خوشه، پنجم ثور 1405 خورشیدی. 25 آپریل سال 2026.ع نوشته هایی از: نبیله فانی، رحیم شنسب، کریم بیسد، راشد رستمی، قادر آشنا و نصیرمهرین
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
چند نوشته از بانو نبیله فانی
یک
سکوت کر کننده ی جهان و انزوای تعلیمی دختران در افغانستان
در جغرافیایی که زمانی نام قلب آسیا را بر دوش میکشید
امروز نیمی از پیکر جامعه در حبس خانگی به سر میبرد. از زمان بازگشت طالبان به
قدرت دروازه های دانایی به روی دختران افغان قفل شده است؛ قفلی که نه تنها بر در
مکاتب و دانشگاه ها بلکه بر روح و روان نسلی زده شد که با هزاران امید برای فردایی
روشن تر قدم برمیداشتند. تصور کنید دانشجوی ترم آخر طب باشید یا تنها چند گام تا
دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد خود فاصله داشته باشید. سال ها شب زنده داری و
تحمل سختی های اقتصادی را به جان خریده اید تا تنها یک مدرک بگیرید؛ مدرکی که قرار
بود کلید استقلال و خدمت به میهن باشد اما ناگهان با یک فرمان تمام آن تلاش ها به
هیچ تبدیل میشود. دخترانی که امروز در گوشه خانه ها محبوس اند تنها از آموزش محروم
نشده اند بلکه آن ها هویت و معنای زندگی خود را گم کرده اند. برای دختری که هدفش
درمان بیماران یا مدیریت پروژه های بزرگ بود خانه نشینی اجباری تنها یک محدودیت
فیزیکی نیست بلکه به مثابه یک مرگ تدریجی است.
انزوای تحصیلی در افغانستان صرفا یک مسئله سیاسی یا حقوق
بشری نیست بلکه این یک فاجعه انسانی در ابعاد روان شناختی است. گزارش ها و مشاهدات
میدانی نشان دهنده شیوع گسترده افسردگی حاد ناشی از دست دادن هدف و اضطراب مزمن
میان دخترانی است که آینده خود را در بن بست میبینند. ترس از آینده ای نامعلوم و
فشارهای روانی ناشی از فروپاشی آرزوها باعث شده بسیاری از این دختران در سکوتی
مرگبار فرو بروند و با خود زمزمه کنند که گناه آن ها چیست که زن به دنیا آمده اند.
در حالی که میلیون ها استعداد در افغانستان زیر غبار فراموشی دفن میشوند واکنش
جامعه جهانی به بیانیه های دیپلماتیک و ابراز نگرانی های تکراری محدود شده است.
جهان که روزی با شعارهای پررنگ حقوق بشری در این سرزمین حضور داشت اکنون درگیر
بحران های دیگر شده و گویی جغرافیای رنج دختران افغان از اولویت های بین المللی
خارج شده است.
گذشت زمان باعث شده که محرومیت نیمی از یک جمعیت از
ابتدایی ترین حق انسانی شان یعنی آموزش به یک خبر دست چندم در رسانه ها تبدیل شود
و این عادی سازی فاجعه باری است که رخ داده است. دختران افغانستان از آن ها که در
آستانه دریافت ماستری بودند تا آن ها که الفبا را تازه آموخته بودند امروز در یک
قرنطینه ابدی به سر میبرند. اهداف آن ها به خاک یکسان شده اما نباید فراموش کرد که
این خاک بذر استعدادهایی را در خود دارد که اگر امروز آبیاری نشوند فردای
افغانستان بیابانی از جهل و ناامیدی خواهد بود. خاموشی جهان در برابر این آپارتاید
جنسیتی زخمی است که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد و حمایت از این نسل نه یک کنش
سیاسی بلکه یک رسالت اخلاقی برای تمام بشریت است.
*
دو
میراث سوخته:
بحران مهاجرت و تهیشدن افغانستان از سرمایههای انسانی
افغانستان امروز با یکی از بزرگترین و پیچیدهترین بحرانهای
مهاجرتی جهان روبروست که فراتر از جابجایی فیزیکی انسانها، به معنای فروپاشی
ساختارهای تخصصی و سرمایههای فکری این سرزمین است. پس از تحولات اخیر، موجی از
مهاجرتهای اجباری و تودهای شکل گرفت که در آن نه تنها نخبگان و کادرهای علمی،
بلکه نیروی کار جوان و متخصص در جستجوی امنیت و بقا، راهی جادههای بیپایان غربت
شدند. این پدیده که از آن به عنوان فرار مغزها یاد میشود، عملاً جامعه را از
موتورهای محرک توسعه خالی کرده است. داکتران، مهندسان، استادان دانشگاه و
خبرنگاران که سالها برای تخصصشان سرمایهگذاری شده بود، اکنون یا در اردوگاههای
کشورهای همسایه با سرنوشتی مبهم دست و پنجه نرم میکنند و یا در کشورهای دوردست به
کارهای غیرتخصصی مشغولاند تا صرفاً زنده بمانند.
خروج این حجم از تخصص، خلأ بزرگی در بخشهای کلیدی مانند
صحت و معارف ایجاد کرده است که جبران آن دههها زمان نیاز دارد. در حالی که فقر و
بیکاری در داخل مرزها بیداد میکند، بخش بزرگی از نیروی کارآمد که میتوانست در
بازسازی زیرساختها نقش داشته باشد، به دلیل فشارهای سیاسی و محدودیتهای اجتماعی،
ترک وطن را بر ماندن ترجیح داده است. این مهاجرتها تنها یک جابجایی ساده نیست،
بلکه گسست عمیق فرهنگی و اجتماعی است که باعث شده خانوادههای بسیاری از هم بپاشند
و پیوندهای عاطفی میان نسلها گسسته شود. جوانانی که باید در داخل کشور به نوآوری
و کارآفرینی میپرداختند، اکنون تمام انرژی خود را صرف عبور از مرزهای خطرناک و مقابله
با سیاستهای سختگیرانه کشورهای میزبان میکنند.
در این میان، برخورد دوگانه و گاه غیرانسانی کشورهای
همسایه و جامعه جهانی با پناهجویان افغان، لایه دیگری از این تراژدی را رقم زده
است. اخراجهای اجباری و رفتارهای تبعیضآمیز با کسانی که از ترس و ناچاری خانه
خود را رها کردهاند، نشاندهنده بنبست اخلاقی در دیپلماسی جهانی است. افغانستان
در حال تبدیل شدن به سرزمینی است که حافظه تاریخی و توان فنی خود را به تدریج از
دست میدهد. اگر برای ثبات سیاسی و حفظ کرامت انسانی در داخل خاک افغانستان چارهای
اساسی اندیشیده نشود، این روند فرسایشی نه تنها آینده این کشور را به سیاهی میکشاند،
بلکه به عنوان یک کانون بیثباتی، پیامدهای ناگواری برای کل منطقه و جهان در پی
خواهد داشت. سرمایههایی که امروز از دست میروند، همانهایی هستند که قرار بود
فردای افغانستان را بسازند، اما اکنون به خاکستر آرزوهای دور تبدیل شدهاند.
*
سه
خزان فرهنگ و
مسخ میراث در جغرافیای خاموش
وضعیت فرهنگی افغانستان در دوره کنونی فراتر از یک تغییر
سیاسی، نشاندهنده یک دگرگونی بنیادین و نگرانکننده در هویت و ساختار نمادین این
سرزمین است. وزارت اطلاعات و فرهنگ که در گذشته به عنوان چتر حمایتی برای هنر،
رسانه و باستانشناسی عمل میکرد، اکنون با تغییری آشکار در ماموریت خود، به یک
نهاد نظارتی و تبلیغاتی تبدیل شده است که اولویت اصلی آن نه رشد خلاقیت، بلکه
اعمال سانسور و اطمینان از همسویی کامل فعالیتهای اجتماعی با قرائتهای خاص
ایدیولوژیک است. در این فضای جدید، هنرهای اصیلی چون موسیقی، سینما و تئاتر که
بازتابدهنده روح جمعی مردم بودند، به حاشیه رانده شده یا بهطور کامل ممنوع گشتهاند
و نهادهای تخصصی مانند افغانفیلم در وضعیتی میان تعطیلی و تغییر کاربری معلق
ماندهاند.
این رویکرد تکبعدی منجر به سرکوب سیستماتیک تنوع فرهنگی
و زبانی شده است؛ کشوری که قرنها مهد همزیستی زبانها و اقوام مختلف بود، اکنون
با تضعیف جایگاه زبانهای بومی بهویژه فارسیدری در مکاتبات رسمی و تلاش برای
یکسانسازی فرهنگی روبروست. این میل به ایجاد یک الگوی واحد رفتاری، پیوند میان
اقوام را سست کرده و غنای تاریخی این مرز و بوم را به نفع یک قرائت واحد مصادره میکند.
حتی میراث باستانی و ساحات تاریخی که شناسنامه بینالمللی افغانستان محسوب میشوند،
در سایه فقر گسترده و نبود نظارت تخصصی، با خطر جدی قاچاق و تخریب مواجهاند و بیتوجهی
به بناهای دوران پیش از اسلام، بیم فروپاشی تدریجی حافظه تاریخی این ملت را به
یقین تبدیل کرده است.
دردناکترین بخش این فاجعه، سکوت اجباری و انزوای نخبگان
فرهنگی است؛ بخش بزرگی از شاعران، نویسندگان و اندیشمندان یا راه غربت را در پیش
گرفتهاند و یا در داخل کشور در کنج عزلت، قلمهای خود را از ترس جریمه و زندان
زمین گذاشتهاند. حذف کامل زنان از صحنه تولیدات فرهنگی نیز نیمی از توان فکری
جامعه را فلج کرده و فرهنگ را به فضایی صرفاً مردانه و نظامیگری تقلیل داده است
که در آن نقد و ظرافت هنری جایگاهی ندارد. افغانستان امروز در حال تجربه یک گسست
تاریخی است که در آن پیوند نسلهای آینده با ریشههای هنری و مدنیشان در حال قطع
شدن است و این وزارتخانه بیش از آنکه پاسدار فرهنگ باشد، به ادارهای برای مدیریت
محدودیتها بدل گشته است که پیامد آن چیزی جز خشکیدن چشمههای خلاقیت در قلب آسیا
نخواهد بود.
*
کریم بیسد
آینه های بی چهره
در دور
دستِ غبار آلودِ تاریخ
نامها
چون ستاره بر پیشانیِ شب نشستهاند،
روشن از رنجِ مردانی
که با دست
های خویش
سنگ را
به سرود بدل کردند،
و نان را با عرقِ پیشانی تقدیس.
اما
اینسویِ زمان،
در
سایهروشنِ نامها،
چهرههایی
ایستادهاند
که آینه را جز به یادِ تصویرِ دیگران نمیشناسند؛
نه از خویش نشانی،
نه از تپشِ خلاقِ یک لحظه.
آنان
وارثانِ خوابهای بیدارند،
نه بیداریِ خوابآفرینان؛
بر
دوشِ نامها تکیه میزنند
چونان پیچکی که از قامتِ درخت
جز
بالا رفتن نمیداند،
بیآنکه ریشهای در خاکِ معنا بدواند.
دهانشان
پر از «بود»،
دلشان
خالی از «شدن»؛
و در
هیاهویِ فخر،
فراموش
کردهاند
که
احترام، نخستین زبانِ انسان بودن است.
میگویند:
«ما از
تبارِ آفتابیم»
اما
دستانشان حتی شمعی را نیفروخته است؛
میبالند به نامی
که چون
ردِّ قدمی بر برف مانده،
و خود هرگز راهی را تا سپیده نپیمودهاند.
اگر
بپرسی: «کیستی؟»
به
گورستانِ افتخارات اشاره میکنند،
به سنگهایی که دیگر نمیتپند؛
و نمیدانند هویت،
نه در استخوانهای دیروز،
که در
خونِ جاریِ امروز است.
ای
رهگذرِ این کوچهها تبار،
خود
باش که نام،
اگر از
جان نجوشد،
تنها پژواکیست در دهلیزِ توخالیِ غرور.
خود
باش چون چشمهای که از دلِ سنگ میجوشد،
نه چون آبی که در ظرفِ کهنهٔ دیگران به میراث
مانده است.
و بدان
آنکه
قامتش را با نامِ خویش میسازد،
حتی اگر بیتبار بمیرد،
در
حافظهٔ روشنِ انسان
جاودانهتر از هزاران نامِ به ارث رسیده است
*
رحیم شنسب
به مناسبت (
روز جهانی کتاب )
فقدان فرهنگ کتابخوانی در جامعهٔ معاصر، به یکی از چالشهای
جدی فرهنگی و فکری تبدیل شده است. در روزگاری که دسترسی به اطلاعات بیش از هر زمان
دیگر آسان گردیده، paradox قابل تأمل این است که عمق دانایی و سطح مطالعهٔ جدی در
حال کاهش است. شبکههای اجتماعی، رسانههای دیجیتال و سیلاب بیپایان سرگرمیهای
سطحی، ذهن انسان را به مصرف سریع و گذرای محتوا عادت داده و فرصت تأمل، تمرکز و
مطالعهٔ عمیق را محدود ساختهاند.
کتابخوانی تنها یک عادت فردی نیست، بلکه زیربنای رشد
فکری، تقویت قدرت تحلیل و شکلگیری هویت فرهنگی یک جامعه بهشمار میرود. جوامعی
که از این فرهنگ فاصله میگیرند، بهتدریج در برابر شایعات، اطلاعات نادرست و سطحینگری
آسیبپذیرتر میشوند. از سوی دیگر، کمرنگ شدن نقش کتاب در زندگی روزمره، پیوند
نسلها با میراث فکری و ادبی را نیز تضعیف میکند.
برای احیای فرهنگ کتابخوانی، نیاز به یک رویکرد همهجانبه
احساس میشود؛ از تشویق خانوادهها و نظام آموزشی گرفته تا ایجاد فضاهای مناسب
مطالعه و ترویج کتاب در رسانهها. همچنین باید از امکانات دنیای دیجیتال نه بهعنوان
رقیب، بلکه بهعنوان ابزاری مکمل برای گسترش دسترسی به کتاب بهره گرفت.
روز جهانی کتاب، فرصتی است تا بار دیگر اهمیت این یار
خاموش اما اثرگذار را به یاد آوریم و بکوشیم مطالعه را از حاشیه به متن زندگی
بازگردانیم؛ زیرا جامعهای که با کتاب پیوند داشته باشد، آیندهای روشنتر و
آگاهانهتر خواهد داشت .
به نقل از نوشتهء جناب مهرين كرامي ، ( وكتاب گريست ….)
من درين سالهاي دور از وطن كتابهاي زيادي را به مشكل و
پرداخت قيمت از هر جا جمع كردم ،در مورد أيندهء اين كتابهاي بي زبان و
اشكريزان نگرانم
فرزندانم همت اين را داشتند تا در بزرگترين يونيورستي ها
آخرين مدرك تحصيلي بدست آردند ولي اين مصروفيت هاي سنگين
تحصيلي سبب شد تا زبان مادري را بدون لهجه و كامل شفائي
بدانند اما قدرت خواندن كتابهاي فارسي را حاصل نتوانستند
بنآأ من و خانمم در فكر آنيم كه بااين كتابهاي رفيق و
عزيزخود چه كنيم ؟
در بعضی ایالات امریکا کتابخانه های است که بخش های برای
کتابهای فارسی و زبانها غیر انگلیسی وجود دارد ، اگر بپزیرندکار خوب است ولی
کجاست کتاب خوان؟
دوستی برایم قصه کرد که در کلیفورنیا در بخشی از
کتابخانه آثار وکتابهای فارسی موجود بود ، هر بار که برای عاریت گرفتن کتاب آنجا
می رفتم تعداد کتاب کم می شد ،در آخر ين مراجعه ام فقط یک جلد بزرگ دیوان اشعار
باقی مانده بود .از کتابدار پرسیدم که کتابهای فارسی چرا دیگر وجود ندارد ،
کتابدار گفت که مطابق لایحهء کتابخانه هرگاه کتابی از نزد کسی مفقود می شود ،مبلغ
بیست دالر باید به کتابخانه تادیه کند ، هرکس آمد و روز بعد از مفقودی آن اطلاع
داد و بیست دالر پرداخت کرد ،به همین ترتیب
کتابها تمام شد .قابل ذکر است که خریدن کتاب دراینجا با
پرداخت قیمت کتاب که ارزان هم نیست ،پول کرایه آنرا از مرجع خرید تا آدرس خانه تان
باید بپردازید ، پس بدست آوردن یک کتاب با پرداخت بیست دالر مفتی مفت است .اين دوستم
افزود كه ديوان شعر باقيمانده را من به عاريت گرفتم و روز ديگر با اطلاع دادن از
مفقودي كتاب ، بيست دالر تآوان آنرا پرداختم ، زيرا اگر آنرا من نمي كرفتم ،كسي
ديكري حتما اين كار را مي كرد . اين ديوان تا صد دالر قيمت داشت مشكل ديگر كتاب داشتن
اينست كه صاحب كتاب بعد از خواندن كتاب را به حبس ابد در تاق بلند محكوم مي كند ،
بلي چون متقاضي كتاب براي خواندن وجود ندارد و اگر عاريت دهد اين كتاب هم در تاق
بالاي خانه دوست محبوس مي شود زيرا يك ضرب المثل است كه ؛ كسي كه كتاب به ديگران
ميدهد احمق است و كسي كه كتاب امانت را مسترد مي كند، احمقتر است (بار ها امتحان
كردم حقيقت دارد )
كتابت مي دهم اماً به سه شرط
كه بوق و سوق و صندوقش نسازي
( بوق به معني پاره واوراق شدن ،سوق هم فروختن در بازار و
صندوق هم ، همان حبس در تاق بالا و يا صندوق ) من کتابی
را در اروپا برای نشر فرستادم ،مصارف کامل چاپ آنرا پرداختم ،بعد برای خودم و
دوستانم یک تعداد کتاب خود را خریداری وپول کرایه آنرا هم پرداختم ،ولی کتاب در
عرض را ه گم شد که گم شد .متاسفانه این نوشته کمی طولانی شد ممکن حوصله خواندن آن نباشد
به همین چند فرد شعر بسنده می کنم و نوشته جناب مهرین را ( اشک کتاب ) تقدیم می
کنم:
کتابی
خونِ دل میخورد و میگفت
کجا
خوانندگان هستند، بسیار
ندیدم سالها
من یک نفر را
کند بر من
سلامی، گر چه یکبار
*
راشد رستمی
یک توصیهٔ
عاجزانه به دوستانی که در تنور احساسات کاذب می سوزند
بهترین راه حل برای برطرف کردن تعفن ناشی از گندگی که
بچه ٔ فضلو ۱۳۰ سال قبل
بوجود آورد نظر خواهی از مردم همان اراضی است!
آخر اگر پابند به حق تعین سرنوشت استیم باید بپذیریم که
مردم تصمیم گیرنده اند.
این مهم اما بدون روی کار آمدن دولت های واقعا ملی و
مستقل در کشورهای دخیل امکان پذیر نیست!
سالیان پیش در کتاب مشهور "افغانستان در مسیر
تاریخ" از مرحوم غبار خوانده بودم که وقتی مردمان آن طرف از گندگی بچه فضلو
خبر شدند. پارهٔ از خوانین و بزرگان قومی نزد وی آمدند و گفتند که ما نمی خواهیم
زیر پرچم کفر باشیم ، می خواهیم رعیت شما و در زیر بیرق اسلام باشیم.
جواب امیر بسیار جالب بود. وی بسیار عصبانی شده و با
همان ادبیات کوچه بازاری خودش همه را به اصطلاح فحش خواهر و مادر داده و گفته بود
که شما بسیار مردم بد و ناسپاس استید و من شما را به رعیت بودن خود قبول
ندارم!!..ـ( نقل به مضمون و از حافظه)
حالا که دولت های ملی وجود ندارند تا نظر خواهی شفاف
صورت گیرد، از طرفی زور ما هم نمی رسد که" دستار بر باد" رفته را به پس
بگیریم و حتی خطر از دست دادن "ایزار"
هم وجود دارد ، برای حل این مشکل باید چند
مسله را متوجه باشیم:
۱- "دستار" که رفت! حالا باید تلاش کنیم تا
"ایزار" ما را نبرند . گویا پاکستان همین اکنون با اهالی بعضی از
ولسوالی های نورستان بر سر پیوستن شان به پاکستان در حال مذاکره است!!
۲- تابوشکنی
بحث دیورند و ناموسی نساختن آن.
به جای احساسات و فحاشی باید مستدلل و مطابق اسناد و
مدارک بین المللی صحبت گردد. در آن صورت مشکل زود حل میگردد. مسله دیورند باید به
یک گفتمان ملی سالم بر محور عقلانیت سیاسی تبدیل گردد.
نه دیورند خواهان طوریکه بعضی از هموطنان ما نوشته بودند
" افغان های اصیل
!!" اند و نه آنانی که میگویند دیورند مرز
رسمی است ، وطن فروش! آنچه که فروخته شده بار دیگرفروخته نمی شود!
۲- مطابق
قرارداد دیورند بخش های بزرگ بدخشان نیز حاتم بخشی شده بود. پنجده همچنان! باید در
مورد تمام قرار داد ها صحبت گردد نه به طور گزبنشی برای مصرف داخلی!
۳- تقسیمات
مرزی که در کل منطقه در گذشته های دور توسط قدرت های استعماری بدون در نظر گرفتن
پیوند های فرهنگی-قومی صورت گرفته ، ملتها و ملیت ها را از هم جدا کرده. ترمیم
دوباره این مرز ها کار بی نهایت مشکل خواهد بود. اکثر کشور های منطقه با چنین
معظله گرفتار اند. لذا ما باید کوشش کنیم تا لا اقل پل های ارتباطی زیادی
بین مردمانی که گذشته ٔمشترک ، تاریخ مشترک ، زبان مشترک.. دارند و مربوط به یک
حوزه تمدنی اند با حفظ مرز های سیاسی ایجاد گردد.. یکی از آن پل ها می تواند ایجاد
یک " بازار مشترک آسیایی" باشد
کشور های مثل افغانستان ، ایران ، تاجکستان، پاکستان
،ازبکستان ، ترکمنستان .. چرا نتوانند در قدم اول یک بازار مشترک آسیایی ایجاد
کنند؟ در آن صورت نقش مرز های سیاسی کم رنگ گردیده و مردمان کشور ها با هم نزدیکتر
میشوند. مراوده ها بیشتر میگردد و خصومت ها کم تر!
تجارت وداد و ستد بر اساس منافع مشترک در یک بازاری با
جمعیت چند صد میلیونی و اتخاد موضع گیری های سیاسی مشترک در مسایل کلان منطقه یی
جایگاه و وزنهٔ همه کشور های دخیل را در جهان بالا میبرد.
این کار مستلزم عقلانیت سیاسی ، برنامه ریزی درست بر
مبنای احترام متقابل و منافع متقابل و کارفرهنگی پایدار درمنطقه است. کاری که اروپایی
ها بعد از آن همه کشتار و جنگ و علی الرغم تفاوت های عمیق فرهنگی توانستند چرا ما
نتوانیم؟ آیا معقول تر نیست تا تیشه و تلوارهای زنگ زده را همراه با ادعای های
کهنه دفن کنیم و در فکرهمزیستی منطقه یی باشیم؟
*
نصیرمهرین
موضوع دیورند را با خردورزی باید دید و سنجید، نه با فحش و دشنام.
هر وقت از خط دیورند یاد می شود، چند مورد پیهم در نظرم می آیند:
- میراث های تاریخی برجای مانده ی استعمار
در روی زمین و از جمله در منطقه.
- نمی شود که با گذشت زمان، مردمان آسیب
دیده از استعمار، حالا به جنگهای دیگری روی بیاورند.
- بهترین راه احترام به تعیین حق سرنوشت
مردم است.
- مصرف داخلی حکومتداری در افغانستان با
سیاست کجدار ومریز نام بردن از خط دیورند
- اکثریت پشتون ها در پاکستان زنده گی
میکنند. آنها پاکستان و قانون اساسی اش را قبول دارند.
- آنانی که موضوع دیورند ونپذیرفتن آنرا جدی
گرفتند، عقب نشستند. محمد داوود خان را درنظر آوریم.
- چاق سازی آن در چار چوب سیاست رهبردی
شورویی از میان رفته، با خواستگاه اش از میان رفته است.
- زیان ها و آسیب های که دیورند ناپذیری
برای افغانستان در پی داشته است.
- برای طرف پاکستان که موضوع بسیار جدی تلقی
نمی شد ونشده است، این مزیت را داشت که سیاست اِعمال نفوذش را به کارببندد و ساحه
ی آن را تا آمو دریا درنظر بگیرد.
- بی توجهی به پیامد ها، نه اندیشیدن به
دورنماها، داشتن رفتار خشم آمیز وبا اعصاب خراب واکنش نشان دادن ها
- و اگر اندکی ناخوشایندتر برای تعدادی از
هموطنان ما تلقی شود، این را هم بیاورم که اندک نبوده ونیستند، دیورند ناپذیرانی
که بهترین خدمتکاران پاکستان بوده اند وهستند. همین اکنون تمام فشارهای پاکستان،
برای رام کردن و درست به راه انداختن مزدورانش(طالبان) است.
- خوب است که در رسانه ها، بحث پیرامون این
موضوع جریان بیابد. اما با فحش و دشنام دهی، توهین و تحقیر که نمی شود کله شخی
خنده دار و گاهی گریه آور را بالای آنهایی تحمیل کرد که به استدلال پناه می برند و
برداشت های خود را به رغم هرگونه مواضع سیاسی دیگری که دارند، مطرح میکنند.
- آنهایی که افغانستان را در زمان حاکمیت
فسادآلود ومزدورمنشانه، بخاک وخون نشاندند، برای پشتونهای با عقل پاکستان،
ناشناخته نیستند. از همین رو با تمسخر وخندیدن به استقبال گپ های حامد کرزی ها و
اشرف غنی ها و... میروند.
- از موضع افراد احساساتی ونا آگاه که بگذریم،
فسادپیشه گان مزدوراگر سعی میکنند با دیورند ناپذیری، وجهی کمایی کنند، چیزی حاصل
نمی کنند. همچنان که پذیرش این سرحد، شایسته ی اتهام وطنفروشی نیست.
- موضوع دیورند را با خرد ورزی باید دید و
سنجید، نه با فحش و دشنام.
دیورند، تقابل لجاجت مستبدانه با
خردورزی
نکاتی از کتاب "در راستای بازنگری تاریخ افغانستان"
«...نگارنده طی سالیان متمادی به این نتیجه
رسیدم که داعیۀ عدم پذیرش خط دیورند، هیچ گونه منفعت ملی ومردمی برای مردم
افغانستان درقبال نداشته، بلکه مضار آن، همواره برای افغانستان آشکار بوده است.
پرسش هایی که در این راستا ذهن هرکسی را باید مشغول نماید، این است که با عدم
پذیرش آن چه می خواهیم؟
می خواهیم کشور پاکستان را به تجزیه بکشانیم و از آن راه، برای پشتون ها وبلوچ
ها حق تعیین سرنوشت واستقلال تأمین نماییم؟
آنها را بیاوریم که به افغانستان بپیوندند؟
آنهم پشتون ها وبلوچ هایی که پاکستان را پذیرفته اند.
آیا از راه عدم پذیرش سرحد کنونی، می خواهیم به بغض و اعتراض تاریخی بر
استعمار بریتانیا پایان دهیم؟ آیا می خواهیم صلاحیت ناشی از زور آن هنگام آنها را
بشکنیم و جنگ های منطقه یی را به راه اندازیم؟
چنین توقعات به ویژه چنین مرز ناپذیری، اشتباهی است که اگر آن را تعمیم دهیم
وبغض تاریخی خویش را بشکنیم، باید شاهد جهانی باشیم با جنگهای سرحدی. زیرا بسا از
سرحدات کشورهای جهان در پرتو چنان لزومدیدها و زور زمان تعیین شده اند...»
«...ویا می خواهیم وحدت برادرانۀ اقوام جدا شده را تأمین
نماییم؟ در برابرآن پندار، این گزینه نیزمشغولیت ذهن وآرزوی هموار شدن راه تأمین
پیوند های دوطرف سرحد را مطرح می کند که:
با احترام به سرحدات موجود، با رعایت احترام به تمامیت
ارضی کشورها، سیاست دوستی مردمان منطقه را تأمین نماییم. پیوند هایی انسانی که با
رعایت چنین ضوابطی تأمین می شوند، دورنمای متمدنانه وخرد ورزانه را در چشم انداز
می نهند. درحالی که تا حال کشورما شاهد حمل مواضع احساساتی و شعار بازانه ی
زورمندانی بوده است که "طرفین جنگ سرد" نیز در آتش آن هیزم افگنده اند.
اکنون که انبوهی ازتجارب ناشی از سیاست غلط دیورند
ناپذیرانه دراختیاراست و واضح شده است که شخصیت ها ونهاد های تردید کنندۀ خط
دیورند، از آسیب های مخالفت آمیز خویش زیانی ندیده اند؛ اکنون که سلطه جویی های
شورویی ازمیان رفته، و اهداف بهره جویانۀ آن از خط دیورند، در تابوت سیاست های
مرده رفته است، لازم است که با صراحت به چنان معرکه های زیانبار پایان دهیم .
اکنون زمان آن فرا رسیده است که به همه صدا هایی که حامل
پیام تجدید نظر بر سیاست های غلط پیشینه اند، لبیک گفته شود. وچه بهتر اگر گفتمان
مورد نیاز راه را به سوی تشخیص برداشت ها از سیاست های پیشینه و ارائۀ نظریات جدید
فراهم نماید. تا انحصار تعیین چنان سیاستی نیز پایان بپذیرد.
*
قادر آشنا
از قلم جمعه خان صوفی
برگردان از پشتو به فارسی از این قلم:*
مرز دیورند و پته خزانه دو بیماری است که پشتونهای خارج
نشین افغانستان به آن مبتلا شده اند؛ هر چند تاریخ نشان داده است که همین دو
بیماری؛ عامل اصلی تباهی و بربادی افغانستان شده است۰ از یکطرف در پی تداوم دشمنی لا یتناهی با پاکستان و از
طرف دیگر؛ نظر اقوام غیر پشتون را در این زمینه قبول ندارند۰
اگر کمی در این باره دقیق شوید ؛ دوران پادشاهی محمد
ظاهر شاه میتواند یک پرده ای برای نام و شهرت افغانستان بود؛ هر چند در همان
دوران؛ زمینه های پیدایش این بیماری با نشخوار نمودن تاریخ جعلی و مسخ شده فراهم
شده است اما برای مرحومی؛ حل این موضوع در اولویت قرار نداشت؛ بلکه وی در فکر امنیت
و ثبات داخلی بود؛ اکثر موضعگیریها در این باره را بیشتر کاکاها و پسران کاکای شاه
بخصوص سردار داوود اتخاذ می نمودند در آخرین روزها هم پادشاه کوشش کرد که گردن خود
را از این مشکل؛ خلاص کند
در دنیای دو قطبی آنروزگار؛ اتحاد شوروی سابق از این
بیماری؛ خیلی نفع می برد و جوانان آنروزگار پشتون را توانست بسوی خودش بکشاند و
مسوولیت پسیف بودن ظاهر شاه را در این مورد هم بالای ظاهر شاه چپه کردند
زمانیکه ظاهر شاه خواست معضل مرزی را توسط نخست وزیر
خود؛ موسی شفیق با پاکستان حل و فصل کند؛ شورویها بالایش کودتا کردند که سردار
محمد داوود را شوروی ها به وسیله افسران که در شوروی تحصیل کرده بودند بقدرت
رساندند۰
سردار داوود در روزهای نخستین قدرتش خیلی کوشش کرد که
خودش را به مثابهء ناجی پشتونها و یک زعیم مخالف پاکستان در انظار عامه جا بزند و
به همین منظور؛ داوود خان؛ همان ریاست قبایل که در دوران ظاهرشاه به ابتکار خودش
ایجاد شده بود؛ آنرا تا سطح وزارت سرحدات و قبایل؛ ارتقاء داد و وقت برنامه های
نشراتی پشتونستان را در رادیو افغانستان هم بیشتر ساخت؛ برای ناراضیان پشتون و
بلوچ نیز مراکز تربیت نظامی را در کابل ایجاد کرد و آنها را بر ضد پاکستان تمویل و
تسلیح نمود۰
اما در مقابل؛ اخوانی های فراری همچو انجنییر گلبدین
حکمتیار؛ مولوی خالص و احمدشاه مسعود را پاکستان به آغوش گرفت وآنها را تربیهء
نظامی داده و بر ضد حکومت افغانستان استعمال کرد؛ راز پنهانی دست داشتن شوروی زمان
برای ما افشا شد که شورویها هیچ کمک برای مبارزات ما علیه حکومت بوتو نکردند بلکه
شورویها از مخالفت عناصر چپی بر ضد حکومت ذوالفقار علی بوتو اظهار نارضایتی کردند۰ زمانیکه مبارزات ما ؛ نتیجه نداد و شانه های افغانستان
هم برای حمل این بار؛ ضعیف گردید؛ راه مفاهمه با بوتو آغاز گردید که راه رهایی از
بیماری مرز دیورند در آن شامل بود۰
در این مرحله؛ آقای بوتو از مرز دیورند نگذشت؛ بلکه راه
برای ایجاد یک کنفدراسیون جدید میان سه کشور افغانستان؛ ایران و پاکستان هموار
گردیده بود که بوتو از قدرت بر افتاد۰
زمانیکه در چهارم مارچ سال ۱۹۷۸ سردار داوود در سفرش به پاکستان؛ حاضر شد که در میز صرف
طعام؛ اعلام رسمی سرحدات افغانستان وپاکستان را نماید؛ جنرال ضیاء الحق برایش گفت
که حالا این کار را نکن بلکه چند روز بعد من به کابل می آیم و خوب است که این
اعلان را در همانجا نمایید۰
اما حزب طرفدار ماسکو؛ در کابل کودتا کرد و حکومت سردار
داوود چپه شد و بیماری در بیماری باقی ماند
انقلاب یا کودتای اپریل ۱۹۷۸
بدبختی های فراوان را با خود آورد؛ در این
انقلاب نه تنها که رهبری قومی پشتون نتوانست؛ پایه های قدرت خود را تحکیم ببخشد
بلکه راه را برای ورود قوای شوروی نیز هموار کرد که این فاجعه تا هنوز ادامه دارد۰ این بدبختیها را پشتونهای خارج نشین ؛ نمیتوانند تحلیل
و ارزیابی کنند و به همین بیماری تا هنوز سر دچار میباشند
این پشتونهای خارج نشین؛ نمیدانند که ادعاهای ارضی شان
بالای پاکستان؛ پاکستان را بیشتر تخریش می نماید که گویا این مهاجران که درپاکستان
استند؛ در خاک خودشان زنده گی میکنند مثل اینکه ؛ کراچی؛ سیند؛ لاهور؛ فیصل آباد؛
گجرانواله؛ گجرات؛ روالپندی؛ اسلام آباد؛ کشمیر و گلگت هم سرزمین اینها باشد و با
این رویکرد؛ میخواهند پاکستان را به چالش بکشند که اگر نر استی بیا این مرز را جدا
کن۰
ما نسبت به این موضوعات غمگین میشویم ولی اینها حتی
بالای خودشان هم رحم نمیکنند؛ (مردم خود را با چنین ادعاهای کودکانه زیر ضربات
حکومت پاکستان می اندازند)
گاه گاهی ؛ یکتعداد پشتونهای لر وبر خواه بی خبر از
تاریخ؛ در اینطرف مرز نیز با پشتونهای خارج نشین افغانستان ؛ سر شور میدهند واین؛
پشتونهای خارج نشین را بیشتر گستاخ و جری میسازد این به آن میماند که مردم جامو و
کشمیر هند؛ نعرهء زنده باد پاکستان را سر بدهند؛ حالانکه برای رفع بیماری؛ علاج
دایمی ضرورت است که پشتونها آرام شوند و آگاهی مسلکی پیدا کنند وبه وطن شان مصدر
خدمت شوند و شعارهای توخالی و آهنگهای ببولالی را پایان دهند
این پشتونهای خارج نشین افغانستان باید بدانند که
پشتونهای پاکستان از نظر عددی نسبت به اینها در اکثریت مطلق قرار دارند و این
اکثریت است که باید اقلیت را جذب کند نه برعکس آن
نفوس پشتونهای پاکستان؛ شش ملیون است و نفوس پشتونهای
افغانستان دو ملیون هم نمیشود۰
دیورند دیورند گفتن زیاد ؛ خود را مسخره کردن است ۰ معاهدهء دیورند در زمان حاکمیت شاه امان الله خان ؛ ختم
شده است۰ میتوانید معاهدهء روالپندی سال ۱۹۱۹ را بخوانید این معاهده حالا هم در انترنت است و اینها
میتوانند آنرا بخوانند
خارج نشین ها که به این بیماری مزمن دیورند دیورند مبتلا
شده اند باید هرچه زودتر خود را از این بیماری خلاص کنند و راه مداخلات خارجی را
مسدود نمایند
*- برگرفته از فیسبوک جناب قادرآشنا
*
نظرات
ارسال یک نظر