خوشه سه حمل سال1405- 23 مارچ 2026.ع مصاحبه، نوشته واشعاری از: محمد حیدر اختر، کریم بیسد، یلداصبور، فاطمه سروری، رزاق رحیمی، اسد روستا، راشد رستمی، حبیب شجیع قلعه نوی، شبگیر پولادیان. نقاشی از بانو دکتر دنیا غبار و داستان کوتاه ازنعمت حسینی
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
مصاحبۀ اینجانب محمد حیدر اختر، ناشر تلویزن رنگین با
محترم نصیرمهرین، نویسنده و مؤرخ کشور
در بارۀ تنش ها میان پاکستان وطالبان، حملۀ امریکا واسرائیل به ایران. صبح مورخۀ هفتم مارچ 2026
یک
محمد حیدر اختر
پرسش
·
مشکل پاکستان وطالبان روی چه است؟
نصیرمهرین
پاسخ
·
پاکستان با انفجارها و ترورهای تی.تی پی (طالبان پاکستان)
در گیر شده است. در این درگیری، طالبان پاکستان، از عقبگاه مساعد طالبان افغانستان
که هم اندیش و دوست هستند، بهره مند است. اینکه طالبان پاکستان تا چه حدودی از
اختلاف های هند و پاکستان استفاده کرده و با هند در روابط استفاده جویانه علیه
پاکستان باشد، سند قناعت بخش در دست نیست. اما در افغانستان با توجه به روابط
پیشین و فعالیت های مشترکی که هردو گروه تروریستی داشتند، امکانات وسیعی را در
اختیار دارد. همه می دانند که داشتن عقبگاه در همسایه گی کشور مورد هدف براندازی،
غنیمت بزرگی است. حکومت پاکستان آرزومند است که طالبان افغانستان در تحویل دهی،
بستن پایگاه های آموزشی و خلع سلاح طالبان پاکستان همکاری کند. با توجه به عمق
روابط، خویشاوندی ها، همکاری های پیشین و نفوذ طالبان پاکستان در نهاد های مختلف افغانستان،
برآورده ساختن چنان آرزوی با چالش ها مواجه شده است. هر وقت انفجار و ترورها در
پاکستان خبرساز می شوند، به دامنه فشار پاکستان بالای طالبان افغانستان افزوده می
شود. آنچه را که در این آواخر شاهد هستیم از آن آرزومندی پاکستان و درمانده گی
وندانم کاری طالبان افغانستان خبر میدهد.
این را هم فراموش نکنیم که طالبان در دور دوم قدرت یابی،
بیش از همه متکی به نفوذ پاکستان، سلاح برجای مانده از امریکا و پول هایی بوده است
که هفته وار از امریکا به دست می آورد. اما عدم شناسایی سیاسی، گریز از انزوا
وتجرید، روی آوردن به کشورهایی ر ا در دستور کارش قرار داده است که به نوبه حساسیت بر می انگیزد. از آن میان نمونه
ی تماس طالبان با هند را ببینیم، آنهم با مسافرت سرپرست امور خارجه ملامتقی، آتشی
را برجان حکومت پاکستان شعله ور کرده است.
این است که پاکستان مشکل روبرو بودن با ترورها و دهشت افگنی
های طالبان پاکستان را با نشانه گیری عقبگاه آنها در افغانستان میخواهد به پایان
ببرد.
·
پرسش
آیا رفتار پاکستانی ها با حملات هوایی بر چندین ولایت گپ از
این دارد که رابطه ی بادار و نوکر بکلی خراب شده است؟
·
پاسخ
نفوذ نهادهای امنیتی پاکستان بر سران طالبان افغانستان، کمک
ها، دادن رهنمودها، تشویق مقام های امریکا و بهره گیری از نفوذی هایش در جمهوریت
فراری بسیار عمیق وگسترده است. اگر پیشتر از آن را هم در نظر آوریم، خشونت گستری
های دوران ذوالفقارعلی بوتو که با حکومت نظامی جنرال ضیأ، پس از کودتای ثور و
تهاجم شورویی از میان رفته، بیشتردهن گشود، مشکلی را در منطقه به ویژه در مناطق دو
طرف خط سرحدی دیورند برجای نهاد که برایندش در دراز مدت، رسیدن دست خشونت در تن
حکومت پاکستان و افغانستان است. آنهمه آموزش های خشونت آمیز در صدها مدرسه، علیه
دشمنان وقت مانند حکومت دست نشانده شوروی درافغانستان، با پایان یافتن آن حکومت،
پایان نیافت، نسلی را وارد میدان کرد که گروهای متعدد تروریستی پاکستانی و طالبان
افغانستان هستند. آنها دیروز ابزار مشغول سازی نظامی بودند، اما پس از آن، آنچه را
طالبان پاکستان میخواهند تحقق ببخشند، قانون اساسی پاکستان را زیر سوال می برد. آن
باورداشت ها و فراگیری ها از مدارس تحت نظر "آی.اس .آی" که می خواهد
جایی برای تحقق داشته باشد، برای خود پرورش دهنده ایجاد مزاحمت کرده است.
·
پرسش
طالبان افغانستان و تمام طرفداران نکتایی پوش وخدا ناشناس
آنها، پس از حملات پاکستان، وظیفه ی دفاع از وطن را برای مردم افغانستان توصیه وتبلیغ
می کنند، در این موقع چه باید کرد؟
·
پاسخ
چند نکته را فشرده خاطر نشان می کنم که:
-
پاکستان در داخل قلمرو خود باید با تروریست ها مقابله کند.
هرنوع تهاجم وحمله اش در افغانستان سزاوار محکومیت است.
-
گروه طالبان افغانستان، تمامی اوصافی را که یک گروه
تروریستی دارا است، در حق مردم افغانستنان نشان داده است. جنایات ضد بشری، دهشت و
وحشت بی مانند، تبعیض های جنسیتی، قومی، زبانی، منطقه یی و مذهبی را همه روزه در
عمل به کار می برد. ازینرو این گروه حق ندارد، از افغانستان نماینده گی کند. همانگونه
که در عمل این پاسخ را از سوی اکثریت عظیم مردم دیده است.
-
طرفداران رنگارنگ
طالبان مردم عجیبی هستند. در پشت پاکستان ستیزی های فریبنده، دست پرورده گی
طالبان را از سوی پاکستان واینکه جنجال ارباب ومزدور بارها در تاریخ اتفاق افتاده
است، نمی توانند پنهان کنند. آنها نیازمند فراگیری احساس انسانی هستند تاببینند که
ملیون ها انسان هموطن محتاج یک وقت داشتن نان خشک شده اند. قتل های وحشیانه را ببینند،
کوچ دادن های اجباری ر ا ببینند. چشم باز کنند ببینند که بیشترین مناطق کشور یا
وطن های هموطنان وسرزمین های شان از سوی گروه بیگانه اشغال شده و به تاراج می رود.
-
چشم باز کنند، ببینند که ملیون ها دختر از درس محروم شده
اند. زنان از کار منع و ترویج خرافات ومزخرفات قرون وسطایی کار گروه جهل گستر است.
این نیازها مهم اند، نه کشته شدن و سهم گیری در راه مقاصد
حکومتی که تروریست پرورش داده و اکنون با تروریست هایش در جنجال افتاده است
*
دو
در بارۀ حملۀ اسرائیل وامریکا به ایران
·
پرسش
اسرائیل و امریکا به ایران شدیدترین حمله نظامی کرده اند،
چرا؟ و چه عواقب خواهد داشت؟
·
پاسخ
تقابل نظامی ایران و اسرائیل از مدتها به اینسو جریان داشت.
در جنگ های نیابتی، در سایر مناطق شرق میانه. در این دومین حمله وجنگ، یکی ادعای
ظاهری است و دیگری خواستگاه
واقعی. در ظاهر، صدای جلوگیری از دسترسی جمهوری اسلامی
ایران به سلاح هسته یی و وادار سازی به صلح در این زمینه ویا دفاع از تظاهرات انبوه
مردم ناراضی را بلند کردند. اما مردم جهان بی چشم و گوش نیستند که امریکا در ریاست
جمهوری نخست ترامپ توافق "برجام" را به هم زد.
دفاع این جنگ از مردمی که از طرف جمهوری اسلامی با خشونت
سرکوب شده اند، در هیچ صورتی پذیرفتنی نیست. زیرا آن خشونت وبی رحمی یی را که
امریکا در سطح جهان و اسرائیل در غزه انجام داده و ادامه میدهند، جایی برای پذیرش چنین ادعا نمیگذارد.
واقعیت این است که اسرائیل در موقعیتی قرار گرفته است که
مکنونات افزون خواهی ها را عملی میکند. امریکایی که ترامپ در ریاست جمهوری آن است،
بی تعارف هم گفته است که امریکا در سطح جهان باید Nr1 دارنده ی مقام نخست باشد. در پهلوی تهدید کیوبا،
مداخله ی ننگین و قلدر منشانه در ونزویلا، تفاهم اسرائیل با امریکا برای خرد وخمیر
کردن ایران( من ایران می گویم. زیرا آسیب های این تهاجم بیشتر از آن است که جمهوری
اسلامی ایران می بیند) که یکی از آرزوهای اسرائیل بود، آغاز شده است.
·
پرسش
آیا جمهوری اسلامی ایران عیب وتقصیری ندارد؟
·
پاسخ
عیب وتقصیرش چنان بزرگ وشناخته شده است که جایی برای نادیده
گرفتن نمی گذارد. کمتر از پنجاه سال است که یک گروه اسلامی با داشتن دیدگاه ها و
علایق خودش با رفتار ظالمانه، سرکوب های مدهش و با شعار بازی ها، زمینه های تشدید
نارضایتی مردم و تقویه ی اسرائیل را فراهم کرد. کشورهای عربی را آماج تهدید ها
قرار داد. از صدور انقلاب سخن گفت. از داعیه
برحق فلسطین، حوثی ها و دیگران استفاده ی ابزارکرد. کشورهای عربی را دشمن
ساخت و روابط آنها را با اسرائیل بهبود
بخشید. اسرائیل با خوش رقصی مظاهر این استراتیژی را استقبال می کرد زیرا به نفعش
بود.
·
پرسش
آیا این جنگ تأثیراتی مهم در منطقه و یا جهان به جای
میگذارد؟
·
پاسخ
معلوم است که طی همین چند روز تأثیری برجای نهاده و با تحقق
اهداف حاکم بر تهاجم، تغییرات بیشتری را در چشم اندار میگذارد.
از منظر زنده گی انسانها ببینیم. هزاران انسان با شلیک راکت
ها قربانی شده اند. قیمت نفت به سرعت بالا رفت. این عامل به بالارفتن بیشتر قیمت
سایر مواد مورد نیاز مردم می انجامد. در نتیجه بهای رنج آمیز آن را اکثریت مردمی
می پردازند که با دشواری زیسته اند. اما ذخایر بانکی سران فابریکه های سلاح سازی
به فربهی وچاقی می رسند.
در سطح جهان نیز به تشدید رقابت ها میان امریکا، چین، روسیه
منتج شده و جهان را به سوی نا آرامی، احتمال جنگ های مهیب هسته یی وانسان سوزی سمت
میدهد. وقتی امریکا با کارکردی دور از هرنوع ضوابط شناخته شده ی بین المللی در
ونزویلا، هدف نظارت بر نفت آن کشور را وضاحت داد، با این جنگ نظارت بر تنگه ی هرمز
و مسلط شدن بر راه مهم صدور نفت را دنبال میکند. یکی از اهداف مورد نظر در
استراتیژی ترامپ و یاران جهانخوارش مهارکردن رشد اقتصادی ونظامی چین است. در جنگ
نفتی که یکی از اهداف این جنگ است، امریکا سعی میکند، چین و روسیه را با مشکلات
دریافت و فرستادن نفت روبرو کند.
·
پرسش
ادعا می شود که این جنگ پیام از بین بردن جمهوری اسلامی
ایران و تأسیس حکومت دیگری را دارد. آیا مردم ایران خوشبخت می شوند؟
·
پاسخ
به گواهی تاریخ، تجارب کشورما و بسا کشورهای جهان، خدمت شما
عرض میکنم: جامعه یی که از داشتن نهادهای خودی، نمایندگان مردم و کشور محروم باشد
و آنجا اسرائیل و امریکا حکومتی را ایجاد
کنند، حالش زار است ومصیبت آور.
·
پرسش
تأثیر این جنگ در افغانستان چه است؟
·
پاسخ
تمامی تأثیراتی را برجای می گذارد که کشور همسایه و در حال
جنگ برکشور وکشورهای مجاور نهاده اند. مشخص تر، ملیون ها انسان در افغانستان که در
تاریخش شاید دیده نشده باشد، در فقر و تنگدستی به سر می برند. گروه حاکم و کرایه
یی طالبان، با برنامه هایی که به این وضعیت پایان بدهد، حتی قصد آشنایی را ندارد.
پاکستان با بستن سرحد تورخم، به عنوان وسیله ی فشار، به گسترش بحران افزوده است.
مسلم است که با این جنگ راه نقل وانتقال مواد از سرحد ایران، دستخوش بحران می شود.
همچنان مطلع هستیم که جمهوری اسلامی ایران با استفاده از وضع بحران آمیز طالبان،
با توسل به رشوه و منظور اِعمال نفوذ، گاز ونفت را در اختیار آن گروه قرار میداد.
بعید به نظر میرسد که چنین روابطی با بحران وگسست مواجه نشوند.
*
کریم بیسد
لرزه در وجدان بشر
در روزگاری که انسان بیش از هر زمان دیگر به همدلی و
مسئولیت جمعی نیاز دارد، هنوز صحنههایی رقم میخورد که وجدان بشری را به لرزه میاندازد.
آنچه در افغانستان، بهویژه در کابل، رخ داده است هدف قرار گرفتن انسانهایی که
خود از پیش قربانی فقر، اعتیاد و بیپناهیاند نه فقط یک رویداد تلخ، بلکه نمادی
از فروپاشی معیارهایی است که باید حافظ حرمت انسان باشند.
وقتی مکانی که میتوانست پناهی برای درمان و بازگشت به
زندگی باشد، به میدان مرگ بدل میشود، دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک «حادثه»
خواند؛ این یک فاجعه عمیق انسانی و اخلاقی است. کسانی که در چنین مراکزی حضور
دارند، پیش از آنکه قربانی انفجار و خشونت شوند، قربانی سالها جنگ، بیثباتی و
بیعدالتی بودهاند. حمله به آنان، حمله به آخرین رشتههای امید است.
در کنار این رنج، بُعد دیگری از فاجعه نیز قرار دارد که
نمیتوان آن را نادیده گرفت: حملات کور و بیتمایز فرامرزی پاکستان که برخلاف اصول
بنیادین حقوق بینالملل، حاکمیت ملی کشورها و مصونیت غیرنظامیان را نقض میکند.
چنین اقداماتی، بهویژه زمانی که جان انسانهای بیدفاع را هدف قرار میدهد، نهتنها
توجیهپذیر نیست، بلکه نقض آشکار قواعدی است که برای جلوگیری از همین نوع فجایع
وضع شدهاند. هیچ دولت یا قدرتی نمیتواند با تکیه بر بهانههای امنیتی، مسئولیت
خود در قبال جان انسانها و احترام به مرزهای حقوقی و اخلاقی را نادیده بگیرد.
در این میان، نقش بازی گران مختلف چه در داخل و چه در
بیرون از مرز ها نمی تواند نادیده گرفته شود.
سیاستهای منطقهای و بهرهگیری ابزاری از خشونت از گروه
های افراطی بی تفاوتی نسبت به رنج مردم بی دفاع شکل گرفته اند به پیچیدهتر شدن
این بحران دامن زده است آتش این تراژیدی ها را شعله ور ترک ده اند هیچ توجیهی نه
امنیتی، نه سیاسی نمی تواند مشروعیت ریختن خون بی گناهان رافراهم کند.
هنگامی که رقابتها و منافع کوتاهمدت بر اصول انسانی
غلبه میکند، نتیجه چیزی جز تداوم رنج برای مردمی نیست که سالهاست بهای این بازیها
را میپردازند.
اما شاید تلختر از خود این رویدادها، سکوتی باشد که گاه
آنها را در بر میگیرد. سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از بیتفاوتی یا محاسبهگری
سرچشمه میگیرد. اگر جهان در برابر چنین نقضهای آشکار و چنین رنجهای عریان خاموش
بماند، بهتدریج مرزهای اخلاقی خود را از دست خواهد داد.
امروز، افغانستان تنها یک جغرافیا نیست؛ آینه ای است که
در آن می توان بی اعتنایی جهانی ، ناکامی سیاست ها و قربانی شدن انسانیت را دید
روایتی است از رنجی که میتوانست و باید دیده و شنیده شود. شکستن این چرخه، نیازمند
صدایی است که از مرزها فراتر رود صدایی که نه برای محکوم کردن صرف بلکه برای بیدار
کردن وجدان ها، برای یاد آوری مسئولیت ها ، و برای باز گرداندن کرامت انسانی به
مرکز توجه شکل بگیرید .
که هم خشونت داخلی و هم تجاوزات بیرونی را بهروشنی
محکوم کند، و خواستار پاسخگویی باشد.
در برابر چنین فاجعهای، خاموشی نه بیطرفی، بلکه همدستی
با تاریکی و چشمپوشی از حقیقت است. تنها با ایستادن در کنار حقیقت و انسانیت، با
نامیدن رنج ها با یادآوری مسئولیتها، مطالبه پاسخ گویی و عدالت است که میتوان
امید داشت این چرخه بی پایان تاریکی وخشونت روزی شکسته شود
حبیب شجیع قلعه نوی
خجسته
بادعید، جشن نوروزی وآغاز سال جدید
بهار میرسد
و بوی یار می آید
دوباره
مژدهٔ وصل نگار می آید
قدم گذار
به گلشن نگر تو چهرهٔ گل
ببین که
عطر خوش سبزه زار می آید
دو زلف یار
پریشان به دست باد صبا
شمیم بوی
خوشش بار بار می آید
نگر که شام
و سحر دیده در رهش دارم
دلم به
سینه تپد زانکه یار می آید
نوای ناله
مرغان عشق ز باغ و چمن
صدای زمزمه
آبشار می آید
ببین که
لاله چسان می تپد به دشت و دمن
دوباره
موسم گشت و گذار می آید
مکن تو
شکوه ز اقبال خود شجیع هردم
سلامتی و
آرامش ات دوباره می آید
21.03.2026. مصادف به
اولین روز سال جدید ۱۴۰۵ خورشیدی
حبیب شجیع
قلعه نوی هامبورگ جرمنی
.
*
یلداصبور
سندرم استکهلم
از آن گوشهی
داستان میغلتیدم،
شب بود، و
تو دیگر نیستی.
زدم بیرون،
به شهر…
شهری که در
غبار «توهم» نفس میکشد،
و بوی زخم،
بوی دلشوره میدهد.
آه! حس میکنم
چیزی از
جنس ارتکاب
میسوزد
میان خشم
و لختههای
داغِ خون.
لبریزم از
خستگی،
از دلتنگی…
سرم دیگر
پای راه رفتن ندارد
در این
جادهی مست.
دلگیرم از
انبوه رهگذران
و نگاههای
یخزدهشان
که مرا کشف
میکنند.
تو رفته
بودی،
ندیدی که
واژههای سیاهپوش
«اسیر،
عاطفه، جرم، دل، روان، خودفریبی، کشش، آزادی، وفا…»
با چه هیجانی
تمام شب
دور هم میرقصیدند.
و تو نیستی
که ببینی
چه سان،
در این
بامداد به دار آویخته،
مردمان شهر
مُهری بر
جبینِ بیخودی من زدهاند:
که رویش
نوشته است
»سندرم
استکهلم«
*
شبگیر پولادیان
آزادی
واژهٔ گمشده
در میهن من آزادیست، می پذیری این را؟*
غم تنهایی
عشقاست وگریز شادیست، می پذیری این را؟
ما که
آوارهٔ کاشانه به دوشیم ز تبعید بزرگ
دفتر غربت
ما خاطرهٔ بیدادیست، میپذیری این را؟
آن
سرافرازترین کاخ تخیل که تو را «تاجمحل» بود وطن
برج و
بارویی فروریخته از بنیادیست، میپذیری این را؟
سربه داران
من آن قامت فریاد انالحق گویان
مشت خاکستر
برباد خراب آبادیست، میپذیری این را؟
نیست جز
یورش توفان توهم به تبار تبهات
در رهٔ باد
توحش همه جا بربادیست،
میپذیری
این را؟
نیمهام
درد و فغان پدری بود ازان پیکر دو شقه شده
نیمهٔ
دیگرم آن مادر بیفریادیست، میپذیری این را؟
هیچ و پوچم
همهٔ هستی من باد فدایت میهن!
گرچه عشقت
به سرم تیشهٔ فرهادیست، میپذیری این را؟
*مصراع
درخشانی از بانو آصفه صبا
*
فاطمه
سروری
اتفاقات اخیر سال ۱۴۰۴ بسیار ناخوشایند بود
چند وقت پیش بر اثر جنگ ایران با اسرائیل و امریکا، بهترین دوست دوران بچگی(
دختر کاکایم) کشته شد. این اتفاق کاملا غیر قابل قبول و ناباورانه بود. و امروز از
وفات پسر خواهر زاده متاثیر شدم.
از دوران کودکی خاطره های زیادی با او دارم. هر دوی ما کتابچه های رسامی
داشتیم و اینکه در آینده چی میخواهیم شویم، را رسامی کرده بودیم. او میخواست پولیس
شود و من داکتر. در کتابچه رسامی ما چند جایی رسم کرده بودیم که او در عملیات های جنگی
زخمی شده و من به عنوان داکتر تداوی اش میکردم.
بعضا باهم جنگ میکردیم اما نمیتوانستیم از هم دور باشیم. ما با هم شرط می
بستیم که قبل از تمام شدن دانشگاه و تبدیل شدن به یک داکتر شایسته و پولیس لایق
شوهر نکنیم. زمانه همه اینها را غیر ممکن ساخت برای او.
پنج سال شده بود که از نزدیک ندیده بودم اش. همیشه در ذهنم تصور رفتن به ایران
را داشتم، اینکه بروم از نزدیک بیبینم اش و کلی حرف داشتم که میخواستم برایش بگویم.
ما هر دو حوادث بسیار بدی را سپری کردیم. او توانست زنده بودن من را بعد حادثه
ببیند و برایم زنگ بزند و حوال مرا بپرسد اما من نمیتوان...
هنوز خیلی حرف برای گفتن داشتم برایش.
از وفات اش ۱۵ روز گذشته، برای من غیر قابل قبول بود.
هنوز به مرگ اش باور نداشتم. منتظر بودم که شاید خبری برسد که زنده است. اینها
جز افکار و تصورات پوچ و بی خود چیزی نبود. مجبورانه باید بپذیرم.
برای کاکایم، زن کاکا و بقیه فامیل تسلیت میگم.
از این غم ها این اخرین اش باشد.
*
رزاق رحیمی
چپ نه خاطرهست، نه ادعا، نه نام
چپ نه
خاطرهست، نه ادعا، نه نام. چپ را باید از نسبتش با عدالت، آزادی، استقلال و کرامت
انسان سنجید. از این منظر، حزب دموکراتیک خلق، بهویژه پس از رسیدن به قدرت از راه
کودتا و با اتکا به نیروی خارجی، نه تنها چپ نبود، که به حزبی تمامیتخواه، یکهتاز،
سرکوبگر و ابزاری در دست قدرت متجاوز خارجی تبدیل شد و فجایع بیشماری آفرید.
دادخواهی و
ایستادگی در برابر ظلم و بیعدالتی، شرط لازم چپ بودن است، اما کافی نیست؛ زیرا
اینها مفاهیمی عاماند و بسیاری جریانهای غیرچپ نیز میتوانند بدانها متوسل شوند.
چپ وقتی معنا مییابد که این دادخواهی با مبارزه علیه استثمار، تمرکز قدرت و ثروت،
سلطهٔ خارجی و تمامی اشکال ستم (قومی، طبقاتی، جنسیتی و...) گره بخورد و همزمان،
با دفاع از آزادیهای فردی، اجتماعی و سیاسی همراه باشد.
با این
معیار، حزب دموکراتیک خلق با کودتای هفت ثور نه تنها در قدرت غرق شد، که در عمل به
نیرویی اقتدارگرا و سرکوبگر تبدیل گشت؛ نیرویی که حتی بخشی از کادرها و هواداران
منتقد خود، سایر نیروهای چپ غیر سویتیست منتقد و دیگر دگراندیشان را نیز سرکوب و
نابود کرد. البته این رویکرد سرکوبگرانه منحصر به این حزب نیست. هرجا چپ
ایدئولوژیک پای به عرصهٔ قدرت نهاده، سرکوب مخالفان و حذف منتقدان داخلی در اولویت
بوده است. نمونههای بینالمللی آن کم نیست.
زخمهایی
که چپ و راست ایدئولوژیک بر پیکر این جامعه وارد کرده و همچنان وارد میکند،
التیامناپذیر مینماید. شاید نیاز امروز جامعهٔ ما، شکلگیری یک چپ اجتماعی
گسترده و سازمانیافته و فاصله گرفتن از همهٔ جریانهای ایدئولوژیکی باشد که هرگز
هوس قدرت را در سر نمیپرورانند.
برای تعادل
و پیشرفت جامعه، به نظامی نیازمندیم که اصل کثرتگرایی و گرایشهای گوناگون فکری،
اعم از چپ و راست، را در قانون اساسی به رسمیت بشناسد و آزادی اندیشه، بیان و
فعالیت سیاسی را پاس دارد.
*
اسد روستا
هدیه به شاه دخت غزنه
شکریه تبسم که در بهار زندگی به دست جاهلان قرن به شهادت رسید.
بهار آمده…
بهار
آمده اما نسیم دلگیر است
گلوی چلچله ها زیر تیغ تکفیر است
شکوفه خسته به شاخ و قناری افسرده
نوای بلبل دستانسرا گلوگیر است
ز عندلیب، نوایی به بوستان نرسد
شکسته
بال به کنج قفس زمینگیر است
پرندگان همه در کوچ, آشیان خالیست
تبر به
شاخِ درختان باغ در گیر است
درین بهار، ابرخون ز دیده می بارد
چمن به
شیونِ آشفتگانِ تقدیر است
ز خون
پاک شهیدان بهار در خجل است
ز بس که جور جهالت ز دور تکبیر است
گلوی ناز ترا گر ز کینه ببریدند
شکوه ی
چهره تو افتخار تصویر است
*
راشد رستمی
ابلیس درون
نیمه شب از
پس یک دوره نماز
و کمی راز
و نیاز...
" پشت دیوار
دل خویش نوشتم"
که خدا در
دل ماست..
دل تنگم به
فغان آمد و فریاد بر آورد
:
تا تو استی
و توئی ست خدا نیست!
و در این
سینه به جز کذب و ریا نیست،
خدا نیست!
باز گفتم
که خدا ست
!
دل بخندید
و به دل گفت ولی،
جای این دل
به خدا جای خدا نیست..
این همه
سجده و سجاده و تکبیر و نماز
این همه
راز و نیاز
بهر ابلیس
درون تو بود
بهر خدا
نیست!
سالها حضرت
ابلیس درون دل تو
جای خوش
کرده و لیکن اثر پای
ِ خدا نیست!
او خدای دل
تو است و خدا نیست
.
آنکه از آه
یتمی دل پر درد نداشت،
بذر امید
به باغ دل نومید نگاشت،
آنکه با
خلق خدا جز غم و اندوه نداد
آنکه از
دست و زبانش دل مردم خون است
چه بداند
که خدا چون است؟
*
داستان
کوتاه
در آيينۀ
نوروز
نوشتهء
نعمت حسینی
در آن سوی
سال ها، در روزگاران شاد کودکی که هنوز
بار غم ها بر شانه هايم نخوابيده بود و هنوز مزه درد در کامم بيگانه بود، با رسيدن
نوروز شوق و شادی فراوانی در رگ رگ وجودم دويدن ميگرفت. هرباری که آمدن نوروز
نزديکتر ميشد ، خواب از چشمانم کوچ ميکرد و تا نيمه های شب بيدار ميبودم. لحظه ها
به لباس جديدم ــ که بر ميخی آويزان ميبود ــ خيره خيره مينگريستم و از نگريستن به
آن ها مَن مَن گوشت ميگرفتم . برای من نوروز زياد دوست داشتنی بود . در نوروز که
زمستان و برف باری هايش رخت سفر ميبست و من از چار ديوار خانه و حويلی پا فرا تر
ميگذاشتم . در نوروز مانند پرنده که از قفس رها شده باشد و پر گشايی نمايد ، مسرور
و آزاد ميگرديدم و جست و خيز کنان می خواندم:
« غچی غچی
بهار شد فصل گل انار شد . . . » همين که زمستان آخرين نفس هايش را می کشيد و بوی
تازهيی فضا را می آگند، پيهم از مادرم می پرسيدم : ــ مادر جان چند روز به نوروز
مانده ؟ و مادرم می گفت:
ــ هشت روز بچيم . . . هفت روز بچيم . اين پرسشم
بار ها تکرار می شد، تا روزی که از مادرم می شنيدم:
ــ بچيم صبا نوروز است . و من با شنيدن اين مژده
، دست هايم را دور گردن مادرم حلق ميکردم و با صدای فرياد مانند ميگفتم:
ــ شکر مادر جان، که صبا نوروز اس ، نوروزه زياد
دوست دارم .
*
در صبح
نوروز زودتر از ديگران بستر خواب را ترک ميکردم و با شور عجيبی لباس هايم را از
ميخ پايين نموده ميپوشيدم و جست و خيز زده ميخواندم : روز نوروز اس خدا جان جنده
بالا ميشود از کرامات سخی جان کور بينا ميشود و در آن حال دو چشمم به پدرم دوخته
ميبود، که چه وقت ميگويد : ــ بريم که دگه ناوقت ميشه ! پدرم در روز های نوروز مرا
با خود به ميله سخی و بعد زيارت آستانه دارلامان و زيارت بابای خودی ميبرد و پس از
ريختن ارزن و آب روی قبر ها دوباره خانه ميآورد . هر باری که نزديک زيارت سخی
ميرسيديم، پدرم دستم را محکم گرفته ميگفت : ــ هوش کن، که دست مه ايلا نه کنی که
گم نَشی ؛ فاميدی ها ؟ و من دست پدرم را محکمتر ميگرفتم و به سينه ميفشردم . در
زيارت سخی ، از دور ، از دامنه کوه صدای هلهله و شور زيارت کنندهگان به گوش
ميرسيد. زنان با چادری ها و چادر های رنگ رنگ ، مردان با دستار ها و کلاه های
گوناگون و بچه ها و دختر ها ي قد و نيم قد با لباس های شسته و جديد شان ، دسته
دسته سوی زيارت سخی ميشتافتند و انتظار بلند شدن جهنده مبارک را ميکشيدند . بعضی
از مرد ها نزديکتر رفته و آمادهگی بلند کردن جهنده مبارک را ميگرفتند. همين که
جهنده مبارک را ميآوردند ، صدای شور و فرياد حاضرين به هوا بلند ميشد و چنان غريوی
بر ميخاست ، که مو را بر تن راست ميکرد . در آن هنگام همه يکجا صدا ميزدند : ــ
بسم الله يا سخی شاه مردان ! زنان ناله و فرياد را سر ميدادن و مانند سيل اشک
ميريختند و مردان با اخلاص و شتاب فراوان سوی جهنده ميشتافتند، تا در بلند کردن آن
سهمی بگيرند و ثواب کمايی نمايند . در آن حال سپاهيان کمربند های چرمی شان را
گرفته و برای جلوگيری از ازدحام زيارتکنندهگان را از جنده جدا ميساختند . مردم
بی توجه به کوشش سپاهيان همچنان فشار ميآوردند و ميخواستند در بلند کردن جهنده سهم
بگيرند . جهنده مبارک گاه به بسيار آسانی بلند ميگرديد و زمانی هم به بسيار دشواری.
آسان بلند شدن جهنده مبارک نزد مردم شگون نيک داشت . هرگاه جهنده مبارک به سهولت
قامت بر ميافراخت و به آسانی در جايش قرار ميگرفت، زيارتکنندهگان فرياد ميزدند :
ــ شکر خدا ! جهنده به آسانی بلند شد . امسال به فضل خدا روشنی ميشه . پس از آن که
جهنده مبارک محکم در جايش قرار ميگرفت ، سيل زيارت کنندهگان به سوی جهنده
ميريختند و دست ها به سويش دراز ميشدند و مراد ميخواستند . هر کس کوشش مينمود ، تا
پيشتر از ديگران خود را به جهنده نزديک ساخته و پيشتر زيارت نمايد . پس از زيارت
نمودن زيارت کنندهگان به سوی دامنه سخی ــ درست آن جايی که فروشندهگان از سر شب
جا گرفته ميبودند، سرازير ميشدند . بعضی ها در حالی که دست های کودکان شان را
گرفته ميبودند ، به سوی بازی های دوليگک، چرخ فلک و اسپهای چوبی، ميرفتند و بعضی
های ديگر هم به سوی خوراکه ها و فروشندهگان اسباب بازيی بچه ها، تا برای کودکان
شان چيزی بخرند . صدای فروشنده گان فضا را پر نموده ميبود که پيهم صدا ميزدند:
ــ هله، هله، بخرين، اسپک، موترک، هله بخرين
اسپک خوبس، موترک خوبش ، غرغرانک خوبش . . . فروشنده ديگری با صدای گرفته داد ميزد:
ــ پوقانه ، جرنگانه، گدی گک، موترک، هله بخرين
که کم مانده ، هله بخرين که ارزان اس . . . و پدرم دستم را گرفته، به سوی يکی از
فروشندهگان اسباب بازی ها پيشروی شان بلای شالی کوت ميبود، ميبرد و يک چيزی برايم
ميخريد . باری پدرم يک موترک چوبی برايم خريد و هنوز پولش را نداده بود، که چشمم
به گودی گک ها افتاد . گدیگک های پيراهن زری، موهای سياه تار تار و چشم های کشيده
بادامی داشتند و چنان مينمود ، که گويی چشمان شان را سرمه نموده اند . قسمت پاهای
گودی گک ها ، که چوبی بودند و توان راه رفتن نداشتند ، تارهايی آويزان بودند .
هرگاه آدم تارها را کش ميکرد ، دستک ميزد و ميرقصيد. فروشنده يکی از گديکک ها را
به دستش گرفته و تار آن را چند بار کش نمود . هرباری که او تا را کش مينمود ،
گديکک دستک ميزد و ميرقصيد و اگر تار را نميديدی، فکر ميکردی که گديگگ به اختيار و
به دل خود ميرقصد، اما فروشنده و آن تار بود، که آن را ميرقصاند . از رقصيدن گديگک
تبسمی روی لبانم نقش بست و به پدرم گفتم:
ــ پدر جان، پدر جان، از ای گديگک ها خو يکی برم
بخرين ! پدرم ابرو ها را بالا انداخت و گفت : ــ تو ای ره چی می کنی ؟ تو خو دختر
نيستی ! ای بر دختر ها اس ! و من پيهم اصرار ميکردم ، تا سر انجام پدرم آهی کشيد ،
چين بر جبين انداخت و يکی از آنها را نيز برايم خريد . در راه چند بار کوشيدم ، تا
همانند فروشنده گديگک را برقصانم ، اما بلد نبودم و نتوانستم که آن را مثل فروشنده
برقصانم . اوقاتم تلخ شد و با خود گفتم:
ــ چرا او نفر خو خوب رقصاند ؟! آن روز بازهم از
زيارت سخی به سوی زيارت آستانه و بعد زيارت بابای خودی رفتيم و پدرم در آن جا توغ
ها را پوش نمود ، بر قبر ها ارزن و آب ريخت و بعد از دعا دستم را گرفت و سوی خانه
روان شديم . در راه گديگک ها را در بغلم محکم گرفته و پيهم به فرشته ميانديشيدم .
فرشته پدرش را سالها پيش از دست داده بود و مادرش اتاقک کوچکی را در حويلی همسايه
ما به کرايه گرفته و تک و تنها زنده گبی ميکردند . با آن که فرشته هم سن و سال من
بود، اما نسبت به من کوچکتر مينمود و هنوز مکتب نميرفت . او دختری بود گندمگون و
باريک اندام . موهای سياه و براقش را مادرش هميشه دو چوتی محکم و سخت ميکرد . مژه
هايش دراز دراز بودند، که به زيبايی چشمان سياهش ميافزود . مادرش او را کمتر اجازه
ميداد ، که با کودکان ديگر بازی و ساعتيری نمايد . با آن که غريب و نادار بودند،
اما هميشه سر و صورت و لباسهای فرشته پاک و ستره ميبود . مادر فرشته در خانه ها
برای کار کردن ميرفت و او را با خود ميبرد . خودش مشغول کار ميشد و فرشته را در
گوشه مينشاند . فرشته با گدی های که مادرش از تکه ساخته بود ، سرگرم بازی ميشد .
او بر هر کدام از گدی هايش نامی گذاشته بود . يکی را پدر گديها و ديگری را هم مادر
گديهايش ميگفت . پدر را در حصه بالا و گديهای ديگر را در برابرش مينشاند و
بدينترتيب مصروف ساعتيری ميشد .
*
همين که به
خانه رسيديم، موترک خود را به گوشه اتاق انداخته و دوان دوان سوی خانه فرشته شان
روان شدم. از شدت دويدن دلم به تپش افتاده بود و دانه های عرق بر پيشانيم نشسته
بود . در پشت در اتاقک آنها اندکی درنگ کردم ، بعد خود را به در نزديک ساختم و
آهسته با انگشت به در کوبيدم . صدايی گفت: ــ بيا، کيستی؟ در را باز کردم، از
اتاقک شان بوی شير خام به دماغم خورد . فرشته مقابل مادرش نشسته و مادر موهايش را
شانه ميکرد . آنها با تعجب سويم نگريستند . اولين باری بود که به خانه شان ميرفتم . سلامی داده و بعد
شتابزده سوی فرشته اشاره کردم که نزديک بيايد . فرشته گاهی سوی من زو گاهی سوس مادرش
تری تری مينگريست . سر الجام از جايش بلند شد و نزديکم آمد و گفت:
ــ چی ميگی ؟ و من بدون اين که بيشتر چيزی بگويم،
گديگک را برايش داده گفتم:
ــ ای ره بر تو خريديم! و بعد دوان دوان سوی
خانه شتافتم.
*
روزها،
ماهها و سالها که پيهم مگذشتند و نابود ميشدند، ياد فرشته را که از شهر ما رفته
بود ، آرام آرام از يادم ميبرد . آن روز باز نوروز بود . مادرم مرا صبح وقت از
خواب بيدار کرد ، که دو برادر کوچکم را با خود به زيارت سخی ببرم، تا آنها بالا
کردن جهنده مبارک را از نزديک ببينند و زيارت نمايند . به سوی زيارت سخی روان شديم
. دلم به شدت ميزد و روانم تحت تأثير قرار گرفته بود . دستهای برادر هايم را محکم
گرفته ، درست به نزديکی محلی که جهنده بالا ميشد، رفتيم . همه به شور افتاده بودند
. فرياد مرده کوهها را مينورديد، اما هرچه ميکوشيدند جهنده بالا نميشد. عرق از سرو
روی آنهايی که ميخواستند جهنده را بالا نمايند، جاری شده بود . زنان دست به سوی
آسمان بلند کرده و دعا مينمودند ؛ ولی تلاش و زاری هيچکدام سودی نميبخشيد . جهنده
گاه به چپ و گاه به راست خم ميشد و درست در جايش قرار نميگرفت و حتی دوبار نزديک
بود که بر زمين بيافتد . هه ميگفتند:
ــ خدا خير
کنه ، امسال جهنده بالا نميشه . کدام بلا آمدنی اس . خدا خير کنه! لحظه ها و دقايق
پيهم ميگذشت و جهنده را جايش قرار نميگرفت. ناله و گريه زيارت گنندهگان بيشتر از
پيش گرديد. همه دستان شان را سوی آسمان بلند نموده و با صدای بلند به التماس
پرداختند و خداوند مدد طلبيدند، تا جهنده بالا شود . لحظه های دوامدار طول کشيد،
تا به مشکل زياد جهنده بالا شد و سرجايش قرار گرفت . همين که جهنده بالا شد ، صدای
زيارت کننده گان به هوا بلند گرديد ، که نعره ميزدند:
ــ يا شاه مردان، يا شير خدا! پس از آن که مردم
زيارت کردند، آران آرام به سوی دامنه کوه روان شدند . من نيز دست برادرانم را
گرفته به جماعت پيوستم . صدای فروشندهگان دوره گرد بلند بود . سوی يکی از آن ها
رفتم ، تا برای برادر هايم سامان و اسباب بازی بخرم . برای يکی شان گازک و برای ديگرش
غرغرانک خريدم . دستم را بردم به جيبم که پول آنها را بدهم . ناگهان چشمم به گديگک
ها افتاد ــ گديگکهای رقاصه. با ديدن آنها تکانی خوردم و چشمانم راه کشيد و فرشته
به يادم آمد ــ فرشته دخترک همسايه ما ، که نميدانم کجاست ؟ زنده است يا مرده !
نظرات
ارسال یک نظر