خوشه پانزدهم قوس 1404 خورشیدی- شش دسامبر2025.ع شعر و نوشته ها از: حمیرا نگهت دستگیرزاده، ساجده میلاد، مختار دریا، حمیداریارمن، نبیله فانی، جبران مهدوی، قیوم بشیرهروی، کریم بیسد، نصیرمهرین، رزاق رحیمی، ضیأباری بهاری و ویس سرور.
مسؤولیت نوشته ها را خود
نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:Wasse_bahadori@web.de
مختار دریا
جستجو
همدل و
همزبان کجا یابم
غرق در بحر درد و بی تابم
با نخ فقر لب چو دوخته شد
لب فریادگر نمی یابم
بارش
شیون و عزا ریزد
برسرم،
سیل سان برد آبم
هرکجا
سایه ی ز دلتنگیست
بهر
لبخند شاد کریابم*
نه
نوایی و نی ترنم و ساز
ساز غم
گشته یارو دمسازم
آن نوا های شاد خاموشند
ساز، بشکسته
هرکجا یابم
کوله
باری زرنج بر پشتم
میروم
راه دیگری یابم
خانه
بردوش ودور از وطنم
نگۀ آشنا نمی یابم
خسته
در کوچه های شهرغریب
ملک
خواب گشته اربابم
سرپناهی
و بستری آرام
شده
امید گر دمی یابم
با تمام وجود وخسته گی ام
در
امیدی به یک چشم خوابم
میروم تا بخواب خود بینم
سرزمین
عزیز و نایابم
همچودریا
خروش یاد وطن
می کشد روزو شب به غرقابم
مختار
دریا 8 دسامبر 2025 یورک اونتادیو کانادا
*
نصیرمهرین
زمستان و خطر مرگ انبوه در افغانستان*
"...مگر یابند
با صد ناله نانی؟
در این سرمای جان
فرسا مکانی..."
فریدون مشیری
به نظر می
آید که فقر و تنگدستی در چهره ی نبود نان، مشکل بی سرپناهی و عدم دسترسی به لباس،
حتا در سطح حد اقل، رنج درد های گوناگون صحی و نداشتن توان وامکان مراجعه به داکتر
و شفاخانه، آرزومندی فراگیری درس و نبود مکتب ... تصویر مشترکی باشد از جوامع عقب
مانده. از همین رو، چه حکومت های کم اندیش به این مشکلات و مطالبات و چه نیروها
ومحافلی که دسترسی مردم به آنها را شعار میکنند، با این نیازهای مهم مشغول می
شوند. چه بسا طرح و سیاست غلط، حتا اندکی میسر پیشینه را هم از دست مردم به غارت
برده است.
بسا کشورها
اندک، اندک، اگر با ایجاد موانع هم روبرو میباشند، در مسیر رفع نسبی این مطالبات
میرسند. یا چاره جویی در آنها تا حدودی زمینه می یابد. اما مصیبت
بزرگ در افغانستان این است که در چند دهه ی پسین، نه اینکه این مشکلات رفع نشدند
بلکه به دامنه ی آنها افزوده شد.
در این
راستا تنها فرا رسیدن سردی زمستان، کاردی می شود و در استخوان اکثریت عظیم مردم می
رسد. زیرا نبود نان و خانه و لباس در چنین موقعیتی درد و رنج بیشتر می گسترد.
در هیچ جای
دنیا چنین نمونه یی را هم نتوان نشان داد که مشتی ستمگر، لاف زنِ خود فروش و جاهل،
در هرهفته از ارباب ملیون ها دالر بگیرند، ولی مردم را به سوی مرگ جمعی بکشانند.
افزون بر صدها هزار انسان بیچاره و مظلوم که با دشواری ها مواجه بودند، ده ها هزار
برگشتانده شده از پاکستان وایران را نیز مرگ عدم دسترسی به حد اقل امکانات ابتدایی
تهدید می کند.
خطر واقعاً
موجود این تهدید زمانی پایان می یابد که دست مشتی تروریست "جنت خواه"
ازسر مردم کوتاه شود. آنها که اهل رفع این نیازهای مردم نیستند. برعلاوه از مناطق
اشغالی بیرون شوند تا مردم خود مناطق با ایجاد نهاد های خودی به این مهم بپردازند.
پ.ن: عکس
دومی در کنار خیمه، وضع بیجای شده گان صفحات شمال است که کرزی واشرف غنی وسایر
شرکا، طالبان را برای رسیدن به آنسوی کمک کردند.
*- این نوشته بازنشری ازسال 2022 است.
**
ضیاباری
بهاری
خشونت علیه
زنان و زنآزاری
در کوچههای شهر ای مردان، با زنان خویش به نیکی
رفتار نمایید و با ایشان مهربان باشید.(از پیامبر اسلام)
این مقاله ده سال پیش به مناسبت روز مبارزه علیه خشونت زنان به نشر رسیده بود.
اینک بار دیگر بعد از ویرایش به نشر سپرده میشود. با نشر این
مقاله میخواهم صدای اعتراضم را علیه زنستیزی و تبعیض جنسیتی ابراز بدارم. نخست میخواهم
یک نگاه اجمالی و شتابزده به سرنوشت غمانگیز زن در دورانهای گذشته داشته باشم. سرگذشت غم
انگیز زن در گذر تاریخ تا آنجای که حافظه تاریخ بخاطر دارد، زن این گوهر آفرینش در
طول سدهها همواره بجرم زن بودنش مورد آزار و اذیت مردان قرار گرفته است. تاریخ
بشری گواهی میدهد که زنآزاری و خشونت علیه زنان یکی از پدیدههای مصیبتبار
جوامعی بشری است که از گذشتههای دور در پهلوی دیگر رسوم و عادات خرافاتی و مذهبی
نسل به نسل تا به امروز به میراث مانده است، میراث بد. اگر به اوراق تاریخ نظر
اندازیم دیده میشود که در بسیاری از نقاط جهان در گذشته نوزادان دختر را صرف برای
آنکه دختر بدنیا آمده بودند به فال نیک نمیگرفتند. در شعبه جزیرهٔ عربستان (قبل
از اسلام) بعضی از قبایل بیابانگرد دخترانی نوزاد را زنده بگور میکردند، چنانچه
قرآن در این رابطه چنین اشاره نموده است: و اذا بشر
احدهم بالانثی ظل وجهه مسودا و هو کظیم یتواری من القوم من سوء ما بشر به ایمسکه
علی هون ام یدسه فی التراب الاساء ما یحکمون و چون یکی از ایشان را از دختر [زادن
همسرش] خبر دهند، چهرهاش [از خشم و تأسف] سیاه شود و تأسف خود را فروخورد. از
ناگواری خبری که به او داده اند، از قوم خود پنهان شود و [با خود بیاندیشد] آیا او
را به خواری و زاری نگه دارد، یا [زنده] به خاک بسپارد، بدانید که برداشت و برخورد
آنان بد است.(1)
البته این تنها در شعبه جزیرۀ عربستان نبود که از تولد دختر عار و ننگ داشتند
و زن بودن نزد عدهای کثیری گناه بزرگی به شمار میرفت. تاريخ كهن گواهي ميدهد که
در آن روزگار قدیم حتی در همان کانونهای کهن تمدن بشری در یونان باستان در هند در
چین در بین النهرین و فارس به زن به چشم پستی و حقارت مینگریستند و هیچ حق و
حقوقی برایش قایل نبودند. در یونان باستان اگر زنی بچه ناقص و معیوبی به دنیا میآورد
او را یا از خانه میکشیدند و یا میکشتند. از مسيو تروپلنگ نقل است: «زن بيچاره
كه در اسپارت فرزند نيرومند و شايسته برای جنگ نميزاييد آن زن را ميكشتند اگر
زني ولود بود و بسيار فرزند ميآورد، مردان ديگری آن زن را به عنوان عاريه از
شوهرش ميگرفتند تا از آن نيز براي وطن فرزند بزايد.»(2) در سرزمین پهناور و
اسرارآمیز هند در میان پیروان بعضی آئینها اگر مردی وفات مینمود، همسرش را با او
یکجا میسوزاندند. در سومری که یکی از مراکز کهن تمدن جهان باستان بود مرد حق داشت
زن خود را بهفروش برساند و یا در برابر وامی او را به شخصی دیگری واگذارد. اما با
تأسف امروز نیز سرنوشت زنان در بسیاری از کشورها البته صرف نظر از آنکه در چه
مرحله از تاریخ قرار دارد بهتر از دیروز نیست. اگر در ادوار گذشته زنان مورد خشونت
و تبعیض مردان قرار میگرفتند، در آن روزگاران این شیوه خشن زندگی ظاهراً یک امر
طبعیی و عادی بنظر میرسید و زنان در آن زمان چنین فکر میکردند که گویا این
سرنوشت شوم از بالا بر آنها مقدر
شده باشد و هرگونه اعتراضی در برابر مظالم و ستم مردها را در واقع یکنوع بیاعتنایی
در برابر اوامر خدایان شان میپنداشتند و از ناتوانی هر عمل زشت را از جانب مردان
خانواده و اجتماع از ترس تحمل میکردند، امروز هم کم نیستند چنین زنانی. چون مردم
در آن زمان در حالت بربریت و بیسوادی بسر میبردند و از قوانین مدنی و انسانی
خبری نبود در حالیکه ما امروز در جهان دیگری زندگی میکنیم، در جهان متمدنتر و در
دنیای به مراتب بازتر و قانومندتر که اعلامیه جهانی حقوق بشر (در ظاهر) حقوق
برابر انسانها را بدون تمایز رنگ موی و پوست و جنسیت آنها بحیث یک منشور همگانی
پذیرفت است و آنرا جزء خطوط اساسی قوانین اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی سازمان ملل
نموده است. کمتر از یک قرن میشود که سازمان ملل متحد و دیگر سازمانهای اقتصادی ـ
فرهنگی و سیاسی آن تأسیس گردیده است، دهها و صدها مؤسسه دفاع از حقوق زن و دیگر
سازمانهای بهداشتی و دفاع از حقوق کودکان و مادران در سراسر جهان فعالیت دارند.
اما با آنهم زن این گوهر آفرینش وموجود بقای نسل آدمیت در بسیاری از کشورهای عقب
مانده، حتی در جهان پشیرفته غرب هنوز هم نزد بسیاری از مردها جزء وسیله شهوترانی،
خوشگذرانی و همچو کنیز و بردهای بیش نیست. انگیزههای
گسترش پدیدۀ زنآزاری و منشأ اصلی آن در حال حاضر دردمندانه که امروز یکی از
ناهنجاریها و چالشهای اجتماعی فراروی زنان در جوامع سنتی و قبیلهیی مثل
افغانستان پدیده زنآزاری و یا به تعبیر دیگر «بدرفتاری خیابانی» نسبت به زنان و
دختران است، که متأسفانه زنان و دختران از طرف مردان چشم چران، ولگرد، کوچهیی و
زنستیز در خیابانها همچنین در محل کارشان مورد بدرفتاری قرار میگیرند که
متأسفانه این پدیده شوم در این سالهای اخیر بشکل بیسابقهای در کابل و دیگر
شهرهای بزرگ افغانستان مثل طاعون گسترش یافته است که باعث نگرانی است. هفته گذشته
در صفحۀ فیس بوک یکی از جوانان تصاویری را به اشتراک گذاشته بود که از آزار و اذیت
زنان و دختران در جادههای مزدحم کابل حکایت تلخ داشت، که دیدن آن برای هر انسان
با احساسی سخت تکان دهنده بود. البته در کشورهای عقب مانده مانند افغانستان،
محرومیتهای جنسی، عقدههای خانوادهگی، حقارتهای اجتماعی، بیکاری، فقر فرهنگی،
نبود برنامههای آموزنده و سالم ادبی، همچنین تماشای فلمهای مبتذل از طریق
انترنیت و برخی رسانههای تصویري برونمرزی همه تسلسل از عوامل و انگیزههای اند که
باعث آن میشود تا عدهیی از بچههای جوان و حتی بعضی از بزرگ سالان دست به چنین
اعمال ناشایسته و غیر اخلاقی بزنند. البته پیش از همه خاستگاه اصلی این پدیده شوم
را باید در خانه و محیط خانوادهگی جستجو نمود. تجربه نشان داده است که هرگاه زنی
در خانه از طرف شوهرش کتک خورده باشد، پسر او عقدههای درونی خانوادهگیاش را در
بیرون از منزل بشکلی دیگری انعکاس میدهد، و یا بالای همسر و خواهر خود تکرار میکند.
که پیامدهای خشونتباری همیشه در قبال داشته است که قربانی این عقده کفانیها در
کوچه و بازار هم غالبأ زنان و دختران جوان بوده اند. اگر در داخل خانواده یک مرد
به همسر و خواهر و زن برادرش بچشم حقارت نگاه کند و به آنها از نظر جنسیتی زن گفته
احترامی نداشته باشد به یقین که پسر جوان او هرگز به مادر و خواهر و همسر یک هموطن
خود در بیرون احترام نمیداشته باشد، به همسر خود احترام نمیداشته باشد، به خواهر
خود احترام نمیداشته باشد. وقتی که در داخل خانواده پدر و یا رئیس خانواده بین
فرزندانش (پسر و دختر) از نظر جنسیتی تبعیض روا دارد، بیتردید که پسرش هم در خانه
و هم در بازار و کوچه با زنان و دختران رفتار درست و انسانی نمیداشته باشد؛ چون
تربیه سالم و اخلاق و آداب خوب و بد انسانها در گام نخست در محیط خانواده شکل میگیرد.
متأسفانه در بعضی خانوادهها خشونت علیه زنان جوان و یا همسر پسر بواسطهٔ زنان
خانواده مانند خشو و خاله خشو هم اعمال میشود. کم نیستند در افغانستان و سایر
کشورهای مانند افغانستان که عروس خانواده در خانوادهٔ شوهر خود احساس بیگانهگی میکنند،
حتی زیر فشار روحی و فزیکی سالها رنج میبرد. از هیچ
هموطن ما پوشیده نیست که در افغانستان در بسیاری از خانوادهها (نوشتم در بسیاری
از خانوادهها؛ چون حقیقت است) اگر زنی در برابر مرد خانوادۀ خود اندکترین خلاف
رفتاری کرده باشد و نشاندهنده آن باشد که زن از حق خود دفاع میکند، مرد این حق را
دارد که همسر خود را تا سرحد مرگ لت و کوب کند؛ اما کس این اجازه را ندارد که به
شوهر او اعتراض نموده و چیزی بگوید که مانع بدرفتاری او شود، حتا پدر و مادر و
اقارب نزدیک او. کم نیستند خانوادههای که یک مرد حق دارد که بیوۀ برادر خود را
همچو اموال موروثی پدری و اجدادیاش مال شخصی خود دانسته و بدون آن که بیوه برادرش
رضایت داشته باشد او را به عقد نکاح خود درآورد و یا به شخص دیگری واگذارد. بر اساس
گزارش سازمانهای حقوق بشر امروز در بسیاری از مناطق روستایی افغانستان حتی در
شهرها زنها و دخترهای بالغ و نا بالغ خرید و فروش میشوند، دختران خورد سال و نا
بالغ از جانب پدران و اقارب نزدیک شان بزور به مردان پیر به شوهر داده میشوند. زن
در بدل اجناس و حیوانات معامله میشود، دختران از حق آموزش و تحصیل در بسیاری از
خانوادهها عمداً محروم ساخته میشوند. (بعد از ویرایش. از روز رویکار آمدن امارت
طالبانی زنان از درس و تعلیم و کار قطعاً محروم شده اند) از جانب زورمندان به زنان
و دختران جوان و به کودکان وحشیانه تجاوز صورت میگیرد، از جور و ستم بسیاری از
مردان خانواده زنان مجبور میشوند که خود را به آتش بزنند و یا از منزل پا بفرار
بگذارند.
چنانچه در بالا تذکر رفت از سالها به اینسو در افغانستان دهها نهاد و موسسه
دفاع از حقوق زن کار و فعالیت دارند، اما نمیدانم چرا هر قدر که این سازمانها
بیشتر میشوند در برابر آن خشونت قوص صعودی خود را میپیماید. واقعاً تعجبآور است
در افغانستان علیه هر پدیدۀ منفی (مثل انتحار و کوکنار) که مبارزه شده است برعکس
همان پدیده پیشتر گسترش یافته است.
اما خیلی شرم آور است، در این عصر تسخیر کهکشانها، که ناف خورشید و ستارهگان
را دانش بشری سوراخ نموده است هنوز هم سنتهای مزخرف قبیلوی و قرون وسطایی در سایۀ
سیطرۀ نظام ظالمانه مردسالاری سرنوشت میلیونها زن و کودک را بهبازی گرفته است،
انگار ارواح خبیثه دارد چرخهای تاریخ را به عقب میراند. در مورد خشونت
علیه زنان هر قدر که بنویسیم کم است، اسناد و مدارک و تصاویری زیاد به قدر کافی
موجود است؛ اما از دیدن و شنیدن اخبار گوش و بینی بریدنها و مُثله کردنها در
افغانستان و بعضی کشورهای دیگر مو در بدن آدم راست میشود، که قلم از ذکر آن عاجز
است. اما چه باید کرد؟ راه نجات چیست؟ به باور من در کشوری که قریب به اکثریت قاطع
سیاستگران آن در داخل و بیرون صرف در فکر رئیس شدن و رهبر شدن باشند و دولتمردان
فاسدش در خدمت مافیایی بین المللی و همسایهها و منطقه شب و روز عرقریزی نمایند،
از این رهبران و از خارجیها نباید انتظار کدام معجزهیی را داشت. پس جوانان آگاه
و رسالتمند خودشان باید دست بهکار شوند نهادی را علیه زنآزاری و خشونت علیه زنان
از طریق شبکههای انترنیت ایجاد کنند، چون از طریق انترنیت میشود طوری فعالیت
نمود که به پرسونل معاشخور نیازی نباشد. در کشورهای آفتزده مانند افغانستان هر
نهادی که با پول آغاز به کار نموده، با فساد ختم شده است. آرزودارم،
جوانان میهنم (دختر و پسر) علیه تبعیض و خشونت، دور از گرایشات قومی، زبانی و
مذهبی متحدانه مبارزه نمایند تا بر همه این پدیدههای منفی پیروز شوند. در غیر آن
بدون اتحاد مبارزه بینتیجه است، که این دردهای مشترک هرگز جداجدا درمان نمیشوند. من در یخ
نوشتم، خواهش است در آفتابش نگذارید!
یادداشت ها: 1ـ قرآن
شریف، سورۀ نحل، آیات 58 و 59، ص 273 (ترجمه از بهاءالدین خُرمشاهی، انتشارات
دوستان)
2 ـ تمدن
اسلام و عرب، گوستاولویون، ترجمه سید هاشم حسینی.
**
ساجـــده میلاد
سر باز افغانستان
سر باز های افغانستان درد ناک ترین سر نوشت را داشتند. ورق های کتاب مرگ و زندگی شأن خونین و سیاه بود. آنها به فقیرترین خانواده ها متعلق بودند، همه درد بی سر پناهی و نداشتن غذای کافی را می کشیدند. این سر نوشت های شوم و درد آور سهم شان در تمام دوره های حاکمیت هابوده است. تنها از آن ها در شعارها به شکل ظاهری و محافل میان تهی به نام قهرمان وو...یاد می گردید و بس
. مدت کمی که با دفتر کمک به
قهرمانان کار می کردم ( هدف این دفتر کمک و رسیدگی به خانواده های سربازان شهید و
معیوب بود) شاهد دردناکترین وضعیت سربازان افغانستان بودم ، من از نزدیک و دور
دیدم و شنیدم ، صد ها خانواده های که پسر شان را از دست داده بودند و خود در کنار
قاب تصویرشان شاهد شب ها و روز های سخت و خیلی دشوار زنده گی بودند،نه نان برای
خوردن داشتند نه جای برای گذراندن زندگی غم انگیز شان . آنها با درد و مصیبت عجین
شده بودند کسی نبود برای شنیدن شان این خانواده ها یکی دو تا نبودند به صدها و هزار ها بودند . در افغانستان سر بازان به تمام
نقاط ولی بیشتر و بیشتر به ولایت ها ی دور دست تعلق داشتند ، همه به خانواده های
فقیر و بیچاره ،همه از شدت فقر و ناچاری سرباز شده بودند حتی آموختن تعلیمات نظامی
برای آنها داده نمی شد. وهم به ماه ها معاش شان نمیرسید، از اعاشه و اباطه شان
سرقت میشد تا که یا شهید می شدند و تابوت های شان با جسد های سوخته یا مشتی خاکستر
تسلیم خانواده هایی شان می شد .به یاد دارم که سر بازی در پیامی
به تازه عروسش نوشته بود :اگر من برگشتم یا بر نگشتم برای دخترکوچکم که هنوز ندیده
امشب و سخت مشتاق دیدارش استم ، پیراهن عید بخری و دست هایش را خینه کنی و بگویی
پدرت بر می گردد و اما او از ناعادلانه ترین و ناخواسته ترین جنگ ... واقعن
برنگشته بود . با مادری سال خورده بی ملاقات
کردم که شش فرزندش را در راه وطن از دست داده بود و در منتهای فقر و بد بختی به سر
می برد و می گفت حتی دیواری ندارم تا قاب تصاویر فرزندان شهیدم را بیاویزم در خانه
های کرایی با بسیار مجبوریت به سر می برم کسی از من نپرسیده نه همدردی کرده است.
ما این درد هارا در کلمات میخوانیم آنها با استخوان های شأن این درد ها را حس کرده
اند ما به خانه یک سر باز شهید در بلندی های کوه که یادم نیست کدام منطقه بود
رفتیم تا خانواده اش را کمی کمک کنیم پدر او پیر و معیوب بود مادرش چندان توازن
فکری نداشت ، او تنها به حسرت برگشت پسرش شب و روز را سپری می کرد ...جای حیرانی
بود که آنها در این بلندی چطور آب تهیه می کنند چطور رفت و آمد می کنند ما به خانه
یک سر بازی رفتیم که دست ها و صورتش کاملن سوخته بود به مشکل حرف میزد او مشکلات
فراوان داشت از بی خانه گی گرفته تا صد ها رنج دیگر
... ما به صد ها سر باز معیوب سوخته و بی دست و پارا ملاقات کردیم
دیدن و شنیدن شأن قلبی به محکمی سنگ می خواست و ما هم سنگ فکر و سنگ باور بودیم ... ما شاهد سر نوشت خونین وحشتناک
سر بازان افغان بودیم آنهایی که به بهای سر و جان میخواستند از وطن حفاظت کنند، از
سهم معاش و نان و هر امتیاز دیگر شأن دزدی صورت می گرفت ... زن و کودک سرباز شهید آواره
بود دستی برای کمک شأن نبود . تراژدی زندگی سرباز افغان به شکل وحشتناک تری پایان
یافت . روزی هم آمد که با تمام وجود و
بی خبر فروختند شان و در باشگاه های شان بی خبر سینه های شأن آماج گلوله های طالب
قرار گرفت و به افسانه ی غم انگیز شأن به شکل وحشتناک تر دیگری خاتمه داده شد و ما
از خونین ترین کتاب، یعنی زندگی و مرگ سرباز افغانستان تنها چند سطری را خواندیم*
**
قیوم بشیر هروی
شعری از زنده یاد استاد علی اصغر بشیر هروی
که 76 سال قبل از امروز سروده شده است .
ای عشق
چه چیزی وز
کدامین جایی ای عشق
که هر جا
مایه ی غوغایی ای عشق
کتابِ
افتخاراتِ بشر را
بهین سر
لوحهِ زیبایی ای عشق
اگر جان
فیالمثل گلخانه باشد
تو از
خوشبو ترین گلهایی ای عشق
وگر دل
ساغری باشد پر از می
تو در آن
نشاء صهبایی ای عشق
گهی در
کسوتِ زیبای مهتاب
زمین را
روشنی افزایی ای عشق
گهی چشمک
زنان در شکل اختر
دل پیر و
جوان برپایی ای عشق
گهی اندر
لباس سبزه و گل
طراز دامنِ
صحرایی ای عشق
گهی در
جلوه گاهِ سرو قدان
خرامِ
قامتِ رعنایی ای عشق
گهی در گوش
اهل ذوق و مستی
نوای بلبلِ
شیدایی ای عشق
گهی در
دیدهِ آتش نگاهان
نگاهِ دلکش
و گیرایی ای عشق
یکی دریاست
روحِ آدمیزاد
تو چون
گوهردرآن دریایی ای عشق
ره آوردِ
نفیسِ اهل بینش
ز سیر
عالمِ بالایی ای عشق
جهان بی
تست و وحشتزای و تاریک
مگر مهرِ
جهان آرایی ای عشق
بشیرت را
به سوزی آشنا ساز
ولیکن سوزِ
پر معنایی ای عشق
بسوزان
مرغِ جانش را پر و بال
که تابِ
شعلهِ سینایی ای عشق
علی اصغر
بشیر هروی
هرات –
1328 خورشیدی
**
کریم بیسد
پرترهای
از استاد عبدالقیوم بیسد
در آینهٔ هفتاد سال هنر، فرهنگ و ایستادگی در
تاریخ هر ملتی، گاه مردانی ظهور میکنند که حضورشان همچون چراغی راه نسلها را
روشن میسازد؛ چراغهایی که در بادهای سخت خاموش نمیشوند، بلکه از دل تاریکی،
روشنایی میپراکنند و قدمگاه آیندگان را از ظلمت زمانه نجات میدهند. استاد
عبدالقیوم بیسد، یکی از این چراغها بود؛ مردی که نامش با تئاتر، با فرهنگ، با
صدای رادیو، با نخستین تجربههای سینمایی، با شعر، با آموزش و با وجدان بیدار
جامعه گره خورده است. پیکر او شاید دوازده سال پیش خاموش شد، اما نامش همچنان در
صحنهٔ هنر افغانستان، چون سروی سربلند و سایهگستر ایستاده است.
آغاز
راه بارقههای نخستین یک نابغه. سرگذشت استاد بیسد از مکتب آغاز میشود؛ جایی که نوجوانی
لاغراندام با چشمان درخشان، حرکات استادانش را چنان هنرمندانه تقلید میکرد که
کلاس از خنده و شگفتی میلرزید. این تقلید، تقلید معمول نبود؛ نوعی دریافت ژرف از
روح شخصیتها بود. او تیپهای انسانی را حس میکرد، در جان خود میپروراند و سپس
بر زبان و چهره و بدن جاری میساخت. نخستین بار که پا بر صحنه گذاشت، هنوز نوجوان بود؛ نمایشنامۀ
«میراث»، اثر استاد رشید لطیفی – پدر تیاتر افغانستان – در سال ۱۳۲۱.
از
همان شب، صحنه فهمید که قرار است در آینده سلطان خویش را بشناسد.
هفتاد
سال شکوه سلطان ستیژ کم کسی در فضای هنر افغانستان است که نام «سلطان ستیژ» را
نشناسد. این لقب نه هدیهٔ دوران، بلکه حاصل هفت دهه رنج و تمرین، اشک و مطالعه،
خستگی و سوختن بود. استاد بیسد بیش از سیصد نقش را در نمایشنامههای داخلی و جهانی
بر دوش کشید؛ از شکسپیر و چخوف تا لطیفی، پژواک و برشنا. او فقط بازی نمیکرد؛ او
جهان میساخت. در صحنهٔ تئاتر، بیسد تنها یک بازیگر نبود؛ او نظام تنفس نمایش
را تغییر میداد. هر حرکت او معنایی داشت؛ هر مکثش، قصهای؛ هر نگاهش، عمقی از
تجربه و انسانشناسی. او برای صحنه، همان بود که موسیقی برای روح: جریان زنده و
جاری معنا. صدایی که تاریخ را روایت کرد در رادیو و تلویزیون اگر صحنه
قلمرو سلطنت او بود، رادیو قلمرو صدای او. در سالهایی که رادیو
یگانه پنجرۀ مردم به سوی جهان بود، صدای پرطنین و گرم استاد بیسد، خانهها را روشن
میکرد. او بنیانگذار برنامه اطفال که به نام کاکا منجانی قصه گوی اطفال بود
تئاتر رادیویی را ایجاد کرد؛ گویندگی داستانهای دنبالهدار، رادیو درامها،
برنامههای پندآموز و دهها اثر دیگر. دکلمۀ او از شعر «قلب مادر» یکی از عاطفیترین اجراهای تاریخ
رادیو است؛ اجرایی که نه تنها یک شعر، بلکه خاطرهای نسلی را جاودان ساخت.
در
تلویزیون نیز نقشهای ماندگار آفرید، سریال ساخت، نمایشنامههای تصویری نوشت و
شیوههای تازهٔ بیان هنری را تجربه کرد. او از پیشگامان پیوند میان صحنه، دوربین و
مخاطب بود. ادیب، شاعر، و مورخ فرهنگ قلمی که جنگید استاد بیسد تنها در
صحنه و صدا نمیدرخشید؛ او عالمی از کلمات نیز بود. مجموعه شعر «یک شهر
اسکلیت» سند جانگزای روزگاری است که وطن در آتش میسوخت. شعرهای او، هم روایت جنگ
بودند و هم گزارش انسانیت در میان ویرانی. قلم بیسد، قلم اعتراض
بود؛ قلم آگاهی، قلم شرافت. آثار او تنها به شعر محدود نماند: پانزده نمایشنامهٔ تیاتری
و تلویزیونی دوصد افسانۀ کودکانه چهارده نمایشنامۀ رادیویی سریالهای تلویزیونی نقد،
پژوهش، و دستنوشتههایی ارزشمند چون «من و تیاتر» (تاریخ تیاتر افغانستان) و
«تلویزیون و سیاست» بیسد قلم را نه برای زینت، بلکه برای مقاومت به کار میبرد؛
چنانکه خود میگوید: «در سرزمینی که از هر سوی دود و آتش برمیخاست، من قلم را شمشیر
کردم.» مربی نسلها – استاد دانشگاه و آموزگار عشق به هنر سالها در
دانشگاههای کابل و بلخ به آموزش جوانان پرداخت. او از آن استادانی بود که
تنها درس نمیداد؛ شاگرد میساخت، بینش خلق میکرد و استعداد میپروراند. بسیاری
از چهرههای نامدار امروز تئاتر افغانستان، نفس نخستین هنر را در محضر او کشیدهاند.
مرد
سیاست، مرد فرهنگ چهرهای چندوجهی فعالیتهای مدیریتی و اجتماعی استاد بیسد، گواهی
دیگر بر ابعاد شخصیت اوست: معاون و سرپرست وزارت کلتور سناتور و رئیس کمیسیون فرهنگی سنا عضو
هیئت انجمن هنرمندان او همواره در هر منصب، مدافع صلح، برادری، آزادی و کرامت
انسانی بود. سالهای آتش، سالهای غربت هنرمند در برابر تاریخ در سالهایی
که وطن در آتش جنگ میسوخت و «کابلِ جانگرفته» زیر بمباران روزگار مینالید، بیسد
خاموش نماند. او نه گریخت و نه چشم فروبست؛ در میان مردم ماند، دردشان را لمس
کرد و آن را در شعرها و نمایشنامههایش فریاد زد. در آن سالها او مصداق
گفتهٔ بیدل بود که: «در انقلاب رنگها، مردِ حقیقت آن است که رنگ نگیرد.»
آخرین
صحنه خاموشی یک صدا، جاودانگی یک نام استاد بیسد در واپسین سالهای زندگی با عارضۀ
کلیوی دستبهگریبان شد؛ بیماریای که کمکم روشنی صدای او را خاموش کرد. سرانجام
در ۱۴ قوس ۱۳۹۲، برابر با ۵ دسامبر ۲۰۱۳، در ۸۵ سالگی از جهان رفت.
اما
حقیقت این است که استاد بیسد «رفتنی» نبود. او از آن چهرههایی است
که نه با مرگ، بلکه با خاطرهها زنده میمانند: در صحنههای تیاتر، در
نوارهای رادیو، در شعرهایش، در خاطرات شاگردانش، در حافظۀ فرهنگی مردم افغانستان.
قامت
بلند یک مرد در حافظهٔ تاریخ عبدالقیوم بیسد تنها یک هنرمند نبود؛ او خاطرهٔ مشترک
یک ملت بود. صدای اعتراض بود. آیینهٔ درد مردم بود. معلم امید بود. و پاسدار فرهنگی که هفتاد سال از عمرش را بیهیچ انتظار و مزد،
وقف اعتلای هنر این سرزمین کرد. یادش، چون ستیژی که سالها بر آن درخشش آفرید، همیشه روشن خواهد
ماند. روحش شاد، نامش جاودان، و مسیرش الهامبخش نسلهای آینده باد.
06 /12 /2025 کریم بیسد
**
حمیرا نگهت دستگیرزاده
از بغض چند ساله بیرون آی

امروز شنبه است
از بغض چند ساله بیرون آی
آغاز تازگی
دستان آفتاب
گرم نوازش است
از بغض چند ساله بیرون آی
دیروز وقتی غصه صدایت کرد
من در تناب خستگی ام؛ خشک میشدم
حویلی شاد خندۀ گنجشک
در انتهای عاطفه ام ، زیر آفتاب
در اهتتزاز بود
می رویید از بهار دو چشم تو
یک بید پر صدای پرستو ها
از ابتدای خاک
تا انتها رها
دستم نمی رسید
دور تنش که حلقه کند اشتیاق را!
من بغض خویش را
در سبز شاخسار رها کردم
تا بوی عشق را
در پنجه ی چنار رها سازم
آبی یی آسمان
در راز های گرم تنی غوطه ور شود
من ریختم به جام تو آواز خویش را
تا جان ناله های تو زیر و زبر شود
آویختم به مستی تو پاک و بی خیال
تا غصه از طنین صدایت بدر شود
تا لحظه های خواهش تو پر شرر شود
دوشیزه ی نوازش تو جلوه گر شود
آیینه دار لحظه ی پر شور و شر شود
آمیزه صداقت و عشق و حذر شود
غوغایی تنیده تن در حضر شود!
از بغض چند ساله برون آی
من رخت یاس را
دیریست شسته ام
در من تناب خستگی سالهای دور
خورشید را به جامه ی شور همیشگی
آواز میدهد.
بردار خویش را
از روی بغض ها
با ابر ها ببار
**
دو نوشته از رزاق رحیمی
یک
کسی که سالها
در ساخت همان جهنمی نقش داشت که میلیونها انسان را آواره کرد و سپس با معامله
توهینآمیز دوحه، افغانستان را دو دستی به تروریست های همخون خود سپرد، امروز با
لباس «کارشناس امنیتی» قربانیان مستقیم آن سیاستها را «خطرناک» میخواند و نسخهی
اخراج میپیچد.
اگر قرار
باشد کسی بهخاطر به خطر انداختن امنیت مردم پاسخ دهد، نخست باید معماران این
فاجعه از طراحان جنگهای نیابتی و حامیان تروریست ها تا خود معماران معامله دوحه،
از حاشیه امن رسانهها و قدرت به صف پاسخگویی کشانده شوند. اخراج اگر باشد، آغازش
باید از همان جایی باشد که فاجعه آفرید، نه از پناهجویانی که خود محصول بازیهای
کثیف شما هستند.
**
دو
در میانهی
التهابِ تازهی جدالهای هویتی بر سرِ «افغان بودن» یا «نبودن»، بازخوانیِ چند
اصلِ بنیادین ضروری است.
امیدوارم دوستان این برگه را از نقد و نظرِ خود
بیبهره نگذارند:
یک: باید
میانِ شخص و گفتمان فرق گذاشت. مشکل، انسانِ موسوم به «افغان» نیست؛ بلکه گفتمانِ
تحمیلی ای بنام «افغانیت» است؛ همان ایدئولوژیِ تمامیتخواه و سلطهگری که در سه
سده، هویت و تاریخِ جمعیِ ساکنان این سرزمین را به نامِ یک گروه مصادره کرده و به
ابزاری برای سرکوب و حذفِ نظاممندِ «دیگران» بدل شده است. مسئله اصلی، خودِ آن
سامانهی تاریخیِ تحمیلِ هویت است که قرنهاست با انکارِ حقِ زیستِ برابر و طردِ
روایتِ «غیرخودی»، ظلم را نهادینه کرده است.
دو: هیچ
نام و نشانِ هویتی ذاتن دائمی و مقدس نیست. هر عنوانی که پوششِ تبعیض و نابرابری
شود، نهتنها قابل نقد، که ردّ آن از ضروریاتِ شرفِ اخلاقی است.
پس اینکه
گفته میشود: «من افغان استم» تاکید یک شخص به هویتی است که انتخاب کرده است، اما
آنکه میگوید: «من افغان نیستم»، در حقیقت این را اعلام میکند که
«من زیر
پرچم هویتی نمیایستم که به ابزاری برای تبعیض، بیعدالتی، سرکوب و برتریجوییِ
گروهی تبدیل شده است.»
این یک
بیانِ دادخواهانه است و هیچ خصومتی با هیچ گروهِ قومی، از جمله آن دسته از هموطنانِ
پشتون ما که این واژه را بارِ هویتیِ خود کردهاند، ندارد؛ بلکه اعلانِ جنگ با هر
ساختارِ سلطه و هر منطقِ تبعیضآمیزی است که انسان را در این سرزمین قربانیِ «هویتهای
برتر» و «هویتهای فرودست» میکند.
سه: نه
«افغان بودن» فضیلت یا افتخار است، نه «افغان نبودن». حسِ تعلق یا عدمِ تعلق نیز
با جبر و اکراه پدید نمیآید.
تنها
معیارِ سنجشِ یک جامعهی انسانی قرن بیست و یکمی عدالت است؛ عدالتی که در آن،
کرامت و حقوقِ همهی ساکنان این سرزمین، فارغ از هر نام و نشانِ قومی و زبانی و…،
به رسمیت شناخته و پاسداری شود.
باید اذعان
کرد که این نبرد برای عدالت و برای بازتعریفِ انسانیت و ارزشهای زیستِ مشترک، در
جغرافیایی که با زور و تبعیض شکل گرفته، از سرِ ناگزیری است، نه از رویِ شوق یا
انتخاب.
**
ویس سرور
میخواستم
بنویسم اما نشد
او افغان های عزیز، او وطنداران در غرب آمده، او برادران
خارج دیدهً!
لطفاً لطفاً با تقلید از پاکستانی ها، با نمایش و خود را
مسخره ساختن در هر جا نماز ادا نکنید
هم رسم عبادت را احترام کنید، هم فرهنگ خود را احترام
کنید.
در هر کجا، در هر منطقه، در سر راه، درب فروشگاه سر بانت
تاکسی، دهلیز طیاره و در پیاده رو های عمومی، نماز خواندن نمایشی یعنی چی؟
ایا شما تا به امروز یک مسلمان عرب، ترک، ایرانی، عراقی،
مصری، را دیده اید که بالای شاخ درخت و یا بانت موتر اینگونه نماز بخواند؟
اخر این چه نوع مسلمانی است؟
دو سه موضوع را باید مد نظر گرفت.
اول: در امریکا و کانادا پیراهن و تنبان را باید داخل خانه
پوشید.
یا در روز های مخصوص مذهبی و تجلیل روز های ملی؛ انهم در
محل مشخص مربوط ان
هر روز پوشیدن پیراهن و تنبان یعنی چی؟
مردم غرب به این لباس های عجیب رواج ندارند متاسفانه
بعضی هموطنان حتی این لباس را در (بیچ) ساحل و حوض اب بازی هم میپوشند
راستش بیشترین استفاده از پیراهن و تنبان را مردم
پاکستان با همان عطر تند ( بینی سوز) رایج ساخته اند
در کافی شاپ نزدیک خانه ما این گروه پیراهن و تنبان پوش
تشریف می اورند.
متاسفانه ادرار دانی های تشناب مردانه انجا را برای خشک
کردن بدن استنجا، کاغذ پر میکنند
بار ها، شکایت کارگران و مردم از ریختن و سر ریزه شدن اب
در ادراردانی های ان محل بلند شده
اخرا چرا چنین باشد؟
اخر این فرهنگ زشت است؟
دوم: اگر پیراهن و تنبان میپوشید لطفاً در مال ها و شاپنک
سنتر ها، خود را نمونه نسازید
سوم: اگر نماز ادا میکند عزت دین و فرهنگ خود راهم داشته
باشید.
باور کنید خداوند انقدر ظالم نیست که شما را مجبور به
ادای نماز بالای بانت تاکسی نماید
دلت میشنوی یانه
اما این رواج و عادت انهم در کشور های غرب کار درست نیست
با دین بودن با نمونه قدرت شدن، خیلی متفاوت است
درود
و. س
**
جبران مهدوی
پیرامون «افغان هستم» و «افغان
نیستم»
در
این اواخر، بار دیگر صداهای «افغان هستم» و «افغان نیستم» در صفحات شبکههای
اجتماعی پررنگ شده است. من، با احترام به هر نوع دیدگاه و باور، خواستم این موضوع
را از منظر تاریخی اندکی توضیح بدهم. امیدوارم کسی نیز بهجای گفتوگوی سالم، مرا
زیر بار دشنام و توهینهای مبارک خود قرار ندهد.
چرا
از دیدگاه تاریخی، تمام اتباع افغانستان افغان نیستند؟
مسألهٔ
کاربرد واژهٔ «افغان» یکی از بحثهای مهم در مطالعات تاریخ سیاسی و هویتشناسی
افغانستان است. بررسی منابع معتبر نشان میدهد که این واژه در طول تاریخ هویت قومی
داشته و نه هویت ملی؛ و تبدیل آن به نام ملی اتباع کشور پدیدهای نسبتاً جدید است.
۱) ریشهٔ تاریخی واژهٔ «افغان»
قدیمیترین
منابع: از متون سانسکریت و پهلوی تا آثار مورخان اسلامی، واژهٔ «افغان» را تنها
برای قبایل مشخصی از شرق فلات ایران بهکار بردهاند. نویسندگانی چون البیرونی،
ابن بطوطه ،فرشته و طبری«افغان» را بهگونهٔ روشن مترادف پشتون دانستهاند. در
متون صفوی و مغولی نیز «افاغنه» همیشه نام دیگر قبایل پشتون است.
بنابراین،
تا قرن هجدهم میلادی، «افغان» یک نام قومی بوده است و نه نام همهٔ اقوام این
جغرافیا.
۲) دورهٔ عبدالرحمان خان (۱۸۸۰–۱۹۰۱):
اسناد
دولتی این دوره، از جمله مکاتبات رسمی و خاطرات امیر، واژهٔ «افغان» را همچنان در
معنای قوم پشتون بهکار میبرند. ترکیبهای «افغان و هزاره» یا «افغان و تاجیک» در
مکاتبات نشان میدهد که «افغان» شامل همهٔ مردمان کشور نبوده است. حتی در منابع
بریتانیایی همدوره، «Afghan» برابر با «Pathan» (پشتون) تعریف شده است.
۳) نخستین تغییر قانونی—۱۹۲۳:
برای
اولین بار در تاریخ افغانستان، در قانون اساسی ۱۹۲۳ (دوران امانالله خان)، تصریح شد که:
«تمام اتباع افغانستان افغان نامیده میشوند.»
این
ماده خود نشان میدهد که پیش از ۱۹۲۳،
واژهٔ افغان نام تمام اتباع کشور نبوده و نیاز به تعریف قانونی داشته است.
۴) تثبیت حقوقی—۱۹۶۴:
در
قانون اساسی ۱۹۶۴ این موضوع بار دیگر تأکید شد و بدینگونه واژهٔ
«افغان» در چارچوب حقوقی جدید به «نام ملی» تمام شهروندان تبدیل گردید؛ اما این
تعریف ساختار سیاسی مدرن است و نه بازتابدهندهٔ واقعیت تاریخی.
**
حمید آریار
من
برقع در
منطق طالبان
در نمایشگاه کاریکاتور من در هامبورگ با عنوان «زن، انقلاب، آزادی» تلاش کردم آنچه در افغانستان رخ میدهد را توضیح بدهم، مخصوصا اینکه اتفاقات افغانستان فقط «خبر» نیست، بلکه ساختاری از ستم سازمانیافته است. با پوشیدن چادر برقع که حجاب تحمیلی طالبان بر زنان است به بازدیدکنندگان توضیح دادم که طالبان تنها یک گروه سیاسی نیستند؛ آنها معماری تمامعیاری از کنترل را بر زندگی زنان بنا کردهاند معماریای که بنای آن از بدن زنان شروع میشود. برقع، در منطق طالبان، یک لباس نیست؛ یک فیلتر حذف است. ابزاری است برای محو چهره، محو حضور، محو فردیت. و وقتی چهره ناپدید شد، صدا هم ناپدید میشود.
و وقتی صدا خاموش
شد، هر نوع مطالبهگری، حقخواهی و حضور اجتماعی هم خاموش میشود.
من
در این نمایشگاه برقع را پوشیدم تا به مخاطب نشان دهم که تحمیل پوشش تنها تحمیل یک
پارچه نیست؛ تحمیل یک جایگاه اجتماعی است. تحمیل اطاعت. تحمیل نامرئیشدن. تحمیل
حذف. این همان بنیادگرایی است: تبدیل انسان به ابژه، و تبدیل جامعه
به طریقتی که زن در آن تنها زمانی پذیرفته میشود که دیده نشود.
ستمی
که امروز بر زنان افغانستان روا میشود، فقط محرومیت از تحصیل نیست، هرچند آن نیز
عمیق و ویرانگر است. مسئله بزرگتر از آن است: محدودکردن آزادی حرکت،
آزادی بیان، استقلال فردی، حق انتخاب، و حتی حق داشتن چهره. توضیح دادم که این پوشش
ربطی به فرهنگ و تاریخ ما ندارد، یک استراتژی سیاسی برای حذف زنان است.
نماد
بنیادگرایی طالبانی و اسلام افراطی است.زن
**
نبیله فانی
دردی دریک روایت داستانی
پیرامون داستانی از نعمت
حسینی
دوستان
عزیز
یکی از
داستانهای تکاندهندهٔ نعمت حسینی را بار دیگر خواندم؛ داستانی که با وجود کوتاهبودن،
لایههای عمیقی از تاریخ خونین و زخمی ما را باز میکند.
نعمت حسینی
با قلمی دقیق و بیپیرایه، همیشه واقعیتهای تلخ جامعهٔ ما را عکاسی میکند واقعیتهایی
که نهتنها خواننده را تا پایان با خود میکشاند، بلکه مانند آینهای صادق، بخشی
از حافظهٔ جمعی ما را پیش چشم ما میگذارد.
این داستان
را چندین بار خواندم. هر بار حس کردم بخشی از تاریخ معاصر افغانستان، در این روایت
کوتاه فشرده شده است.
از شهادت و
تکهتکه شدن یک پسر، تا ویرانی روان پدری که سالها در جستجوی نشانهای از فرزندش
میدود؛ از فقر و آوارگی مردم تا معلولیت هایی که مثل زخم های باز روی تن جامعه
ماندهاند و از همه دردناکتر ازدستدادن تعادل روانی انسانهایی که جنگ، آنان را
آرام آرام از درون فرسوده است.
این داستان
تنها داستان یک پدر نیست؛
داستان
میلیونها انسانی است که در این سرزمین، در میان جنگها، انفجارها، بیعدالتیها،
فقر و مهاجرت، تکه - تکه شدهاند.
دردی که در
این روایت موج میزند، همان دردی است که حتی امروز نیز نسلهای بعدی تاوان آن را
میپردازند.
جنگی که به
ظاهر پایان یافته، اما پیامدهایش هنوز ادامه دارد:
کودکانی که
پدرانشان برگشتند اما تمام خودشان را با خود نیاوردند، مادرانی که سالها منتظر
نیمهٔ گمشدهٔ یک عزیز ماندند
و جامعهای
که هنوز میان دویدن برای نان و جنگیدن با خاطرات تلخش گیر مانده است.
نعمت حسینی
در چند صفحه، همهٔ این رنجها را در قالب یک داستان با صداقت روایت میکند.
باور دارم
اگر این داستان به شکل یک فلم کوتاه هنری ساخته شود، ظرفیت آن را دارد که در سطح
جهانی بدرخشد؛
چون روایت
او فقط روایت افغانستان نیست، بلکه روایت انسان در برابر جنگ است.
برای نعمت
حسینی عزیز آرزوی سلامت، توفیق و دوام قلم پربارش را دارم.
او با
نوشتن چنین داستانهایی، نه تنها رنجهای جامعه ما را ثبت میکند، بلکه وجدان جمعی
ما را بیدار نگه میدارد.
با ارادت
نبیله فانی
زاغ ها و
آدم ها
داستان
کوتاه
نوشتهء
نعمت حسینی
چند زاغ در
میدانی آنسوی ایستگاه سرویس ، زیر درختهای چنار بالای برفها ، دانه می پالند . یکی
از زاغها چیزی مانند پارهء چرم ویا پارچه یی را با نولش از زیر برف بیرون می کشد
.معلم صابر که آن صحنه را از پشت شیشه مینی بس می نگریست ، دلش به تپش آمد . به
نظرش رسید که آن شی پارهء از بدن پسرش است .
پرار سال ،
وقتی اولین برف زده بود و کوچه و پسکوچه های گذر را برف پوشانیده بود ، در یکی از
کوچه های گذر نزدیک ، راکتی آمد و پسر معلم صابر را پارچه پارچه نمود. معلم ، نیمی
از جسد پسرش را یافت و گور کرد. نیمه یی دیگر را اصلاً نیافتند . همان سال همینکه
برف پرید ، صبحها وقت ، آن گاهی که هنوز کوچه ها و پسکوچه ها خلوت می بودند و صدای
گامهای عابرین خلوت آنها را برهم نمی زد ، معلم صابر ، با چوبی و یا آهن پاره یی
خاکهای کوچه را بهم می زد ، تا مگر پارچه های گمشدهء جسد پسرش را بیابد. هرچه تلاش
می نمود ، موفق نمی شد . حالا این کار برای او به عادت تبدیل شده است . هر باری که
پایش را از لخک دروازه به کوچه می گذارد ، بدون این که خود بخواهد در جستجوی
قسمتهای گمشده جسد پسرش می باشد . یکی دوبار تصمیم گرفت که دست از پالیدن بردارد ،
اما شب آن ، پسرش را خواب می دید که دست و پای بریده فریاد می زند :
ـ پدر ...!
پدر ...! دستهایم را برگردان . پای هایم را بیاور...
و معلم
صابر پس ازآن ، خواب شبانه را نیز از دست داد و کابوس های وحشتناک و خوابهای وحشت
انگیز جایش را گرفت.
---
معلم صابر
همانگونه که به بیرون می نگریست و به آن زاغ خیره بود ، بی اختیار از جایش نیم خیز
شد ، خواست برود و پاره تن پسرش را از نول زاغ بگیرد. نفر پهلویی او که سر راه را
بند کرده بود ، راهش نداد . نفر پهلویی به مشکل در چوکی خود را جابجا می کرد و به
سختی نفس می کشید. بکس مستطیل شکلی کنار پایش بود ، که حرکت آزاد پاهاش را محدود
می ساخت
.
معلم
صابردر جایش میخکوب شد . عینکش را بالای بینی جابجا کرد و از پس عینک ذره بینی اش
، نفر پهلویی خود را با دقت نگریست . مرد رنگ پریده و خشن می نمود. با چشمان کوچک
و بینی عقابی به جغد می ماند. بوی تند و زننده عرق از تنش می جوشید و نسوار به دهن
داشت . از آلوده گی های اطراف دهنش پیدا بود.
معلم صابر
دوباره بر جایش نشست و به بیرون نگاه دوخت. زاغ هنوز آن پارهء شی را ، در نول
داشت. زاغ دیگری آمد و به جان آن زاغ درافتید تا آن پاره چیز را برباید. زاغ اولی
پر زد و به شاخهء بلند چنار نشست. زاغ دومی او را تعقیب کرد ، اما به زودی منصرف
شد و از شاخ پرید
.
اندیشه زاغ
و پاره یی که در نولش داشت ، معلم صابر را رها نمی کرد . درد ناشناخته یی در رگ رگ
وجودش دوید . حیرت زده و غمبار به زاغ می نگریست . زاغ بار دیگر از شاخ فرود آمد .
آن پاره هنوز در نولش بود . چند بار نول خود را یکجا با آن پاره بر برف کوبید. مرد
پهلوی معلم صابر ، نسوار خود را در مینی بس تف نمود . ناگهان ، نگران مینی بس که
تف کردن نسوار را متوجه شده بود ، بر مرد پهلویی معلم صابر غُرید :
ـ هی
خانزاده ! چه می کنی ؟
مرد پهلویی
معلم صابر به رخ خود نیاورد ، چیزی نگفت و تیر خود را آورد . اما نگران
بس بار دیگر غُرزد
:
ـ یکبار
زیر پایت را سیل کن شاخ کبر ! بس را مردار کردی . پاک کن زیر پایت را . اگر نی از
بس پایانت می کنم
.
مرد به
جواب گفت
:
ـ چندان
پاک هم نیست اینجه که ایقه غُر می زنی ، یک قراضه بس است دگه ، قصر دلکشا خو نیست !
جار و
جنجال ادامه یافت و معلم صابر به زاغ چشم دوخت که آن پاره را قورت داده بود ، اما
چنین به نظر می رسید پایین نمی رود و زاغ را اذیت می کند . زاغ تلاش می کرد تا آن
پاره را از گلویش بیرون اندازد ، ولی موفق نمی شد .
---
نگران مینی
بس، غرغر کنان از موتر پایین شد و رفت نزدیک آتشی که فروشنده های دم ایستگاه برای
گرم کردن خود افروخته بودند.
سرانجام
مینی بس با یک حرکت تند از جایش کنده شد و به راه افتاد و معلم صابر ندانست که مرد
پهلویی اش زیر پای خود را پاک کرد یا نکرد .
معلم صابر
قبل از آن که زاغ از دید رس اش دور شود ، با عجله به بیرون نظر انداخت. زاغ پاره
را قورت داده بود و اکنون بر برف ها برای یافتن پارهء دیگر نول می کوفت.
---
مینی بس به
ایستگاه آخری رسید . مردم از آن پیاده شدند . مرد پهلویی معلم به سختی خود را تکان
داد و از جایش برخاست . بکسی را که زیر پایش قرار داده بود به دست گرفت و با آهسته
گی از بس فرود آمد . به زحمت گام های خود را بلند می کرد . گویی پاهایش خارج از
اراده اش حرکت می کردند.
هنگام فرود
آمدن از پایدان مینی بس ، بکس از دستش فرولغزید و به زمین افتاد. بکس گشوده شد و
از آن پای بریده یی بیرون لغزید
.
معلم صابر
با دیدن پای بریده فریاد زد
:
این پای
بریده پسرم است . پای پسرم است . تو مرد ظالم او را دزدیده یی .. حتماً از زیر
برفها بیرون کرده یی ... زاغها ترا نشان دادند ... هه؟ هه؟ زاغها..
من پای
پسرم را از تو ظالم می گیرم
...
معلم صابر
با سرعت خود را به پای بریده رساند و آنرا از میان برفها چنگ زد و برداشت و با
عجله به راه افتاد . مردی که پای مصنوعی را در بکس خود حمل می نمود از دنبال معلم
صابر دویده و فریاد کشید:
او برادر !
پای مه ره کجا می بری؟ ای پای از مه است . مه از کسی دزدی نکردیم ... تازه او را
برای خود به هزار زحمت پیدا کرده ام ای پای موجود مه خیلی سنگین است ... با ای راه
رفتن نمی توانم ...او برادر .... او برادر تو را به خدا ... پای مه نبر ...
اما معلم
صابر گویی اصلاً حرف های آن مرد را نمی شنید . با عجله گام برمی داشت . می رفت تا
پای گمشدهء پسرش را برگرداند.
پایان
(برگرفته از صفحه ی بانو نبیله فانی)
***
نظرات
ارسال یک نظر