیاست، تشبث نداشتن در امور اجتماعی وسیاسی، بسنده کردن
هنرمند با ارائه اثر هنری اش با مسائل
گوناگون دیگری است که اینجا طرف توجه ما نیست.
آنچه چارچوب
بحث را دراینجا شکل میدهد این است که هنرمند در اوضاع و احوال تکاندهنده ی
افغانستان، آیا دارنده ی موضع و موقف متأثر از اوضاع بوده است؟ سیر رویداد های چند
دهه ی پسین گواه است که بیشترین شاعران و آواز خوان ها، مجسمه سازها، نقاشان،
کمدین ها و... جانب طرف های سهم داشته در رویداد آفرینی را داشته اند. نمونه های
واضح آن را در فعالیت های هنری پس از
کودتای ثور میتوان دید. هنرمندان، شاعران ونویسنده گان جانب طرف های درگیر را
داشتند. البته در افغانستان وسایر کشورها، کسانی هم حضور داشته اند که با تمام
توان و استعداد، سعی کرده اند، هم سیب به دست آید وهم یار نرنجد.
اما حالا اوضاع چگونه است؟
گروهی قدرت
وشلاق را در دست دارد که با مظاهر وجلوه های هنری دشمنی دارد. اگر از چند جلوه
هنری یاد کنیم، این ها اند:
هنرنقاشی،
مجسمهسازی، عکاسی، تئاتر، رقص، موسیقی، شعر، رمان، نمایشنامه، معماری، صنایعدستی،
فراورده های ویدئویی مظهر هنر جدید. گروه طالبان با این مظاهر هنر انسانی؛ با شدت
دشمنی دارد.سینما را که محل تبارز هنر فلم است، بسته است. در واقع اگر انسان روی
آورده به سوی هنر، از دوره ی غار نشینی و ایجاد ظروف سفالین و غیره بنیاد های هنری
را پیریزی کرده است، طالبان، با قاطعیت و صراحت با همه ی این دستاورد های انسانی
دشمنی می کند. با این تفاوت که می گوید، شعر گفته شود، اما در ستایش انتحاری
ومنفجر شده ها و رهبری طالبان. (ادامه دارد)
صنم عنبرین
در حاشیهی یک جشنواره، در جایی میان واژهها کسی گفت:
«وضعیت عادی است.» و من در حافظهی خود دخترانی را مرور کردم که عادی بودن را از
پشت درهای بستهی مکتب فهمیدهاند، نه از پشت میزهای سخنرانی.
در سرزمین من، واژهها همیشه بیطرف نیستند. برخی واژهها
لباس قدرتاند که بر تن واقعیتهای زخمی دوخته میشوند. عادی چه واژهی خطرناکی
است وقتی هنوز صدای کتاب از گلوی دختران عبور نمیکند و خیابان نیمی از نامهایش
را پس میزند.
من از ادبیاتی میآیم که شعر را نه برای تزئین جهان،
بلکه برای افشای سکوت میخواهد. در نظریههای نانوشتهی رنج، زنان افغانستان نه
«موضوع» هستند، نه «خبر»؛ آنها متناند، متنی که هر روز از نو سانسور میشود و
باز از نو نوشته میشود، با دستهای خودشان.
اگر عادی شدن نام دیگر حذف تدریجی است، پس ما با کدام
اخلاق میتوانیم به جهان نگاه کنیم، بیآنکه لرزش این واژه را بفهمیم؟
در کلاسهای خاموش، در کوچههایی که نام دختران را کم
دارند، در رؤیاهایی که اجازهی انتشار ندارند، تاریخ هنوز در حالت تعلیق است.
و من، به عنوان زنی که واژه را مسئولیت میداند نه زینت،
نمیتوانم از کنار این تعلیق عبور کنم.
زیرا ادبیات، اگر حقیقت را به حاشیه ببرد، دیگر ادبیات
نیست؛ تنها تکرار محترمانهی سکوت است.
و سکوت در این جغرافیا همیشه بیگناه نیست!
خاموشی ما
دوباره آواز شود
از رونق ما
بهار آغاز شود
شمشیر و
تفنگ و خامهی اهل هرات
باشد که
ادامهی سر آغاز شود
*
فریبا صادق
تقدیم به زنان آزاده و در بند هرات
اندام زن در آینه تندیس می شود
چهره به چهره صورت شان خیس می شود
وقتی تباه می شود اندیشه ی بتان
فریاد ماست یکسره تقدیس می شود
باز این چه شورش است، جهان را تکانده است
انگشت حیرتی به لبش هیس می شود
گیرم دو روز جای تو باشد قفس، چه باک
وقتی زمین به پای تو پردیس می شود
شب مسلکانِ منتظر انتقام عشق
دیدید، زن در آینه تندیس می شود
ف. آتش
۱۹. جوزا ۱۴۰۵
*
دو نبشته ویک
شعر از نبیله فانی
یک
ادبیات و زبانآموزی؛ دو روی یک سکه
زبان، تنها ابزار ارتباط نیست. زبان، آینهای است که
فرهنگ، اندیشه و روح یک ملت در آن بازتاب مییابد. کسی که میخواهد زبانی بیاموزد
و تنها به قواعد دستوری و واژگان بسنده کند، مانند کسی است که میخواهد انسانی را
بشناسد و تنها استخوانبندی او را مطالعه کند. گوشت، پوست، روح و نگاه او را نمیبیند.
ادبیات، همان گوشت و پوست و روح زبان است.
در آموزش زبانهای خارجی، چهار پایه وجود دارد: واژگان
که آجرهای ساختماناند، دستور زبان که استخوانبندی است، تلفظ که آهنگ و صداست، و
ادبیات که روح و معناست. سه پایۀ نخست را میتوان در کلاسهای درسی آموخت. اما
پایۀ چهارم را تنها ادبیات میآموزاند. زیرا ادبیات نشان میدهد که یک ملت چگونه
میاندیشد، چه چیزی را زیبا میداند و چه چیزی را دردناک.
زبانآموزی بدون ادبیات، مانند آن است که کسی نقشۀ شهری
را حفظ کند اما هرگز در کوچههای آن قدم نزند.
یک زبانآموز وقتی با متون ادبی روبهرو میشود، با چند
واقعیت مهم روبهرو میشود. نخست میبیند که واژهها بسته به بافت، معناهای
گوناگونی دارند. واژهای که در کتاب درسی یک معنا دارد، در شعر یا داستان ده معنا
مییابد. دوم، با لایههای پنهان زبان آشنا میشود: کنایه، استعاره، طنز، تلخی —
اینها را هیچ کتاب دستوری نمیآموزاند. سوم، ریتم و موسیقی زبان را حس میکند. هر
زبانی آهنگ خاص خودش را دارد و این آهنگ را تنها در متون ادبی میتوان شنید.
فارسیآموزی را در نظر بگیرید که سالها دستور زبان
فارسی خوانده است. روزی با این بیت حافظ روبهرو میشود:
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
اگر تنها دستور زبان بداند، میفهمد که «قصر امل» یعنی
«کاخ آرزو». اما نمیداند چرا حافظ آرزو را به کاخ تشبیه کرده. نمیداند که در پس
این بیت، سدهها اندیشه درباب بیثباتی دنیا نهفته است. نمیداند که این «باده»
تنها شراب نیست. ادبیات است که این درها را به روی او میگشاید.
زبانآموز واقعی کسی است که نه تنها زبان، بلکه دنیای آن
زبان را بشناسد. شکسپیر به انگلیسیزبانها نمیآموزد که فقط چطور حرف بزنند — به
آنها میآموزد که چطور فکر کنند، چطور عاشق شوند، چطور بمیرند.
همان گونه که خیام در چهارگانیهایش با چهار نماد ساده —
لعبتک، لعبتباز، بساط و صندوق عدم — تمام فلسفۀ هستی را بیان میکند، یک متن ادبی
خوب نیز میتواند با چند واژه، دنیایی از فرهنگ را به زبانآموز منتقل کند.
ادبیات و زبان، دو روی یک سکهاند. هر کس که بخواهد
زبانی را از درون بشناسد — نه فقط از بیرون تماشا کند — باید به سراغ ادبیات آن
زبان برود. باید با شاعران و نویسندگان آن ملت همنشین شود. باید اجازه دهد که
زبان، نه فقط در ذهن، بلکه در احساسش نیز جای بگیرد.
زیرا زبان، آن گاه واقعاً آموخته میشود که دیگر «خارجی»
به نظر نرسد.
*
دو
بیسرنوشتی زنان افغانستان؛ هرات در آینه این
هفته
زن افغان در پنج سال گذشته به موجودیتی بدل شده که نه جایی برای ایستادن دارد
و نه مسیری برای رفتن. از همان روزهای اول بازگشت طالبان، یک به یک درها بسته شد؛
مکتب، دانشگاه، کار، پارک، حمام عمومی، و سرانجام حتی صدا. آنچه امروز در
افغانستان جریان دارد دیگر صرفاً یک سیاست تبعیضآمیز نیست، بلکه یک پروژه منظم
برای حذف زن از فضای عمومی است؛ حذفی که هر ماه شکل تازهتری به خود میگیرد.
در این میان، ناامنی نوع دیگری هم بر زندگی زنان سایه انداخته است. ناامنی که
نه از قانون، بلکه از بیقانونی میآید. موج رو به افزایش جرایم سازمانیافته،
دزدیهای مسلحانه، و آنچه شواهد میدانی نشان میدهد دست داشتن برخی نهادهای امنیتی
طالبان در آنهاست، زندگی روزمره را به میدانی بدل کرده که زن در آن از هر سو در
معرض خطر است. نه به دادگاهی میتواند رجوع کند، نه صدایش به جایی میرسد، و نه
کسی پاسخگوی آسیبی است که به او وارد شده است.
این هفته هرات طالبان در یک روز، چهل زن را از جاده لیلامی و بیش از بیست زن
دیگر را از مقابل مجتمع تجارتی الماس شرق در جاده شصت و چهار متره بازداشت کردند.
یکی از این زنان باردار بود. بازداشتها وسط روز، در ملأ عام، و در برابر چشم
رهگذران انجام شد.
آنچه این رویداد را از موارد مشابه متمایز میکند، ابعاد سیاسی پشت آن است.
شواهد نشان میدهد این دستور با ابتکار مستقیم اسلامجار، از مقامات ارشد طالبان،
صادر شده و اهداف مشخصی را دنبال میکند. نخست، در پی بحران امنیتی وخیم در
بدخشان، رهبری طالبان نیاز به اثبات کنترل در مناطقی دارد که آنها را مفتوح و
آرام میدانند. هرات در این محاسبه، آزمایشگاه است؛ شهری که میخواهند بسنجند تا
کجا میتوانند پیش بروند.
دوم و مهمتر، این موج سرکوب نقش پوششی دارد. در هفتههایی که آمار جرایم در
هرات رو به افزایش است، که قطاعالطریقهای مسلح با اطلاعات دقیق عمل میکنند و
موتردزدیهای سازمانیافته گزارش میشود، بازداشت دستهجمعی زنان در شهر، فضای
رسانهای و افکار عمومی را به سمت دیگری میکشاند. وقتی خبر اصلی این باشد، کسی
نمیپرسد چه کسانی پشت ناامنی رو به رشد شهر هستند.
اما آنچه در این تصویر از همه تلختر است، سکوت خیابان بود. مردانی که ایستادند و نگاه کردند. این سکوت
را نباید صرفاً با ترس توضیح داد چون ترس واکنش دارد، جابجا میشود، پنهان میکند.
آنچه در هرات دیده شد چیز دیگری بود: بیتفاوتی که از عادت میآید. و طالبان
دقیقاً روی همین عادت حساب باز کرده بودند. این بازداشتها پیش از آنکه اجرا
شوند، در ذهن طراحانشان یک سوال داشتند که آیا کسی واکنش نشان میدهد؟ جواب را از
پیش میدانستند.
زنان افغانستان در چنین فضایی زندگی میکنند؛ نه فقط زیر فشار قوانین رسمی،
بلکه در میان بیتفاوتی جامعهای که خستگی پنجساله آن را به سکوت کشانده است. و
این سکوت، هر بار که تکرار میشود، سرکوب بعدی را آسانتر میکند.
*
سه
شکوه ی دوران
من از این گردش بیهوده دوران گله دارم
وز شب تیره و این خواب پریشان گله دارم
همدمی نیست در این شهر که حالم بشناسد
وز سکوت خوش این جمع پشیمان گله دارم
همچو بادی که رود بی هدف اندر شب تاری
من از این پرسه زدن در دل طوفان گله دارم
دل من تنگ شد از مکر و ریای همه عالم
به خدا از دغل و حیله انسان گله دارم
شده ام خیره به راهی که سرانجام ندارد
من از این اندیشه و مقصد پنهان گله دارم
بلبل باغم و در کنج قفس دست بسته اسیرم
من از این بند گران و سستی پیمان گله دارم
همچو شمعی که بسوزد به دل آتش حسرت
ز غریبی خود اندر شب هجران گله دارم
*
حمید اریار من
تو خود کاخ
بلندی
دشمن جنگ و
تفنگی
تو شکوه فر
و فرهنگ
تو هریوای
قشنگی
موج دریاها
ز دوری
تو طلوعی،
تو ظهوری
رنگ عشقی،
شعر شوری
تو نشاطی،
تو سروری
تو خود کوه
سترگی
تو هریوای
بزرگی
تو هریوای
بزرگی
تو هریوای
بزرگی
*
کریم بیسد
ماهیگیر و رازِ آب
داستانِ کوتاهِ
در یک بامدادِ مِهآلود دریاچهٔ که در آن نفس نمیکشید. مِه، چون پیرزنی
که شال خاکستریاش را بر دوش انداخته، آرام روی آب خوابیده بود و هیچچیز نه صدای
پرندهای، نه وزشِ بادی جرأت نداشت این سکوتِ مقدس را بشکند. مردی در کنارِ
آب نشسته بود نه جوان، نه پیر آن میانهای که زندگی آدم را در آن رها میکند تا با
خودش حساب کند. چروکهایش نه از پیری، که از فکرِ زیاد بود. دستانش که بنّایی کرده
بودند، معلمی، عاشقی حالا تنها یک تارِ نازک را در میان داشتند و آن را با احترامی
که آدم برای نامههای قدیمی دارد، نگه میداشتند. نامش خالد بود. و سه سال بود که
هر بامداد به اینجا میآمد. کنارِ دریا صدای شکستنِ شاخهای پشتِ سرش شنید خالد نچرخید. میدانست
کیست. پسرش آرش، بیستوسه ساله، با چشمانی که هنوز باور داشت جهان باید عجله
داشته باشد کنارش نشست و زانوهایش را بغل کرد مدتی هر دو به آب خیره شدند. بعد آرش گفت: پدر، سه سال است
میآیی. سه سال. و من یک بار ندیدم که ماهیای گرفته باشی. خالد لبخندی زد
که فقط گوشهی لبش را تکان داد. من هم ندیدم. پس چرا میآیی؟ پدر این بار جواب نداد. تارش را کمی بیشتر در آب رها
کرد آرام، مثلِ کسی که راز را در گوشِ دیگری میگوید و گفت: بنشین. آب چیزی
دارد که میخواهد به تو بگوید. آرش نشست، اما بیقراری در تنش موج میزد. پاهایش را تکان میداد،
انگشتانش گِل کنارِ رود را ورز میدادند، نگاهش جاهای مختلف را لمس میکرد و رها
میکرد. خالد این را دید. آهسته، بدون اینکه نگاهش را از آب بگیرد، گفت: آرش، میدانی
چرا ماهی به قلابِ بیقرار نمیآید؟ چون میترسد؟ نه. چون بیقراری، آب را کدر میکند.
و ماهی در آبِ کدر راهش را گم میکند. آرزوها هم همینطورند، پسرم. وقتی تو با
عجله و اضطراب دنبالِ چیزی میدوی، آبِ زندگیات را کدر میکنی. و آن چیز که شاید
همین نزدیکی شناور باشد تو را نمیبیند. آرش گفت: اما پدر، دنیا
منتظر نمیماند. فرصتها میروند. آدم باید بجنبد، باید بگیرد، باید باید چه؟ سکوت. خالد ادامه داد،
اینبار صدایش عمیقتر شد، انگار از جایی درونِ آب میآمد: پسرم، من یکبار
مثلِ تو بودم. سیساله بودم و فکر میکردم جهان گردونهای است که اگر یک لحظه از
آن پیاده شوی، برای همیشه جا میمانی. میدویدم. نفسم بند میآمد از دویدن. و چه
گرفتم؟ آنچه را که عجله داشتم برای گرفتنش، از دستم گریخت. آنچه را که در آرامش
انتظار کشیدم، خودش آمد. آرش مدتی ساکت ماند. بعد با صدایی که در آن ترکی بود، ترکِ آدمی که میخواهد باور کند اما
نمیتواند گفت: اما آنها که میدانند، میرسند. آنها که میجنگند، میگیرند. مگر نه؟
خالد تارا ش را آرام از آب کشید. به انتهای آن نگاه کرد خالی بود، مثلِ همیشه. اما
در چشمانش نه شکستی بود، نه حسرتی. میدانی درخت
چطور بزرگ میشود؟ چطور؟ ریشه میزند. پایین به جایی که کسی نمیبیند. سالها در
تاریکی، در سکوت، در آنچه به نظر میرسد هیچ اتفاقی نمیافتد ریشه میزند. و بعد،
یک روز، شاخهاش بالاتر از همه است. آن درختی که فقط شاخه میزند بدونِ ریشه…
اولین باد میبردش. آرش آهسته گفت: پس صبر یعنی ریشه زدن؟ صبر یعنی اعتماد به فرآیندی که چشم نمیبیندش.
یعنی باور داشتن به آنچه در زیرِ آب میگذرد، وقتی سطحِ آب ساکت است و تو فکر میکنی
هیچچیز نیست. غروب شد بدونِ اینکه بفهمند. آفتاب آرام پشتِ
کوهِ دور خوابید و آب، رنگِ مسِ کهنه گرفت. خالد تارش را جمع کرد و مدتی به دریاچه
خیره ماند. بعد، انگار نه با پسرش، که با خودش حرف میزد: سالها پیش،
وقتی مادرت بیمار بود، هر شب دعا میکردم. هر شب منتظر بودم که صبح، بهتر باشد. و
صبح که میشد، بهتر نبود. و من با خودم میگفتم: پس دعا بیفایده است. انتظار بیمعناست.
صبر دروغ است. آرش چیزی نگفت. اما یک چیز نمیفهمیدم. انتظار، تنها برای گرفتنِ آنچه میخواهیم
نیست. انتظار، خودش ما را میسازد. من در آن سالهایی که منتظر بودم، عمیقتر شدم.
صبورتر. مهربانتر. و وقتی مادرت رفت آری، رفت، آنچه میخواستم نشد اما من آدمِ
دیگری بودم. آدمی که میتوانست این رفتن را تحمل کند. میتوانست ادامه دهد. میتوانست
اینجا بنشیند، کنارِ این آب، و هنوز زیبایی ببیند. صدایش اندکی
لرزید: پسرم، صبر جایزه نیست که در پایانش میدهند. صبر، خودِ راه است. تاریکی نزدیک
بود که ناگهان تارِ خالد تکان خورد. نه یک تکانِ
کوچک. یک کششِ محکم. زنده. از اعماقی که هیچکس نمیدید. آرش از جا پرید: پدر! پدر، ماهی!
ماهی افتاده! و این چیزی بود که آرش هرگز فراموش نکرد اینکه نه باید عجله کرد. خالد آرام، با
همان دستانِ بیدوار، تار را کشید. آرام. ریتمیک. انگار با ماهی گفتگو میکرد، نه
با او میجنگید. و ماهی آمد. نقرهای. درخشان. در آخرینِ نورِ غروب، مثلِ یک راز که بالاخره زبان
باز کرده. آرش نفسش را نگه داشته بود. خالد ماهی را
نگاه کرد درست در چشم و بعد، آرام، آن را دوباره در آب رها کرد. آرش گیج شد: پدر! چرا؟ سه
سال خالد برگشت و به پسرش نگاه کرد. در چشمانش چیزی بود که آرش پیش از آن ندیده
بود. نه پیروزی. نه غرور. آرامش. آرامشِ کسی که ثابت شده. سه سال نیامدم
که ماهی بگیرم، پسرم. پس برای چه؟ خالد بلند شد، خاکِ لباسش را تکاند و به سمتِ راهِ خانه
رفت. و در حالی که پشتش به آرش بود، گفت: آمدم که ثابت
کنم هنوز میتوانم صبر کنم. سالها گذشت. آرش حالا خودش پدر بود. و یک بامداد، پسرش که چشمانش هنوز باور داشت
جهان باید عجله داشته باشد کنارش نشست و گفت: پدر، چرا
ماهیگیری میآیی وقتی هیچوقت ماهی نمیگیری؟ آرش لبخند زد. آن لبخندی که
فقط گوشهی لب را تکان میدهد. و تارش را آرامتر در آب رها کرد. زندگی دریاچهای
است که اسرارش را تنها به کسی میگوید که حوصلهی نشستن دارد.
پایان
*
بهار
سعید
این روز
ها میبینم که ملأ ها گویند: "زن ها ضعیف اند"
این هم
پاسخ شان
دختری
نازد درونم
مو برهنه گر رود، فرمان مزگت بشکند
نیمه پیراهن رود، دوران مزگت بشکند
بی کلنگ و بی تبر یک آستینش بر زند
کوچه آخوند ها، دوکان مزگت بشکند
بوی شب بوی تنش، بزم نماز شامگه
هوش ملأ را چو یک پنگان مزگت بشکند
یک کرشمه دلبری را تیکه نانی آورد
کاسه ی پرهیز هر مهمان مزگت بشکند
تک تک کفش اش که هم استاده ی گلدسته را
از اذان پرتاب و در ایوان مزگت بشکند
چامه بهر او فغان و گریه و افسوس نه
مشت آن باشد زند زندان مزگت بشکند
هم اگر با سستی آخوند ها بازی کند
شیشه شیشه بازوی مردان مزگت بشکند
دختری نازد درونم با همه نازک تنی
مشت آن دارد رود ایمان مزگت بشکند
بهار سعید
پارسی ------- ساخته شده از پارسی
مزگت - مسجد
پنگان = فنجان
پیل = فیل
پلپل = فلفل
خوبانم!
گذر، پسند، پیام و همرسانی های تانرا یک نیروی زنانه
سپاس.
*
حبیب شجیع قلعه نوی
فراریان
دزدان گردنه !
قصر نشینان !
دولت مداران دوران کرزی
!
دولت مداران دوره اشرف دیوانه
!
شمایان بودید که دو دسته با امر با داران خود سرنوشت سی
پنج ملیون انسان شریف را تقدیم گروپ تروریست داعش پرور سپرده اید
چشمان کور خود را باز کرده ببینید، خواهران و برادران
ستم دیدۀ ما، زیر شکنجه های این استبداد گران چه حالی دارند؟
درود به همشهری های عزیزم
درود به بانوهای آزادیخواه هرات عزیزم
*
نظرات
ارسال یک نظر