خوشه پانزدهم حوت 1404 خورشیدی- ششم مارچ 2026.ع
نوشته ها واشعاری از: حمید آریارمن، فاطمه اختر، بهار سعید، فضل الله رضایی، رزاق رحیمی، کریم بیسد، کریم پیکار پامیر، نعمت حسینی، مختار دریا، و نصیرمهرین
مسؤولیت نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
هشتم مارچ
*
حمید آریارمن
من یک روشنفکر عصبانیام!
طنز
خونم به
جوش آمده، رگهای گردنم باد کرده، روح و روانم سرگردان شده است، بیشتر از آن ملای
مسلمان هندی که تا ناف یک زن را دیده بود، جیغ میزد جهنمی جهنمی جهنمی.
من عصبانیام،
پس هستم و خواهم بود و هرگز این عصبانیت من فروکش نخواهد کرد. چطور ممکن است
عصبانیت یک روشنفکر پستمدرن، یک تجددگرای فرا تفکر روز، یک فیمنیست شبانهروزی و
یک حامی حقوق جامعه الجیبیتیکیو و سبک مدرن اکسپرسیونیسم رئال فروکش کند؟ ممکن
نیست، نباید ممکن باشد که این عصبانیت عصیانگر دست از این خشم نهادینه شده بر
پیکر سرگردان من بردارد.
شما هم
نپرسید چرا عصبانیام. چطور میتوانم عصبانی نباشم، در حالی که عیالم، مادر اولادم
از اول هفته گذشته میدانست، من روز شنبه به برنامه گرامیداشت از هشتم مارچ روز
جهانی برابری زنان جهان دعوتم و هیچ توجهی به این مسئله نداشته باشد. وقتی یادم از
این همه بی توجهی میآید، میخواهم فریاد بزنم! چطور ممکن است نداند، من با کت و
شلوار سیاه دوست دارم پیراهن سفید بپوشم؟ نه پیراهنم را شسته، نه کت و شلوار من را
اتو زده است، حتی به سرخی کنار یقهی کلاسیک پیراهنم که فکر میکنم، از سرخی رژ لب
یکی از همکارانم است و هنگام ناراحتیاش او را در آغوش گرفته بودم، دقت نکرده و
همانگونه به حال خودش رها کرده است.
تمام طول
هفته را که ساعت شش صبح رفته سر کار و من نتوانستم صبحانهی رژیمی بخوردم، نه تنها
صبحانه نخوردم که در تمام طول هفته نتوانستم حتی یک وعده درست نیمچاشت پروتئینیام
را بخورم. این وضعیت تحمل ناپذیر است. باید عصبانی باشم. رنگ پوستم تیره شده از
شدت خشم. سرم درد میکند. نمیدانم چرا یک زن موضوعات به این سادگی در زندگی مشترک
را فراموش کرده باشد.
اگر نمیدانست،
اگر به او نمیگفتم که برای گرامیداشت از روز زن سخنرانی دارم، شاید اینقدر
خشمی عمیق در من نبود، او میدانست و انجام نداد! وا مصیبتا از این بحران فکر و
ایستایی فرسایشگر.
یا پیر
پرنده یا قبر دراز هفتاد متری یا قبرهای سرگردان و راه گم کرده خیابانهای هرات به
کی بگویم؛که هنگام بیرون شدن از خانه متوجه شدم کفشهایم را رنگ نکرده، با فریادی
نرم و لطیف که نشیمنگان شیریخ(طوطی عروس هلندی ما) را مانند پدافند هوائی فعال
کرده بود، پرسیدم چرا کفشهایم هنوز گلی است؟ کفشهایم گلی بود، چون شب پیشش با
چندنفر از دوستان رفته بودیم، باغچه! گاهی برای بیرون ریختن رنجهای ناشی از زن
ستیزی جهانی و این وضعیت ستمبار ویرانگر با دوستان به باغچه میرویم و گلویی تازه
میکنیم و غمهایمان را در میان خندههای قهقه آمیز و تلخ و بدون کنترل میان تکه
نانی و اندک کبابی میپیچیم و قورت میدهیم. و گلویمان میگیرد.
هنوز که
یادم میآید از این همه بیتوجهیاش آتش میگیرم. به او گفته بودم، هر وقت از خانه
بیرون میشوم داخل جیب کت چرمی بلندم، دستمال کاغذی بگذارد، تا اگر خانمی در
نزدیکی من به هر دلیلی گریه کرد، به او تعارف کنم. تا جنتلمن به نظر بیایم. بارها
گفتم، مگر میمیری کمی هم عطر به دستمال کاغذیها بزنی؟ نه دستمال کاغذی گذاشته بود
و نه هم ساعت هوشمند مدل 7 اپلم را شارژ کرده بود! و شما که بی خیال از همه دنیا
هستید زن و زنانگی برایتان کالایی بیش نیست و فقط به زن به چشم خدمه خانه نگاه میکنید،
میپرسید چرا عصبانیام؟
تقصیر
خانمم نیست، تقصیر من است که به او ثابت کردم روشنفکرم و او از این وضعیت
سوءاستفاده میکند، او از گذشت من، از مبارزه من برای حقوق زنان، از این همه
دادخواهی من در صف تظاهرات برای حقوق زنان سوءاستفاده میکند، میداند من طرفدار
حقوق زنانم، به همین دلیل بارها شده صبح وقتی با گوشیام در حال نوشتن و دادخواهی
برای زنان هستم و پایین عکسهای دختران تابو شکن که به حجاب اجباری نه گفتهاند،
استیکر آتش و قلب میگذارم، برایم قهوه نمیآورد، حتی وقتی از تظاهرات روز جهانی
دفاع از حقوق زنان بر میگردم، پایم را ماساژ نمیدهد، میداند ساعتها در کنار
مردان و زنان دیگر با شعارهای مدرن و رنگی از او و حقوق او دفاع کردهام. بی
انصاف من به خاطر تو ساعتها در خیابان قدم زدهام. و حالا تو از بوی جوراب من
متنفری؟
به او گفته
بودم، تا برگشت من از مراسم هشتم مارچ روز تجلیل جهانی از حقوق برابر و مقام والای
زن و یکی از روزهایی که من به شدت طرفدار و حامی آن هستم، اتاق خواب بچه را بعد
از این که او را شستی تمیز کن، لباسهای کل هفته را نشستی چون بهانهات این بوده
که از صبح تا عصر سر کار بودی، و حتی نظافت آشپزخانه و حمام را هم نیمه گذاشتی، و . .. لطفا کمی
به زندگی مشترکمان دقت کن.
می دانید
چی شد؟ وقتی برگشتم، هنوز جورابهای روز گذشتهام وسط اتاق خواب افتاده بود، شورت
و زیرپراهنیام روی دستگیره حتی حولهای که صبح همان روز خودم را شسته بودم را از
کف حمام بنداشته بود! ریشهای ریخته شدهام روی سنگ دستشویی که انتظاری ندارم پاک
کند، همیشه همین بوده!
عصبانیام،
خیلی هم عصبانیام چون ما مردان قربانیان واقعی این جهانیم، ما باید همینگونه در
میان بیمهری و کم توجهی زنان جامعه جان بکنیم و کسی ما را درک نکند. با این وجود
میگویند؛ چند همسری درست نیست، منم باور دارم چند همسری "رسمی" کار
درستی نیست. هرگز نباید چند همسر رسمی داشته باشید.
من همچنان
عصبانیام و بهتر است سکوت کنم، که سکوت سرشار از نگفتههاست.
با ارادت
حمید
آریارمن
*
رزاق رحیمی
چرا همدلی
با ایران و انزجار از آمریکا و اسرائیل؟
ایران برای
ما فقط یک کشور همسایه نیست. ما با مردم ایران زبان مشترک، تاریخ مشترک و فرهنگ
مشترک دیرینه داریم. روزگاری این دو سرزمین بخشی از یک حوزه تمدنی بزرگ بودند که
با خط کشی های استعمار انگلیس و روس از هم جدا شدند. این پیوند فرهنگی آنقدر عمیق
است که نمیشود با مرزهای سیاسی آن را تضعیف نمود یا از بین برد.
مردم ایران
با سیاستهای حکومتهایشان یکسان نیستند، همانگونه که مردم افغانستان نیز با سیاست
های حاکمیت هایشان یکی نبوده اند و نیستند. این عدم تفکیک گاهی باعث خلط مباحث
میشود. رفتارهای سیاسی حاکمیتهای دوطرف(ولو خصمانه) نمیتوانند پیوندهای عمیق
هویتی، تاریخی و تمدنی را میان مردمان کشورها را خدشه دار کنند. نقد رفتار و سیاست
های سرکوبگرانهٔ حاکمیت های هردو کشور این پیوندها را عمیق تر و شفاف تر میسازد.
اما چرا
این همه نفرت از آمریکا و اسرائیل؟
مردم
افغانستان از نیم قرن بدینسو قربانی مستقیم سیاستهای محیلانه آمریکا هستند. از یک
سو، تا چشم کار میکند صحنههای دلخراش کشتار مردم فلسطین از سوی اسراییل را میبینیم
که با حمایت مستقیم آمریکا صورت میگیرد. از سوی دیگر، خودمان تجربه تلخ مداخله و
سپس رها شدن خائنانه را داریم. همانهایی با وعده های دروغین رژیم سرکوبگر و
تروریست طالبان را سرنگون کردند و پس از بیست سال جنگ موش و پشک، و قربانی شدن
هزار ها انسان، کشور را دوباره به دست همان گروه تروریست سپردند و رفتند. این زخم
کهنه/ ترومای جمعی باعث شده هر فرد، گروه و نیرویی را که در برابر زورگویی و قلدری
آمریکا بایستد، حتا اگر با او هیچ مشترکاتی هم نداشته باشد، ناخودآگاه تحسین و
تقدیر کنند.
هرچند
دقیقن معلوم نیست این جنگ به چه چیزی منتهی میشود و چگونه پایان می یابد، اما جنگی
با این پهنا بدون تردید عواقب و پیامدهای ویرانگری به همراه خواهد داشت که سالها
گریبان طرف های درگیر را رها نخواهد کرد. در صورت دوام جنگ، نگرانی امنیتی و
اقتصادی تشدید خواهد شد که با ناآرامی و بی ثباتی ایران، اولین موج مهاجرت به سمت
افغانستان میآید، کشوری که هنوز درگیر بحرانها ومعضلات تلمبار شدهٔ خودش هست و
توان پذیرش بحران های تازه را ندارد. ثبات ایران، هرچند نسبی، برای افغانستان خیلی
مهم است.
البته مردم
ایران خودشان بهتر میدانند برای زندگی و آیندهشان چه میخواهند. رژیم ها می آیند
و میروند اما همدلی آگاهانه میان مردمان دو کشور زمانی پایدارتر میشود که با نقد
منصفانه حاکمیت ها و به دور از هرگونه حب و بغض و نسخه نویسی در باب تعیین نوع
حکومت و نظام همراه باشد.
*
بهار
سعید
روز ها شد نشسته ام روزی، زندگی را ترانه گل بزنیم
سار ها روی شاخه بر گردد، سر هر آشیانه گل بزنیم
نسترن پیچک و سمن، نرگس، گل سدبرگ یا اگر که نشد
گل خودروی کوچه را چیده، به در خانه خانه گل بزنیم
هی نپرسیم خانه، خانهی کی، یا نگوییم کوچه، کوچه ی او
سر هر چوب و خشت میهن ما، گل زدن را بهانه گل بزنیم
باغ را بر بهار باز کنیم تا پرستوی رفته برگردد
سر پرواز شبپرک ها هم، یک دوتا کودکانه گل بزنیم
خاک آواره بودن خود را لاله کِشتم که گر شود روزی
شب کابل ستاره هایش را چیده و دانه دانه گل بزنیم
تو اگر پا به پای من آیی، من اگر پا به پای تو آیم
دست ما گل به دست هم که دهد، سر فردا دوگانه گل بزنیم
و تو هم دخت پوشش تازی چادرت را بده که باد برد
یاسمن را کشیده از تهی گِل سر زلف زمانه گل بزنیم
ذر تلاشم که خاک پیکر من، خاک گلدان گلبنی گردد
رویش ما که گل زدن باشد، زنده باشیم یا نه، گل بزنیم
بهار سعید
پارسی -------- تازی
همزمان، همهنگام، همگاه، کنونی = معاصر
گذرگاه ها، گذار ها، راه ها = معابر
کان ها = معادن
همچند، همتراز، برابر = معادل
خوبانم!
گذر، پسند، پیام و همرسانی های تانرا یک همزیستی گل
افشان، سپاس
*
فاطمه اختر
به یاد فرخنده
در جوی شیر
در معبدی
تاریک
جادوگری
با چنگال
های تیز دو دست اش
بر سجاده
ای ریا
اورادسحر
همی خواند
رتبیل شاه
در کرانه
ای دریا
با لشکری
به ابهت ازادگی
قامت
فراخته
یک روز
پیکی به
فرخندگی نور
با صورت ای
به برافروختگی خورشید
درخشید
و
اوراد سحر
را
خط بطلان کشید
رتبیل
شاه،سپهبد نام اور
اطراف جوی
شیر
رعایا را
با دغدغه
می پایید
پیر فسون
گر بیغوله
فریادی
از درد
از وحشت بر
آمدن آفتاب
بر اورد
صد ها
مریدخو گرفته به تاریکی
شمشیر ها
از غلاف
کشیدند
فرخنده
وقتی (
خوشه های پروین)
به دریای
کابل
غرق خون
شدند
به زمین
افتاد
رتبیل شاه
با سپاه و
رعایا
شمشاد های
کرانه ای دریا
فروخفتند
شیر در جو
با خون در
آمیخت
و
هنوز در
جوی شیر
جاری است
خفاش با
چنگال های
آلوده به
خونش
دروازه را
بروی افق
بست
جادوگران
پیر
در دخمه
سیاه
هنوز
اورادفتنه
همی خوانند
فاطمه اختر
حوت ۱۴۰۰
فضل الله رضایی «بسمل»
نگاهی به کتاب
« خاطره ها و سخن ها، از چند سفر»
اثر استاد نصیرمهرین
دریافت کتاب
« خاطره ها
و سخن
ها، از
چند سفر»
اثر؛ استاد
نصیر مهرین،
هدیه ارزشمندی
است. که
ساعتها،
مرا بخود
مشغول کرد
و از
مطالعه آن،
لذت بردم
و کسب
فیض کردم.
عنوان کتاب،
ناخودآگاه، مرا
به دوران
نوجوانی و
عصری که
کتاب و
مجله خوانی
بیش از
این روزها
بود، برد.
بیاد دارم،
مجله اطلاعات
هفتگی، چاپ
ایران، گزارش
هایی از
دو جهانگرد
ایرانی بنام
« برادران امیدوار»،
به چاپ
میرساند. آن
سفرنامه ها،
که با
چند عکس
سیاه و
سفید همراه
بود، سخت
مورد توجه
قرار گرفته
بود.
اما امروز
که به
یمن اینترنت
و ارتباطات
جهانی، تمام
گوشه و
کنار دنیا،
جلو چشم
همهگان
است، سفرنامه،
به سبک
و معنای
قدیم، رنگ
می بازد
و دیگر،
کسی از
مارکوپولو و
ابن بطوطه
و دیگران،
که با
سفرنامه های
خویش، برای
شناخت بهتر
سرزمین های
ناشناخته ي
دور و
نزدیک، خدمات
ارزندهی
انجام داده
اند، نام
نمی برد.
اما استاد
مهرین، تاریخ
پژوه توانا
و سخت
کوش، از
این سفرها،
توشه ی
به همراه
آورده است
و از
آن چیزی
سخن میگوید،
که نه
مسافران دیگر
آن دیار
ها، می
بینند و
نه اینترنت
ره گشا
است. او
از ساختمانها
و خانه
های سدنی
و لندن
و پاریس
و…نمی
گوید. او
از آدمهای
نادر و
درد آشنایی
میگوید، که
در دیار
غربت، در
بعضی از
آن خانه
ها، بسر
میبرند. او
با شخصیت
هایی به
صحبت می
نشیند که
اکثر آنها،
از چهره
های اشنای
دنیای شعر،
ادب و
سیاست اند.
در سویدن
با دکتر
اکرم عثمان
دیدار میکند،
در محفل
قدردانی دکتر
نکهت دستگیرزاده
شرکت میکند،
در اتریش
در محفل
یادواره شادروان
استاد علی
محمد زهما
حضور دارد
و در
استرالیا و
کانادا و
هرجا که
اهل دلیست
و یا
بوی خوش
آشنایی به
مشام میرسد،
جهانگرد ما،
استاد مهرین
عزیز، حضور
میابد. او
در این
کتاب، از
شنیده هایش،
از درد
دلها، نامرادیها
و خاطرات
سرزمین مادری میگوید.
و گوشه
هایی از
تاریخ سیاسی
افغانستان را
بر میگشاید
و هرجا
که لازم
آمده، با
قطعه عکسی
مصاحبت را،
شیرینتر
میکند. این
تصاویر، از
شخصیت هایی،
چهره میگشاید،
که برای
خیلی ها،
دلچسپ اند.
والبته، متن
بعضی از
سخنرانیها
و گفتار
های نویسنده،
که حین
سفر در
برنامه های
فرهنگی ایرادشده
است، بر
غنای این
اثر میافزاید.
*****
لازم به
یاد آوریست
که بیش
از سی
سال است
که با
داشتن افتخار
دوستی با
جناب مهرین،
برنامه های
فرهنگی زیادی
را، در
«کانون فرهنگی
افغانستان ـ
آلمان » کنار
ایشان، برپا
کرده و
از دانش
و تجربه
ایشان، بهره
برده ام.
محافلی چون:
ـ محفل
قدر دانی
از دکتر
حمیرا نگهت
دستگیرزاده، « ۲۰۱۲
»
ـ رونمایی
از کتاب
« خاطرات هنری
استاد محمد حسین
ارمان، در
گفت وشنید
با نصیر
مهرین «۲۰۱۷ ».
ـ
محفلی به
مناسبت درگذشت
استاد محمد علی
زهما « ۲۰۱۸ »
ـ رونمایی
از کتاب
«خاطرات من»
اثر استاد
عبدالوهاب مددی
« ۲۰۱۹ » و
دهها محفل
و برنامه
فرهنگی دیگر.
برای استاد
نصیر مهرین
عزیز، طول
عمر، توأم
با سلامتی
و موفقیت
های مزید،
آرزو میکنم.
*
نعمت حسینی
نامه های استادم
دوستان بیش
بها وفرزانه ام،
شادروان
رهنورد زریاب، آن نویسنده بلندآوازه و اندیشهور ژرفاندیش، در درازنای سالیان با
من رشتهای از مکاتبه و موانست داشت؛ نامههایی که نه تنها بیانگر مهر و اعتماد
میان دو دوست، که آیینهدار افقهای فکری، تأملات فرهنگی و دغدغههای انسانی او
بود. دوستی با استاد زریاب برای من صرفاً مناسبت آشنایی با یک چهره نامدار ادبی
نبود، بلکه موهبتی معنوی و مجالی برای همنفسی با ذهنی روشن و روحی بزرگ به شمار
میرفت. در سایه آن رفاقت صمیمانه، از خرمن دانش و ظرافت طبع او خوشهها چیدم و از
صفای کلامش بهرهها بردم.
نامههایی
که برایم نگاشت، سرشار از نکتهسنجی، دقت نظر و آن نثر فاخر و آهنگینی بود که از
او چهرهای تابناک در ادب معاصر ما ساخته است. این نگاشتهها را به پاس حرمت دوستی
و به نشان ارادت به آن قلم سترگ، با امانت و عشق نگاه داشتم.
سه سال
پیش، در کابل، به همت دوست فرهیختهام وسیم امیری، این مجموعه را به زیور طبع
آراستم. آن چاپ، به سبب استقبال گسترده اهل فرهنگ، دیری نپایید که نایاب شد و به
اثری کمیاب بدل گشت.
اکنون، این
یادگار گرانسنگ، به سرمایه و اهتمام بانوی فرزانه منیژه جان نادری، مسئول نشرات
شاهمامه در هالند، بار دیگر تجدید چاپ گردیده است؛ فرصتی مغتنم برای آنان که میخواهند
از رهگذر این نامهها، با سیمای صمیمیتر استاد و جلوههای انسانیتر اندیشهاش
آشنا شوند و طنین صدای او را در خلوت مطالعه بشنوند.
دوستان
علاقهمند میتوانند از طریق سفارش به نشرات گرامی شاهمامه، این اثر ارزشمند را
فراهم آورند و یاد آن دوست فرزانه و آن رفاقت پربرکت را زنده نگه دارند.
*
کریم پیکار پامیر
خروش
کی می بیند درین وادی
سرشک ِچشم حیران را
کی می داند گداز ِ آتش
ِ قلب ِ پریشان را
جنون ِخود ستایی ها چنان توفنده می تازد
که موجش می برَد تا
آسمان تخت سلیمان را
عجب بی هرزه گی ها موج
تاز شور بیدردیست
که بیند هرچه را لیکن
نبیند چشم ِ گریان را
خروش بی تأمل می زند
درب ِ خموشان را
زبان تا می گشایی لیک
بینی چنگ و دندان را
جوانمردان نمی خواهند
کشیدن منت دو نان
نخواهند سفره ی
رنگین وطعم ِمرغ بریان را
اگرمحنت سرا باشد نفس
در اوج آسا یش
بجای آن گزیند مرد دانا
کنج زندا ن را
اگردستی کند بالا طلسم
اهرمن خویان
بزن مشتی به فرقش تا
بداند پتک و سندان را
صدایی بر نمی خیزد ز
فتوا های خون آلود
درین شهری که می رانند
به نومیدی جوانان را
بیا (پیکارپامیر) وطن
شوری کنیم برپا
برانیم تا ازاینجا عاقبت جلاد ِ دوران را.
پیکارپامیر
فبروری ۲۰۲۶م - تورنتو
*
مختار دریا
اولجه گران
بر
دفتر زمانه چو تصویر می شوم
خاموش
از حکایت و تقریر می شوم
با واژه ها عیانگر تحریر* می شوم
از دست
این گروه جفا کار و ناسپاس
بنگر دراین زمانه چه! تحقیر می شوم
از هرطرف چو اولجه* گران حمله می کنند
تن پرچه پرچه زیر کش و گیر می شوم
بیباک
و سر بکف چو پلنگی هزار زخم
بر قلب خصم پرزده چون تیر می شوم
با دشمنان خاک و وطندار میهنم
در
عرصه ی مبارزه درگیر می شوم
دشمن ندیده پشت من اندر نبرد
گاه با
سینه روبرو سپر تیر می شوم
در
سنگر حفاظت میهن ز دشمنان
تا
زنده ام ستاده و در گیر می شوم
براستین
کهنه ی من خنده می کنند
محروم
حرف و صحبت و تقریر می شوم
من از تبار ناموران زمانه ام
کَی
گفته ام که پیر و زمینگیر می شوم
با مکر
و خدعه های پر از حیله و ریا
در قید
وبند بسته به زنجیر می شوم
اندر لباس دوست به پشتم زند به تیع
زخمی ز تیغ دشمن بی پیر می شوم
با صبر و استقامت وایثار و جستجو
بر حل این معادله پی گیر می شوم
اینبار
چونکه زخمتن از تیر دشمنم
بر خاک
و خون تپیده چو نخجیر می شوم
لیکن
هنوز در رنگ من خون زندگیست
آزاده ی به همت وتدبیر می شوم
بشکسته
حلقه های اسارت چو ضیغمی
با
پنجه های خشم گلوگیر می شوم
مرهم
به زخمهای تنم خاک میهن است
اندر گلو ی غدر نفسگیر می شوم
با غسل
خون به معرکه در راه میهنم
رمز
قیام و سجده ی تطهیر می شوم
دریا خروش داده که در راه همدلی
دراین
مسیر مشعل تنویر میشوم
مختار
دریا 27فبروری2026
نورت یارک اونتاریو کانادا *
تحریر
..یعنی آزاد شدن *اولجه
به معنی چور وتاراج و چپاول
*
نصیرمهرین
استالفی که من دیدم
(خزان
1390)
ازکابل که پای بیرون نهاده می شود، فرسنگ های دیگر بازهم
پیوسته گی خانه های تازه آباد شده، چشم ها را خیره می کنند.
شهری که گویند پنج ملیون باشنده را دردل داغدار و جای
تنگ پذیرفته است، به دل با صفا و مهماندارعزیزی ماند که تا گفتند جای تنگ است، گفت
دل تنگ نباشد! اما این مهماندار حالش به حدیث چشمان هردم اشک آلود میماند. با آنهم
دامن فراختری گسترده است به هر سوی.
گاهگاهی درپسین سالها که زمینه ی مسافرت هموار شده است،
کوچه ها وگوشه های چهار سوی را تا اندازه یی بازنگریسته ام. دیداری همراه با خاطره
آوری های ناگسسته، یادآوری سیمای دیروز و بازمانده های آن. ازچهره های سوختۀ مناطق
و منازل که بازسازی هم توان مداوایش را نداشته است، تا اسباب ویرانگری هایی که
هنوز جمع آوری نشده اند. از تانک های به آتش کشیده شده، و قبرهای بی شمار آنانی که
شهید ستمگری شده اند. . .
در پیشینه ها که ازگوشۀ شمال کابل، موترها به سوی شمالی
راه می افتادند، دقایقی تنها چشمان بیننده سنگهای کوه های دوطرف جاده را می دید.
گاهگاهی سنگ شکنان وموترهای بزرگ انتقال سنگ. اما حالا درقله های کوه ها هم که
بنگری، خانه است. خانه ها یی که در تهکاوی ویا گوشۀ ازآن منزلگۀ دردآمیزمردمان بی
بضاعت است. وقتی بپرسی که آب مورد نیازخود راچگونه تهیه میکنند، درپاسخ میگویند،
با هزار ویک زحمت. گاهی هم با اشارۀ سرو چشم به سوی کودکانی اشاره می شود که سطل
ها ویا قطی های بزرگ فلزی را در دست دارند و نفس سوخته به سوی بلندی ها نگاه می
کنند.
چند دهه پیش دربازارقلعۀ مراد بیگ که ظرفهای سفالین
استالفی جلب نظرمی نمود، عده یی ازمسافران وعابران که به میزان مسافران امروز
بسیاراندک بودند، ازموترها پیاده می شدند و برخی هم ظرفی را می خریدند. انتقال
ظروف با ظرافت واحتیاطی صورت می گرفت که گویی عروس نازدانه یی را به منزل می برند. . .
درخلال چند مسافرت اثری ازآن ظروف را دربازار قلعۀ
مرادبیگ ندیدم. باری فروشندۀ یک دکان در پاسخ این پرسشم که "کاکا جان، ازظرف
های استالفی خبری نیست؟
گفت: خدا مهربان است، خرابی بسیار شده است. . ."
درمسافرت ماه ها پیش چشمم به چند دست تولید استالفی
افتاد. گفتم که دربازگشت، چون قرار است که سری به استالف بزنیم، سراغ ظروف را هم
همانجا می گیرم. . .
روزی که گرفتن سراغ قبرهای شهدا و گریستن برمزار آنها به
پایان رسید، توان رفتن به استالف نمانده بود.
. .
روز دیگردرمسیر راه با جمعی از دوستان به استالف رفتیم.
راهی که از جادۀ چاریکار- کابل به سوی استالف جدا میشود، هنوز اندک روی ترمیم دیده
است.
اما آن چه بیشتر جلب توجه میکند، چهره های سوختۀ خانه
هایی ست که طالبان به رسم ترسانیدن مردم وعذاب آنها به آتش کشیده اند. برخی ازآن
خانه ها ازسرآباد شده اند. برخی هنوز باسیمای دود زده ومظلومانه توجه را جلب
میکنند. حکایت بیشتر ازحال و روز آن سیما ها را آشنایان آغازمی کردند.
وقتی سخن از بازسازی است و تاکهای ایستاده شده به پایه
های سمنتی را نشان میدهند، تبسمی معنا دار آنرا همراهی میکند. با این توضیح که هر
پایه تاک برای مؤسسات داخلی وخارجی بسیار قیمت افتاده است...!
بازاراستالف شلوغ است. اما از توریست های خارجی درآن
خبری نیست. گویی ماییم که به عنوان "قطعۀ کشف" آنها که مسافرت های
نخستین را انجام میدهیم. توریست های وطنی!
مهاجرینی که ازشرظلم وستم، جنگ وخونریزی، دهشت آفرینی
وستم های گوناگون پا به فرارنهادیم وسالهاست که درسایۀ "امپریالیسم"
افتاده ایم تا قطعات اش امنیت بیاورند!
این "توریست ها" به زودی ازسوی فروشنده گان
تشخیص میشوند. چشمان شان سخن میگویند که شمۀ جالبی دارند. پیر مرد فروشنده، پس
ازاینکه چانه زنی مختصری را شنید گفت، "برای مهمان تان چه معلوم می شود، یک
دالر؟. . .
تولیدات دستی و ظریفانۀ استالفی بار دیگر قدبرافراشته
اند. مگر آیا کسی درفکر تشویق، بازاریابی وکمک به آن صنایع دستی است؟ برای فروشنده
گان ظروف وصنایع دستی استالفی چنین پرسشی بیگانه بود.
دستگاه ها وابزارکار را خود مردم در فضا وهوایی ایجاد
کرده اند، که ازشرجنگ خبری نیست. تصورمی شود که با توجه به سطح پایین حرکت تولیدی،
ناتوانی قدرت خرید مصرف کنندگان، زیبایی، مرغوبی و ارزانی ظروف استالفی؛ غمخوارانه
آن طرحی خواهد بود که اولیای امور، زمینه های بازار یابی آنرا در بقیۀ نقاط کشور
فراهم آورند.
استالف و مردمی را که من در آنجا دیدم، شایستگی های
ایجادگرانه وفرهنگ بازسازی واتکأ به خود را با نیکویی نشان داده اند. صفاتی که
لازم اند، اما نا کافی. برای رشد صنایع دستی آنها باید دل بسیاربتپد وسعی وکوشش
مداوم به کار افتد. اگراین دلسوزی و برنامه ریزی جای بیابد، خواهیم دید که چنین
زمینه ها را در بقیه موارد و در بقیه مناطق میهن خویش نیز داریم.
اما اگر فیصلۀ ارباب قدرت این باشد که ظروف و گیلاس های
نازک، با طیارۀ مخصوص وآنهم از راه دُبــی وارد افغانستان شوند، دلها باید به حال
و سرنوشت آن استالف واستالف های عزیزمان بسوزد. ( از کتاب سنگ هم دلی دارد)
*
کریم بیسد
”وقتی کودکی
یخ میزند و جهان تنها نظاره گر است
”
در این
قابِ یخزده،
زمستان
تنها یک فصل نیست…
حکم است.
حکمِ بیرحمانهای
که بر شانههای نحیفِ کودکی
فرود آمده
است
برف نمیبارد،
زخم میبارد
بر دستهای
ترکخوردهای
که به جای
عروسک،
سرما را در
آغوش گرفتهاند.
چشمهایش…
آه، آن چشمها!
دو چاهِ
عمیقِ خاموش
که فریاد
میکشند
بیآنکه
صدایی از آنها برخیزد
لبهای
کبودش
قصهای
دارند از نانِ نیامده،
از بخاریِ
خاموش،
از شبهایی
که پتو
تنها
رؤیاست،
نه پناه.
باد
از لابهلای
استخوانهایش عبور میکند،
چنانکه
انگار
تنش خانهای
بیدر است
در شهری که
هیچکس در
آن
در را به
روی درد باز نمیکند
پاهای
کوچکش
بر برفهایی
راه میروند
که از اشکِ
مادران
سردترند.
و انگشتانش
به رنگِ
بنفشِ رنج درآمدهاند؛
رنگی که در
هیچ جعبهرنگِ کودکی
یافت نمیشود.
او کودک
است
اما کودکی
نکرده است.
دستانش به
جای بازی
به جستوجوی
گرما
در سطلهای
خاموشِ زندگی مشغولاند.
زمستان
تنها هوا
را منجمد نکرده؛
دلها را
هم یخ زده است.
مردم از
کنارِ قامتِ لرزانش میگذرند،
چنانکه
گویی
سایهای
است
نه انسانی
با قلبی تپنده.
ای وای ...
چهگونه میشود
که یک تنِ
کوچک
اینهمه
سرما را
به دوش
بکشد؟
در آن
نگاه،
تمامِ بیپناهیِ
یک ملت موج میزند؛
ملتی که
سقفش
آسمانِ بیابرِ
عدالت است.
و من،
در برابر
این تصویر،
نه واژهای
دارم
نه بهانهای
جز شرمی که
از
استخوانم بالا میرود
و مو بر
تنم مینشاند.
این کودک
فقط یک
تصویر نیست؛
وجدانِ یخزدهی
ماست
که در
زمستانی بیپایان
بیپناه
ایستاده است
کریم بیسد
03 / 03 / 2027
نظرات
ارسال یک نظر