خوشه شانزدهم حمل 1405 خورشیدی-5 آپریل 2026. نوشته واشعاری از: رحیم شنسب، نعمت حسینی، عتیق الله نایب خیل، یلدا صبور، ثریا بهأ، اسد روستا، حبیب شجیع قلعه نوی، دنیا غبار، غلام فاروق سروش، شبگیر پولادیان، شاپور راشد، نصیرمهرین وبرگرفته یی ازخبرگزاری کاویان
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
ثریا بهأ
از صدای
انقلاب امل مثلوثی تا بازار ابتذال آریانا سعید
تأملی بر
مسئولیت هنرمند
هنر بخشی
جداییناپذیر از فرهنگ یک جامعه است و هنرمندِ واقعی با تعهد به انسانیت و ارزشهای
فرهنگی، اثری میآفریند که هم خلاقانه باشد و هم واجد معنا و پیام. در روزهایی که
جهان و بهویژه جامعۀ ما با بحرانهای عمیق انسانی و اجتماعی روبهروست، نقش
هنرمند بیش از هر زمان دیگر اهمیت مییابد.
در این
میان، آنچه اخیراً از آریانا سعید در فضای رسانهای منتشر شده، پرسشهایی جدی
درباره نسبت هنر و مسئولیت اجتماعی برمیانگیزد. کلیپی که به نشر رسیده، بیش از
آنکه بر ارزشهای هنری، خلاقیت یا پیام استوار باشد، بر جلوههای سطحی و تحریکآمیز
تکیه دارد؛ امری که میتواند نشانهای از فاصله گرفتن هنر از رسالت فرهنگی و
انسانی آن تلقی شود.
امل مثلوثی
در مقابل،
تجربۀ امل مثلوثی دخترانقلابی تونسی با یک گیتار از خیابانهای شهر فریاد بلند کرد
« من خاری هستم درگلوی ظالم » او با آهنگ اعتراضی خود به نام « کلام من آزاد است »
که به سرودی برای انقلاب تونس و بهار عربی تبدیل شد، به شهرت رسید. این فریادیش
صدای انقلاب تونس شد و کنسرت هایش به پاریس و لندن راه کشید و در سال 2015 جایزه
نوبل کنسزت را گرفت و بازهم فریاد زد « من خاری هستم در گلوی ظالم» و « من صدای آنهایی
هستم که تسلیم نمیشوند» درهرکشوری به زبان عربی، فرانسوی، انگلیسی و فارسی آهنگ
خواند و محبوب قلب ها شد.
هنرمندی که
با حداقل امکانات، اما با آگاهی و تعهد، هنر خود را در خدمت آزادی، عدالت و کرامت
انسانی قرار داد. صدای او نه از مسیر نمایش بدن، بلکه از مسیر معنا و اندیشه به
قلبها راه یافت و در صحنههای جهانی نیز پژواک پیدا کرد.
آریانا سعید
پرسش اساسی
این است: هنرمند در برابر رنجها و واقعیتهای جامعۀ خود چه مسئولیتی دارد؟ آیا میتواند
تنها به سلیقههای بازار و جلب توجه زودگذر بسنده کند، یا باید پژواک دردها و
آرمانهای مردمش باشد؟ در روزگاری که زنان افغانستان با محدودیتها و رنجهای
گسترده مواجهاند، انتظار میرود هنر به زبان آگاهی و همدلی تبدیل شود، نه صرفاً
ابزاری برای مصرف.
نقد چنین
آثار، نه از سر نفی فرد، بلکه در دفاع از شأن هنر و مسئولیت اجتماعی آن است.
هنرمند میتواند انتخاب کند: صدای زمانۀ خود باشد یا بازتاب بازار تن؛ و این
انتخاب است که جایگاه او را در حافظۀ فرهنگی یک جامعه رقم میزند.
دربخش
کامنت ها کنسرت جایزه نوبل و کنسرت دیگر امل مثلوثی را گذشته ام لطفن ببینید.
*
غلام فاروق سروش
وطن می سوزد ومن در خروش وجوش نباشم
خـــداکنــــد
کـــه بمیـرم وطن فـــروش نباشــم
این بیت بسیار کوتاه است، اما بار احساسی و مفهومی سنگینی دارد.
شاعر از یک سو تصویر «سوختن وطن» را مطرح میکند که نماد بحران، جنگ یا فروپاشی
است، و از سوی دیگر واکنش انسانیِ مورد انتظارت را: « درخروش و جوش بودن» یعنی
غیرت، واکنش و مسئولیتپذیری.
۱- مضمون و پیام هسته اصلی شعر، میهندوستی
و وفاداری است. شاعر میگوید اگر وطن در حال نابودی باشد و من بیتفاوت بمانم،
چنین زندگیای ارزشی ندارد. او حتی مرگ را ترجیح میدهد به اینکه «وطنفروش» باشد.
این نگاه، بیانگر نوعی تعهد اخلاقی شدید است.
۲- تضاد (کنتراست) بین «سوختن وطن» و « جوش بودن » یک تضاد قوی ایجاد شده که
اثرگذاری شعر را بالا میبرد. همینطور در مصراع دوم، تضاد بین «مردن» و «وطنفروش
نبودن» به اوج میرسد.
۳- زبان و بیان زبان ساده و مستقیم است،
بدون پیچیدگیهای ادبی زیاد. همین سادگی باعث میشود پیام سریع و قاطع منتقل شود،
هرچند ممکن است از نظر هنری برای برخی مخاطبان کمی شعاری به نظر برسد. ۴-لحن لحن شعر حماسی و احساسی است. بیشتر
به شعارهای ملی یا اشعار انگیزشی نزدیک است تا شعرهای تأملی یا چندلایه. تصویرسازی شعری (imagery) خیلی گسترده نیست و بیشتر
بر پیام تکیه دارد. • مفهوم «وطنفروش» بسیار کلی است و میتوانست با جزئیات یا تصویرهای ملموستر
قویتر شود. باید یاد آوردشد،این شعر از نظر احساسی تأثیرگذار و صریح است و پیام روشنی
درباره غیرت و وفاداری به میهن دارد، اما از نظر ظرافتهای ادبی و تصویرسازی،
بیشتر به یک بیان شعاری و مستقیم نزدیک است تا یک اثر پیچیده . شاعر میگوید اگر وطن در
حال سوختن باشد و من در «خروش و جوش» (یعنی شور، غیرت و واکنش) نباشم، چنین وضعی
پذیرفتنی نیست. در مصراع دوم هم اوج تعهد را میبینیم؛ مرگ را بر «وطنفروش بودن»
ترجیح میدهد. ترکیب «خروش و جوش» هم یک جفت واژهی آهنگین و رایج است که به شعر ریتم بهتری داده. موسیقی و آهنگ تکرار صداهای «و» در
«بسوزد و من»، «خروش و جوش» و «بمیرم وطنفروش» باعث نوعی موسیقی درونی شده که گوشنوازتر
است. هنوز شعر کاملاً در یک وزن کلاسیک مشخص قرار نمیگیرد، اما آهنگش گوش نواز
است
. ۴- لحن و سبک لحن همچنان حماسی و شعاری است، که برای چنین مضمونی طبیعی است.
این نوع بیان بیشتر برای تأثیرگذاری مستقیم و برانگیختن احساسات استفاده میشود.
*
حبیب شجیع
قلعه نوی
پیمان دلم
ای دو چشمت
همچو نرگس در گلستان دلم
لاله
خوشرنگ عشقی در بهاران دلم
آرزوی بوسه
دارم از رخ و لعل لبت
غنچه نو
رسته ای در باغ و بوستان دلم
حسرت پر
واز دارم سوی کویت ای دریغ
خسته و بی
بال و پر در کنج زندان دلم
گشته ام
چون سرو پابند وفا ومهر تو
سر سپردم
من به امر نهی و فرمان دلم
گوش نسپارد
بمن این کودک گریان و زار
بس مدارا
می کنم با طفل نادان دلم
چشم بی
خوابم مدام در انتظار وصل تو
چلچراغ مهر
و نوری در شبستان دلم
تا ابد
باشد شجیع در انتظار وصل تو
میخورم
سوگند به قول وعهده و پیمان دلم
حبیب شجیع
قلعه نوی هامبورگ جرمنی 04.04.2026
مصادف به ۱۵ فروردین سال ۱۴۰۵
شاد، خرم،
صحتمند و سر فراز بمانید دوستان واقعی
*
دنیا غبار
*
تحت
تأثیر افراط گرایی
حلیم
فدایی، والی پیشین پکتیا و فعال سیاسی، در یک نوشته تحلیلی از وضعیت رسانههای
پشتوزبان در افغانستان بهشدت انتقاد کرده و گفته است که این رسانهها در مقایسه
با رسانههای دیگر، عقبمانده و تحت تأثیر محدودیتهای فکری و گرایشهای افراطی
قرار دارند.
به گفته فدایی،
با وجود ظرفیتهای گسترده انسانی و فکری در میان پشتونها، رسانههای پشتوزبان
نتوانستهاند نقش مؤثر در شکلدهی افکار عمومی و پرداختن به مسائل کلان ملی ایفا
کنند. او تأکید کرده که تمرکز این رسانهها بیشتر بر موضوعات حاشیهای و غیرمرتبط
با اولویتهای سیاسی و اجتماعی کشور است.
فدایی
همچنین افزوده است که فضای فکری حاکم بر بخشی از این رسانهها همچنان تحت تأثیر
تابوهای سنتی، محدودیتهای فرهنگی و برخی گرایشهای افراطی قرار دارد؛ مسائلی که
به باور او مانع رشد گفتمان انتقادی و تحلیلهای عمیق شده است.
او در مقایسه،
رسانههای فارسی دری را نسبتاً منظمتر و متمرکزتر بر مسائل ملی و بینالمللی
دانسته و گفته است که همین رویکرد باعث شده این رسانهها در سطح داخلی و حتی محافل
بینالمللی، تأثیرگذاری بیشتری داشته باشند.
این فعال سیاسی هشدار داده که ادامه این وضعیت نهتنها باعث کاهش نقش رسانههای پشتوزبان میشود، بلکه بر شکلگیری اجماع ملی و آینده سیاسی افغانستان نیز تأثیر منفی خواهد گذاشت. ( برگرفته از Kavianpress - خبرگزاری کاویان) *
شبگیرپولادیان
به سراغ من اگر میآیید
به سراغ من اگر میآیید!
های ای راهروان دل شیدایی من!
تک و تنهاتر ازان
ماهِ ماهانِ برون سرزده از شام شکیبایی من!
مشتابید!
گامِ دیدار مفرسایید!
سوی این ساحل سونامی
سوی این قلهٔ نعش اندر نعش
سوی این شهرِ مصیبت زدهٔ جذامی
سوی این خلوت خاموش تنآسایی من!
به سراغ من اگر میآیید!
خانهام آنجاست
چاردیواری زندان قرون
خود بر آیین شغاد
کنده در قعر سیهچالهگیاش
چشمهساری از خون
مادر مویهگرم کام و زبانش بسته
خواهرانم به اسارت رفته
شهرم آنجاست
شهرِ پر «غلغله»ام
«شهرِ
ضحاک» پر از زندانم
بند در بند پر از سلسلهام
صف به صف
لشکر چنگیز ستاده به صفآرایی من!
به سکوتی که شب آویخته از شال سیاه گیسو
سنگ و چوب و در و دیوار و درخت
کوچه و باغچه و صحن چمن
چیده دامن
ز تک و پو
هر سو
آنچه باقیست درین بیشهٔ مرگ
مشتِ خاکسترِ فریاد فراموشاناست
این هماناست که
حافظ میگفت:
«آخرین
منزل ما وادی خاموشاناست»
آنقدر تنهایم
نازکآراستهگانِ شبِ یلدایی من!
«به سراغ
من اگر میآیید!
نرم و آهسته بیایید
مبادا که تَرَک بردارد
چینی نازکِ تنهایی من!»
*
رحیم شنسب
نامگذاری
و جایگاه حقوقی تنگه هرمز
با تشنج در
تنگهء هرمز خواستم با دوستان عزيز معلومات تاريخی و
قسماً حقوقي را تقديم كرده باشم
نامگذاری
تنگه هرمز را به جزیره هرمز نسبت میدهند که در ورودی این تنگه قرار دارد. بر پایه
نظریهای دیگر، این منطقه زمانی مرکز مهم فرمانروایان ساسانی بوده است که «هرمز»
نامیده میشدند. هرمز نام پنج تن از پادشاهان این دودمان نیز بوده و برخی، نامگذاری
این تنگه را به دوره «ایفرا هرمز» نسبت دادهاند.
شباهت
ظاهری تلفظ امروزی «هرمز» با «اهورامزدا» سبب شده است که در میان عوام، ارتباطی
میان این دو نام تصور شود.
بر اساس
برخی منابع تاریخی، وجه تسمیه «هرمز» در گذشته «هورموغ» بوده است. «مغ» در زبان
بومی استان هرمزگان به معنای نخل است. از سوی دیگر، این واژه میتواند از ترکیب
«هور + موغ (موغستان)» به معنای آبراهه موغستان ساخته شده باشد.
طول این
آبراه میان ۱۵۸ تا ۱۶۷ کیلومتر و عرض آن از بندرعباس تا عمان بین ۵۶ تا ۸۷ کیلومتر (حدود ۳۹ تا ۹۶ مایل) است. عمق تنگه هرمز از خلیج فارس
بیشتر است؛ در حالی که حداکثر عمق آب در خلیج فارس حدود ۹۰ متر بوده و قوس آن رو به شمال و به سوی درون فلات قرار دارد. در نتیجه،
بیشترین خط ساحلی آن در امتداد کرانههای ایران واقع شده است.
تنگه هرمز
به عنوان یک تنگه بینالمللی میان آبهای سرزمینی ایران و عمان، تحت رژیم حقوقی
«عبور ترانزیت»
(Transit Passage) بر اساس کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها قرار دارد. ایران این کنوانسیون را امضا کرده، اما به تصویب
نهایی نرسانده است. با این حال، اعلام کرده که رعایت مفاد این معاهده را تنها در
قبال کشورهای عضو لازم میداند.
وضعیت در
زمان صلح و جنگ بستن تنگه
هرمز در زمان صلح، بر اساس حقوق بینالملل، غیرقانونی تلقی میشود؛ اما در شرایط
جنگی، ایران میتواند بر اساس حق دفاع مشروع (ماده ۵۱ منشور ملل متحد) محدودیتهایی ایجاد کند.
این تنگه
به دلیل عرض کم، بهطور کامل در محدوده دریای سرزمینی ۱۲ مایلی ایران و عمان قرار میگیرد. به موجب کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها ـ که به «قانون اساسی دریاها» نیز معروف است ـ انواع دریاها و
وضعیت حقوقی آنها مشخص شده و تنگه هرمز نیز در این چارچوب به عنوان یک تنگه بینالمللی
تعریف شده است.
البته در
زمان جنگ هشتساله با عراق، ایران این کنوانسیون را امضا نکرد و اعلام داشت که
تنگه هرمز بینالمللی نیست. با این حال، کشورهای غربی و قدرتهای بزرگ تأکید کردند
که حتی در صورت عدم امضای ایران، از منظر حقوقی این تنگه ماهیت بینالمللی دارد.
از سوی
دیگر، برخی استدلال میکنند که تنگه هرمز به نوعی جزو آبهای داخلی ایران محسوب میشود،
زیرا عرض آن کمتر از ۲۴ مایل است.
اما از آنجا که این تنگه تنها راه اتصال خلیج فارس به دریای عمان است، بر اساس
اسناد حقوقی از جمله پرونده «کانال کورفو» و کنوانسیون ۱۹۸۲، به عنوان یک تنگه بینالمللی شناخته شده است. پیش از این کنوانسیون، کشتیهای
جنگی ملزم بودند برای عبور از کشورهای ساحلی اجازه بگیرند.
در تحولات
اخیر، برخی کشورها خواستار محکومیت اقداماتی شدهاند که به انسداد تنگه انجامیده
است. در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که ریشه تنشهای کنونی دریایی در
خاورمیانه، به اقدامات نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران بازمیگردد و متهمسازی
یکجانبه، نه بیطرفانه است و نه جامع.
در پایان باید افزود که تا کنون، بسیاری از اسناد و تصمیمات بینالمللی تحت
تأثیر قدرتهای بزرگ، بهویژه ایالات متحده، تعیین شده است. نمونههایی چون به
رسمیت شناختن برخی مناطق مورد مناقشه مانند جولان و بیتالمقدس به نفع اسرائیل، و
نیز خروج آمریکا از دهها معاهده و سازمان بینالمللی، این دیدگاه را تقویت کرده
است
.
نظر خودم :
ما در
زمانهء زندگی می کنیم که حق و قانون از بین رفته، (قانون )
جاي خود را به ( زور ) تحويل داده.
برو قوی شو
اگر راحت جهان طلبی
که در نظام
طبیعت ضعیف پامال است
*
یلدا صبور
دلم تنگ است
این شبها
و من
لبریزم از ناگفتههایی
که راهی به صدا ندارند
شب
آهسته در من رسوخ میکند
مثلِ دردی
که نام ندارد
دیوارها
به من نزدیکتر شدهاند
و سایهام
از من دورتر
کسی نیست
که این بغضِ بیوقت را
در آغوش بگیرد
و من
در ازدحامِ سکوت
آرام
فرومیریزم
دلم تنگ است…
و هیچ صبحی
نامِ مرا به یاد نمیآورد
*
می گویند جهان خیلی پیشرفت کرده است.
اما، باورم نمی شود که این گپ ها راست باشد! زیرا عقاید ما را، که از صدها سال قبل
به ارث برده ایم، زیر سوال می برد. بازهم بد نیست ذکری نماییم از آخرین تلاش های
انسان برای فرود بر سطح ماه. ماموریت تاریخی ناسا؛ آرتمیس ۲.
انسان معاصر حالا دیگر به آسمان نگاه نمی کند که دعا
بخواند؛ به آسمان نگاه می کند تا مسیر سفر بعدی اش به مهتاب را تنظیم کند. با موشک
و ماهواره، فاصله میان زمین و ماه را مثل فاصله میان دو ایستگاه بس محاسبه می کند
و برنامه می ریزد که انسان به زودی در مهتاب خانه بسازد، چای بنوشد و تفریح کند.
در آن سوی دنیا، دانشمندانی در آزمایشگاه نشسته در حال
طراحی موشکی هستند که انسان را به مهتاب و مریخ ببرد.
در این سوی دنیا، اما جمعی دور یک کچالو حلقه زده اند.
یکی می گوید: این جا نوشته «الله». دیگری مبایلش را درآورده و از کچالو عکس می
گیرد، سومی هم در حال نشر خبر در شبکه های اجتماعی است و چهارمی پیشنهاد می دهد که
این کچالو باید فوراً به موزیم ملی سپرده شود.
در همان لحظه، در جایی دیگری از جهان، انسان در حال
آزمایش موشکی است که قرار است به مهتاب برسد و در این جا، ما در حال کشف کچالویی
هستیم که قرار است ایمان مردم را نجات دهد و آن ها را به صراط المستقیم هدایت
نماید.
دانشمند آن طرف با هزاران ساعت تحقیق به این نتیجه می
رسد که چه گونه انسان می تواند به جای پنجاه سال، صد سال عمر نماید و به جای صد
سال، بیشتر از آن؛ و این طرف یک نفر با ذره بین به کچالو نگاه می کند تا ثابت کند
جهان پُر از معجزه است.
راستش، مشکل کچالو نیست. کچالوی بیچاره تقصیر ندارد؛ او
فقط در خاک رشد کرده و نمی داند که ناگهان به مقام سند آسمانی ارتقا یافته است.
مشکل فاصله یی است که میان مهتاب و کچالو افتاده است؛ فاصله یی به اندازۀ قرن ها
فکر و سال ها عقب مانده گی جهان به جایی رسیده که انسان می خواهد در ماه قدم بزند،
اما ما هنوز در زمین دنبال نوشته یی روی کچالو می گردیم تا ثابت کنیم به آسمان وصل
هستیم و به این وسیله ثابت بسازیم که حق به جانب ماست.
طنز تلخ ماجرا این جاست که اگر روزی انسان در مهتاب شهری
بسازد، احتمالاً اولین هیاتی که از این جا اعزام می شود، نه دانشمند خواهد بود و
نه مهندس؛ بلکه گروهی خواهد بود که در خاک مهتاب کچالو بکارد، شاید این بار نام
تازه یی پیدا شود.
و آن روز، وقتی انسان معاصر روی مهتاب قدم می زند، ما با افتخار اعلام خواهیم کرد: جهان به مهتاب رسید، اما ما اولین کسانی بودیم که در کچالو آسمان را کشف کردیم!
*
اسد روستا
کنج
قفس
بهار آمده اما شکوفه رنجور است
فضای شاخ پر از لانه های زنبور است
به دشت لاله ی وحشی دگر نمی روید
ز بس
که ریزش باران غمین مهجور است
شرار
شعله به دامانِ تاک افتیده
سیاه
پوش ز غم خوشه های انگور است
بروی سفره هفت سین نوای شادی نیست
ز بس که ظلم و جنایت ز کیش مزدور است
وطن اسیر شغالان و جاهلان شده است
برای دانش و فرهنگ چشم شان کور است
ز نوبهار امیدی به طرف بستان نیست
به بلخ
لاله وحشی غمین و ناجور است
قناری کنج قفس در امید پرواز است
صدای
چلچله ها زار و زنده در گور است.
*
نصیرمهرین
چند سخن در حاشیه ی کتاب
«بازتاب های نقدها و جستارها»
(در پیوند به کتاب«رها درباد»)
اثر ثریا بهأ
گردآورنده: بنیاد شاهمامه
کتاب "بازتاب های «رها درباد»" را ورق گردانی
کردم. کتابی که نقدها ونظرهای تعدادی از هموطنان را پیرامون «رها درباد» دارد.
کتاب «رها درباد» نوشته ی بانو ثریا بهأ از جمله
مشهورترین کتاب های انتشار یافته در 15 سال اخیر است. (چاپ نخست سال 1391) کتابی
که تا حال چهار بار و با تیراژ بسیار چشمگیری به چاپ رسیده است.
هنگام مطالعه ی« رها در باد»، بارها این احساس خشنودی
نیز برایم دست داده بود که منبع عزیزی را برای تهیه نهایی و تکمیل یادداشت هایی به
دست آورده ام که پیرامون شخصیت وآرمان های زنده یاد سعدالدین بهأ روی دست دارم.
همچنان یاد زنده یاد محمد آصف آهنگ مؤرخ ومبارز عزیز را بازهم گرامی میدارم که
زمینه ی آشنایی و تأمین ارتباط فرهنگی نگارنده را با بانو ثریا بهأ فراهم نمود.
آشنایی یی که با دریافت «رها درباد» محدود نشد. به یاد می آورم که سالها پیش، باری
در صحبت های تلفونی و پس از دیدن در منزل ما، سخن از توقیف جریده ی انیس در زمان
پادشاهی شاه امان الله رفت. شاه در مسافرت بود و کفالت او را مرحوم نیکنام محمد
ولی خان عهده دار. صحبت که ادامه یافت، متوجه شدم که "دلیل" خشم پولیس و
اقدام به ایجاد فشار بالای جریده ی انیس، از یک نوشته اعتراضی وبهبود خواهانه ی
زنده یاد بهأ ناشی شده است. اما در نتیجه با مداخله ی کفیل سلطنت، انتشار انیس
ادامه یافت. من با شنیدن این موضوع هنگامی که حسرت دسترسی به جراید انیس آن زمان و
شماره های مورد نظر را مطرح کردم و گفتم که در مسافرت ها به داخل کشور باید کاری
بکنم؛ اما بزودی با آنچه از سوی بانو ثریأ بهأ مواجه شدم، برحق آنرا بزرگواری
فرهنگی می نامند. وی گفت: من کلکسیون چندین ساله ی انیس را برای تان عاجل می
فرستم. هفته ی بعد کلکسیون را به دست گرفتم و از ته ی دل به این گونه همکاری و کمک
رسانی فرهنگی، ادای احترام بجای آوردم...
سخن از کتاب «رها درباد» بود واینکه برای نوشته یی
پیرامون بهأی بزرگوار دریچه یی را برایم گشود با تنفس ازهوای تازه. اما کتاب «رها
در باد» در محدوده ی پیشینه ها و سرگذشتی که خانواده بهأ دیدند، محدود نمی شود.
رها در باد که نزدیک به هشت صد صفحه دارد از چشم دیدهای عبرت آموز راوی و نویسنده،
با بحث ها و ژرف نگری های آموزگارانه حاکی است. روزگاری را که خانواده ی بهأ در
زمان زندانی بودن او دیده بودند، نه اینکه شرح می یابد، بلکه در دوره یی از زنده
گی سیاسی ثریا بهأ، معیار ومحک به سنجش گرفتن ادعا هایی می شود که بسیار بودند،
جذاب و پرکشش. در این زمینه نوشته است:
« بـا درک
این کـه رهبـری حـزب، جاسوسـان و جیره خـواران شـوروی اند، بـه تـوده آتـش مـذاب
مبـدل شـدم. انـگار صـدای وجدانـم را می شـنیدم؛ صـدای غـل و زنجیـر پـدرم را،
صـدای ترکیـدن آبلـۀ کـف دسـت مـادرم را، صـدا ی سـخنرانی هایم بـر سـکوی دانشـگاه
را، صـدای شـعارهای مرده بـاد و زنده بـاد را، صـدای اشـک های مـادرم را بـه خاطـر
بی خوابی هـا و گمگشـتگی هایم. خود را از پـا افتـاده احسـاس می کـردم»...
«من موجهای
سرکش دریا را میدیدم که به هنگام توفان درهم میشکنند. نمیپنداشتم پرتو آذرخشی
که در پی آن فریاد تندر برمیآید، بر پردۀ ستبر سایهها شیارهای آتشین بکشد، و
دیوار سنگی تردید،- این سیاهترین حجاب- را بشکند.
تردید از نوشتنِ فریادِ درونیام در پیوند با دنیای
بیرونی، مرا به جدال سختی کشانیده بود. نشانهای برای رهایی نمیدیدم؛ که ناگه
زمان در خاموشی ژرف، فریاد کشید، تا همه ستیزههای زندگی، کشمکشهای درونی، عاطفی
و سیاسی خود را به دست امواج خروشان زمان بسپارم. به آنانی بسپارم که هرگز مرا
درنیافتهاند و آنانی که نیازمودهاند، نمیدانند در نهانخانۀ جانم چهسان انبوهی
از احساسها، دریافتها و خاطراتِ نهفته نشانهای به رهایی میجویند. این خاطرات
همچون بازتاب فانوسی، همه شب میسوزد و نقشی بر سقف میبندد.
با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها
و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم. من نقش خویش را بازتابی از رنجهای زندان پدرم،
اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم -از زیر رگبار آتش - آن گونه دیدم و دریافتم، که به
یادش میآورم تا روایتش کنم.
نمیدانم چه گونه دیوار سنگی تردید -این سیاهترین حجاب
- را بشکنم و از کجا آغازش کنم.»
هنگامی که این فعل وانفعال فکری، با مایه یی از یادآوری
ها از پاکیزه اندیشی بهأی بزرگوار مشغولیت ذهنی نویسنده رها در باد می شود، برآیند
تصمیم قاطع و گسست از مقطعی از زنده گی سیاسی را در چشم انداز میگذارد.
بهتر آنست که برای دریافت این سخن، کتاب رها در باد
مطالعه شود. با این مزایای بیشتر که نثر روان، جذاب و متین، لباس زیبایی برتن کتاب
پوشانده است.
انتشار چندین باره ی کتاب رها در باد، حکایت از آن دارد
که کتاب با تقاضای هزاران خواننده مواجه شد و بازتاب گسترده یافت. بیشترین قلمزنان
مطرح کشور به نقد کتاب و ابراز نظر تحسین آمیز آن پرداختند.
چنین استقبالی دو مزیت را همراه داشت.
- نخست
پیروزی و موفقیت نویسنده
- و دوم،
توجه اهل آگاهی و علاقمندان رشد تعالی فرهنگی وفکری برای افغانستان.
شایان یادآوری است کسانی بر کتاب ونویسنده ی جسورش
تاختند. آنانی که همیشه با کنش لجاجت و کله شخی مانع رشد خود و دیگران بوده، بی
لزوم دو انگشت آماده برای پنهان کردن حقایق پنهان ناشده دارند. واکنش نگارنده ی
این سطرها در برابر چنان افراد اخته شده با توهین، تحقیر و شکنجه این است که:
اگر به تایید کتاب می پرداختند، چه جفایی بود بر کتاب
گران سنگ و مؤلف جسور آن.
در راستای نقد ونظر برکتاب «رها در باد» در هفته های
پسین کارسترگ و جذابی شده است. بخش قابل ملاحظه ی نقدها ونظرهای هموطنان، از سوی
انتشارات شاهمامه با زیبایی چاپ ونشر شده است.
جمع شدن این بازتاب ها دریک کتاب، این خوبی را همراه
دارد که از مراجعه ی علاقمندان به نشانی های بسیار و جدا از هم جلوگیری میکند.
برداشت ها، سطح دانش و گونه ی دیدار با کتاب «رها در باد» را در معرض داوری می
گذارد. و دیگر اینکه ابراز احترام به نقد ونظر آنانی است که کتاب « رها در باد» را
مطالعه کرده و مسؤولانه سخنان دل خواسته ی خود را ابراز کرده اند.
با بهترین آرزوها برای نویسنده ی کتاب «رها در باد» و
نویسنده گانی که در معرفی آن، قلم بر روی کاغذ نهاده اند.
پ. ن: این نوشته از متن یادداشت هایی گرفته شد که معطوف
به زنده گی زنده یاد سعدالدین بهأ است.
*
شاپور راشد
دلم گریست
امروز
در هیاهوی سرد لحظههای بینام عکسی،
از دل Facebook
چون آینهای از گذشته
مرا به خویش خواند…
ایستاده بودم
در گوشهای از روزهای روشن دور،
کنار گل بتهنگاری
که انگار از ریشههای جانم روییده بود؛
با نگاهی که هنوز
به فردا ایمان داشت،
و دلی
که از خستگی، واژهای نمیدانست…
چشم که دوختم به آن قاب،
دلم گریست
اما نه از شکست،
از شوق آن «بودن» پاک،
از عظمت لحظههایی
که بیهیچ ادعا
در راه مردم و وطنم
خود را میبخشیدم…
آری…
اشک آمد،
اما در پس آن
جرقهای روشن شد؛
که هنوز
چیزی در من
نشکسته است…
ای دل، بتپ
اما نه از هراس،
از یادآوری توان خویش
از آن عزم مانا
که در سختترین زمستانها نیز
بذر بهار را
در سینه پنهان میکند…
اگر آن لانه شکست،
اگر آن روزها گذشت
من هنوز
پرواز را بلدم…
و از دل همین خاکستر خاموش
دوباره
خانهای از امید خواهم ساخت
که اینبار
هیچ طوفانی
یادش را از من نگیرد…
شاپور راشد
۵ اپریل ۲۰۲۶
*
نعمت حسینی
میان بودن
ونبودن
دوستان فرزانه و عزیزم، این داستان را تازه نوشتهام این
جا میگذارم، امید درخور توجهتان قرار گیرد.
آن وقتها بام بلندتر بود یا تو کوتاهتر بودی و جهان به
اندازهٔ دستت میآمد. وقتی از زینه ها بالا می شدی، خانه نفس میکشید و روی بام
آزاد میشد. دیوار کوتاه بام سرحد نبود؛ تکیه میدادی و کوچه را تماشا می کردی که
عصرها آبپاشی میشد و بوی خاک تازه و نمخورده بالا میآمد؛ ترکیبی از خاک کهنه و
امید از دست رفته. بوی نان تازه از تنور همسایه بالا می شد و موسیچه ها و گنجشک
ها روی سیم برق، صف کشیده می بودند ، با پرهای تر از باران شب قبل، به تو نگاه میکردند.
سنگ چل را می گرفتی فقط برای ترساندن و پراندن شان پرتاب میکردی، نه برای زدن
شان ؛ هر پرتاب یادآور کنترل کوچک تو بر جهان بود.
پدرت از پایین صدایت میزد. نامت را آرام میگفت، طوری
که گویی اسم چیزی شکستنی بود. قامتش راست بود و وقتی از کار برمیگشت، بوتهایش را
نزدیک دروازه کفش کن جوره می کشید ، با دوله از چاه آب میکشید ، لبِ چاه دستش را
می شست و آب سرد را به رویش می ریخت . میگفت آدم باید هر روز خودش را از نو
بشوید، حتی اگر خاک همان خاک باشد. شبها رادیو روشن میشد؛ صدا گاهی میرفت و
گاهی برمیگشت، عجیب و غریب ، مثل کسی که میداند چیزی در راه است اما نمیتواند
بگوید. مادرت میپرسید:
ـ چه گفتند؟
میگفت :
ـ گپ زیاد است
و آهسته اضافه میکرد:
ـ هیچ قدرتی همیشه گی نیست.
آن جمله همانجا ماند، مثل میخی که هنوز به دیوار کوبیده
نشده باشد و انتظار داشت روزی کار خودرا بکند.
یک روز پس از چاشت که روی بام نشسته بودی، پدرت هم بالا
آمد. کنار دیوار ایستاد و شهر را نگاه کرد؛ دود نازک، خاک نمخورده و روشنایی کمسوز
چراغها، همه در امتداد نگاهش جمع شده بودند. گفت
:
ـ وقتی آدم زیاد به یک جا نگاه کند، خیال میکند آنجا
همیشه همانطور میماند.
بعد خاموش شد. پرسیدی
:
ـ یعنی تغییر می کند ؟
گفت:
ـ همهچیز تغییر می کند ، فقط آدمی دیر میفهمد. آن وقت
هنوز دیر نشده بود.
سال بعد، دهلیزهای فاکولته درازتر شده بودند یا قدمهای
تو کوتاهتر. روی زمین دهلیز سرد بود و صدای پا روی آن بلند و با سروصدا میپیچید.
بوی کاغذ کهنه و دود سگرت و چای دمکرده در هوا مانده بود. تو را صدا زدند. در
اطاق چراغ کمرنگ گروپ میسوخت و میز لق گوشه ای بود. مردی پشت میز نشسته بود؛
پیراهنش مرتب و نگاهش مستقیم و بیمکث بود. پیش از این هم او را دیده بودی؛ در صحن
حویلی، کنار در وازه ، جایی که چشمها بیشتر از زبان کار میکردند و حقیقت را ثبت
میکردند.
کاغذی را پیش تو تیله کرد و گفت
:
امضا کو.
پرسیدی :
ـ چه است؟
گفت :
ـ امر است.
کلمه کوتاه بود اما سنگین نشست؛ مثل سنگی که در سکوت هوا
معلق مانده و به زمین میخورد. سطرها را درست ندیدی؛ فقط گوشهٔ چمبلک کاغذ را
دیدی. انگشتانت سرد شد. سرد و کمی بی حس . لرزیده قلم را گرفتی و نامت را نیمه
نوشتی. مکث کردی. گفت :
ـ همینقدر بس است.
کاغذ را گرفت ، قات کرد و در گوشه گذاشت. نه تهدید کرد،
نه تشکر؛ فقط نگاهت کرد، با حساب، با آن حسی که میفهماند کلمات کوچک، گاهی جهان
را میسازند و میشکنند.
وقتی بیرون آمدی، حس کردی چیزی در پشتت مانده است. دهلیز
کوتاهتر شده بود. بیرون چند نفر آهسته با هم حرف زدند و وقتی تو گذشتی، خاموش
شدند. آن شب دیر به خانه رسیدی. مادرت پرسید
:
ـ چرا رنگت پریده است؟
گفتی :
ـ چیزی نیست.
اما بالای بام که رفتی، شهر دیگر مثل پیش آرام نبود. از
دور صدایی آمد که نمیدانستی فیر مرمی است یا دروازه آهنی که محکم بسته شد، یا
یادآوری گذشتهای که هنوز نفس میکشید.
کمکم صف نان دراز شد. یک همسایه تان گفت میخواهند کوچ
کنند. پسر همسایه دیگر عصر ها فوتبال بازی نکرد و پسر آن همسایه دور دیگر خیل کفتر
هایش را نمی پراند . شبها چراغها زود خاموش میشد. رادیو بیشتر خش خش میکرد تا
خبر رسانی . یک بار صدا گفت وضعیت تغییر کرده است، اما نگفت به چه.
پدرت کمتر حرف میزد. یک روز که از لبِ چاه بلند شد،
دستش را به کمرش گذاشت و لحظهای خم شد. گفت چیزی نیست، اما تو دیدی پشتش دیگر
راست نمی شود . قامتش خمیده بود . مادرت گفت
:
ـ شاید از خسته گی است.
پدرت چیزی نگفت. فقط همان جمله را آهسته تکرار کرد:
ـ دل آدم راه را زودتر از پا میفهمد.
تو دوباره بالای بام رفتی. دیوار همان بود، اما شهر گویی
پردهای غبار روی صورتش کشیده باشد. موسچه و گنجشک کمتر بر سیم ها مینشست. از دور
دود نازکی بالا میرفت. کسی گفت :
حکومت چپه شده است.
کسی گفت :
ـ حالا هرکس به فکر خودش است.
پدرت گفت :
ـ خانه اگر خانه بماند، آدم دوام میآورد.
تو به در دو راهی نگاه می کردی . فکر کردی اگر روزی کسی
بیاید و این دروازه را صدا بزند، چه میشود. آن وقت هنوز نمیدانستی صدا همیشه از
بیرون نمیآید.
باران از راست میآمد؛ نه از آسمان، از حافظه. هر قطره
چیزی را یادش میرفت و دوباره برمیگشت، با خسته گی و عجلهای که تنها در زمانهای
بینام دیده میشود. بوی نم دیوار با خاک نمزده یکجا شده بود، ترکیبی از گذشته و
حال، که نفس را قید می نمود و ذهن را وادار به مکث مینمود.
درِوازه کوچه صدا زد ؛ نه کوبیدن، نه زنگ؛ صدایی که گویی
از گلوی بسته بیرون میآمد و راهِ بیرون را بلد نبود. تو در دهلیز ایستاده بودی و
زمان در زانوهایت بند مانده بود. خانه نفسش را بند کرد و باران آرام، فکر میکرد.
سایهها داخل شدند. نه آدم، نه هیچ چیز قابل لمس؛ فقط
سایههایی که راه بلد بودند. بوی آهن زنگ زده و باروت با بوی تند عرق مانده در یخن
چرک پیراهن یکجا شد. صدا گفت:
ـ در را باز کو.
پدرت دستش را بر کمرش گذاشت؛ انگشتهایش لرزید؛ لرزشی
آرام ، بیصدا، کنج لبانش نیز لرزید مثل افتادن خاک نرم. دلش لغزید و کمی خم شد؛
نه از ترس، از سالها ایستادن بینتیجه. پشتش دیگر راست نمیشد.
یکی اتاقها را پالید: الماری، تختخواب. دستهایش چیزها
را نه دیدند، نه لمس کردند؛ فقط حساب میکردند. دیگری تو را دید، یا تو خودت را در
نگاه او گم کردی. نگاهش مکث نداشت؛ مثل دستی که عادت دارد چیزی را اول بفشارد، بعد
بشکند، بعد رها کند. مادر ناله نمود و زار و آرام گریست و اشک هایش لوله لوله روی
گونه هایش غلطید؛ ناله پیش از صدا، فکر شد. چشمهایش به تو ماند؛ چشمهایی که حالا
کوچک شده بودند.
آنجا شناختی؛ نه او را، زمان را. ریشش غلو بود، تر از
باران و عرق. آب از نوک ریشش چک چک می چکید ؛ یخناش چرکگرفته و چسبیده به گردن.
بوی تند بدنش هوا را در پنجه هایش گرفته بود ؛ نفس کشیدن جرم به حساب میآمد.
ایستادنش کج بود؛ شانه جلو، سر کمی پایین، مثل کسی که عادت دارد از بالا نگاه کند
حتی وقتی سرش خم است. صدایش آشنا بود، مثل جملهای که سالها پیش گفته شده و هنوز
تمام نشده، جملهای که آخرش را نمیگفتند تا تو خودت تمامش کنی.
سر بلند کردی. او بود. یا همانقدر از او که حافظه اجازه
میداد. دهانش وقتی باز شد، بوی کهنه بیرون زد؛ بوی دندانهای ناشسته و وروی برس و
مسواک نادیده . بوی شبهای بیخواب، بوی آدمی که به شستن خودش اعتقاد نداشت. گفتی:
تو…؟
گفت:
آن من .
هستی لغزید، میان حال و قبل. کلمه کوتاه بود، اما جا را
تنگ کرد. باران مکث نکرد.
گفتی:
ـ تو نفر امنیت بودی.
لبهایش جنبید. گوشه دهانش کج شد؛ نه خنده، نه اخم، چیزی
میان این دو که توضیحی در کار نبود.
گفت:
ـ امر بود.
امر. کلمهای کوتاه که آدم را به عدد بدل میکند، کلمهای
که بویش از خود آدم هم بدتر است، کلمهای که دستها را پاک نگه میدارد و وجدان را
کثیف.
اطاق فاکولته در ذهنت روشن شد: چراغ زرد، میز لق، کاغذی
چملک که گوشههایش تا قات شده بود. او گفته بود:
ـ امضا کو،
و تو فهمیده بودی خط، فقط خط نیست؛ راه برگشت را پاک میکند.
انگشتانت آن وقت هم یخ بودند؛ نه از سرما، از فهمیدن. در دلت گفتی:
ـ آدم چند بار میتواند امضا خود را بدهد ؟
چیزی شکست؛ نه استخوان، نه صدا. ترتیب دنیا شکست. بالا و
پایین جای خود را عوض کردند. شانههای پدرت پایین افتاد؛ نه یکباره، آرام . نگاهش
روی زمین ماند. دیگر بالا نیامد. فریاد زدی، یا فکر فریاد از تنت گذشت. خانه
لرزید، یا فقط خاطرهاش.
تو دویدی، یا زمان تو را کشاند. پابرهنه. زینهها
لغزیدند؛ سرد و لشم . یادت آمد کودکی، از همین زینهها بالا میرفتی و خانه نفس
داشت. حالا نفس خانه تنگ بود و هر پله گویی میخواست پایت را نگه دارد. بام. آب.
آسمان. همهچیز درهم رفت. مرز تن و نام پاک شد. باران موهایت را به پیشانی ات چسبانده
بود، آب داخل چشمهایت میرفت. دستهایت خالی بودند؛ نه چیزی برای گرفتن، نه کسی
برای صدا کردن. روی بام محکم بود؛ سرد، بیرحم، ناآشنا.
در دلت گفتی: اگر بمانم، مرا میگیرند. اگر بروم، شاید
فقط نامم برود. کدام سبکتر است؟ قلبت تند زد؛ نه برای زنده گی، برای تصمیمی که
دیگر عقبنشینی نداشت. شهر زیر پا دهان باز کرده بود. سیاه، تر، بیاعتنا. چراغها
مثل چشمهایی که نمیخواستند ببینند، نیمهباز بودند. پشت سرت نفس بود؛ نزدیک،
خیلی نزدیک، بوی همان عرق، همان باروت، همان «امر».
تو نپریدی. دنیا خودش تو را از بام برداشت. مکث کوتاهی
بود؛ آنقدر کوتاه که فرصت دعا نبود، فقط فهمیدن. لحظهای معلق ماندی، جایی میان
بودن و حذف شدن. بعد آرام، بیعجله، مثل دختری که دیگر جایی برای ایستادن نداشت و
زمین هم عجلهای برای رسیدن نداشت. هوا به سینهات خورد و رفت؛ نفس برگشتنی نداشت.
در افتادن، باران جهت عوض کرد؛ از پایین به بالا، یا شاید تو بودی که جهت را گم
کردی. تن، پیش از زمین، خالی شد؛ سبُک، بیصدا، بیادعا.
صبحی که شبیه صبح بود، خانه به جایش ایستاده بود.
دیوارها تکان نخورده بودند. دهلیز هنوز بوی نم میداد، اما بام کوتاهتر شده بود، گویی
چیزی از آن کم شده باشد که اندازهاش را نمیتوانستی بفهمی. مردم آهسته حرف میزدند.
بعضی گفتند حادثه بود، بعضی گفتند تقدیر. کسی از امر چیزی نگفت.
پدرت دیگر بالای بام نرفت. مادرت دروازه را آهستهتر باز
میکرد. هر بار که درِوازه کوچه صدا میداد، خانه مکث میکرد. در سکوت، جای کسی که
رفته بود و دیگر برنمیگشت، خالی بود. و جایی در میان بودن و حذف شدن، این فهم
باقی ماند که مرگ همیشه سقوط نیست؛ گاهی همین است که خانه دیگر تو را یادش نمیآورد،
حتی اگر هنوز ایستاده باشد.
سالها بعد، پدرت آرام و آهسته بالای بام رفت. پهلوی @
دیوار ایستاد و به کوچه نگاه کرد. دیگر موسیچه و گنجشک بالای سیم نبود. کوچه باریکتر
شده بود یا نگاه او سنگینتر شده بود. گفت:
ـ خانه اگر کسی را یادش نماند، فقط دیوار است.
شهر آرام نشد؛ فقط به صدای تازه عادت کرد. هر کوچه برای
خودش قصهای داشت. امر نه فقط در اطاقها، بلکه در قطار نان بود، در تقسیم آب بود
و در اینکه چه کسی بماند و چه کسی برود بود. هیچکس صاحبش نبود، اما همه از آن
استفاده میکردند.
سالها بعد هم، هر بار که درِوازه کوچه صدا میداد، مکثی
کوتاه در خانه میافتاد. نه به خاطر آمدن کسی، به خاطر رفتن کسی. صدا از راست میآمد؛
از حافظه. باران اگر میبارید، بوی نم همان بود. دهلیز همان دهلیز. اما آن شب در
گوش خانه مانده بود.
و در جایی میان بودن و حذف شدن، این فهم زنده ماند که
مرگ همیشه سقوط نیست؛ گاهی همین است که کلمهای کوتاه، جای نام را بگیرد و خانه را
از درون خالی کند.
پایان
۳.۴.۲۰۲۶
شهر فولدا، جرمنی
***
نظرات
ارسال یک نظر