ویژه ی کودتای ثور



    


                   

                                  در باره ی این ویژه نامه

واسع بهادری

وقتی از کودتای ثور یاد می شود، برای نسلی که شاهد کودتا و پیامدهای خونبار و شاهد ظلم هایش بود، برای کسانی که دوست ورفیق، همصنفی وخویشاوند، همسایه، دکاندار، کارگر و دهقان ومتعلم آشنا را بعد از کودتا از دست داد، تلخ ترین خاطره همراه با غم وگریه را به یادمی آورد. از خصوصیت رهبران کودتای ثور این هم است که دست قهر وغضب را در گلوی خود هم بردند. دیگر اینکه کودتای ثور دست اجانب و بیگانگان را برای مداخله فعال کرد. همچنان که احزاب اسلامی سیاسی را چنان تقویه کرد که آنها هم شیره ی جان مردم را به نوبه ی خود کشیدند.  چنان که می بینیم این درامۀ پرغم هنوز ادامه دارد. 

به مناسبت چهل وهفتمین سال کودتای ثور، نوشته واشعار تعدادی از دوستان را جمع و در این شماره از خوشه به نشرسپردیم. قابل یادآوری است که مسئولیت نوشته ها را نویسندگان محترم عهده دار می باشند. با این امید وآرزو که وطن بیچاره و مردم غمدار ما روزی فارغ از زندان، شکنجه واعدام زنگی کنند، یاد همه شهیدان ضد ظلم وستم، شکنجه دیدگان، خانواده های غم آشنا را گرامی میداریم.

                                                                              ***

ماه ث- و- ر

داکترمهوش عالمشاهی


فرا رسیدن ماه ثور، مرا به یاد روزهای رقت بار و دشوار مردم وطنم انداخت.

چیزهایی را که در زندگی شان سابقه نداشت تجربه کردند.تلاشی های بی معنی چه

انفرادی وچه خانه هایشان. قیود شب گردی بعد از یک ساعت معین کسی حق نداشت

از خانه اش بیرون باشد، به جز از حزبی ها که نام شب را بلد بودند.هر شب یک

نام داشت.زندانی کردن ها و بدون محکمه کشتن ها. خانواده من هم یکی از

قربانیان بود.خواستم نوشته ام را تحت عنوان هم سروری بود وهم رفقایش که

در هفته نامه امید نشر شده بود باشما شریک سازم.

هم سروری بود هم رفقایش.به ارتباط محاکمه سروری که اقای مجددی خواهش

کردند تا قلم به دستان چیزی بنویسند من با اینکه سابقه نویسندگی

ندارم.خواستم داستان خانواده خود را که یکی از هزار ها خانوادهایست که

قربانی ظلم سروری و امثال او شده ایم برایتان قصه کنم.

ما در سال ۱۹۷۸ دو طفل خود را از فرانسه به کابل فرستاده بودیم و خود ما

ترتیبات بازگشت بوطن را بعد از هشت سال میگرفتیم که خبر شدیم در

افغانستان کودتا شده است.من چند روز بعد با طفل کوچک ام عازم وطن شدم.در

اولین ساعات ورودم به خانه دریافتم که ما به تاریخ ۲۷ ثور همان سال یعنی

بیست روز بعد از کودتا برادر بزرگ مان را از دست داده بودیم و من که از

این واقعه بی خبر بودم در روز چهلم برادرم در کابل برابر شدم.خانواده ما

عزا دار بود.ما دیگران فامیل شاد هشت سال قبل نبودیم.

در محیط بیرون هم مردم متاثر و پریشان و ماتمزده معلوم میشدند.ان دوره

خوشبختی دوره ظاهر شاهی را که من هشت سال پیش دیده بودم از افغانستان رخت

بر بسته بود .همه از همدیگر می ترسیدند هیچ کس به کس دیگر اعتماد

نداشت.هر روز از زندانی شدن این و ان خبر می شدی.دیگر مردم نمی توانستند

به دیدن مهتاب شب ها از خانه هایشان بیرون بیایند .قیود شبگردی شدید بود

میله و ساعت تیری پغمان و کاریزمیر .ارغوان و جلال اباد برای مردم ما

تمام شده بود. در عوض روزهای جمعه موتر ها بطرف پل چرخی بصورت قطار های

طولانی که هر هفته طولانی تر میشد روان بودند تا اگر شود از اعضای گمشده

خانواده های خود احوال بگیرند قصه های وحشتناک میشنیدی .که در اوایل غیر

قابل باور بود.یک دوست من گفت که شوهر خواهرم چند روز است نان نمی خورد

و میگوید یک لاری از اجساد مرده هارادیده بوده است.دیگری که خودش داکتر

طب بود .گفت برادرم دیده که انسان ها بصورت دستجمعی زیر خاک شده اند و

خاک ها از حرکات انسان های زنده تکان می خورده است.

مردم از هر طبقه با سواد و بیسواد پیر و جوان زن و مرد سنی شیعه افغان

هزاره زن حامله دار عروس و داماد زن شیر دار همه روانه زندان می شدند و

دیگر هرگز برنمی گشتند.اگر صدای ناله همسایه بلند میشد کسی او را کمک نمی

کرد.درحالیکه هشت سال پیش اگربه یک خانه مصیبت می امد همه به کمک

میشتافتند.اما حالا هر کسی از جان خود می ترسید.با وجود احتیاط هرروز از

روز پیشتر مردم زیاد تر زندانی و مفقود می شدند.و چون اکثریت شان مرد ها

بودند .هر روز به تعداد خانواده های بی سرپرست افزوده میشد.

در همین گیر ودار نوبت خانواده ما هم رسید.پدرم مرحوم سید محمد ابراهیم

عالمشاهی را از دارالوکاله شان واقع پل باغ عمومی روانه زندان ساختند.با

بردن پدرم غم خانواده داغدار ما دو چندان شد.اینطرف وان طرف می دویدیم

اما کسی را نمی شناختیم تا کمک مان کند.چون شنیده بودیم که استاد محترم

ما داکتر عظیم مجددی وقتیکه دوای برادر مریض شان را به زندان برده بودند

.خودشان را هم زندانی ساخته بودند.ما تصمیم گرفتیم که برادر ها را به

جستجوی پدرم نفرستیم.من و خواهرم این وظیفه را بعهده گرفتیم.

من فکر کردم که چون شاه ولی داکتر طب است شاید به ما کمکی کند.هر چند

اورا نمی شناختم.اما عریضه ترتیب کردم ودر دفترش به سکرترش دادم.سکرتر او

یک ادم بی تربیت بود.عریضه ام را پاره پاره کرد و به کاغذ دانی انداخت.در

حالیکه اشک می ریختم بدون اینکه شاه ولی را دیده باشم از دفترش خارج شدم.

یک خانم شریف که در کارته چهارهمسایه مابود ما را نزد برادر خود اقای

علومی قومندان امنیه فرستادند تا اگر بتواند ما را کمک کند.اقای علومی

لطف کردند ما را بصدارت نزد شخصی بنام یوسف خان فرستادند.یوسف خان ادم

مودب مهربان و دلسوز بود.در مقابل ما به عزیز اکبری خواهر زاده سروری

تلفون کرد و پرسید.عالمشاهی را شما گرفته اید.نمی دانم که عزیز چه گفت که

یوسف خان اخ کرد و بسیار جگر خون شد.مثل اینکه گفته باشد بلی ما او را

کشتیم.و انقدر فوری جواب یوسف خان را داد.مثل اینکه هرکسی را که زندانی

یا شکنجه میکرد و می کشت می شناخت. یوسف خان به عزیز گفت پس موتر بیچاره

ها را بدهید.

وقتی گو شک را گذاشت بما گفت به اگسا بروید و موتر تان را بگیرید.کلمه

اگسا بگوش من عجیب و غریب خورد اما خواهرم فهمید.به دفتر عزیزاکبری

خواهرزاده سروری رفتیم.او برخلاف یوسف خان یک ادم بسیار زشت و بی ادب بود

اما قیافه اش به نظرم اشنا می امد.گفت پدر شما بندی سیاسی است.روز دیگر

بیاید و کلید موترتان را بگیرید.

من گفتم میخواهیم پدر خود را ببنیم.شما خود را به موقف ما بگذارید که یک

عضو فامیل تان گم شود و هیچ ندانید که کجاست .اما او هیچ به گپ ما اهمیت

نداد.

فردایش کسی بما تلفون کرد و گفت این عزیز داماد اقای سلیمی است.خوشحال

شدیم که روزنه امید برای ما پیدا شد زیرا خانواده اقای سلیمی از دوستان

خوب ما و دختر اقای سلیمی با ما مثل خواهر است .در همان لحظه یادم امد

که من اورا در خانه اقای سلیمی و در کارته چار دیده بودم.به خانواده رجوع

کردیم.گفت او شما را شناخته بود .اما اینها اصلا به کسی کمک نمی کنند.ما

دوباره نا امید شدیم.و برای گرفتن کلید موتر خود نزدش رفتیم.برای اولین

مرتبه به افغانستان تلاشی شدیم.و بعد داخل اتاق شدیم.عزیز نسبت به دفعه

قبل زشت تر و بی ادب ترشده بود.کلید را به ما داد و بس.

پس از ان ما هم مثل صدها خانواده دیگر روز های جمعه روانه پلچرخی

بودیم.هر جمعه نان و غذا و لباس تهیه میکردیم.به عسکر پلچرخی میدادیم و

دعا میکردیم که ای کاش این بار این ها به پدر ما برسد.اما بعد از یکی دو

ساعت انتظار به افتاب داغ ویا هوای سرد عسکر دوباره می امد و میگفت نفر

شما نیست.این واقعه هر هفته تکرار میشد و ما نمی توانستیم در خانه

باشیم.مکرر می امدییم و عین جواب را می شنیدیم.روز های جمعه به پلچرخی و

روز های دیگر به دفاتر سرگردان بودیم.یکبار به وزارت داخله شخصی پرسید

شما در جستجو عالمشاهی همان ادم مشهور هستید .گفتم بلی.گفت فردا بیاید من

شما را کمک میکنم.

فردا من و برادرم به وزارت داخله رفتیم.برادرم درصحن حویلی وزارت بود.من

به دهلیز دفتربودم که نفر را دیدم که یک بندل کاغذ بدستش بود .گفت بیاید

که لست کسانیکه دیگر به این دنیا نیستند برایتان بخوانم.این را تنها من

شنیدم.از رفتن بطرف دفتر صرفنظر کردم و عقب ان مرد روان شدم.درصحن حویلی

با صدای بلند گفت لست زندانیان.جمعی زیاد به دور او جمع شدند .کسی

نمیدانست که این لست کشته شدگان است.مردم بیچاره فکر می کردند که افراد

گم شده شان پیدا شده است.

نام ها را یک به یک میخواند و مردم ارام ارام گوش میدادند.و منتظر نام

نفر های بعدی خود میبودند.من بسیار وارخطا بودم .گوش هایم درست نمی

شنید.یکبارشنیدم که برادرم از ان نفرخواهش کرد که تا یک نام را دو باره

بخواند واو تکرار کرد.سید ابراهیم عاللمشاهی مشاور حقوقی بانک ملی.من

فریاد زدم که پدر ما را کشتند .مردم متوجه من شدند .تا ان لحظه کسی این

را نمیدانست که صاحب این نام ها دیگر زنده نبودند و همه را جلادان کشته

بودند.برادرم مرا کمک کرد تا از انجا برامدیم و خانه امدیم و همه با هم

برای پدر گریستیم.

دراین جریان یکی از دوستان نا مرد برادرم احوال داد که این لست ها دروغ

است .شما فقط یک لک بدهید .من پدر شما را برای تان تحویل میدهم.اما پول

باید همین امروز برسد .روز جمعه بود و بانک هابسته اما یونس جان شوهر

خواهرم این پول را برایما تهیه کرد.پول را دادیم.ان نامرد پول را خورد و

از پدر ما هیچ احوال نشد.

با امدن ببرک کارمل و رهایی زندانیان بازهم به زندان پل چرخی رفتیم و

منتظر بودیم که بلکه پدر خود را بین زندانیان ازاد شده پیدا کنیم.اولین

کسی را که دیدم داکتر صاحب حیدر خان بودند که پدرم ایشان را خیلی دوست

داشتند و خانم شان از دوستان خوب من هستند.پرسیدم داکتر صاحب پدرم را شما

دیده اید.اما داکتر صاحب دران حالت که فامیل خود را جستجو میکرند شاید هم

مرا نشناختند.انروز هم مانند روز های دیگر مایوس به خانه برگشتیم.دوستان

برای تسلیت بخانه ما می امدند .یک دوست پدرم اقای نوابی که درزندان

پلچرخی از کشته شدن پدرم خبر شده بود قطعه شعر سروده شده خود شان را

برایم دادند.یک فرد شعر چنین بود.زدنیاهنر شد امشب عالمی کم .باقی شعررا

متاسفانه ندارم.

دوست دیگر ما داکتر صاحب حقوقی که بعد از رهایی از زندان پلچرخی به دیدن

شان رفتیم .قصه میکردند که برای این مردم ظالم ارزش گلوله نسبت به انسان

بسیار زیادتر است.برای اینکه گلوله کمتر مصرف شود.اینها انسانها را پشت

سرهم قطار می کردند.و با یک گلوله که به نفر اول فیر میکردند .قلب های

همه قطار را سوراخ می کردند.

امروز نباید کوشش شود که تنها سروری مامور و معذور شمرده شود.او در این

جنایات تنها نبود.خواهر زاده او عزیز هم او را در جنایات همراهی

میکرد.اینکه چه قسم انسان را شکنجه میدادند و می کشتند کسی نمیداند .زیرا

ان انسانها دیگر به خانه هایشان برنگشند تا قصه های قساوت را

بازگویند.انها بصورت دستجمعی کشته می شدند و به گور های دستجمعی انداخته

میشدند.در حالیکه هنوز زنده می بودند همه باهم دستهای خود را بالا

میبردند تا گر بتوانند خاک را بشکافند و خود را ازاد کنند اما این کوشش

ها فقط برای لحظه خاک را می لرزاند و انهارا برای ابد خاموش میکرد.

حالا عزیز اکبری در فرانسه زندگی میکند، که امیدوارم روزی دست پر قدرت

عدالت او و مامایش را به محاکمه بکشاند.

 

نصیرمهرین


  از خشونت ها و انسان آزاری ها باید عبرت گرفت

بازهم سال دیگر از کودتای تبهکارانه و پیامدزای 7 ثور میگذرد. پیشتر از آن کودتای مصیبت زای 26 سرطان1352، زمینه را برای تشدید انسان آزاری در چهرۀ 7 ثور مساعد کرد. باز گذشت زمان، هر باری که پیرامون آن ابراز نظر می شود، این نیاز هم مطرح است که نسل کنونی وعلاقمند مسایل وطن، چه در س وعبرتی از آن را گوش آویز تاریخ می نمایند.

واقعیت ها نشان داد که "حزب دموکراتیک خلق افغانستان"(حالا از بین رفته)، از آغازین روزهای حیاتش، مظالم حکومت های پیشینه را به نکوهش می گرفت، استبداد و گونه های دیده شده ی آن را محکوم می کرد. اما همین حزب همزمان با تبلیغاتی که در این زمینه داشت، با اعمال ظالمانه و خشونت  بار، دل های مردم افغانستان را به سختی آزرد و در ژرفای جامعه تخم دشمنی کاشت.

گواه هستیم که رهبران حزب هرگز سر در گریبان فرو نبردند که ببینند، کجای تاریخ افغانستان حکایتگر چنان جفایی در حق مردم افغانستان است. آنها تا این که سیاست های غلط و اعمال جفاآمیز خود را منشأ بروز ناهنجاری ها ارزیابی کنند، مخالفین شوروی را محکوم کردند. گویی مخالفین شوروی هم از خدا بروز چنان روزی را مطالبه می کردند تا اسباب مشغولیت نظامی برای شوروی و حکومت جفاکیش "جمهوری د. ا " با بهره برداری های مختلف سیاسی و "ایدیولوژیک" مساعد شود.

حکومت 17 ماهۀ نورمحمد تره کی مقدمات چنان بازی دردآمیز برای مردم افغانستان را ایجاد کرد. 

دیکتاتوری و مظالم اِعمال شده از طرف دولت آن حزب یک بار دیگر به این تجربه ی گرانبها و نتیجه گیری برای کشور ما افزود که نظام تک حزبی و متکی به بیگانگان، ظلم وخشونت  مضاعف را در حق مردم یک جامعه اعمال می کند.


بهترین درس از آن کودتا، مخالفت با آن فرهنگ سیاسی، دیدگاه و رفتاریست که دیگر اندیش را نمی پذیرد و دست به کار می شود تا آنها را بکشد ویا به زندان افگند.


بهترین درس گیری این است که اسناد ومدارک حاکی از جفاورزی و ظلم در حق مردم، انتشار بیابند و در اذهان مردم فرهنگ تحمل، رفتار عاری از خشونت، قهر وسرکوب جای بیابد. این درس را از تداوم مصیبت ها وجفاورزی های گسترده، از نماد هشتم ثور وکارنامه های تنظیم های جهادی که به نوبه ملیون ها انسان و وطن را آسیب رسانیدند، نیز می توان آموخت و تا قلمرو طالبان در نظر گرفت.



پ.ن: نگارنده در کتاب هایی "یک بررسی اجمالی حکومت های افغانستان(ازامان الله تا مجاهدین)، کودتاها در تاریخ افغاننستان و کتاب حفیظ الله امین در دادگاه تاریح؛ پیرامون کودتای ثور بارها نوشته ام.

                                                              *

احمد حسین مبلغ


                                 علیه فراموشی

                           به یادبود قربانیان ۷ ثور 

«واقعیتِ اسفبار این است که بخشِ بزرگی از بدی ها را کسانی مرتکب می شوند که توانایی اندیشیدن ندارند.» (هانا آرنت)

 کودتای هفتِ ثورِ گسستِ آشکار در تاریخِ خونبارِ افغانستان است. پس از آنکه "حزبِ دموکراتیک خلقِ افغانسان" قدرتِ دولتی را فراچنگ آورد، ترور دولتی، به بند کشیدن ها و سر به نیست کردن ها ابعادِ جدید و گسترده یافت. همراه با بمباران و به آتش کشیدنِ قصبات و روستا ها که قربانیانِ اصلی آن مردم غیر نظامی و بی دفاع بودند، هزاران انسان به جرمِ دگر اندیشی و مخالفت با رژیمِ حاکم زیر عناوینی چون "اشرار"، خمینیست/خمینی" و یا "مائویست" در دستگاهِ جهنمی "اگسا" و "خاد" شکنجه شدند و به جوخه ی اعدام سپرده شدند.

سوگمندانه باید گفت که تا هنوز آمارِ دقیق در موردِ جنایاتِ دولتی "حزب دموکراتیک خلق" وجود ندارد. بررسی دقیق و کاملِ جنایاتِ دولتی و جنگی در شرایطِ کنونی در افغانستان غیر ممکن می نماید. یکی از دلایل اصلی آن همانا ذیدخل بودنِ اشخاص و جریان های سیاسی در امورِ دولتی و اشغالِ کرسی های مهم و کلیدی از سوی آنها در افغانستان می باشد که به طورِ مستقیم و یا غیر مستقیم در جنایاتِ دولتی و جنگی سهیم بوده اند. از اینرو روشنگری در این زمینه را باید افراد و گروه های مدنی بر عهده گیرند.

نزدیک به پنج دهه در افغانستان جنایاتِ سیاسی و اجتماعی  در همه ابعاد چنان بی نظیر و گسترده بوده اند که هیچ گروه درگیر حاضر نیست بار مسئولیت را به دوش گیرد. از دیدگاهِ ما، اما، تراکم جنایات و فجایع نمی توانند جنایاتِ دولتی خلق و پرچم را توجیه کنند. در این جا می توان به طورِ مثال، ازآن عده اعضای سابقِ خلق و پرچم نام برد که بیشترینِ آنها در خارج از مرز های افغانستان زندگی می کنند. این افراد در هنگام قلم فرسایی همواره بر جنایاتِ "دیگران" انگشت می نهند. اخیراً لیستی تنها از ۵۰۰۰ هزار قربانی شاخه «خلق» رژیم به رهبری نور محمد تره کی و حفیظ الله امین که همه زنده به گور شدند، توسط یکی ازمامورین دستگاه شکنجه آنها در هالند نشر شد، احتمالاً با این انگیزه که تقاضای پناهندگی اش در این کشور پذیرفته شود.

شانه خالی کردن از بار مسئولیت جنایاتِ دولتی ازهمان آغازِ به قدرت رسیدنِ "حزب دموکراتیک خلق" کاملا روشن بود. هنگامی که حفیظ الله امین مشهور به «جلاد» و«پل پوت افغان» با همتایان اش «حزب خلق افغانستان» که قصدِ ایجاد سوسیالیسم را با قتل عام صدها هزار مردم افغانستان داشت، توسط نیروهای نظامی اشغالگرِ اتحاد جماهیرشوروی سابق از اریکه قدرت به زیر کشانده شد، لیستِ دوازده هزار قربانیان رژیم به نشر رسید. ببرک کارمل و اعضای کابینه وی تنها امین را مسئول کشتار ها و اعدام ها قلمداد کردند. بعد از نشرِ لیستِ کشته شدگان، سرکوبی ها که از ویژگی های تمامیت خواهی آن رژیم بود، تحت رهبری کارمل و داکتر نجیب الله، کماکان ادامه یافت.

امروز نیز که اسامی پنج هزار قربانی از سوی یکی از قصابانِ "اگسا"، امان الله ع.، به قصدِ دستیابی به حقوق پناهندگی در هالند افشا گردید، اعضای برجسته  خلق و پرچم در برابرِ آن سکوتِ مرگبار اختیار نموده اند.

پس عاملِ این همه جنایت چه کسانی بوده اند؟ واضح است که شکنجه گران و قاتلین مهره های یک نظامِ سیاسی تمامیت خواه بوده اند، نظامی که بدون مشروعیت مردمی حاکمیت می کرد. یکی از ویژگی ها اصلی رژیم های تمامیت خواه، حذف هر گونه حقوقِ مدنی، شهروندی و آزادی های فردی و صوری است.

در هم رژیم های تمامیت خواه، خواه دینی و خواه سکولار، فقط و فقط  یک فرد که همانا "رهبر" و یا "پیشوا" (امروزامیرالمومنین) باشد، در راس قدرت قرار دارد. حیات و ادامه بقایی یک چنین نظامی وابسته به یک کاراکتر(شخصیت) اوتوریتر است و یکی از ویژگی مهم  چنین شخصیتی، گردن نهادنِ برده وار به ساختارهای قدرت و سرکوبِ بی رحمانه ی فرودستان و کینه توزی در برابرِ دگراندیشان است.

 امان الله ع. در باز پرسی اش در هالند گفته است: " درجریانِ تحقیق طبعاً مردم لت و کوب می شدند. من طبعاً مسئولیت لت و کوب ها را داشتم. ولی در افغانستان همین شیوه معمول بود و من نمی توانستم برخورد دیگری داشته باشم، چرا که از من انتظار می رفت و خواسته می شد که به همین شیوه رفتار نمایم. اگر این را نپذیری ، هیچ گاهی به چنین منصب بلند رسیده نمی توانی." سخنانِ امان الله ع. آشکارا یک کاراکترِ اوتوریتر را به نمایش می گذارد. او خود را به عنوانِ یک مأمورمعذور معرفی می کند، مأموری که بی چون و چرا ساختار های قدرت را در خود درونی کرده و به خاطر دسترسی به منصب و مقام از هیچ گونه جنایت دریغ نورزیده است.

از نظرگاهِ ما از آنجایی که تک تکِ اعضای سابقِ خلق و پرچم بخشی از آن نظامِ تمامیت خواهِ وحشت گستر بود اند، می توان گفت که از منظرِ اخلاقی همه اعضای سابقِ خلق و پرچم به نحوی از انحا و به مراتب مختلف مسئول اند و باید با گذشته شان برخوردِ انتقادی کنند. مسئولیت مشخص در قبالِ جنایاتِ دولتی منوط به مقام و منزلتِ سیاسی افراد می شود؛ جنایت پیشه ها چهره ها و افراد مشخص اند و بایستی در برابر میزِ محاکمه قرار گیرند. به عبارت دیگر مسئولیت جنایاتِ دولتی در دوره حاکمیت خلق و پرچم را می توان به دو دسته تقسیم کرد: مسئولیت های جمعی و مسئولیت های فردی. در حالی که مسئولیت جمعی بیشتر ابعادِ اخلاقی دارد، اما مسئولیت های فردی مشحص اند و با مقام و جایگاهِ افراد در دستگاه دولتی ربط دارد. در همین جا باید به یک نکته مهم اشاره شود: از دید ما بایستی از هرگونه پیش داوری درباره افرادِ متهم به جنایت اجتناب ورزید، جرم افراد باید در محاکمه به اثبات رسد. تنها زمانی که جرم متهم در محاکمه به اثبات رسد، باید او را محکوم شمرد.

در پایانِ این بخش تأکید می کنیم که از نظرِ ما جوامع انسانی هرگز قادر نخواهند شد که بر بحران های سیاسی و اجتماعی فایق آیند، مگر اینکه به گذشته شان بازنگری انتقادی کنند. روشنگری در رابطه با جنایاتِ دولتی و جنگی و یادآوری از قربانیان بخشی از رویکردِ انتقادی به گذشته به هدف جلوگیری ازفراموشی در میان نسل کنونی جامعه است. به همین دلیل می توان گفت که افشای چهره جنایت پیشه های خلق و پرچم به هیچ وجه انتقام جوی نیست، بل به معنای به کرسی نشاندنِ "عدالت" در جامعه و اعاده حیثیتِ قربانیان است؛ قربانیانی که در شکنجه گاه ها از انها انسانیت زدایی شد و همواره تلاش می شود تا به فراموشی سپرده شوند. یادآوری از قربانیان هرگز نمی تواند خود غایت باشد. در کنارِ اعاده حیثیتِ انسانی قربانیان، یادآوری از آنها بایستی تأمل و تفکر در مورد مناسباتی نیز باشد که فاجعه پدید می آورند. و در واقع همین مناسبات اند که زمینه را برای تکرار فاجعه ها آماده می سازند. امروز در افغانستان تحت حاکمیت طالبان مردم ما به خصوص زنان در بدترین و بی رحمانه ترین شرایط به سر می برند و از همه حوزه های عامه ترک داده شده اند، فرهنگ انکار و فراموشی بر جامعه ما همچنان حاکم است.

تذکر: این مختصر در سال ۲۰۱۳ اندکی بعد از انتشار لیست ۵۰۰۰ قربانی دستگاه مخوف استخباراتی رژیم «حزب دموکرتیک خلق  افغانستان» نوشته شده است و در اینجا با تغییرات بسیار اندک نشر می شود.

                                                     *

منیژه نادری


آرمان های ناتمام، از "انقلاب دموکراتیک" تا جنایات حزبی

 ما در روزگاری به سر می‌بریم که سیر تمدن و انکشاف نیم‌بند کشور ما در یک مسیر نزولی، شتابان جریان یافته است. از یک‌سو، سرعت چشمگیر پیشرفت تخنیک در همه امور، به ویژه عرصهٔ کار رسانه‌ای و رسانه‌های اجتماعی، دنیای جوانان امروز را از دهه‌های پیش متفاوت ساخته است. از سوی دیگر، با دریغ ما هنوز در آن مرحله‌یی از انکشاف اجتماعی و تمدن قرار نداریم که از این دستاوردها استفادهٔ شایسته و بهینه داشته باشیم. ما همواره شاهد ماجراهای تأسف‌بار در رسانه‌های اجتماعی بوده‌ایم. افراد و اشخاصی که به ذوق عام، برنامه‌های پر بیننده می‌سازند و برای جامعهٔ خسته از جنگ و ماجرا و پسمانده از قافلهٔ زندگی، در معیارهای انسانی آن نمی‌توانند اندیشه‌ساز و حقیقت‌گو باشند. چرا که نه خود با معیارهای پذیرفته شدهٔ رسانه‌ها عیارند و نه چیزی برای گفتن دارند. رسانه‌های اجتماعی افغانستان، به استثنای کارهای انگشت‌شمار خبره‌گان، جز ضیاع وقت و ایجاد تشنج، کار دیگری نساخته است. در میان این هیاهو، با نسل جوانی مواجهیم که دشوارترین شرایط را چه در داخل کشور و چه در بیرون، در رابطه به افغانستان تجربه می‌کنند. فضا آن‌قدر متشنج است که دیگر مجال اندیشیدن و پرداختن به ریشه‌های بدبختی‌های مردم افغانستان را ندارند. آنچه می‌بینند یا تجربه می‌کنند، به نقد می‌گیرند یا خبررسانی می‌کنند. در این آشفته‌ بازار رسانه‌ها، گاهی هم به چهره‌هایی می‌رسیم که از دورهٔ استبداد حزب به اصطلاح دموکراتیک خلق افغانستان و بقایای آن بی‌شرمانه دفاع می‌کنند، چون به این باورند که شرایط امروز از لحاظ آزادی زنان و شیوهٔ زندگی مردم فرق دارد. شرایط اجتماعی امروز را با آن وقت مقایسه می‌کنند و مثال می‌دهند که چه داشتیم و امروز چه جریان دارد. بدون شک، آن دوره و روزگار از لحاظ سطح اجتماعی و فرهنگی مردم در سیر تکاملی ده‌ها سال به دورهٔ رشد نسبی نزدیک‌تر بود. باشنده‌گان کشور با زندگی ساده و ابتدایی و درآمد اندک می‌توانستند بسازند. ولی دریغا که آن فرصت بسیار کوتاه بود و بیرحمانه به باد رفت. امروز مردم ما بدبختی‌هایی را تجربه می‌کنند که در سده‌های دور اجداد ما با آن درگیر بوده‌اند. این جدال قرن‌ها ادامه خواهد داشت و در نهایت، اگر قلادهٔ غرب از گردن طالبان هم بیرون افتد، ما دهه های بسیار نیاز به روشنگری و کار داریم تا حداقل به آن مرحلهٔ اجتماعی و سیاسی برسیم که احزاب چپ در افغانستان ظهور کردند. برای من، اگر طالبان زن را به حاشیه می‌کشند و یا با استبداد دینی-مذهبی مردم را در زندان‌ افغانستان به اسارت گرفته‌اند، قابل درک است. آن‌ها کاری می‌کنند که در تعلیمات خود آموخته‌اند. پرسش تلخ و بی‌پاسخ من از آن راهیان پرچم سوسیالیزم و کمونیزم زیر شعار دموکراسی و «نان، لباس و مسکن» این است که با مردم خویش چه کردند؟! از همان آغاز، بیشترین تمرکزشان شکنجه و زندانی کردن نخبه‌های افغانستان بود. وقتی می‌دانستند که با مردم کشور مذهبی و سنتی و با نود چند درصد بی‌سواد مواجه‌اند، چرا نتواستند جریان‌های چپ دیگر را تحمل کنند؟ طالبان حداقل صداقت به اندیشه و باور خود دارند و آنچه می‌اندیشند، همان می‌کنند. رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان با دیدگاه‌های مارکس و لنین آشنایی و باور داشتند، چرا می‌خواستند مردم تحت سلطهٔ حزبشان لگدمال شوند؟ اگر اینان واقعاً باور به مارکس و لنین داشتند، نباید به کشتار و اختناق رو می‌آوردند، زیرا در اصول بنیادی سوسیالیزم، آزادی انسان از ستم، مشارکت دموکراتیک و حقوق اساسی انسان است. با آنکه حزب دموکراتیک خلق افغانستان خود را پیروان سوسیالیزم و کمونیزم معرفی می‌کردند، اما رفتار و عملکرد آنان در تضاد آشکار با اصول بنیادین این اندیشه‌ها قرار داشت. اندیشه‌های کارل مارکس و ولادیمیر لنین در اصل، بر دفاع از آزادی انسان، رفع ظلم طبقاتی، و ایجاد جامعه‌یی عاری از استثمار استوار بود. کارل مارکس در «مانیفست کمونیست» چنین می‌نویسد: «رهایی کارگران، رهایی تمامی بشریت است.» او به این باور بود که هیچ انسانی نباید تحت سلطه و استثمار انسان دیگر قرار گیرد و هدف نهایی سوسیالیزم، ایجاد جامعه‌ای است که در آن انسان‌ها بتوانند آزادانه و برابر زندگی کنند. لنین در اثر معروف خود «دولت و انقلاب» تصریح می‌کند: «هدف ما نابودی دولت است؛ دولتی که ابزار سلطهٔ یک طبقه بر طبقهٔ دیگر است. در آینده، خود مردم، بدون نیاز به بوروکراسی و ارتش دایمی، امور خود را اداره خواهند کرد.» او تأکید داشت که دولت سوسیالیستی باید بیانگر ارادهٔ مستقیم توده‌ها باشد، نه وسیله‌يی برای سرکوب و کشتار. همچنین، در اندیشهٔ مارکس و لنین، آموزش همگانی یکی از حقوق بنیادین انسان شمرده می‌شود. مارکس باور داشت که «رشد آزاد هر فرد، شرط رشد آزاد همه است»، و این تنها در جامعه‌ای ممکن است که دانش و فرهنگ به صورت برابر در دسترس همه باشد. با نگاهی به این اصول، روشن می‌شود که آنچه در افغانستان توسط حزب دموکراتیک خلق افغانستان انجام شد – کشتار، زندان، تبعید، و شکنجهٔ هزاران انسان – نه تنها ارتباطی با سوسیالیزم علمی نداشت، بلکه خیانت آشکار به آرمان‌های آزادی و برابری انسانی بود که مارکس و لنین از آن سخن می‌گفتند و ح. د. خ. ا. با نخبه کشی، شیرازهٔ جامعهٔ رو به تمدن و دموکراسی را برهم ریخت و حتی خود فروختگی به حدی رسید که وضعیت منجر به کشتار، بمباران قریه‌ها و فرار میلیون‌ها انسان شد. از بیشتر از ۴۵ سال به این سو، یگانه نقطه عطف و توجه انسان این سرزمین «زنده ماندن» است. سخن از زیستن در معیار انسانی و حتی تأمین امکانات حداقل و رهایی از استبداد و تعصب، توقع بزرگ به شمار می‌رود. این دستاورد های شوم به اساس همان بدبختی‌های آن رهبران خودخواه و مستبد پدید آمد و همان شعار ببرک کارمل که با زور «دولت شوراها» می‌خواست به «مرحلهٔ نوین و تکاملی» برسد، شاید یک قرن دیگر وقت نیاز داشته باشد تا آن وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اعتماد، همپذیری و در نهایت زمینه‌یی فراهم آید که در زمان به حراج گذاشتن افغانستان به شوروی شکل گرفته بود. شاید آن گاه، پس از رنج و تجربهٔ دشوار، مادر وطن بتواند فرزندان با شعور و متعهد به اندیشهٔ انسان خردمند را به جامعه تقدیم نماید. به آرزوی آن روز

                                      *

پیکار پامیر


بمناسبت تیره روزهفتم ثور

سرود غم

شنیدم باز جلاد سیه اندیش بد کردار

بخون پاک فرزندان پاک اندیشه ی میهن

بیالوده ست چنگالش.

***

گمانم این نمیداند مگر (بازیچه ی شیطان)

که هرچند تیره شب باشد، به دامانش سحردارد؟

و این بی دانشان آخرنمیدانند

که کشتار خردمندان،

چگونه بر سر ِ انسان اثر دارد؟!

***

درین حالت که خون بارد فلک از چشم خونبارش

به حال زار و خونین وطنداران

درین حالت که مهد آریا در بند دژخیم است

و هردم بهر آزادی به فریادست

چه ننگین است  که  بی ننگان بی آزرم

کشند خنجر به روی مردم با ننگ

و بر روی وطندوستان آزادی پسند اکنون؟!

***

فغان ملت افغان جگرسوز وجگرتاب است

که درد آلوده می آید

بگوش زنده در گوران

ومیخواند سرود غم

برای کشتگان راه آزادی

برای آرزومندان  راه و رسم  انسانی.

***

نبخشد مادر میهن

ستمکیشان جاهل را

که با دانش سر جنگ و جدل دارند

و آتش می زنند بر خرمن آسایش انسان.

***                      

ولی خوب است که می آید به پایانش

شب دیجور رنجوران

و در روشنایی صبح نشاط انگیز آزادی

نپاید ظلمت شبها

نزاید غم دگر جاهل

                                  *

سیده حسین


کودتا یا انقلاب؟

 پیشرفت یا پسرفت امروز افغانستان کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ به رهبری محمد داوود، مردمی را که با ساختارهای پادشاهی خو گرفته بودند، با تغییری فکری مواجه ساخت. برخی امیدوار شدند که با پایان نظام سلطنتی، سرنوشت ملت در مسیر تازه‌ای افتد؛ دروازه‌های پیشرفت گشوده شود، بساط فئودالیسم جمع گردد و مردم‌سالاری مجال تنفس یابد. اما خیلی زود روشن شد که تنها نام‌ها تغییر کرده‌اند. «شاه» جای خود را به «رئیس‌جمهور» داد، بی‌آن‌که ساختار قدرت دگرگون شود. همان پسرکاکای ظاهرشاه که روزگاری صدراعظم بود و خاطره خوشی در اذهان مردم نداشت، با چهره‌ای تازه برگشت تا ثابت کند که آب از آب تکان نخورده و اگر هم خورده، به گندیدگی گراییده است. دوره حاکمیت داوود زمینه‌ساز رشد حزب‌هایی شد که نام سوسیالیستی و خلقی داشتند، اما در عمل، حتی یک اتحادیه کارگری هم نساختند. اگرچه شعارشان حمایت از طبقات زحمت‌کش بود، کارنامه‌شان چیزی جز قتل و حذف هزاران کارگر و شهروند بی‌پناه نبود. کودتا چگونه شکل گرفت؟ در ۵ ثور ۱۳۵۷، کشته‌شدن مرموز خیبر، از بنیان‌گذاران حزب، جرقه‌ی اعتراض‌هایی شد که با تشییع جنازه‌اش آغاز گشت. موج اعتراضات باعث دستگیری رهبران حزب دموکراتیک خلق شد. اما تنها دو روز بعد، در ۷ ثور، با کودتای نظامی به رهبری حفیظ‌الله امین، نظام سیاسی برای همیشه دگرگون شد. شرح آنچه پس از آن رخ داد را در طی این ۴۷ سال بارها شنیده و خوانده‌ایم. با این‌همه، هنوز هم عده‌ای از آن دوره با عنوان «انقلاب» یاد می‌کنند. هنوز ببرک کارمل و دکتر نجیب طرفداران خود را دارند، حتی در میان جوانانی که آن روزها را تجربه نکرده‌اند. اما آیا از خود پرسیده‌اند که چرا این «انقلاب» با زندان‌های مخفی، شکنجه‌ها، پلیگون‌ها، و کشتارهای دسته‌جمعی همراه بود؟ حتی هواداران خود را نیز از تیغ ترس و تردید در امان نگذاشت. طرفداران حزب دموکراتیک خلق هیچ‌گاه پاسخ روشنی به این پرسش‌ها ندادند. در بهترین حالت، آن دوره را به بی‌تجربگی نسبت دادند، یا با سکوت از کنارش گذشتند. کودتای هفت ثور را می‌توان نقطه‌ی آغاز یک عقب‌گرد فکری، فرهنگی و سیاسی دانست؛ زمینه‌ساز پیدایش احزاب اسلامی‌ای که با شعار نجات دین، به مقابله با حکومت سکولار برخاستند. اما همین احزاب نیز مسلح شدند، اختلاف درونی گرفتند، و جنگ را به خانه‌های مردم کشاندند. از آن روز، زندگی مردم به سراشیبی سقوط افتاد. فرارهای پی‌در‌پی، مسلح‌شدن تا دندان، بی‌اعتمادی حزبی، و فقدان چشم‌انداز سیاسی، افغانستان را به جایی رسانده که امروز مردمانش برای لقمه نانی، گاه حاضرند فرزندشان را بفروشند. امروز، پس از نزدیک به نیم قرن، هنوز زنان بی‌سوادند، مردم بی‌خانمان، و تفرقه و فقر، سایه‌ی سنگین خود را بر جامعه افکنده‌اند. آغاز این بدبختی، بی‌شک، با هفت ثور گره خورده است. مردم، خسته از ناامنی و بی‌ثباتی، گاه برای لقمه‌ای آرامش به طالبان پناه می‌برند؛ در حالی‌که رهبران همان حزب‌ها زیر پرچم غرب زندگی راحتی دارند و در اندیشه اتحادیه‌های فرهنگی‌اند که با پول خارجی اداره می‌شوند.

                                         *

 


عتیق الله نایب خیل

 

کودتای ثور؛ زخمی که هنوز باز است

 

در تاریخ ملت‌ها، گاه رویدادهایی رخ می‌دهند که همچون زلزله یی بنیادها را می‌لرزانند و مسیر آینده را دگرگون می‌کنند. برای مردم افغانستان، کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ یکی از همان نقاط عطف سرنوشت‌ساز بود؛ واقعه یی که نه‌تنها ساختار سیاسی کشور را زیر و رو کرد، بلکه سرآغاز دهه‌ها جنگ، آواره گی، ویرانی و رنج‌های بی‌شمار شد.

این کودتا، به‌دست حزب دموکراتیک خلق افغانستان و با حمایت اتحاد جماهیر شوروی صورت گرفت. رژیمی سرنگون شد که گرچه خود با چالش‌هایی روبه‌رو بود، اما سقوط آن آغازی بود بر فصل تازه از خشونت و بی‌ثباتی. به‌دنبال کودتا، کشور به‌سرعت وارد چرخه یی از ناآرامی شد که با تهاجم شوروی در ۶ جدی ۱۳۵۸ به اوج رسید و افغانستان را به میدان نبرد جنگ سرد میان شرق و غرب بدل ساخت. هزاران انسان زندانی شدند، صدها هزار تن جان باختند، میلیون‌ها نفر آواره گشتند، زیرساخت‌های کشور از هم فروپاشید و روستاها و قصبات به ویرانه تبدیل شدند.

در واکنش به سرکوب‌ها و سیاست‌های تحمیلی رژیم جدید، جرقه‌های مقاومت در نقاط مختلف کشور شعله‌ور شد. این مقاومت‌ها به‌سرعت سازمان‌یافته شدند، به‌ویژه پس از آغاز حضور نظامی مستقیم ارتش سرخ شوروی. جنگی که در آغاز یک درگیری داخلی میان کودتاچیان و مخالفان آن بود، به نبرد بین‌المللی مبدل شد؛ نبردی که افغانستان را به صحنه رویارویی قدرت‌های جهانی در دوران جنگ سرد مبدل ساخت.

رژیم جدید، با ایدئولوژی وارداتی‌اش و سرکوب گسترده دگراندیشان، بستری فراهم ساخت برای شکل‌گیری مقاومت‌های مردمی. با سوء استفاده از این اوضاع گروه‌های جهادی ظهور کردند که در همدستی با پاکستان، ایران، امریکا و غرب علیه اشغال شوروی جنگیدند، اما در ادامه خود به عاملان بی‌ثباتی و جنگ داخلی تبدیل شدند.

با خروج نیروهای شوروی و سقوط رژیم کودتا، به‌جای شکل‌گیری نظام ملی و صلح‌محور، جنگ قدرت میان گروه‌های مجاهدین آغاز شد. کابل به میدان نبرد تازه بدل شد و کشور در آشوب دیگر فرو رفت.

در پی این روند، افراط‌گرایی گسترش یافت و افغانستان به بستری برای ظهور گروه‌هایی چون طالبان و گسترش تروریسم منطقه‌ای تبدیل شد. اگرچه در دهه‌های بعدی بازیگران سیاسی تغییر کردند، اما پیامدهای آن شب کودتا همچون حلقه یی نفرین‌شده، در قالب‌های گوناگون تکرار شدند: از جنگ‌های داخلی مجاهدین و حاکمیت طالبان، تا ناکامی دولت‌های پساطالبان در بازسازی کشور و بازگشت دوباره طالبان به قدرت.

برای نسلی که کودکی یا جوانی‌اش را در سال‌های پس از کودتا گذرانده، آن رویداد صرفاً یک واقعه تاریخی نیست؛ بلکه خاطرۀ تلخ است که با صدای تانک‌ها در کابل، بمباران، اعدام، مهاجرت و مرگ عزیزان پیوند خورده است. این زخم‌ها هنوز التیام نیافته‌اند و بار روانی آن دوران، نسل‌های بعدی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.

با این همه، رهبران کودتا و سران حزب دموکراتیک خلق، با وجود آن‌همه ستمی که بر مردم روا داشتند، هیچ‌گاه ضرورت عذرخواهی را احساس نکردند. آن‌ها که بذر خشونت و استبداد را کاشتند، خود نیز توفان درو کردند و یکی پس از دیگری یا به‌دست دوستان‌شان یا به‌دست دشمنان‌شان کشته شدند؛ و عدۀ دیگر به همان کشورهایی پناه بردند که سال‌ها علیه‌شان شعار می‌دادند.

کودتای ثور، نه صرفاً آغاز یک حکومت جدید، بلکه گشودن دروازه‌ یی به سوی دهه‌ها بحران، خشونت و بی‌ثباتی بود. امروز، با گذشت نزدیک به نیم قرن، آثار آن همچنان در سیاست، جامعه و روان جمعی مردم افغانستان پابرجاست. درک عمیق و انتقادی از این واقعه، ضرورتی است برای عبور از گذشته و ساختن آیندۀ روشن‌تر. تاریخ اگرچه تغییرناپذیر است، اما می‌توان از آن آموخت و چه درسی مهم‌تر از زخمی که هنوز باز است؟

                                               *


احمدرشاد بینش

درآستانه‌ی جنون

بازخوانی جامعه‌شناختی انقلاب ۷ ثور در پرتوی ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه

«آنجا که قدرت، بر وجدان چیره گردد؛ انسان، از انسان بودن خلع ید می‌شود»

در پهنه‌ی خاک‌سوخته‌ی تاریخ افغانستان، نام «ثور» دیگر تنها یادآور آغاز بهار نیست؛ بلکه تمثیلی است از فصلی خونین که با داس و پتک به جان عقلانیت و انسانیت افتاد. کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ نه صرفاً یک دگرگونی سیاسی، بلکه یک فروپاشی تمدنی بود که زیر نقاب شعارهای سوسیالیستی و خلقی، تباهی را در تار و پود اجتماع افغان تزریق کرد. جامعه‌شناسانی چون آنتونیو گرامشی و پی‌یر بوردیو بر این باور بودند که سلطه‌ی پایدار، نه از لوله‌ی تفنگ، بلکه از درون ذهن‌ها عبور می‌کند. در این معنا، ایدئولوژی نه فقط باور، که نوعی زیست است. رژیم‌های تمامیت‌خواهِ قرن بیستم – از نازیسم آلمان تا کمونیسم شوروی – همگی بر پایه‌ی مهندسی ذهنی توده‌ها استوار بودند. افغانستان نیز در بستر نفوذ شوروی، بدل به آزمایشگاهی برای این تجربه‌ی دهشتناک شد. خلقی‌ها و پرچمی‌ها، این شاگردان بی‌مکتب لنین، با دروغ بزرگِ نمایندگی از طبقات فرودست، حکومت خود را بر ستون‌های شکنجه، تبعید، اختناق و تجاوز استوار ساختند. آنان، با بی‌شرمی تمام، زبان را از واژه تهی کردند و عدالت را بدل به سرنیزه نمودند. در زندان پل‌چرخی و ده‌ها محبس مخفی، «اعتراف» به عضویت در یک گروه مخالف، نه با استدلال، که با تجاوز به خواهر، مادر، و همسر زندانی «اخذ» می‌شد. این، صرفاً تجاوز به جسم نبود؛ بل تعرض به حقیقت، به حیثیت، به تاریخ. در قاموس آن‌ها، انسان ابزاری بود در خدمت پروژه‌ی بزرگ‌ترِ “پاکسازی طبقاتی”. ناموس و خون، وسیله‌ی تثبیت ایدئولوژی. بسیاری از قربانیان این سیستم، همان‌هایی بودند که نه دشمن ایدئولوژی، که پرسش‌گر آن بودند. و در نظام‌های تمامیت‌خواه، پرسش جرم است. تفکر، خیانت است. شرافت، تهدید است. در ظاهر، ایدئولوژی حاکم بر دولت خلق و پرچم، ادعای پیروی از مارکس داشت. اما در عمل، آن‌چه پیاده شد، نه دیالکتیک تاریخی، که مشت آهنین دیکتاتوری بود. تفاوت خلقی‌ها با نازی‌ها نه در خشونت، بلکه در نمادهای‌شان بود؛ یکی با صلیب شکسته، دیگری با داس و چکش. اما ماهیت یکسان بود: حذف مخالف، توده‌سازی، و نابودی فردیت. فاشیسم، در هردو صورت‌اش – چه با یونیفرم نازی، چه با قبای کمونیست – فرزند مشروع ترس است. ترس از آزادی، ترس از تفکر، ترس از خویشتنِ آزاد. جامعه‌ی افغانستان، هنوز در شوک تاریخی آن کودتا می‌سوزد. هنوز زخم‌ها التیام نیافته‌اند، هنوز دادگاه تاریخ، شهودش را نیافته است. آن‌چه خلق و پرچم بر مردم ما آوردند، نه فقط یک جنایت علیه بشریت، بلکه خیانت به آرمان‌هایی چون برابری، آزادی و عدالت بود. خیانتی که باید ثبت، تحلیل و بازگو شود. تا زمانی که نسل نو، بی‌پرده و بی‌ملاحظه این حقیقت را نخواند، ما محکوم به تکرار فاجعه‌ایم. هر نسلی که تاریخ را نخواند، ناچار خواهد شد آن را زندگی کند. این سطرها نه بغض‌اند، نه نفرت؛ بلکه نوای بیدار باشی‌ هستند برای اندیشه‌ای که خواب رفته. افغانستان، پیش از آن‌که نیازمند بازسازی اقتصادی باشد، نیازمند ترمیم حافظه‌ی تاریخی‌ست. و این، جز با حقیقت‌گویی و افشای ریشه‌های فساد فکری ممکن نیست. مرگ بر هر ایدئولوژی‌ای که انسان را نه غایت، بل ابزار ببینو.  زنده باد اندیشه، زنده باد آزادی، زنده باد انسان.  

                                           *

شاپور. راشد


۷ ثور، روزی که خاک گریست

در هفتمین طلوع خاموش،

عطر گل از کوچه‌ها کوچ کرد،

و شاخه‌های سبز،

زیر بارانی از آتش،

بی‌صدا شکستند.

دستانی که باید گل می‌کاشتند،

توفان را به جان باغ سپردند،

و از آشیانه‌های کوچک،

فریادهای بی‌پرنده برخاست.

زمین،

با خون جوانه زد،

و آسمان،

رویاهای کودکانه را در چمدان کوچ اجباری پیچید.

گام‌های سنگینِ شب،

بر استخوان‌های صبح تاختند،

و لبخندهای کوچک،

در انجمادِ خاموشی،

متحجر شدند.

میلیون‌ها رؤیا،

بی‌سرزمین شدند،

و مادران،

لالایی‌های‌شان را

در سایه‌ی سنگ و دود گریستند.

اما هنوز،

در دل سوخته‌ی این خاک،

بذرِ امیدی مخفی‌ست،

که با هر تپش زخمی،

به فردایی بی‌زخم می‌اندیشد.

ما فرزندان همان زخمیم،

که با هر نفس،

درد را می‌نویسیم،

و آفتاب را

با دستانِ خسته‌ی خویش

به پنجره‌های شکسته باز می‌خوانیم

شاپور راشد

۲۳ اپریل ۲۰۲۵ 

                                                  *

احمدشاه ستیز


یاد عزیز استاد داود سرمد را گرامی می دارم  و به قاتلینش، فاجعه آفرینان هفتم ثور سال ۱۳۵۷، نفرین ابدی می فرستم!

                                                     داوود سرمد

ای آنکه هنوز،

قلب غزل به یادت می تپد

و چشم واژگان،

نم زده و بارانیست.

عشق و تعهد به آزادی اما،

جاویدان و سرمدی.

آتش یاد تو، هنوز در دل‌ها شعله‌ور است،

و نامت ماندگار.

باده‌ای در جام غزل ریختی ،

باده‌ای از جنس آزادی

که عشق را جاودانه ساخت

و واژه ها را سرمست نمود.

تو رفتی،

اما نَفَسِ گرم تو همچنان در دل جویباران

جاریست.

سروده هایت،

زیب لبان چلچله هاست.

آنکه از “جام غمت جرعه‌ای” نوشید

دلش غرق غم و اندوه

و چشمانش

هنوز بارانیست.

یاد تو، هر دم و هر لحظه، یار و همراز من است.

لحظه‌ای نتوانستم فراموشت کنم،

ای دوست،

ای همرزم و هم زنجیر و همسنگر،

چرا که،

نام چو جاوید شد،

مردنش آسان کجاست؟

و من که پروانه سان

گِردِ شمع خاطراتت می سوزم،

تلاش کرده ام، تا تو را،

چون مروارید سپید و شفاف

در هر اشک و لبخندم بیابم

و

در هر غزل رد پای از تو داشته باشم.

یاد تو در دل واژگان،

چنان می‌پیچد که گویی،

تو هنوز اینجایی.

به باورم،

تو هنوز اینجایی!

احمدشاه ستیز

 

 

ظاهر دیوانچگی




هفت ثور، کودتا یا انقلاب؟

بهار هر سال یاد آور صفحه خونین است در تاریخ معاصر افغانستان که از جمله تاریخ نگاران آن را بنام «‌ کودتای ننگین هفت ثور » نام نهادند. این کودتای سیاه که در ثور ۱۹۷۸ صورت گرفت، از آن روز تا بحال پژوهشگران، تاریخ دانان، سیاسیون و اشخاص و جریانات متعدد فکری به خیلی از جوانب این رویداد  وهشت آفرین پرداختند. چنانکه هنوز هم این روند ادامه دارد. بسیاری رمان ها و آثار مختلف هر کس بگونه ی یاد آور این کودتایی خونین است. تعداد زیادی از آثار بویژه به زبان های اروپایی بیان رویداد دوران خلق و پرچم است. قابل تذکر است که نتیجه ی کودتای هفت ثور حاکمیتی بود که دربر گیرنده شاخه های خلق و پرچم  که هر دو « حزب دیموکراتیک خلق أفغانستان» را میساختند.  ترکی بعنوان رئیس دولت در صدر بالا قرار داشت. ببرک کارمل به حیث معاون شورای انقلابی و حفیظ الله امین به حیث وزیر خارجه و معاون شورای وزیران گمارده شده بودند.

 درینجا به روی یک نکته مکث می کنیم. و آن هم مفهوم کودتا در کشور کودتا زده ی افغانستان!

 در مورد مفهوم کودتا، خلق و پرچم از روز نخست گفتند که ما انقلاب کردیم. و کودتا خود را با سر نیزه بنام انقلاب به خورد مردم دادند. این خود در چهار چوب پروپاگند های شان بود که در نهاد هر رژیم دیکتاتور نهفته است. چنان که ته مانده های این جریان هنوز هم در مطبوعات خود ادعا انقلاب دارند.  بقول شاملو در کتاب کوچه : مرغ شان یک لنگ دارد.

بدین منوال، هرانکس که پای از گلیم خود فرا تر نهاده بود و « انقلاب » شان را کودتا گفته بود، با گلوله پاسخ دادند. جان باختگان و قربانیان حاکمیت حزب دیموکراتیک خلق أفغانستان گاه به خاطر بیان یک جمله سر به نیست شدند. حتی شوخی های جوانان میتوانست به قیمت جان شان تمام شود. بویژه به شخصیت تره کی، امین، ببرک و حتی مارشال های پایین تر شان نمی بایست  پرزه گفت. و هر عاقل میدانست که کنایه و ریشخند به نظام شان حکم اعدام دارد. کس جرئت طنزو پرزه گویی را نداشت.

 برخی گمان دارند که احمد ظاهر در یک شب نشینی تقلید صدای حاکمان هفت ثور را میکند و این به مزاح قدرتمندان بد میخورد و یکی از دلایل قتل اش میتواند، شوخی هایش باشد. و خیلی ها این گمان زنی را دور از واقعیت نمی دانند. گفتار احمد ظاهر ثبت یک نوار است که میخندد و به دوست آن زمان اش « محبوب الله پاچا » را با القاب رهبر بزرگ، ستارۀ شرق، متفکر بزرگ، و شاگرد با وفا و توصیف های ازین دست یاد میکند. همان القابی که امین ، ترکی را خطاب میکرد.

 جوانان آن ایام صد ها خاطراتی درین زمینه دارند. بویژه دانشجو ها و دانشگاهی ها آن زمان.

در زندگی اجتماعی- سیاسی مردمان رویداد های همچون : کودتا، انقلاب، شورش، طغیان، عصیان، حرکت های اعتراضی، تظاهرات  و همین طور ده ها نوع حرکاتی  رخداده است که هر کدام معنا و مفهوم خود را دارند. هر واژه، هر اصطلاح بیان یک جریان تاریخی ست.

و اما کودتا !

کودتا، سرنگونی قدرت به شیوه‌ای غیرقانونی و اغلب بی‌رحمانه است. در خیلی موارد کودتا، با زور اسلحه انجام می ‌شود، که آن را کودتای خونین مینمامند. القابی چون کودتا سرخ و یا سپید، اشاره به نوع کودتا ست. افغانستان سرزمین کودتا ها است. مردم شاهد هر نوع کودتا ها بودند. معروف ترین شان کودتا سپید داود خان بود که به ۴۰ سال سلطنت خاتمه داد و کودتای سرخ گروه خلق و پرچم بود با یک خونریزی بی سابقه ی انجام یافت.

کودِتا که اصطلاح فرانسوی است : Coup d'État «‌ براندازی ناگهانی و خشن دولت یا حکومت وقت توسط نیروی نظامی است ».  کودتا تغییر در قدرت است، چهره های اغلب نو و گاه کهنه بجایی حاکمان پشین چنبره می زنند. و یا بقول ویکیپیدا « جابجایی شخصیت‌های سیاسی » در حاکمیت یک کشور است.

و اما انقلاب، خیزش های مردمی علیه حاکمیت است. در برخی از انقلابات، ارتش برای حفظ حاکمیت و « بر قراری نظم  » در کنار حاکمان و بفرمان حاکمان به روی مردم شلیک می کنند. بدین سان وجه تمایز کودتا از انقلاب این است که انقلاب مردمی است. در واقع انقلاب کار یک ملت است. سر تا سر تاریخ مبارزات مردم در ساحه جهانی مشحون از انقلابات پیروزمندانه است و گاه هم شکست خورده! کوتا کار نظامیان و ارتشی ها.

در نتیجه بنا به تعریف بالا، هفت ثور به جز از کودتا نمی تواند، چیز دیگری باشد. در غیر آن میتوان به تاریخ مراجعه کرد و هم کسانیکه شاید این دهشت افکنی بوده اند، خوشبختانه در قید حیات اند و میتوانند جزییات کودتای هفت ثور را باز گو کنند. کودتا را انقلاب گفتن در ضمن، دروغ بزرگ سیاسی است که از دروغ پردازان سلب اعتماد می کند. درست به اعتماد زدایی کمک می کند. چنان در برابر هر گفته، مردم با احتیاط  برخورد می کنند و چنان هم شد.

خلق و پرچم نه تنها به دلیل کشتار بیش از حد، بلکه به دلیل دروغ های شان هیچ زمانی مورد اعتماد مردم افغانستان قرار نگرفتند. مجاهدین و امریکایی ها از بی پایه گی حزب دیموکراتیک، سیاست های خشونت بار، اختلافات خصمانه ی درونی شان و دروغ پردازی های شان در جهت نا بودی شان استفاده کردند.

کودتای هفت ثور به نیرو های دموکرات و بویژه جریانات چپ آن زمان نیز ضربات جبران نا پذیری وارد کردند. از یک طرف روشنفکران بعنوان دشمنان بالفعل پنداشته شدند و دست به کشتار دست جمعی شان زدند. از طرف دیگر با لجند کشیدن اصطلاحات و مفاهیمی که بیان گر مبارزه برای پیشرفت جامعه بودند، کار نیروی چپ را دشوار تر کردند

« گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور»

                                                                 حافظ

                                        *

احمدجواد عطایی


کودتای هفت ثور و دنباله آن، تیره روزی هشت ثور

کودتای ثورسال 1357 وبعد هشت ثور1371خورشیدی،  دو سانحه ی مصیبت آفرین و غم بار در تاریخ افغانستان استند که از چهار دهه بدین طرف مسئول خونریزی ها، بی عدالتی ها، زورگوئی ها، آواره گی ها و جنگ های پایان ناپذیر در کشور ما می باشند. این روز های فاجعه آفرین هفت و هشت ثور و مسئولین آن را هیچگاه نباید فراموش کرد، تا آنگهی که این جنایات عادلانه ارزیابی نگردیده و عاملین آن در دادگاه مردمی بازپرسی و مجازات نگردیده و عوامل این حوادث ناگوار برای جلوگیری از تکرار آن مورد بررسی قرار گرفته نشده. منظور از مجازات جنایتکاران در این جا، قساوت به شیوه خود شان هرگز نبوده، بلکه محاکمه ان ها در یک دادگاه عادلانه، با ایجاد امکانات دفاع آن ها از اعمال شنیع شان، با وجود آنکه جنایات شان نیازی بر ثبوت نداشته و بر همه آشکار است، می باشد تا زمینه های گزند آن ها برای وطن و مردم خنثا گردد. نسل ما از طفولیت تا امروز زوایای مخلتف جنایات برخاسته از هفت و هشت ثور را با تمام سلول های وجود ما تجربه نموده و به نمایش گذاشتن آن تصاویر زشت را برای شما دوستان در این صفحه ضروری نمی پندارم، اما از این روز های فلاکت بار در تاریخ ما همه نکات ذیل را آموختیم که تامل در این موارد برای اجتناب از تکرار این جنایات بر همه ی ما لازمی می باشد:

 ۱. با توسل به زور نمی توان ملتی را گروگان گرفته و عقاید خود را بر آن ها تحمیل نمود. اراده مردم را نمی توان با هیچ نیروی شکست ، در انتها همیشه زورگویان دیکتاتور مغلوب گردیده و مردم پیروز می شوند.

 ۲. باداران خارجی هیچگاه تکیه گاه استوار و داومدار نیستند و در ممالک مختلف همیشه بعد از رسیدن به مقاصد شوم شان، چاکران خویش را تنها گذاشته و از قربانی دادن آنها حذر نکرده اند.

 ۳. کشتن دگراندیشان نمی تواند راه را برای رسیدن به اهداف هموار سازد، بلکه عکس العمل شدید و خشونت آمیزی را در قبال دارد

. ۴. هر نظام جابری بالاخره در مقابل مردم مجبور بر سر فرو آوردن می شود، چنانچه شاهد آن بودیم که هفت ثوری ها بعد از خروج عساکر روسی یکباره مسلمان شده و با هزاران چال و نیریگ تلاش نمودند که دل های مردم را به کف آرند.

 ۵. انسان های خودفروخته و غلام سرشت به هیچ عقیده، قانون، پیمان و ارزش اخلاقی منقید نبوده و برای تداوم بقای خود به هر رذالتی آماده استند، چنانچه ائتلاف خلقی و پرچمی را با اخوان و طالب همه گواه هستیم.

 ۶. تحمیل عقاید بدون آگاهی سیاسی اکثریت مردم، نیازمندی های جامعه و مهیا بودن شرایط عینی و ذهنی برای آن دید سیاسی، با اتکا به تشدد، جز فاجعه ارمغان دیگری نخواهد داشت.

 ۷. تنویر اذهان عامه شرط اساسی برای نیل به آزادی، دیموکراسی، عدالت اجتماعی و تکوین یک جامعه ی فاقد هرگونه تبعیض و بی عدالتی است.

 ۸. بخشیدن جنایتکاران شناخته شده خود یک لطمه ی بزرگی است بر پیکر عدالت اجتماعی بوده و ادامه جنایات را در جامعه تضمین نموده، جفای بزرگی در حق مردم و قربانیان جنایات به شمار می آید. به امید روزی که مردم از آگاهی سیاسی برخوردار شده و با خردگرائی برای رسیدن به یک نظامی مبنی بر اراده ی اکثریت کوشا گردند.

                                                                               *

مهندس راشد رستمی


قتل های زنجیره ی حزب دمکراتیک خلق و تاثیرات سیاسی - اجتماعی آن

در جریان  سالیان که در راستای مستند سازی جنایات حزب دموکراتیک خلق و شناسایی شهدای این دوران کار میکنیم.  با تعداد زیادی از ورثه شهدا در تماس مستقیم و یا غیر مستقیم بودیم.  پای درد دلها و داستان های غم انگیز شان نشستیم و چه بسا که با ایشان یکجا اشک ریختیم . سرنوشت های  مشابه، قصه های پر از مصیبت و اندوه. رازهای نا گفته و داستان های نا شنیده ی را شنیدیم.

عمق فاجعه و ستمی را که بر مردم این کشور رفته است، با جوهر قلم نمیتوان با تمام و کمال بر صفحات کتاب تاریخ نگاشت...

چگونه میتوان آه و اشک یتیمان و درد و رنج بیوه زنان و مادران داغدیده را که سالیان دراز در انتظار برگشت عزیزان شان  به سر برده اند،  زندان به زندان برای یافتن رد پای از عزیزان شان رفته اند و هر بار نا امیدانه باز گشته اند و چه بسا که آرزوی دیدار را با خود به گور برده اند، به تصویر کشید؟... قلم از بیان این همه درد و رنج عاجز است.

تاریخ سياسى  كشور ما  شاهد كشتارها و قتل هاى گوناگونی در دروه هاى مختلف حاكميت سياسى است. هر تغيير قدرت  همراه بوده با قتل و كشتار. تو گويى مردمان اين سر زمين گوسپندان زبان بسته یی اند كه بايد در قدوم هر مهمان ناخوانده،  دسته دسته به كشتارگاه برده شده و ذبح گردند.

 از گذشته هاى دور و از استبداد خشن عبدالرحمن خان با قتل عام ، کنیز گیری و اسارت مردم هزاره و فروش شان  که بگذاریم، در همين صد سال اخير، حاكميت نادرخان با فريب و دروغ آغاز شد و براى استحكام پايه هاى قدرت اش به سركوب  روشنفكران و مخالفين سياسى پرداخت. دورۀ نادر خان غدار بيشك از جمله دروه هاى سياه و تاريك سياسى كشوراست. عدۀ زيادی از روشنفكران و مشروطه خواهان واشخاص دیگر اعدام شدند.

ولى سوگمندانه بايد بگويم كه كشتار در طى دوران حاكميت حزب دموكراتيك خلق مخصوصن دوران تره کی – امین تمام نمونه هاى كشتارهاى سياسى صد سال اخیر را  كم رنگ مى سازد و از اين جهت سياه ترين و درنده ترين دوران حاكميت سياسى است.   آنچه قتل هاى سياسى دوران حاكميت حزب دموكراتيك خلق را از تمامى دوره های پیشین متمايز مى سازد، پنچ ويژه گى خاص آن است.

در اين جا ما فرق مى گذاريم بين قتل هاى سياسى و سركوب قيام هاى مردمى كه طى دوران حاكميت اين حزب صورت گرفت. سركوب قيام هاى مردم چون قيام چنداول، قيام هرات، قيام بالا حصار، قيام سوم حوت در آغازین روز های ماه حوت سال 1358 خورشیدی در كابل و.. كه طى آنها در مجموع بيش  از صد و پنجاه تا دوصد هزار انسان بشهادت رسيد، خود بحث جداگانه ى است كه نياز به  مقاله جداگانه  دارد.

 منظور ما از قتل هاى سياسى، قتل هاى عمدى و از قبل پلان شده ی حزب است كه به تصويب كميته مركزي و يا شوراى انقلابى حزب رسیده  وبر اساس ليست از قبل تهيه شده و يا هم  راپور ارگان هاى امنيتى و جاسوسى حزب  و حتی راپور های افراد عادی بر اساس رقابت ها و دشمنی شخصی و فامیلی عده یی  زیادی را به شهادت رسانیده اند. قربانيان عمدتاً مخالفين سياسى حزب و یا افراد عادی غیر سیاسی بودند.

 آن پنچ ويژه گى را که در بالا تذکردادیم، عبارات اند از:

اول : اين قتل ها قسمن پلان شده و سيتماتيك بود.

در آغاز پيروزى كودتاى خونين ٧ ثور،  هزاران انسان  صرف بخاطر داشتن عقيده مخالف دولت و با احتمال مخالفت در آينده گرفتار شده و بدون محاكمه مظلومانه به شهادت رسيده اند. (1) و پس از تجاوز شوروی تعدادی آزاد شدند اما باردیگر زندان واعدام ادامه یافت.(2)

غيراز منسبوبين ژريم داؤود خان، تعداد عمده اين افراد فعالين سياسى  و همه افراد شناخته شده و مطرح بودند. اين افراد در دوران دموكراسى ظاهر شاهى بطور نيمه علنى در كنار حزب دموكراتيك خلق به كار سياسى مشغول بوده و در رقابت سياسى با اين حزب قرارداشتند. مسؤولين حزب دموكراتيك در دوران فعاليت هاى سياسى گروه ها در زمان ظاهر شاه همواره در مناسبت هاى مختلف از وجود "ليست سياه " اين حزب  ياد آورى  ميكردند. از جمله نجيب كه در سطح پوهنتون كابل رهبرى جناح پرچم را در بين محصلين به عهده داشت ، بارها به طور اختطار به رقباى سياسى اش از وجود چنين ليست ياد آور شده بود.

 اين واقعيتى بود كه بسيار افراد حاضر در صحنه آن را خود شنيده بودند. در آن زمان بيشتر به عنوان يك " لاف سياسى" تلقى ميشد تا واقعيت. بعد ها معلوم شد كه وجود"  ليست " يك واقعيت بوده است. 

بخشى ديگرى از اين اعدام شده گان شخصيت هاى مطرح اجتماعى، علماى  دينى و شخصيت هاى صاحب نفوذ و مردمدار هاى نخستين حاكميت خون بار و غير قانونى  مطابق فيصله شوراى انقلابى و كميته مركزى حزب گرفتار و اعدام شدند.

دوم: اين قتل ها عمدى، داراى كاركتر" از پيشگيرنده"  و براى جلوگيرى  از وقوع " حادثه " بودند.

 مى گويند از هيتلر در مورد بهترين نوع دفاع پرسيدند. در جواب گفت " حمله بهترين نوع دفاع است" ! با استفاده از شيوه ی هيلتری،  خلقی ها، فكر مى كردند قبل از اينكه مخالفين سياسى تكان بخورند بهتر همان است كه با يك حمله غافلگيرانه، تمام نيرو هاى اپوزيسون سياسى را يك جا از ميا ن بر دارند. همان بود كه تمام ارگان هاى امنيتى، پوليس و اردوى يك حكومت مجهز كه اينك  همه ی آنها در قبضه  و در خدمت حزب بودند ، برعليه مخالفين فكرى  و دگر انديشان بكار انداخته شد.

عده زيادى از شخصيت هاى اجتماعى، دينى و سياسى و همچنان افراد با نفوذ گرفتار و بدون محاكمه بعد ازشكنجه هاى غير انسانى  معمولا يكى دو روز بعد اعدام شدند. حزب با اين عمل فكر مى كرد از وقوع " حادثه " جلوگيرى نموده، زمينه  و امكان شكلگيرى  مقاومت را در آغاز از بين ميبرد. ولى اتفاقا همين كار خود " حادثه آفرين" شده دامنه ى آن تا قيام سراسرى بر عليه حاكميت خونين حزب گسترش يافت.

 قيام هایی كه ديگر از كنترول حكومت خارج شد. حادثه قيام چنداول، قيام سوم حوت ۱۳۵۸ كه به " روز الله أكبر" مشهور شد و سه ماه بعد از آمدن قوای روس و تعین ببرک در کابل رخ داد.  قيام بالاحصار14 اسد1358، قيام هرات 24 حوت 1357 و ديگر قيام هاى خود جوش  مردمى. ريشه اصلى اين قيام ها در همين حملات وحشيانه ى حزب بر مخالفين فكرى و دگر انديشان نهفته بود.

( در روز های اول پیروزی کودتا طرفدارن شهید میوندوال پیام تبریکه به رهبری حزب فرستاده بودند. این پیام در جلسه رهبری خوانده می شود و فرمان دست گیری و اعدام صادر میگردد. مصاحبه مزدک با بی بی سی)

سوم : اين كشتار از طرف يك حكومت بود كه ادعاى مردم و روشنفكر بودن را داشت

 كشتار هاى دروه هاى قبلى از جانب حكام خود كامه و مطلق العنان خاندانى صورت مى گرفت و هدف آن حفظ قدرت سياسى خاندان و تداوم قدرت مطلقه بود.

اين حكام قدرت خود را خدا داد تلقى نموده و مردم را به عنوان "رعيت" قبول داشتند.

سلطان سايه خدا در زمين بود و اطاعت از وى واجب شرعى. رأى مردم و اشتراك سياسى و دموكراسى  مفاهيم كاملا بيگانه  براى نظام بودند. 

ولى حزب دموكراتيك بانام مردم ، طبقه كارگر و زحمتكشان و... به کشتن انسان ها آغاز كرد. گر چه ازآغاز با كودتا و با خونريزي روی کار آمدند، با آنهم اين حزب ادعا داشت که مجهز به " ايدئولوژى علمى" است و خود را "جمع از ما بهتران"  تصور مى نمود.

حزبی ها حرف از "حاكميت خلق "، "عدالت"، "جنبش هاى آزادى بخش"، "قدرت مردمى"، "رفع استبداد خاندانى" ، "نابودي حاكميت ظالمانه ی خاندان ال يحيى " دموكراسى"، "خواست توده ها" و . . . ميزدند. اما دیدم که اين ها همه شعارهای بودند كه در نشرات اين حزب و پرو پاگنده هاى دهان پر كن، چه در دورانی كه اپوزيسيون سياسى بود و چه در روز هاى نخستين حاكميت چون اوراد تكرار ميشد.

گرچه برخی ازمردم و نيروهاى سياسى جامعه با توجه به تجارب "احزاب برادر" (احزاب وابسته به شورویی مضمحل شده) در جهان مى دانستند كه  ماهيت اصلى حزب عميقاً ضد دموكراسى و ضد آزادى است . با آن هم تجربه كاملا جديد بود كه حزبى كه تا ديروز در نقش اپوزيسون سياسى در سرك ها و خيابان ها، در شورا و دانشگاه با استفاده از تمام مظاهر دموكراسى هرچند شاهانه و قلابى، بر عليه حكومت و " قدرت مطلقه" آن به تظاهرات خيابانى  مى پرداخت  و قدرت مطلقه حكومت را به باد انتفاد ميگرفت و هميشه شكايت داشت كه در افغانستان آزادى احزاب سياسى نيست،  به مجرد رسيدن به قدرت  يكى از مطلق العنان ترين حكومت های تاريخ افغانستان گرديده تمامى مظاهر دموكراسى حتى در همان حد شاهانه را هم از كار انداخت. این حزب مستبد وظالم نه  تنها مانع فعالیت اپوزيسيون سياسى از حق فعاليت سياسى و سهمگيرى در مقدارت سياسى كشور گردید، بلكه حتى حق حيات را از دیگران نيز سلب نمود. نه اينكه حق حيات از فعالين سياسى را بلكه حتى حق حيات از تمامى اعضاى فاميلش را نيز سلب كرد.

مردم ما در وجود حزب دموكراتيك با يك انديشه مطلقگراى مواجه بودند كه براى مخالف سياسى حق حيات قائل نبود.. بر مبناى اين طرز انديشه همه بايد مثل حزب فكر ميكردند. مثل حزب عمل مى كردند. آنچه حزب ميگفت مان حق مطلق بود. ترديد در مورد آن به معنى نابودى بود. چيزى بنام تنوع فكرى و كثرت گرايى و فرهنگ همديگر پذيرى اصلا در انديشه استالينيستى اين حزب وجود نداشت . اين است كه چنان اختناق كشنده ى سياسى به ميان آمد كه نظيرش در كشور سابقه نداشت مگر در زمان حاکمیت " امیر آهنین"!

چهارم : اين كشتار ها ريشه ايديولوژيك داشت

حزب دموكراتيك خلق با اعتقاد به ايدئولوژى ماركسيسم – لينيسم، خود را  نماينده بلامنازعه ی "طبقه كارگر" دانسته  و فكر ميكرد از طرف اين " طبقه "، " رسالت " برقرارى " ديكتاتورى پرولتاريا" را دارد! اين حزب معتقد بود كه به عنوان نماينده طبقه كارگر و مجهزبه " ايدئولوژى علمى" ( ماركسيسم - لينينيسم) رسالت تاريخى ايجاد " جامعه سوسياليستى و در نهايت جامعه كمونيستى " را بدوش دارد. در راه ايجاد جامعه سوسياليستى و نهايتاً كمونيستى در گير يك جنگ "مقدس طبقاتى  " با نيروهاى  كه داراى " ايدئولوژى ايدياليستى" اند ، ميباشد.

اين حزب كه اكثريت كادرها و رهبرى آن خود معجون از جنرالان اردو، گماشته گان روس ، إشراف زاده گان بريده از مردم، متعصبين قومگراى دهاتى خصلت و شبه روشنفکران" رومانتيك انقلابى" بى خبر از جامعه و جهان، بودند، مجهز با شعار هاى ماركسيسم بر ساخته  از جامعه سرمايه دارى قرن نزده  غرب ، بى خبر از شرايط سياسى - اجتماعى افغانستان ، طى كودتاى خونين ، باتمام تجهيزات و امكانات يك حكومت خودكامه مسلح گرديده و به سرنوشت مردم حاكم شدند. و همان بود كه از فرادى حاكميت شروع كردند به كشتار در راه تحقق جامعه سوسياليستى.

قاتلين فكر مى كردند كه  تمام اين كشتار هابه نفع مردم است. چون فكر مى شد براى تحقق "سوسياليزم "  و ايجاد جامعه سوسياليستى كشتن مخالفين يك عمل انقلابى و برحق است.  يكى از رهبران طراز اول شان  در سخنرانى گفته بود: " براى پياده كردن "نظام سيوسياليستى" به بيش از دو مليون انسان ضرورت نيست! يعنى اينكه حاضر است در صورت نياز از جمله بيست مليون نفوس آن زمان كشور، هژده مليون را در صورت مخالفت بكشد تا "نظام سيوسياليستى"پيا ده نمايد. 

پنجم  : خشونت بسيار برهنه، گسترده و ميزان بالاى كشتار ها كه به آن خلصت " كشتار جمعى"  و "جنايت عليه بشريت" میداد.

كشتارهاى سياسى حزب دموكراتيك از نظر حقوق بين الملل  در رديف بندى "كشتار جمعى " و "جنايت عليه بشريت " مى آيد.   شاخصه هاي كه در كنوانسيون هاى تصويب شده از طرف نهاد هاى سازمان ملل در رابطه به خصوصيات " كشتار جمعى" و " جنايت عليه بشريت" تعريف شده در مورد قتل عام هاى اين حزب صادق است .

خشونت برهنه و ميزان كشتار ها به اندازه ی است كه در تاريخ معاصر كشور بى نظيرمیباشد. تنها زندانيان سياسى اعدام شده توسط اين حزب به بيش از ٧٠ هزار مى رسد. اين اعدام ها نه تنها در زمان خلقى ها بلكه در تمام دوران حاكميت جناح هاى متفاوت حزب دموكراتيك همچنان جريان داشت. ادعاى جناح پرچم اين حزب مبنى بر اينكه قتل هاى سياسى مربوط دوران امين بوده و در مرحله " تکاملی و نوین انقلاب ثور" چنين قتل هاى صورت نگرفته  كاملا بى اساس است. اسناد و مدارك زياد موجود است كه اختطاف، شكنجه و اعدام هاى پلان شده در دوران " تکاملی ونوین انقلاب ثور!" نيز همچنان ادامه داشت.  "هیچگاه شمار زندانیان در سالهای هشتاد به ویژه تا پایان خروج قوای شوروی به کمتر از هشتاد هزار نمی رسید.

در طول این سالها شب های جمعه به اعدام زندانیان اختصاص داشت. هر شب جمعه بیشتر از یکصد نفر را برای اعدام میبردند. معمولا این کار را کارمندان خاد انجام میدادند..."(3) .

 ما در جریان پروسه شناسایی و راجستر شهدا به تعداد زیاد از ورثه برخوردیم که عزیزان شان در دوران بعد از سالهای ۱۳۵۷ و ۵۸   اختطاف و مفقود شده اند. علاوه بر اين اعدام ها هزاران انسان در طى چند قيام هاى مردمى در شهر هاى چون كابل ، هرات ، و.. . در طى دو سه روز كشته شدند. و اين تازه يك بخش كوچكى از قربانيان است. در اثر حملات هوايى و زمينى بر قرا و قصبات كشور در طى دروران حاكميت اين حزب در حدود  بيش از دو مليون انسان جان هاى شان را از دست دادند. داستان هاى وحشتنا كى از قتل عام ها در دهكده ها توسط نيرو هاى اردو حزب و قواى شوروى وجود دارد.

نهاد ورثۀ شهدا برای ترتیب وتنظیم بهتر لیست همه، زمالنی می تواند، موفقیت کسب نماید که هموطنان ما اطلاعات خویش را برای این نهاد بفرستند.

.................................................................................................................................

(1)    حفیظ الله امین بعد از خفه کردن تره کی و گرفتن قدرت، لیست ۱۲ هزار از کشته شده گان در زندانها را برای دو سه روزی  در عقب دروازه های وزارت داخله نصب کرد. درآن لیست، نام های صرفن بخشی از کشته شده گان درج بود. کشتار در سه ماه حاکمیت امین نیز ادامه داشت.

(2) گرچه درشام ششم جدی و گرفتن قدرت توسط جناح پرچم، عمدتا رفقای حزبی ببرک واعضای "ک.ج.ب" از قید امین آزاد شدند. و چند روز بعد از آن دروازه های زندان ها برای تعداد دیگری نیز باز شدند، اما به زودی اختطاف وآدم ربائی ها بار دیگرشروع گردیده و زندانها از مخالفین سیاسی پر شدند. در این رابطه در قسمت بعدی این نوشتار توضحیات بیشتر میدهیم.

     مراجعه شود به خاطرات سیاسی جنرال عبدالقادر در گفت وشنیدذ با دکتر پرویز آرزو. مطابق گفته   

    های قادر در همان شام شش  جدی روسها زودتر از همه افراد وابسته به کی جی بی، مانند صمد   

     ازهر ودیگران را رها کردند.

     (3)  افغانستان ، جنگ ،سیاست و جامعه  صفحه ۱۱۳ نوشته انتونیو جیوستوری- ترجمه اسدالله  

     شفایی - نتشرات عرفان

                                                              ***:

اثرت و پیآمد های سیاسی اجتماعی کشتار های زنجیره یی حزب

۱-انقطاع تجربه سیاسی

اولین پیآمد کشتار های حزب، انقطاع تجربه سیاسی در کشور بود.

قتل های زنجیره ای حزب دموکراتیک به ادامه کشتار های نظام های استبدادی مخصوصن دوره سیاه نادر خان نه تنها سکتگی در روند رشد  و انتقال تجربه سیاسی  ایجا د کرد بلکه با توجه به ابعاد گسترده و پلان شده کشتار ، تقریبن تمامی نخبه های سیاسی کشور را با ساطور اختناق تک حزبی چنان نابود کرد که کشور به انقطاع تجربه سیاسی دچار گردید. اکثریت قاطع فعالین سیاسی زمان  و شخصیت های  مطرح و موثر توسط حزب سر به نیست شدند. این کشتار گسترده باعث ایجاد خلا بسیار گسترده در صحنه سیاسی کشور گردید که اثرات آن را تا به امروز بطور بسیار آشکار میتوانیم مشاهده کنیم. انقطاع تجربه سیاسی باعث پایین آمدن کیفیت کار سیاسی در کشور شده زمینه ی مناسب برای رشد جریان های وابسته و نهایتن مداخله و نفوذ کشور های بیگانه گردید.

حزب تقریبن تمام حلقات، نهاد ها و احزاب سیاسی رقیب و شخصیت های سر شناس سیاسی – اجتماعی  که از سالهای دهه دموکراسی به بعد کم کم رشد کرده بودند و میتوانستند اساس و پایه  یک نظام مبتنی بر دموکراسی و کثرتگرایی سیاسی را بگذارند و  قادر بودند در ایجاد و راه اندازی یک جنبش مستقل ملی با کیفیت نقش موثر ایفا کنند  چنان ضربه زد که اگثرن دیگر نتوانستند قد راست کنند. دامنه این کشتار ها  تنها به افراد و شخصیت های متشکل در احزاب و نهاد ها محدود نماند بلکه بسیاری از افراد غیرمتشکل ولی مطرح را نیز شامل میشد. بدین ترتیب حزب دموکراتیک خلق بر خلاف ادعای بلند بالای تیوریسن های شان مبنی بر اینکه حزب در ادامه مبارزات مشروطه خواهان و به عنوان "پلی میان بقایای مبارزان آزادیخواه گذشته و جوانان و روشنفکران تازه بپا خاسته ...نقش ایفا مینمود..( ۳) از فردای کودتای ثور قدم جای پای نادر غدار گذاشته و به کشتار آزادیخواهان و فعالین سیاسی پرداخت.  کما اینکه حزب هیچگاهی نه از نظر خواسته و برنامه  سیاسی و نه از نطر دیدگاه های فکری هیچ گونه سنخیت با مشروطه خواهان و نهاد های مستقل ملی که به شکل خودجوش و با ابتکار و به اتکای خود افغانها ایجاد شده و فعالیت میکردند نداشتند. جریان حزب دموکراتیک با توجه به اسناد و مدارک متعدد که در دست رس است از آغاز یک جریان وابسته به شوروی وقت بوده و برای ایفای نقش ستون پنجم روس بوحود آمده بود. اکثر بنیانگذاران و رهبران حزب در حقیقت گماشته های اجیر شده سازمان جاسوسی روس بودند.(4). ببرک وتره کی و شرکا هیچ سنخیت با غبار و محمودی و جویا و بلخی و دیگر آزادیخواهان که از بین مردم برخاسته و دارای خواسته های ملی بودند ،ندارند.

۲- سیر نزولی کیفیت کادر علمی – تخنیکی

کشتار تنها در محدوده شخصیت های فعال سیاسی باقی نماند، بلکه دامنه آن به کادر های علمی و تخنیکی و مدیریت اداری در تمام سطوح ادارات و مراکز علمی نیز گسترش یافت. داس نابودی " دیکتاتوری یرولتاریا " در مزرعه ی سبز و مستعد  کشور چنان بیرحمانه به درو آغاز کرد که دیری نپایید مزرعه ها همه عاری از ساقه های جوان سرسبزی و شادابی شدند. عده زیادی از استادان دانشگاه ها، معلمین، محصلین ،علما ، مامورین دولتی یکی پس دیگر به چوقه های اعدام فرستاده شدند. آوازه این گیر و گرفت ها چنان ترس و سراسیمه گی را در جامعه ایجاد نمود که موج بزرگی از مهاجرت و فرار از کشور را به خود همراه داشت. به این سان، علاوه بر اینکه عده ی زیادی از کادر های علمی و فنی کشور کشته شدند بخش دیگری با توجه به اوضاع نا آرام و اختناق سیاسی احساس خطر نموده مجبور به ترک کشور شدند.  حزب علاوه بر کشتار شخصیت های علمی و فنی تقریبن همه متخصصین و اکادمیسن های را که در کشور های غیر از بلوک شرق تحصیل کرده بودند از کار برکنار و بجای انها فعالین حزبی بی تجربه و کم سواد را گماشت.  چنین شد که کیفیت نهاد های علمی و تخنیکی سیر نزولی بیسابقه ی را پیمود. (۵)

۳- ترویج فرهنگ خشونت

کشتار سیاسی دگر اندیشان و در بسیاری موارد حتی اقارب و اعضای فامیل شان،اختطاف ها شکنجه های بسیار خشن و نقص محرمیت منازل، نقص صریح حقوق بشر چیزی نبود که در همان حلقه کوچک فامیلهای قربانیان و مفقودین باقی بماند.  آوازه ی این گیر و گرفت های گسترده هر روزبیشتر و بیشتر میشد  و جامعه افغانی را تکان میداد.  خشونت سازمان یافته یی که توسط حزب بر مردم اعمال میشد در تاریخ افغانستان سابقه ی بسیار کم داشت. " اگسا فضای جامعه را به فضای ترس،بی اعتمادی و ستیزه جویی مبدل ساخت. در ادارات دولتی، مراکز  آموزشی، و مناطق مختلف کشور مامورین استخبارات برای تعقیب و کنترول مردم توظیف شدند".(۶)   این خشونت با گسترش دستگاه های استخباراتی چنان فضای اختناق سیاسی را ببار آورد که حتی تا درون فامیل ها نفوذ کرد. اعضای فامیل بر همدیگر اعتماد نداشتند. از اطفال خورد سال در مکاتب گزارش دورن خانه ها را میخواستند.. اعمال خشونت بر علیه مردم  واکنش خودش را در میان مردم ببار آورد . مردم وقت می دیدید که هر روز افراد نخبه و با نفوذ ، شخصیت های محبوب  و مردم عادی با بهانه های واهی گرفتار و مفقود میشدند کم کم هسته های دفاع خودی و حرکت های خود جوش دفاع از جان ایجاد شد.

محمد گلاب زوی که خود یکی از افراد کودتاچی بود و در رده های بالای حزبی و دولتی در گسترش و استحکام قدرت ضد مردمی حربی فعالیت و مسولیت داشت، بعد از فروپاشی حزب شان برای تبرئه ی خود و رفقایش چنین مینویسد:"  بدون محاکمه کشتن، بدون محاکمه فراری دادن و یا بدون محاکمه اموالش را ضبط کردن، این در هیچ قانون نیست. یک اشتباه هفت ثور همین بود.."  و بعد بار تمام این جنایات را تلاش میکند تا به دوش یک فرد یعنی حفظ الله امین اندازد و چنین ادامه میدهد: "این را به صراحت میگویم که مسول این مسایل تنها حفیظ الله امین بود..." (۶)

تخم خشونت بیدسابقه و گسترده را حزب در کشور پاشید و با خون هزاران هزار انسان بیگناه این سر زمین آبیاری کرد. معلوم است که خشونت حشونت رادببار می آورد.

۴- برهم خوردن شیرازه زنده گی فامیلی و نابودی اساس اقتصاد فامیلهای شهدا

فامیل  سنگ بنا و اساس یک جامعه است. سلامت جامعه ارتباط تنگاتنک به سلامت فامیل ها دارد. فامیل در حقیقت یک جامعه کوجک است.  برهم زدن اساس امنیت و آسایش در فامیلها اثرات ناگوار و متعدد چه در زمینه رشد و پرورش کودکان و نوجوانان دارد  چه در زمینه های اقتصادی و اجتماعی. 

کشتارهای حزب در قدم اول اساس اقتصادی فامیل های را واژگون کرد. معمولا گیر و گرفت ها منحصر به یک فرد فامیل نبود، بلکه تمام مردان فامیل را شامل میشد. با تماسهای که همراه ورثه ی شهدا در طی پروسه شناسایی داشتیم و داریم همواره گزارش میشد  و میشود که فامیل های شهدا با از دست دادن نان آوران خانه شان در حقیقت زیر بنای اقتصادی شان را از دست داده به مشکلات زیاد اقتصادی دست و گریبان بودند. بار سنگین پیدا کردن مایحتاج فامیل و تربیه یتیمان به دوش زنان فامیل افتاد. با توجه به میزان بسیار بالای کشته شده گان این مشکل به یک مشکل اجتماعی تبدیل شده بود. نخستین آسیب دیده گان از این وضع زنان و کودکان بودند.

۵- وادار سازی مردم به مقاومت  و مهاجرت

آوازه کشتار ها  و گیر و گرفت های غیر قانونی کم کم در سراسر کشور بخش شد. مردم با پوست و گوشت خود ستم و اختناق را که حزب بر جامعه ایجاد کرده بود احساس میکردند. حزبی ها مثل گرگان کرسنه یی که به گوسفندان حمله ور شوند در گستره ی جامعه حمله ور شده بودند. دستگاه های عریض و طویل کام و اگسا و خاد و سازمان جوانان حزب و پولیس و اردو همه در خدمت حزب و در راستای سرکوب مردم  عمل میکردند. در هر کوچه و محله صبح وقتی از خواب برمیخواستی زمزمه گرفتاری و بردن همسایه ی و سرشناسی از محله موضوع عمده صحبت و قصه های مردم شده بود. شب ها خواب و آسایش مردم را ولگرد های استخباراتی و نیروهای پولیس حزبی برهم زده بودند. استخباراتی ها در هر محله و چار راه و در هر اداره و دستگاه حضور داشتند و ناظر بر رفتار ، گفتار و اعمال مردم بودند. حجم راپوردهی ها کم کم به حدی زیاد شده بود که فرصت بررسی و ارزیابی و تشخیص درست را از حکومت سلب نموده بود. این بود که کشتار ها بدون محاکمه و حکم دادگاه و صرف بر مبنای گمان و راپور مامورین استخباراتی انجام میشد. کم نبودند افرادیکه صرف بر مبنای خصومت های شخصی روانه ی زندان  شده بودند. 

واکنش جامعه در برابر این پدیده کاملا جدید اختناق و سرکوب فراگیر عمدتا فرار از کشور و قسمن هم تصمیمی به مقاومت و عکس العمل بود. کم کم هسته های مقاومت و دفاع از جان در داخل کشور ایجاد شد. مردم و جوانان مجبور شدند بجای کار و تحصیل بخاطر دفاع از خود دست بکار شوند. عده زیادی هم برای حفظ جان خود و فامیل شان دست به مهاجرت زدند.  که خود پیآمد های نفی زیاد روی اقتصاد کشور داشت و زمینه مساعد برای سربازگیری بیگانان جهت مداخله در امور داخلی کشور بود. به این ترتیب

6-بی ثبات ساختن کشور و فراهم سازی زمینه جنگ های نیابتی

حزب با اتخاذ سیاست کشتار و اختناق خود کشور  و سپردن مقدرات کشور به دست روس ها  مملکت را بی ثبات ساخت . پیآمد ها و پس لرزه های این بی ثباتی سیاسی تا امروز از مردم قربانی میگیرد.

نقش مولفه های تفکر حزبی در ایجاد  فاجعه ی تاریخی

در هفتم ثور یک حزب که تمام فلسفه‌ی  وجودی اش بر اساس اسناد و مدارک و عملکرد سیاسی  اش بازی کردن نقش ستون پنجم برای شوروی بود طی یک کودتا ی خونین مقدرات کشور را بدست  گرفت در حالیکه نه از پایگاه مردمی برخوردار بود و نه شناخت درست از جامعه داشت و نه  آماده گی و صلاحیت لازم برای اداره  کشور را و نه هم روسیه اجازه اتخاذ یک سیاست مستقل ملی را به این جریان مزدور و  وابسته  میداد . " مشاوران شما در همه جا بودند . در ادارات دولتی ، در ارتش در خاد، در رسانه های همگانی ،در شهربانی در نهاد های آموزش عالی...من رهبر یک کشور مستقل و آزاد نبودم...نمیتوانستم هیچ گامی بدون مشاورین شما بر دارم..." مصاحبه ی ببرک کارمل با روزنامه نگار روسی بعد از خلع قدرت.   طوریکه توبه کننده گان این حزب امروز خود اعتراف دارند که "کاش حزب ما قدرت سیاسی را نمیگر فت. ( مصاحبه فرید مزدک  با خبرنگار بی بی سی).

هفت ثور نقطه عطف شوم و منفی در تاریخ معاصر کشور بود که سر آغاز چهار دهه ظلم و بی عدالتی .خون و خشونت گردید.

 این روز با کشتار آغاز شد و به فاجعه انجامید.  فاجعه ایکه هنوز هم  ادامه دارد و از مردم ما قربانی میگیرد.

رژیم کودتا یکی از مطلق العنان ترین رژیم های تاریخ معاصر افغانستان  بود. که بزرگترین قربانی ها را از مردم گرفت . کودتاچیان که به سیستم تک حزبی معتقد بودند و خود را مجهز به "ایدئولوژی علمی!" میدانستند  به همه نیرو های سیاسی دیگر نگاه  از بالا داشته و به خود حق میدادند تا مخالفین فکری و سیاسی خود را بدون هیچ جرمی ویا با ادعا های واهی  بدون داشتن  حق دفاع از خود رایی زندان و کشتار گاه کنند

. لیست 5000 هزار شهید که در سال 2013 توسط پولیس هالند افشا شد، شهدا در این لیست بر اساس روز شهادت شان فهرست شده اند.  در جریان  پروسه راجستر کردن و شناسایی با تماس های که همراه ورثه شهدای  داشته ایم و معلوماتی که از خانواده های شهدا بدست  آورده ایم این واقعیت انکار ناپذیر روشن میشود که بین تاریخ گرفتاری و تاریخ شهادت اکثر هموطنان ما یک الی سه روز و نهایتن یک هفته فاصله زمانی بیش نبوده.** به دیگر سخن  این هموطنان ما در غیاب محکوم به اعدام شده بودند. اختناق سیاسی عجیب حاکم شده بود . علت اصلی ایجاد فاجعه توسط حزب دموکراتیک  ساختار فکری – سیاسی حزب بود. مولفه های اصلی و اساسی این ساختار فکری و سیاست عملی حزب که از ساده سازی ها و سطحی نگری ها و استفاده های ابزاری  استالینیستی تئوریسین های شوروی نشات میگرفت بقرار زیر بودند. 

جزمیت ومطلق گرایی فکری:

 حکومت حزب دموکرایتک حکومت مطلق گرای ایدلوژیک بود. حکومت های ایدلوژیک ماهیتن مستبد، مطلق گرا و ضد آزادی اند. ادعای داشتن انحصاری حقیقت مطلق زمینه ی میشود برای سرکوب و نابودی دگر اندیشان . از  نظر فلسفی حزب معتقد بود که  همه مکاتب و اندیشه های سیاسی  و فکری یا بر اساس فلسفه  ماتریالیستی استوار اند یا بر مبنای فلسفه  ایدیالیستی . فلسفه ماتریالیستی که مبنای آن علم است طبعن  فلسفه علمی است. ایدلوژی مارکسیسم مجهز به فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک که عالی ترین شکل فلسفه ماتریالیستی میباشد،  است و لذا  ایدئولوژی علمی است. تمام ایدیشه ها و مکاتب فکری غیر مارکسیستی دارای  فلسفه  ایدیالیستی و ذهنی و جبرا  غیر علمی اند.   . باز تاب چنین اندیشه ی در پراتیک اجتماعی حزب بسیار خشن بوده و تبدیل به رادیکالیسم ایدلوژیک گردید. با توجه به درک بسیار سطحی و قشری و ساده سازی ها ی ذهن خلقی های دهاتی خصلت قومگرا ی متعصب و پرچمی های رومانتیک انقلابی،  مارکسیسم حزب دموکراتیک و به خصوص جناح خلق آن چیزی شبیه " داعش چپ" بود. " مومنین" حزب همان معتقدین  به  " ایدلوژی علمی و دوران ساز مارکسیسم لینیسم "  بودند. " کفار"  هم تمام مردم مسلمان افغانستان بود.  البته در این میان " رافضی " های هم بودند . این ها گروه های بودند که هرچند به " مارکسیسم " معتقد بودند اما چون به " لیننیسم"  باورمند نبودند لذا خون آنها نیز مباح بود.

تفکر بلوکی:

تفکر حاکم بر حزب تفکر بلوکی بود. از نظر حزب  جهان به دو قطب سوسیالیسم و کاپیتالیسم تقسیم شده بود.  مرکز جهان سوسیالیستی شوروی  بود. .

تیوریسن های اتحاد جماهیر شوروی در حالیکه خود به تداوم سیاست تزار های روس به استثمار ملیت های دیگر و سرکوب مبارزات آزادیبخش جمهوریت های آسیایی و مستعمرات شان ادامه دادند و بیرحمانه قیام های ملی درمناطق تحت اشغال را سرکوب میکردند  شعار انترنالیسم بین المللی را سر میدادند و از  مارکسیسم  به عنوان " پوشش" انقلابی  برای خواسته های هژمونی گرایانه خویش  استفاده میکردند.

جناحهای محتلف حزب در قسمت وفاداری به روس باهم در رقابت بودند. امین حتی در لحظات که روسها او را کشتند وفا دار به روس باقی ماند و قبول نمیکرد که حمله به کاخش از طرف روسها باشد.  (*): مراجعه کنید به کتاب " افغانستان در قرن بیست صفحه ۲۹۸." دراین صفحه مولف روسی چنین می نویسد: " .امین به یاور خود  د ستور داد که به مشاورین نظامی روسی زنگ بزند که به کاخ حمله شده است و انگاه گفت که شوروی ها کمک میکنند. یاور به امین گفت این شوروی ها اند که آتش بازی میکنند . این سخن امین را  از خود بیخود کرد و خاکستردانی سیگار را گرفته به طرفش پرتاب کرد.و به خشم فریاد زد دروغ میگویی.."

 معلوم است که در چنین تفکر منافع ملی به آسانی قربانی آن چیزی میگردید که تئوریسن های روسی از آن به عنوان "منافع بلوک شرق"  و " همبستگی انترناسیونالیستی " یادمی کردند.

 *       قبولی بی چون و چرای رهبری فکری -سیاسی شوروی: رهبری و مرکزیت  مبارزه با کاپیتالیسم  را شوروی بدست دارد.

 دوری و نزدیکی با این مرکزیت معیار برای انقلابی بودن و ضد کاپیتالیسم  بودن ست. هر قدر به این مرکز نزدیکتر باشی انقلابی تر هستی !

*         منافع  و اندیشه  ملی صرف در راستای  پیروی از مرکزیت سوسیالیستی  موضوعیت دارد و تا آنجا مدار اعتبار است که با منافع مرکزیت سوسیالیسم  در تضاد قرار نگیرد.    

*          حزب دموکراتیک خلق پیشاهنگ طبقه کارگر در افغانستان بوده  یگانه حزب است که مبارزه ضد امپریالیزم و ارتجاع را رهبری میکند.       

*        اعتقاد به سیستم تک حزبی با الگو برداری از حزب کمونیست روس . هر گونه فعالیت سیاسی صرف در تبانی با این حزب و در چارچوب این حزب   مشروعیت سیاسی دارد.

*         آزادی های سیاسی صرف در چهار چوب حزب و با قبولی " رهبری  " حزب  موضوعیت دارد. مخالفین سیاسی حزب دشمنان طبقاتی کارگران و زحمتکشان اند و مستحق نابودی.

همین مولفه های  فکری حزب به اضافه تعصبات قومی، قشری نگری ها و" سیاه و سفید سازی "ها ، خود خواهی ها و" رومانتیک انقلابیگری" های مارکسیست های افغانی ، کیش شخصیت و.. به اضافه نوکر منشی در تمامی دوران حاکمیت جناح های متفاوت حزب چه تره کی چه امین و چه ببرک و نجیب کماکان وجود داشت . همین بنیاد های فکری عامل اصلی فاجعه در افغانستان  گردید.

رهبران  جناح پرچم این  حزب در تلاش اند تا فاجعه یی را که حزب شان بوجود آورد، جنبه شخصی داده به پای امین ختم کنند و روز شش جدی را که ببرک کارمل سوار بر تانک های روسی برای انتقامگیری از رفقای حزبیش به کابل آمد و افغانستان  به اشغال ارتش سرخ در آمد، به عنوان روز نجات کشور از دیکتاتوری امین اعلان کنند. این مغلطه گویی حتی امروز هم با گذشت این همه سال از جنانب تفاله های این حزب اینجا و آنجا مطرح میشود.

واقعیت های سیاسی اما نشان داد که بن بست و شکست حزب ، بن بست ساختاری و فکری  بود. فاجعه ی که حزب به وجود آورد. مولود مستقیم همین مولفه های فکری حزب  بود.

همین ساختار فکری حزب بود که اختناق و دیکتاتوری، سلب آزادی های سیاسی از دیگران و زندان و شکنجه و اعدام را به مردم کشور ما به ارمغان آورد. حتی کشتار ها و تصفیه های درون حزبی نیز علاوه بر خود خواهی ها و کیش شخصیت رهبران مولود  همین این سیستم فکری بود.  این اندیشه ی ضد آزادی و اعتقاد به پیروی بی چون و چرا  ازا " مرکزیت سوسیالیستی"  و اعتقاد به سیستم تک حزبی و.  . . دیکتاتور های چون  امین و صد ها امین دیگر را به وجود آورد.  تاریخچه ی  "احزاب برادر" نیز عین همین سر نوشت را دارد.

منابع و یاد داشت ها:

۳-یادداشتهای سیاسی و رویداد های تاریخی صفحه ۹۷

۴-مراجعه کنید به کتاب کا جی بی در افغانستان

۵-حزب دموکراتیک خلق ، کودتا، حاکمیت و فروپاشی. نوشته محمد اکرام اندیشمند صفحه ۱۴۸

۶- افغانستان در قرن بیستم. صفحه ۲۵۰-

۷- حقیقت تجاوز شوروی در افغانستان . صفحه ۲۸۳مولفین پیر آلین آمر و دیتر کلی

                        *

اسد پوپل


مرحله تکاملی انفلاق ۷ ثور به ۶جدی و تجاوز آشکار

مرحله تکاملی انفلاق ۷ ثور به ۶جدی و تجاوز آشکار و سلب استقلال و آغاز نبرد دو ابر قدرت و حامیان وابستگان فکری شان افغانستان محراق میدان خونین آزمایش سلاح های مخرب !

 ۶ جدی دنباله و تکامل جنایات اما به شکل سیستیماتیک سازمان یافته خیلی دقیق ! مانند خفاشان ترکی امین از جوالی تا والی از تاجر تا جیب بر از شاه تا گدا و از طفل نو جوان تا مرد هفتادساله را اعدام نابود محو نکرد سازمان جهنمی خاد افراد منور چشم چراغ مشعلداران اندیشه و نبض جنبش ها ستون فقرات و نخبگان همه سازمان ها جریان ها اتحادیه افراد ملی شخصیت های اهل قلم قدم فرهنگ را اعدام و یک اکثریت را زندان بمباران هکده ها روستا ها از بنیاد ویران مهاجرت های اجباری و مکتب افغان اصیل به نوکری چاکری و غضب مکروریان موتر های دولتی بادیگراد بورس های سیاحت جهت معالجه خانم های شان به ماسکو و اطفال شان جهت تحصیل و گذشتاندن ایام تفریح خوشگذرانی مشروب نوشی کاباره ها و آموزش کلتور مالکیت عام و گذار از مالکیت شخصی خصوصی به مالکیت عامه روز های خوشی را سپری کردند تا اینکه بحران انفجار دستگاهی اتمی چیرنفیل و بحران اقتصاد متوازن ماسکو به اقتصاد مصرفی و غیر متوازن مبدل شود و باعث برهم خوردن سکتور اقتصاد دولتی یا اقتصاد متمرکز یا اقتصاد رهبری شده و هم سلاح های مخرب ویرانگر راکت های استنگر امریکای باعث بزرگترین خسارات نظامی و باعث فلج ساختن اقدامات لوژیستیکی و مرگ روز افزون سپاه اشغالگر شود و تصمیم مصمم شدن که اخراج نیروی اشغالگر را بصورت عاجل عملی کنند که با تعویض عروسک شخص کارمل بجایش نجیب الله و قبولاندن مصالحه ملی پلان ماسکو عملی شود که عامل رشد تضاد های مزمن حاد درون حزب بحرانی و یک حرکت سگتاریستی مانور پلان شده برای جنگ میان پشتون ها به سرکرده گی گلبدین راکتیار و سمت شمال شورای نظار به سرکرده گی مسعود و بعد از خونریزی ضعف جهادی ها نیرو های حزب داخل محرکه و غضب قدرت کنترول اوضاع آشفته شوند ولی در جامعه طبقاتی دگرگون همیشه بازی سیاسی برعکس چرخ پلان عمل کرد صورت میگیرد نجیب الله پیش از فرار توسط دوستمی ها مانع فرار و پیش از حرکت گلبدین شورای نظار داخل غضب قدرت و بازی راکت ها ویرانی شهر کابل کشتار هزاران شهروند کابلی به نبرد های قومی زمینه ظهور طالب چلی را به کمک ای اس ای مساعد ساخت که آغاز یک فاجعه استبداد دیکتاتوری دین دولت و فرار اهل قلم خرد مرگ علم دانش خلع حقوق مدنی زنان و حتی سلب صلاحیت ریش گرفتن مردان در حقیقت مرگ تمدن مدنیت آغاز سیستیم از برده داری دینداری ! چرا با اخراج سپاه اشغالگر نظام حاکم با حمایت و دستگاهی سرکوبگر ریاست خاد اردو و نیروهای مشاور و افراد تحصیل کرده دولتی توان مقاومت و پایگاهی مردمی اجتماعی نداشت !؟ و عام مردم خواهان تغیر نظام خلقی پرچمی بودند ؟ و شدند ! با وجود فرمان های وارداتی توزیع زمین اما در عدم شرایط مناسب و عدم ابزار وسایل و وسیله آبیاری برای کشاورزان و از همه برخورد خشن و باورهای مردم و از همه عدم تحلیل از جامعه طبقاتی که فرهنگ سازی بدست روحانئون و نمونه تمدن مدنیت ارباب خان خوانین ملک مولوی چلی و از همه فقدان جوانان مکتب رفته تحصیل یافته در دهکده ها و دهات و عدم هماهنگی نیرو های روشنفکر دگراندیش از ساختار های فکری نظام و وابستگی نظام و حاکمیت گروه حاکم بجای تغیر در ساختار بنیادی تولید نعم مادی کالا جهت رشد اقتصادملی و مزدعادلانه برای انسان مولد فقط با شعار احساسات خشم خشونت به حیث نیروی حاکم برای محو اعدام مخالفین قشر دگراندیش و شخصیت های ملی متدین مخالفین فکری ماسکو به استبداد دیکتاتوری حزبی و افراد حزبی برای محو نابودی عامل نفرت انزجار عام جامعه شود بخصوص با بمباران ویرانگری وسیله تانک های غولپیکر مخرب باعث نابودی منابع کشاورزان و بنیاد های تولیدی شود که سطح فقر بیکاری تهدیدها زندان ها اعدام ها وسیله حجرت مهاجرت ها را گسترش داد نقل قول از گفتار فرید مزدک فرد شماره دوم حزب در بی بی سی فارسی ! مسخ مارکسیزم در شوری رفت عمل کرد و بعدن مسخه شده روسی به افغانستان تطبیق شود که به مراتب عمق فاجعه و جنایت را عمیق ساخت !؟ لطفن توضیح و تشریح مفصل انجام بدهد که چرا عمق فاجعه و جنایت را عمیق ساخت کی برای چی !؟

                       *

حمید آریارمن


آن کودتاچیان ترسو!

 هفت ثور ۱۳۵۷، نقطه‌ی تاریک و تراژیک در تاریخ معاصر افغانستان است. کودتایی که توسط حزب دموکراتیک خلق افغانستان به اجرا درآمد، سرآغاز دوره‌ای از فروپاشی سیاسی، بحران اجتماعی، و ویرانی اقتصادی کشوری شد که متاسفانه پیش از آن‌هم درگیر یک قدرت طلبی قوم‌گرا شده بود. کودتاگران که داعیه‌ی نجات و پیشرفت را داشتند، در عمل با تکیه بر ایدئولوژی‌های وارداتی و وابستگی آشکار به اتحاد "امپریالیسم" جماهیر شوروی، بنیادهای سیاسی و اجتماعی افغانستان را منهدم کردند. رویداد هفت ثور را نمی‌توان صرفاً یک تغییر رژیم دانست؛ این کودتا سرآغاز روندی بود که افغانستان را به عرصه‌ی منازعات بین‌المللی و اشغال نظامی بدل ساخت. حزب دموکراتیک خلق، با اعمال سیاست‌های غیرواقع‌بینانه، بر گرفته از عدم جامعه شناختی دقیق با سرکوب‌های خونین و پروژه‌های اجتماعی ناکارآمد، موجب بیگانگی گسترده‌ی مردم از دولت شد. که این بیگانگی برحق مردم، زمینه‌ی گسترش مقاومت‌های مسلحانه و آغاز یک جنگ داخلی تمام‌عیار را فراهم ساخت. نسل من همواره در یک کلاف سردرگم، نتوانسته است پاسخ روشنی از نسل کودتاگران دریافت کند! زیرا هفت ثوری‌ها هرگز حاضر به یک گفتمان سیاسی برای پاسخ به چند و چون جنایاتی که مرتکب شده بودند، نشدند. فراتر از آثار مستقیم کودتا، آنچه بیش از همه جای تامل دارد، سکوت سنگین عاملان این فاجعه در قبال مسئولیت تاریخی‌شان است. سران این جریان، نه تنها هیچ‌گاه به صورت رسمی از ملت افغانستان معذرت نخواستند، بلکه با تحریف وقایع، کوشیدند نقش خود در ویرانی کشور را انکار یا توجیه کنند. نسل‌های بعدی که در میان خرابه‌های به جای مانده از این سیاست‌ها چشم به جهان گشودند، هیچ‌گاه پاسخ روشنی به این پرسش بنیادی نیافتند که چگونه و چرا کشوری که به تازگی از اقتدار قبیله‌گرایی/شاهی ارثی بیرون شده بود به جولانگاه خونریزی و مهاجرت اجباری تبدیل شد؟ کودتاگران هفت ثور، نه تنها از گذشته‌ی خود ابراز ندامت نکردند، بلکه هنوز حاضر نیستند به صراحت اذعان کنند که چگونه در روند سقوط کشور، ابزار دست قدرت‌های خارجی شدند و ارزش‌های انسانی و اجتماعی مردم خود را قربانی جاه‌طلبی ایدئولوژیک ساختند. این بی‌مسئولیتی تاریخی، زخمی است که همچنان بر پیکر کشور باقی مانده است. میخواهم به صراحت تأکید کنم که نقد کودتای هفت ثور به هیچ وجه به معنای تطهیر یا حمایت از جمهوری محمد داوود نیست. حکومت داوود نیز گرفتار اقتدارگرایی، محدودسازی آزادی‌های سیاسی و ناتوانی در اصلاحات واقعی بود. که در زمانش می‌شود حکومت او را آگاهانه به نقد نشست. البته اگر پرده تقدس را از روی داوود و حکومت او بردارند. اما فاجعه‌ای که پس از هفت ثور رقم خورد، از نظر عمق و گستره‌ی ویرانی، ابعادی به مراتب خطرناک‌تر و پایدارتر بر کشور تحمیل کرد. امروز بیش از هر زمان دیگر ضرورت دارد که این تجربه‌ی تاریخی، با نگاهی مسئولانه و بی‌طرفانه بازخوانی شود؛ برای فهم بیشتر در جلوگیری از تکرار فجایع مشابه. واقعیت این است که پیش از مداخله‌ی آشکار اتحاد جماهیر شوروی، افغانستان با وجود همه‌ی چالش‌های سیاسی و اجتماعی خود، بستری طبیعی برای جنگ‌های قومی و منازعات گسترده‌ی داخلی نبود. تنوع قومی و مذهبی، در چارچوب ساختارهای سنتی و نسبی همزیستی، مهار شده بود. هرچند به صورت سازمان یافته حکام کشور، اقوامی در افغانستان را سرکوب میکردند، ولی از سوی جامعه و مردم هرگز ما شاهد اختلافات قومی و مذهبی که بعد از هفت ثور دیدیم؛ نبودیم! متاسفانه با ورود ارتش سرخ و تثبیت حکومت‌های وابسته، ساختارهای بومی تخریب شد و شکاف‌های اجتماعی و سیاسی بیش از حد گسترش یافت. با وجود نقدهای زیادی که به محمد داوود و حکومت برآمده از کودتایش دارم، باور دارم افغانستان می‌توانست مسیر اصلاحات تدریجی را طی کند، ولی متاسفانه این کشور ستم‌زده پس از آن کودتابه میدان رقابت بی‌رحمانه‌ی برای ابرقدرت‌ها تبدیل شد. پس از آن روز روز ننگین؛ امواج تهاجم و تجاوز، از هر سو به این سرزمین هجوم آوردند؛ از حضور مستقیم نظامی گرفته تا مداخلات نیابتی که با تجهیز گروه‌های مختلف، جنگی فراگیر و فرسایشی را بر کشور تحمیل کرد. آنچه بر افغانستان رفت، نه تنها محصول تضادهای داخلی، بلکه نتیجه‌ی مستقیم پروژه‌های استعماری جدید در کشوری که مردم فریب قلب آسیا بودنش را خورده بودند، بود. پروژه‌هایی که آتش آن هنوز پس از دهه‌ها خاموش نشده است. چه کسی به پرسش‌های نسل من پاسخگو است.؟

خوشه: طراح نگاره ی هفت وهشت (ثور) نیز نویسنده و کارتونیست گرانقدر حمیدآریارمن می باشد. همکاران خوشه از ته ی دل از ایشان سپاسگزارهستند.

                              *


نعمت حسینی

زن

 یک داستان کوتاه

اهداء به زنان سرزمینم که گریسته بودند، وهنوز هم می گریند

مادر برات، برات را که سینه وبغل است، درست درپهلویش خوابانده و خود درزیر صندلی سرد نشسته است. مادر برات دستها را زیر الاشه گذاشته است وبه اندیشه فرو رفته است. با آن که خواب سنگین زیر پلکهای خسته وافسرده اش سایه افگنده است، اما ترس نمی گذاردش تا او بخوابد. اواز چند روز بدین سو، همین که می نگرد آفتاب ، نورش را از نوک بام همسایه می چیند وجایش را آرام آرام به تاریکی شب می دهد، تپش به دلش راه می افتد ، ترس ووحشت ، وجودش را چون کابوسی چنگ می زند و دلش گواهی بد می دهد. یک باردیگر نیز چنان شده بود. چند سال پیش بود، درآن هنگام نیز همین که فضا، سرمه ای رنگ می گردید و شب فراه می زسید، دلش به شدت درصندوق سینه اش می زد، ترس وجودش راچون تار عنکبوت ، در خود می پیچید ورنگش می پرید. شوهرش که اورا درچنان حالت می دید، می پرسید: ترا چه شده است!؟ چرا پریشان هستی؟ و، او هرچه در ذهن ذخمی اش به جسجو می پرداخت، جوابی به پرسش شوهرش نمی یافت. درست درچنان شبها بود، که شبی ، چند تفگ به دست و واژه گانی برلب ــ واژه گانی ، که نه در انجیل ونه در تورات ونه درقرآن ونه در هیچ اسطوره ای ، آن را نمی خواندی ــ از درو دیوار آنها، طاعون وار فرو ریختند وپس از تلاشی خانه و کاشانه ای آنها، شوهر اورا با چند کتابش باخودبردند. واو در آن لحظه مویه کرده بود. به سر ورویش با مشت کوفته بود. وناله اش را به آخرین شاخ ِ یگانه درخت اکاسی حویلی شان رسانیده بود. * * * مادر برات زنی بود نیمه شهری نیمه روستایی. با آن که راه و چاه شهررا درست بلد نبود، اما از فردای آن شب ، از صبخ ملا آذان تا نماز شام، از خانه بیرون می شد، از این سو به آن سو و ازاین در به آن در، هی سرگردن می رفت و می رفت، تا مگر سراغی واخمالی لز شوهرش را بیابد. او یگان بار، گلثوم زن ِ همسایه راتا نیمه راه ها، باخود راهبلد می برد. گلثوم زن چاق و چِله ای بود. هنگام راه رفتن، گوشتهای اضافی بدنش شور می خورند. اوشکم برآمده ای داشت وچنان می نمود، که گویی حامله است . اما او حامله نبود، چربی های اضافی زیرپوست شکم اش زیاد بودند، واو به همین خاطر ، خیلی آهسته راه می رفت. هنگام راه رفتن یکبار به طرف راست و بار دیگر به طرف چپ ، خودرا اندکی کچ می نمود. ودرست مانند مرغابی راه می رفت. اوکالا شوی بود ودرخانه بعضی از مقامات رفت وآمد داشت. گاهی اوقات هم ، اطلاعات ومعلومات تازه ونو رااز خانه های آنها می آورد و سرگوشی کنان به دهن ها تیت می کرد. در روزهای اول گلثوم، مادر برات راتا قسمت هایی ار راه همراهی می نمود، اما پسانترها، مخصوصا" از هنگامی که شوهرش برایش گفت: او زنکه! مارا در جنجال نینداز، خدا می داند، که شوهر اوزن چه گناهی کرده است! چه جرم دارد! چرا سربی درد مارا به درد می اندازی !؟ دیگر اجازه نداری که با او بروی فهمیدی !؟ به همین سبب ، پس از آن گلثوم کار خانه وبیماری شوهرش را بهانه می آورد واز رفتن با وسر، باز می زدو یگان بارهم که تصادفا" در راه با هم یکجا می شدند، هنوز چند قدمی رفته نمی بودند، که گلثوم فش فش کنان می گفت : ــ خواهرک! می بینی که خدا مرا زده است و به خاطر این پای دردی لعنتی تیز راه رفته نمی توانم، خودت برو که از کارت نمانی . اگر همراه من این طور آهسته بروی تا شام هم به مقصد نمی رسی! ومادر برات با دل ناامید از او جداشده به سوئ مقصدش روان می گردید.روزها پیهم می گذشتند، اما مادر برات، درهیچ جااثری ازشوهرش نمی یافت. به هر دری که سرمی زد ناامیدبرمی گشت. بالاخره پایش به زیارتها کشانیده شد. چهارشنبه ها از صبح به سوی زیارتها روان می گردید، از زیارت شاه دوشمشیره گرفته تا زیارت عاشقان وعارفان واززیارت بابای خودی گرفته تا چهارده معصوم وپیر بلندو دیگر زیارتهای شهر می رفت ودرجمع دیگر داغددیده گان ودلسوخته گان صف می بست. آن گاه، یخن می درید، ناله فریاد سر می داد، شمع روشن می نمود، بند بسته می کرد ومرادمی خواست، تا مگر سراغی ازگمشده اش را بیابد. اما او مرادش را نمی یافت واحوالی لز شوهرش برایش نمی رسید. گاهی او چنان کم حوصله می گردید، که به خود ناسزا داده می گفت : ــ چه روز بدی بود که مادر، مرا زایید!کاش به عوض من یک سنگ را می زایید، بعددستانش را به سوی آسمان بلند می نمود وچنین ادامه می داد: ــ خدایا! اول سیاه سر( زن) را خلق نکن و اگر کردی، این طور مثل من در به درش نساز! وبعد زار زار می گریست ودل پُر دردش رابه تنهایی وباخود خالی می ساخت. * * * آن روز بازهم چهارشنبه بود. مادر برات مثل همیشه ، صبح وقت از خوابلندشد تابازهم برود زیارت وبار دیگردرجمع دلسوخته گان وداغدیده گان قرار گیرد. اودرحالی که یگانه کودکش برات را دربغل داشت، از خانه بدر شد. هنوز از تنگی کوچه نگذشته بود، که از دور گلثوم را دید.گلثوم ، مثل همیشه، مرغابی وار به سوی جاده روان بود. مادر برات، گلثوم را که دید به شدت قدمهایش افزود، تا خودرا به اوبرساند.گلثوم که صدای قدمها رااز عقبش شنید، در جایش ایستاد وروئش را عقب دور داد، که چشمش به مادر برات افتاد. مادر برات تبسم ِ کوتاهی برلبان ِ خشکیده و ترکیده اش نمودارساخته ، به او سلام داد. گلثوم به جواب سلام مادر برات گفت: ــ والیکم (وعلیکم) چطور هستی مادر برات جان!؟ چقدر دیرشده است ، که ترا ندیده ام! کجا هستی!؟ از بابه بچه ات خبر داری یا نی ؟ مادر برات پس از شنیدن حرفهای او آهی از سینه اش کشیده گفت: ــ نی گلثوم جان ، احوال چی ؟ احوال مرگم! به خدا کم مانده دیوانه شوم . بگویی زمین ترکیده وبابه برات در زمین درآمد! وبا نوک چادرش ، دانه های اشک را که از چشمهایش در حال چکیدن بود، پاک نمود. گلثوم اورا دلداری داده گفت : ــ خیر است خواهرک، خدامهربان است، اینقدرغصه نکن . آخررنگت راببین! رنگت چنان زرد شده است، که بگویی یک قطره خون در جانت پیدا نمی شود. ببین تارهای موهایت دراین جوانی بکلی سفید شده اند، اگر خودت را چیزی شود؟! اگر کدام گپ سرخودت بیاید، این طفل معصوم را کی نگاه می کند؟ خیر است ، پس از هر تاریکی ، روشنی است. و گویی این که اونیز اشک می ریزد،نوک چادرش را نزدیک چشمهایش خشکش برده و چشمهایش را چند بارمالید و به گفتارش ادادمه داد: ــ اگر از من می شنوی ، پشت اورا دیگررهاکن، بگذار که خدا چی می کند. پناه اش را به خدا کن. ودر حالی که چند بار باپشت دست بر پیشانی اش زد ، افزود: ــ چیزی که دراین تقدیر باشد دور دادنی نیست . با شنیدن حرفهای گلثوم، مادر برات دگرگون شد، در حالی که گوشه لبانش چون دلش به پرش افتاده بود، گفت: ــ نی، چی می گویی خواهرک!آخر اوشوهرم است . بعد از خدا اوبرایم است . تا دم درجانم و شیمه در پاهایم است می روم واورا می پالم. باز که از پای ماندم، دل من درد ندارد. ــ پس این طور که است، یک گپ برایت می گویم، اما هوش کن ازطرف من به کسی چیزی نگویی! فامیدی ها! گپ این است: برو دست ودامن ملای کوچه پایین را بگیر، خدا مهربان است که کارت شود. او تا حال چند نفر راخلاص نموده است . باز شرینی اش را پسان می گیرد. او وقتی که، حرفهایش را تمام می نماید، چادرش را پایین نموده خداحافظ می گویدو می رود. مادربرات ، برای لحظه یی متردد، درجایش می ایستد. اول باورش نمی شود، اماچون می داندکه گلثوم به خانه ها رفت وآمد دارد واز بسیارخرفها و گپها ی حتاپنهانی خبروبوی بر می شود، لذا بر میگرددوباشتاب به سوی کوچه یی که مسجد درآن قراردارد، روان می گردد. اواز تنگی کوچه ودالانی می گذرد به مسجد می رسد. دربالای مسجد، به یک لوحه کوچک، باخط خوش وزیبای نستعلیق نوشته شده است: « مسجد شریف». مادربرات دروازه ِ مسجد را بی صدا وآرام باز می نماید وبا ترس ودلهره داخل حویلی نه چندان بزرگ مسجد می شود. نخست اینسو وآنسورا بادقت می نگرد، اماکسی را درآن جا نمی بیند. با آنکه ترسیده بود، اما جرءت رااز دست نمی دهد وبه سوی دهلیز می رود. بوتهایش را درکفش کن می کشد وداخل مسجد می شود. در داخل مسجد در نوربسیارکمرنگ ، ملادر قسمت بالانشسته درحالی که به بسیار عجله وشتاب ، دانه های تسبح را یکی بعد دیگر از میان انگشتانش رها می سازد، مصروف عبادت و خواندن « ورد» و « اوراد» خویش است. در پهلوی او پسر جوانی که دستار تنک داکه به سردراد نشسته و کتاب کوچکی، که درآن افسانه های « دیو» و « پری » و « کوه قاف» نوشته شده است ، باشوق فراوان می خواند، آنها همین که صدای پای مادر برات را می شنوند ، هردوی شان سرهای شانرا بلند می نموده وبه سوی مادر برات با تعجب می نگرند. ملا پس از اندکی درنگ، بدون آن که خم به ابرو بیاورد، چشمانش را از مادر برات برمی گیرد ودوباره به خواندن « ورد» و « اوراد» وعبادتش مشغول می شود. اماآن جوان کتابش را رها نموده ، باچشمهایی که درآن شهوت و شرارت زبانه می کشد به سوی مادر برات تری تری می نگرد. ومادربرات که از نگاههای پیوسته وشرارت بار او غرق در عرق می گردد و خجالت می کشد، در همان لخک دروازه ، درحالی که کودکش را دربغل دراد، می نشیند وسرش را پایین می اندازد. پس از چند دقیقه ملا دستانش را به حالت دعا گرفته وبه کف دستانش جُف نموده وبعددستانش رابه رخساروریش خینه نموده اش می کشد وبسیار آهسته وآرام، اول به شانه راستش وبعد به شانه چپش سرش را دور داده چندبار چُف می کند، وآن گاه روبه مادر برات می پرسد: ــ خوهمشیره ! نگفتی خیرت بود؟ چه کار داشتی؟ مادر برات، که از یکسو تحت تاثیر عبادت و« ورد» و « اوراد» خواندن ملا قرارگرفته بود واز سو دیگر خجل از نگاه های پیهم و شهوت انگیز آن جوان شده بود، بریده بریده، درحالی که زبانش چون چوب ِ خشک گردیده ودر کامش می چسپید، می گوید: ــ ملا صاحب! یک کارم پیش تان است. ملا برشیطان لعنت فرستاده می پرسد: ــ خدا خیرکند ! بگو ، چه کارت پیش من بند است؟ ــ ملا صاحب ، چند شب پیش آمدند وبابه بچه ام را بردند. بکلی درکش گم است. هر طرف می روم احواش را نمی یابم، کسی برایم گفت که پیش شما بیایم و از شما کمک بگیرم. ملا از شنیدن حرفهای مادر برات اندکی ، رنگ می بازد. دست پاچه شده می گوید: ــ نی ، غلط است . من چیزی کرده نمی توانم او همشیره ! مادر برات که ناامید می شود، التماس کنان می گوید: ــ ملا صاحب، دست من ودامن شما، شمارا به خداقسم که یک چاره کنید. یک سیاه سر تک وتنها هستم. غیر همین طفلم در اینجا کسی را ندارم. به خدا باور کنید بکلی دیوانه زن شده ام . در تمام لحظه های که مادر برات حرف می زد، آن جوان باهمان نگاههای شهوت انگیزش او را می نگریست ویک لحظه هم چشمانش رااز اوبر نمی گرفت. ولی ملا باشنیدن حرفهای او اندکی به رحم آمده قلم خود رنگش را که بر آن باخط نه چندان خوانا، نوشته شده بود : « تورپن» وآن را از کسی تحفه گویا، امل نه چندان به رضا ورغبت صاحبش گرفته بود، از جیب واسکتش بیرون کشید وروبه آن جوان نموده گفت : ــ بچیم، از تاقچه یک ورق کاغذ بیاور. وبعد ملا رویش را طرف مادر برات دورداد: ــ همشیره ، نام بابه بچه ات را به کسی می دهم، تا احوالش را معلوم کند، اما به کسی چیزی نگویی وگپ پیش خودت باشد. وافزود: ــ راستی ، باز شیرینی ملا یادت نرود. مادربرات سوگندیاد می نماید که به کسی چیزی نگوید وشیرنی اورا بیاورد وبعد خدا حافظی می نمایدو با دلی شاد به سوی خانه روان می شود. روز موعود فرا می رسدومادر برات با هزاران امید به سوی مسجد روان می شود.این بار بدون درنگف یکراست می رودبه دهلیز، بوتهایش راکشیده وداخل مسجد می شود. می بیند، بازهم ملامصروف انداختن تسبع و عبادت و« ورد» و « اوراد» خوانی است وآن جوان نیز مثل گذشته پاینتر از ملا نشسته مشغول خواندن همان کتاب اقسانه وی « دیو» و « پری» و « کوه قاف» است . اوباردیگر به دهن دروازه می نشیند ومنتظر می ماند، تاملا از خواندن وظیفه فارغ شود. پس از دقایقی ، بار دیگر، ملا کار آن روزش را تکرار می نماید، نخست دستهارا به حالت دعا گرفته،به کف دستهایش چُف نموده وبعد دستهایش رابه رخساروریش خینه کرده اش می کشد وبسیار آهسته وآرام، اول به شانه چپش سرش رادور داده، چندبار چُف چُف می کند وبعد به مادربرات می گوید: ــ همشیره، از خاطرشوهرات به بچه کلانم گفتم، دوروز بعد ، پیش اوبرو، فامیدی ، دوروز بعد، وقتی احوال گرفتی، هوش کنی چپن ولُنگی ملا یادت نرود. وبعد روبه آن جوان نموده می گوید: ــ تویک پرزه کاغذ بده، که آدرس برادرت را به این همشیره نوشته کنم. ملا کاغذ را از آن جوان می گیرد وانم وآدرس دفتر پسر کلانش را روی آن می نویسد . * * * آن دو روز بالای مادر برات به بسیار دُشواری گذشت. مانند سالی ، آن دوروز گذشت. روز تیین شده ، اوصبح وقت ، که هنوز آفتاب ، درست از پس کوههای شهر سرش رابلند نکرده بود، از خانه بدرشده ، به آدرس که ملا داده بودروان گردید.درراه از فرط خوشی گاهی می گریست وگاهی تبسم برلبانش نقش می بست . او قبلا" نیز یکی دوباربه آن آدرس رفته بود، ولی برایش گفته بودند، که شوهرش درآنجا نیست. مادر برات سرانجام باهزاران فکر وسودا و امید وناامیدی به آدرس می رسد وعقب دروازه ی آهنی بزرگی قرار می گیرد. وبه پهره دار نام پسر ملا راداده می گوید: ــ برادر جان ، این نفر مرا خواسته است. پهره دار ، که نام پسر ملا را می بیند، ابروانش را بالا انداخته با لحن خشنی می گوید: ــ ننه! دراین سرصبح که هنوز ذاغ ... وبدون آن که جمله اش راتمام نماید، سرش راشور داده ، نام مادر برات را برکتابچه ای می نوئسد وبرایش می گوید: ــبرو هنوز کسی دفتر نیامده است . وبا دست به آن سوی سرک اشاره نموده می افزاید: ــ برو آن جا بنشین، باز صدایت می کنم. مادرت برات بدون آن که چیزی بگوید، اهی که از سینه اش در حال بیرون شدن بود، دوباره درصندوق سینه اش فرو می بردوباچشمان نم پُر، می رودآن سوی سرک زیر درخت اکاسیبزرگی چهار زانو می نشیند. به مقابلش بر روی زمین خیره می شود، دانه های خشکیده ی شگوفه ِ اکاسی را می بیند، که روی زمین افتیده اند وبادآنهارا برروی زمین ازاین سوبه آن سومی برد. یکدانه آن را از روی زمین می گیردوبانوک سرانگشتانش آن را لمس می نماید. رگه ها وپرده های آن را می نگردکه، همه خشکیده اند. دلش به حال شگوفه ای اکاسی می سوزد. او خودرا چون آن شگوفه احساس می نماید. دلش به حال خودش نیز می سوزد. دلش به همه کسانی که حالتش قرار دارند می سوزد.چشمهایش اشک آلود می شوندوبغض راه گلواش را می بندد.بچه اش را بیشتر به سینه اش محکم می گیردوسرش را بالا می نمایدواز میان شاخه ها وبرگهای خاک آلود درخت اکاسی، بلند شدن آفتاب را به نظاره می نشیند. هنوز چند لحظه ای به به آفتاب نه نگریسته است، که آفتاب چشمانش را می آزارد. چشمهایش را ازآفتاب بر می گیردوبار دیگر به ساعتش نگاه می کند. به نظرش می رسد که عقربه ساعتش گردش ندارد. چشمانش راچند بار ، بازوبسته می نمایدوبار دیگر، دقیق به ساعتش نگاه می کند وبعد با شتاب آن را نزدیک گوشش می برد، صدای تک تک ساعتش را می شنود، دوباره به ساعتش نگاه می کند، می بیند درگردش است . آهی می کشد، به سرک چشم می دوزد ومی بیند که لحظه به لحظه به تعداد آدمها در آن جا افزوده می شود وپس از ساعتی متوجه می گردد، که چه بیروباری درآنجا برپا گردیده است. همه آنهایی که آن جا آمده بودند، چون او رنگ ِ پریده و لبان خشکیده داشتند. وهمه چون اومشده یی را جستجومی کردند. همه ی آنها دردمشترک داشتند. اومی دید، که سربازان ، چگونه آنهارا بازور از نزدیک دربزرگ آهنی دور می سازند، او می دید، که سربازان چگونه با نوک برچه ی تفنگ شان بر پهلو های آنان می کوبد، تا دورتر و دورتر از آن در آهنی بزرگ بروند. دلش بازهم به حال آنها سوخت . دلش به حال خودش نیز سوخت. سرانجام نیمی از روز گذشت ، تا انتظارش پایان یافت وسربازی نامش را بلند صدازد. او همین که نامش را می شنود، چون تیری که از جایش کنده می شود. از میان جمعیت راهی برای خود باز کرده وپیش آن سرباز می رود. سرباز ، که چین به ابرو دارد، با برافروخته گی می پرسد: ــ توهستی؟! ومادر برات، معصومانه به جواب می گوید: ــ بلی من هستم. ــ بیا از پشت من. وآنگاه، سرباز پیش ومادر برات از دنبالش روان می شودند. آنها نخست داخل غرفه ی چوبی می گردند، تا مادر برات تلاشی بدهد وپس از آن، هردواز یک پیاده رو دور ودرازی داخل حویلی بزرگ وکهنه می گردند. چهار طرف حویلی ساختمان دوطبقه ای قدیمی وجود دارد. پنجرههای اتاقها با میله های بزرگ آهنی مسدود اند. مادر برات از دیدن آن منظره به وحشت می افتد ویکباره متوجه می گردد، که دستان و پاهایش می لرزند. به نظرش می رسد، پنجرههای اتاقها خون آلود اند. به نظرش می رسد، میله های بزرگ آهنی پنجرهها نیز خون آلود اند. به نظرش می زسداز داخل اتاقها صدایی بلند است . صدای شیون وفریاد. دلش به تپش می افتد و ترس وجودش را فرا می گیرد. مادر برات درحالی ف که کودکش را دربغل دارد، با همان ترس ووحشت همراه با آن سرباز به آخرین قسمت حویلی رفته واز آنجا داخل دهلیز تنگ وتاریک و نمناکی می گردند. دهلز را یک گروپ کوچک ، که گرد وخاک فراوان برآن نشسته ودرقسمت وسط سقف دهلیز اویزان است، اندکی روشنتای می بخشد. بوی نم دماغ مادر برات را می آزارد و به نظرش می رسد، که بوی خون دهلیز را پُر نموده است . بوی نم وبوی خون حالش را به هم می زند. در آخر دهلیز، چوکی سیاه رنگی قرار دارد، سرباز با همان خشم وعتاب، به مادر برات اشاره می نماید، که بالای چوکی بنشیند وخودش به بسیار آهسته گی دروازه یکی از اتاقها را با انگشت می کوبد وسپس داخل می شود. هنوز چند ثانیه نگذشته است، که سرباز دوباره از اتاق خارج می شود و با اشاره به مادر برات می فهماند، که داخل اتاق گردد. مادر برات زیاد ترسیده بود. دلش به شدت درصندوق سینه اش می زد. فکرمی کرد، دلش از صندوق سینه اش کنده می شود. فکرمی کرد، دلش می افتد پیش پاهایش . فکر می کرد که دیگر توان راه رفتن را ندارد. فکر می کردچون خس روی آب شده است. بارنگ پریده و رخسارسفید وپاهای بی شیمه، هزار دل را یک دل نمود، پس از آن که دررا زد، داخل اتاق شد. درداخل اتاق، مردچاق وچهار شانه ی ، با لباس جنگی افسران، پُشت میز بزرگی نشسته بود. اوچهره ای عجیب وحشت ناکی داشت. سرش بزرگ بود وچنان وسط شانه هایش قرار داشت، که گویی اصلا" گردن ندارد، درست مثل قصاب بازار سر چارسو ِ نزدیک خانه شان. وچنان می نمود، که گویی با آن قصاب برادراست ویا یک تن ووجود. به راستی هم او روزگاری شاگرد قصاب بود. درآن روزها او همین که تازه دست چپ وراستش را شناخت، پدرش اورا شاگرددکان قصابی محله شان ساخت. واو ازهمان کودکی وهمان روزگار دماغش بابوی خون وچشمانش با کشتارگاهها آشنا شده بود . مادر برات وقتی داخل اتاق می گردد، سلام می دهد واوسرش رابلند نموده بدون این که به سلامش جوابی بگوید، به سوی چوکی که نزدیک دروازه ای اتاق قراردارد، اشاره نموده می گوید: ــ بنشین! چشمهای مرد چون دوکاسه ی خون می نمود، از دهنش بوی ودکا بیرون می زد. گرفته گی چهره وفاژه کشیدن های پی در پی او بیانگر آن بود، که شب پیشین، کمتر خوابیده است. اوخود را بیشتر در چوکی فرو می برد ومی پرسد: ــ پدرم را چی می شناسی؟ مادر برات ، که از شدت ترس حرف زدن یادش رفته بودبود، بعد از مکث ِ زیاد ، بریده بریده گفت: ــ صاحب ...صاحب ملای مسجد ما است. هنگامی که مادرت برات حرف می زند، آن مرد بار دیگر فاژه کشیده و دهانش را تا اندازه ی که می تواند باز می نماید . هنگام فاژه کشیدن، دندانهای دود زده وسیاه اش ، چهره اش را خشنتر ووحشتناکتر می سازد. اوپس از آن که از فاژه کشیدن فارغ می شود، بار دیگر از مادر برات می پرسد: ــ چند اولاد داری ؟ ــ صاحب، همین یکی را دارم . مادر برات ترسیده جواب می گوید و برات را بیشتر در بغلش تنگ می فشرد. ــ تو چرا با این طور آدم بد عروسی کردی؟ باشنیدن این حرف ، مادر برات زهر خندی زده به جوابش می گوید: ــ صاحب ، به من بدی نکرده است. برایم شوهر بسیار خوب است. مرد این بار جدی وخشم آلود، می گوید: ــ ننه! دیروز دوسیه شوهرت را پیدا کردم. ومادر برات باشنیدن این حرف او، اندکی خوشی به دلش راه یافت نیافت، اما به خود جرئت داده حرف رااز او می گیرد وشادمانه می پرسد: خوب صاحب کجاست؟ مردکه هچنان خشم آلود است، می گوید: ــ شوهرت آدم مطلوبی نبود، از نزدش کتابهای ممنوع پیداشده است. ودرحالی که یک ورق را به سوی مادر برات پیش می نماید می افزاید: ــ او قبلا" به جزای اعمالش رسیده است و اعدام شده است. با شنیدن این خبر، مادربرات چنان چیغ بلندی می کشد، توگویی انفجار بمبی در اتاق رخ داده است. کودکش را به زمین رها کرده با مشت به سینه اش می کوبد، موهایش را می کند وناله وفریاد سر می دهد. مرد، خونسرد آن صحنه را می نگرد وهمچنان خون سرد، سرباز را صدا می زند ومی گوید: ــ این ورق را برایش بده واز اینجا بیرونش کن. سرباز باخشم قول مادر برات را می گیردوکشان کشان از آن جا بیرونش می کند. مادر برات چنان می گریست وناله فریادرا سرداده بود، که گویی می خواست صدایش را به آسمان، به ستاره گان ویا به آنسوی کوهها، به پرنده گان برساند. اوضمن ناله وفریاد، به هرکدام ار آنها ناسزا گفته ودشنام می داد. خود رابه زمین می زد، سر خود را به زمین می سایید، مویه می کرد ویخن می درید. اما سرباز، بی توجه به ناسزا گفتنها ودشنام دادنهای او، قولش راهمچنان گرفته وبه لب سرک رهایش می کند. * * * سرفه های پیهم برات ، تومار چرتهای مادرش را ازهم می درد. مادربرات که سرش را بر دستهایش بالای صندلی تکیه داده بود، بلند می نماید، دستش را برپیشانی برات می گذارد ودرمی یابد، که تب دارد. قطی واسلین را می گیردو سینه ی برات را چرب نموده مالش می دهد. تب برات زیاداست وبدنش داغ ِ داغ. او چاره ای نمی بیند جز این که گوشه ای لحاف را بگیرد وبالای او کش نماید واورا بپوشاند. دل مادر برات هم چنان بی قرار است و وحشت وترس از جهره ِ افسرده وشکسته اش نمایان. هراس وترسی بالاتر از وحشت جنگ وبالاتر از وحشت مرگ، چه او شنیده بود ، که این مردان تفنگ به دست وسرود فتح برلب ، که تازه شهر را اشغال نموده اند، درخانه هارا می کوبند، دارو وندار را به تاراج می برند وبه زنان ودختران جوان تجاوز می نمایند. چنان چه دو شب قبل عده یی ، درخانه یکی ازهمسایه های شان داخل شدند ودختر آنها را با خود بردند . مادر برات به یاد می آورد، که دایم دست دعا بلند می کرد وپیروزی این مردان تفنگ به دست را می خواست. او همیشه دعا می کرد، تا آنان ، شهر را فتح ودرفش پیروزی را بر کوه ها وکوه پایه های شهر بکوبند، حتا به همین سبب ، نذر می داد وهمیشه نماز نفل می خواند، اما حالا مایوسانه می نگریست، که همه آرزو هایش نقش برآب شده بود. گوشها وچشمهای مادربرات به دروازمتوجه بود. باآن که زنجیردروازه را بسته بود، اما می دانست که آن زنجیر چندان اعتباری نیست ومی توان با فشار اندک ، دروازه را باز کرد . اورا تشویش وسودا چون تار عنکبوت در خود پیچیده بود، ، که ناگهان صدای شرفه یی از دهیز بلند گردید.باشنیدن صدای شرفه ، تشویش او بیشتر گردید و دلش به تپش شروع کرد. اودرحالی که گوشه ِ لحاف رابا نوک سرانگشتان لرزانش محکم گرفته بود، از جایش نیم خیز شده وزیر لب آهسته گفت : ــ خدایا خیر! خدایا خیر! دستها ، پاها و گوشه ِ لبانش در لرزه افتاده بودند. این نوع تر برای او کاملا" بی سابقه بود. دلش خواست چیغ بزند وفریاد بکشد، اما به یادش آمد که برای کی ؟ کی را به کمک بطلبد؟! همه همسایه ها وهمه اهل گذر به سرنوشت او دچار بودند. او جز این که صبر می کرد واز خدایش کمک می خواست چاره ای دیگر نمی یافت. شرفه کمی زیادتر شد واو این بار گوشه ِ لحاف را از پنجه هایش رها ساخته وبه دیوار سرد ونمناک تکیه نمود. چشمانش را به در دوخت، از فرق تا انگشت پاهایش در لرزه افتاده بودند. دلش به شدت در صندوق سینه اش می زد. او درجستجوی چاره بود، که ناگهان صدای میو میو پشک همسایه از دهلیز بلندشد. باشنیدن صدای میو میو پشک ، آه عمیقی از سینه اش بیرون داد وبرای لحظه یی چشمانش را بست . دانه های عرق سرد بر پیشانی اش نشستند. با آن که می لرزید، اما آرامش نسبی به سراغش آمده بود. در آن حال باخود گفت : ــ خدایا توبه! وبعد با پشت دست ، دانه های اشک را که ازچمهایش در حال چکیدن بودند، پاک نمود. شیمه وتوان بکلی از وجودش رفته بود. اوکه هنوز بر دیوار تکیه داشت، خود را آرام پایان لغزاند وسست وبی حال نشست. بچه اش سرفه می کرد. دستش راکه هنوز می لرزید، به سر بچه گذاشت وآرام آرام به نوازش دادن او شروع کرد و خود چشمهایش را بست و آرام گرفت . * * * هنوز چند دقیقه از آرمش یافتن او نگذشته بود، که صدای قدمهای که از زینه بالا میشدند، بار دیگر تکانش می دهند. وحشتزده سرش را ازابالای صندلی بلند نمود وبه دروازه گوش داد. دریافت، که چند نفرازپله های زینه ها بالا می شوند. با شنیدن صدای پاها ، بار دیگر به وحشت افتاد. پس از یک چشم برهم زدن ، دروازه ای اتاق کوفته شد. مادر برات از جایش نیم خیزشده صدا زد: ــ کی هستی؟ از آن سوی دروازه با صدای بلند گفت : ــ باز کن. کی هستی ؟ چه کار داری؟ این را مادر برات گریه آلودگفت، اما از آن سوی دروازه بار دیگر صدا آمد: ــ گفتم باز کن. گپ را نمی فهمی ؟ مادر برات بدون این که حرف دیگری بزند، بچه اش را بغل گرفت وبایک جست، خود را نزدیک کلکین اتاق رسانید. کلکین روبه حویلی همسایه باز می شد. اوتازه نزدیک کلکین رسیده بود، که لگد محکمی به دروازه کوبیده شد ودروازه شکست. بدون درنگ، سه نفر در حالی که تفنگهای شان را به حالت فیر به دست داشتند، یکجا داخل اتاق گردیدند. یکی از آنها اندکی جلوتر آمده گفت: ــ کخا هستی؟ با آن که فضای اتاق در نیمه تاریکی قرار داشت، ولی مادر برات به کمک نور کمرنگ شمع که از بالای صندلی می تابید، آن نفری را که اندکی جلوتر آمده بود، شناخت. اوهمان پسر ملا بود، که همیش نزد ملا می نشست وکتاب افسانه های « دید» و « پری» و افسانه های « کوه قاف» را می خواند. او که مادر برات را نزدیک کلکین دید، صدازد: ــ بیا این سو، بیا! مادر برات تا خواست کلکین را باز نماید وخود را پایان رها نماید، پسر ملا چون تیری پرید وقول مادر برات را محکم گرفت . مادر برات به فریاد و غالمغال شروع نمود و کودک بیمارش نیزبه گریه افتاد. پسر ملا کودک بیماررا از بغل مادرش گرفت ودر گوشه ِ اتاق پرتاب نمود و مادر برات را کشان کشان به وسط اتاق آورد. کودک که در تب داغ می سوخت، گریه کنان می نگریست، که مادرش دروسط اتاق دست وپا می زند، تاآن مردرا از تن اش دور سازد. کودک می دید، که هرچه مادرش تلاش می نماید، تاخود را از چنگ اونجات بدهد، ولی موفق نمی شود. کودک چشمهای داغ و تب آلودش را بست تا هر چه به مادرش می گذرد، بیشتر نظاره گر نباشد. پایان 1997 جرمنی

                               *

 

همایون ساحل


سروده یی برای اعدامیان که بی هراس به پیشواز مرگ رفتند

(زندان پلچرخی. بلاک سوم. سال 1364 خورشیدی)



ستاره های رهنما

بهمن دردها

لهیبان شعله های سرکش، شهرپرآشوب قصه ها

پتکداران پرغرور که به آتش نشسته اید

داس بدستان،  خارکشان بی نوا

تن تان زخم درزخم شقاوت ها

                           درون کوره ها

                                        وکاوه ها

    دردشت خشک تشنگی هارها     

پای پرآبله

 تن های تان برهنه

 حنجره های تان                                           

                 پرازنعره های مست صدا

هنوزهم غرورتان

 سم رخش سرخ شقایق را

میدهدجان برلب هرجویبارمان

آی!

     راویان لهیب سرکش شعله ها

غرورسرخ شفق داغ لحظه های پرطنین صدا

بدل نیلی آسمان ستاره شدید

             از زمین خدا یکایک چیده شدید                       

                 برای هرشبان رهنمای دوباره شدید

                             حیف که شما ستاره شدید

                                        ***

 

 

 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سوم ماه ثور سال 1404 خورشیدی (23 آپریل سال 2025 ع.) نوشته ها و اشعاری از: نبیله فانی، نصیرمهرین، کریم بیسد، نعمت حسینی، اسد روستا، و ویس سرور 28 حمل 1404(هفدهم آپریل 2025) نوشته ها و اشعاری از: نصیرمهرین، نبیله فانی، اسد روستا، کریم پیکار پامیر، حمید آریارمن، مختار دریا، غ.فاروق سروش و شاپور راشد

هفتم سرطان 1404- بیست وهشتم جون 2025. نوشته ها واشعاری از: فاطمه سروری، سید احمد بانی، کریم بیسد، نیلوفر ظهوری راعون، عتیق الله نایب خیل، مختار دریا، نبیله فانی، لیلی غـزل، اسد روستا، حمید آریار من، غلام فاروق سروش وبا گزارشی از سال 2012 از واسع بهادری.