مطالبی از نصیرمهرین، عتیق الله نایب خیل، ویس سرور، کریم بیسد و احمد رشاد بینش

  

خدایا!


تو به همه بنده گانت حق داده‌ای که درگاهت را صدا بزنند، دعا کنند و حاجات‌شان را از تو بخواهند. هر کسی به سبک خودش تلاش می‌کند صدایش را به تو برساند. یکی با نماز شب، یکی با اشک‌های نیمه‌شب، یکی با آیه، یکی با ناله... من هم خواستم حرف‌هایم را در قالب این نامه با تو در میان بگذارم.
نمی‌دانم این نامه به دستت می‌رسد یا نه؛ چون راستش، دعای ما افغان‌ها معمولاً تا سقف هم نمی‌رسد، چه رسد به عرش. تجربۀ ‌ما نشان داده هر چیزی که مربوط به ما باشد، یا گم می‌شود، یا تا اطلاع ثانوی به تعویق می‌افتد، یا به دلایل امنیتی به مقصد نمی‌رسد.
اما چون زنده گی به امید زنده است، امیدوارم این نامه از لابلای صف ملت‌های خوشبخت و کشورهای متمول، راهی به آسمانت پیدا کند.
اول بپرسم:
ما افغان‌ها دقیقاً چه کرده بودیم که این‌طور با ما قهر کردی؟ راستش را بخواهی، گاهی حس می‌کنیم ما را یا از قلم انداخته‌ای، یا در لیست سیاه گذاشته‌ای، یا شاید هم ما را در تنظیمات این دنیا روی حالت "آزمایشی" تنظیم کرده‌ای که هر فاجعه‌یی اول روی ما امتحان می‌شود.
قبول داریم ملت‌های دیگر هم مشکل دارند، اما مشکل آن‌ها بیشتر در حد "پیدا کردن پارکینگ" یا "گرانی قهوۀ استارباکس" یا "انترنیت کم سرعت" یا هم "انتظار در صف بانک " است. ما اما هر صبح با این سوال بیدار می‌شویم که آیا امروز زنده خواهیم ماند یا نه؟
دیگران زنده گی می‌کنند تا یک روز بمیرند، ما اما هر روز می‌میریم تا شاید یک روز، فقط یک روز، زنده گی کنیم.
تنها کاری که به‌درستی به ما واگذار کردی، همین بیلی‌ است که با آن سال‌هاست داریم قبر خودمان را می‌کنیم.
گفتیم انتخابات کنیم، نتیجه‌اش شد دو رئیس‌جمهور هم‌زمان. یکی در ارگ، یکی در سپیدار، و هر دو در این خیال که واقعاً رئیس‌اند! خدایا، تو که خدایی، آیا در جهان کشوری را می‌شناسی که دو رئیس‌جمهور داشته باشد و در عین حال هیچ‌کس رئیس واقعی نباشد؟
آن تجربه هم که شکست خورد، نسخۀ جدیدی از حاکمان را بر ما حاکم کردی؛ آدم‌هایی که انگار بعد از هزار و چهارصد سال دوباره از تاریخ بیرون کشیده شده‌اند. کسانی که هر یکی شان به اندازۀ دو نفر بی عقل هستند ولی به اندازۀ ده نفر ادعای رهبری دارند. مغزشان چنان پر از توهم و جهل است که دیگر حتی یک کلمه حرف حسابی را هم گنجایش ندارد.
نمی‌دانم چرا همیشه قرعۀ بدبختی به نام ما می‌افتد، ولی جایزه‌اش به کس دیگری می‌رسد. ما در این نیم‌قرن، هر نوع ظلم و مصیبتی را تجربه کرده‌ایم. هر نوع شیطان را دیده‌ایم. از چپ نماها گرفته تا مجاهد، از تکنوکرات تا طالب... فقط فضایی‌ها باقی مانده‌اند که هنوز نوبت‌شان نرسیده است.
خدایا!
اگر واقعاً این نامه به دستت رسید، به فرشته‌ها بگو دیگر گزینۀ «مصیبت جدید» را روی کشورمان فعال نکنند. بگذار یک بار هم که شده، در اخبار جهانی به‌جای بمب و خون و فاجعه، با خبرهای خوب دیده شویم.ما مشبوع شده ایم و دیگرظرفیت نداریم. واقعاً نداریم.
با احترام
یکی از بنده گانت، که فقط می‌خواست یک‌بار هم دعایش از سقف عبور کند.

نصیرمهرین

                                در باره ی کتاب

                                                 از خاطراتم     

خاطرات زنده یاد خالدجان صدیق چرخی  

                                   به اهتمام ومقدمه ی نصیرمهرین


  

" ازخاطراتم "، چنانکه از نامش پیداست، بخشی ازیادآوردهای جناب خالد صدیق چرخی است. در تاریخ چند دهۀ پسین، اگراززندان پلچرخی سخنی درمیان آید، کاوشگرسخنان بیشمار تواند بود که هر آن سخن هم، سخن دیگر را به کاوش می گیرد. انبوهی از مسایل سیاسی، جریانات مختلف پس از کودتای ثور وسالهای پیش از آن با هزاران سخن د یگراز پیامد ها، برای خویش جای باز میکنند.    
میتوان گفت که سخن از" چرخی " نیزدر تاریخ چند دهه به اینسو درهمه کتاب های معطوف به تاریخ رویدادها و وقایع زمان حاکمیت محمد نادرخان وبرادرانش در دیدگان خواننده تبارز میابد. چنان تبارزی که به کوچه ها وجاده های در ماتم نشسته ره می برد وپیامزا تر میشود. حتا در آن برگهای از فراورده های تاریخنویسان دربار ستا که ستم درحق خانوادۀ چرخی را به توجیه نشته اند، آن ماتم واندوه سایه دارد. زیرا شاه تازه به دوران حکمروایی رسیده، درحق غلام نبی خان چرخی جفایی را روا داشت وبرای چندمین باروفا به عهد را بشکست. به آن نیز بسنده ننمود، دست آزارخویش رابه نزدیکان اونیز رسانید وبرگیهای از جفا آمیزی را به نمایش نهاد. آن جفا کاری ها از زبان های ترسیده و لرزیده به گوشهای هراسیده میرفت ودر سینه های داغدیده وبی آلایش جای باز میکرد. چنان بود که مردم درهرجایی ازافغانستان آگاهی داشتند، که درحق خانوادۀ چرخی جفای رفته است. وچنان بود که نام"چرخی " ،دامن گسترحدیت اندوه هایی میشد که کم ویا بیش در گوشها وسینه ها لانه نموده بود. 
دوست بزرگواروعزیزمن، جناب خالد صدیق چرخی، زیرنام " ازخاطراتم" ، گوشه یی ازآن خاطرات را که چرخ ستمگر زمان بر ایشان میراند، طی کتابی انتشار داد. ولی از خاطراتم، تصویرگر کلیه رویدادهایی نیست که خانوادۀ چرخی دیده اند. حتا تصویر گر همه خاطرات نویسنده نیز نیست. می شود آن را اندکی از یادآوردها دانست. زیرا ده ها عضو خانوادۀ چرخی طی تماسها با اوضاع واحوال زندان، با زندانی ها وزندابان های جداگانه، ضمن خاطره های مشترک، چشمدید ها وشنیدگی های جداگانه یی نیز داشتند. اما کارتحسین برانگیزجناب خالدصدیق، دراین اندک گفتن، به سان آن یادآوریی ماند که گویند: حدیت مفصل بخوان ازین مجمل.   


      
این اندک یادآوردها، به کاربرد نهادهای سرکوبگروناآشنا باعدالت وکرامت انسانی ؛وکارکردهای جفا آمیزی ره می برند وآن را به نیکویی نشان مان میدهند، که وجه مشترک آموزش های حک.مت ستمگرانه واستبدادی است. فراوردۀ جناب خالد صدیق، که قید ویژه گیهای زمانی ومکانی ونام بردن ازافراد زجر دهنده وزجرکشیده را فراموش نمی کند، با بقیه اثاری که سخن از مظالم مشترک دارند، سازگاری میابد. 
نتیجۀ مطالعۀ " از خاطراتم "؛ یک بار دیگر، برا  ین نیازپافشاری می کند که تاریخ و ازجمله تاریخ چند دهۀ پسین افغانستان را نباید ازمحدودۀ کتاب هایی فراگرفت که زورمندان نگاشته اند. مطالعۀ یک جانبۀ آثارآنانی که دست پروردۀ انوشیروان های "عادل "بودند، نه تنها فراموشی اندیشیدن به ستمدیدگانی رابارآورده که قربانی رفتارهای آن نا عادل هستند، بلکه ظالم را عادل پنداشته اند. تاریخ نویسی ما، به دلیل قرار داشتن درانحصاردیرینۀ حکمروایان نا عادل، مرزعادل وستمگر را بسیار مغشوش نموده وپندار های غلط را تلقین نموده است.     
با خواندن "از خاطراتم "، انسان وارسته از تلقینات تاریخنگاری رسمی – ستمگرانه، به چهرۀ واقعی ستمگری زودتر نایل میشود. وانسان رهجوی وحقیقت یابی که سالها در چاردیواری تلقینات رسمی وجعلیات دروغ نویسان در بند بوده است، به سوی دیگر به جانب چهرۀ حقیقی مظالم آشنا میشود. واین آشنایی میتواند خواستگاه سیاسی حکومت استبدادی را برای او بهتر معرفی نماید.   

پولی بیوس،یک تن ازتاریخ نگاران یونانی گفته بود که، " از تاریخ اگرحقیقت را بگیرند، جز یک قصۀ بی فایده از آن چه باقی میماند.؟    " 
آنانی که ازتاریخ کشورما، حقیقت را ربوده بودند، با حقیقت ربایی خویش رفته اند. اما حقیقت ازمیان نرفته است. برخی ازآن حقیقت ربایان نیزازجاودانگی حقیقت وسربلند نمودن حقیقت گویان غافل نبوده اند. آن جا که سپه سالار سردار شاه محمود خان غازی گفته بود:    
"
ما نمیتوانیم از حقایق انکار نماییم. اگرهم ما امروز انکار نماییم،فردا اشخاص دیگری پیدا میشوند که حقایق را بیان نمایند ." * حتا اگر از سر تفنن وباخبرنمایی بوده باشد، اما حقیقای در آننهفته است.
گوشه یی از حقیقت در " ازخاطراتم" با ما درد دل میکند. چه خوب است اگر به سوی حقیقت یابی بیشتر تاریخ کشورما بکوشیم. تاریخی را که بخش قابل ملاحظۀ آن قصه های بی فایده است، کنار بگذاریم .
*
نویسندۀ " از خاطراتم " جناب خالد صدیق، در مقدمۀ کتاب خویش از من به عنوان این که در نشر کتاب خاطراتم ، ایشان را یاری رسانیده وزحماتی را متحمل شده ام،سپاسگزاری نموده اند. درست است که من دستویسها را دیده ام . اما حقی که زحمات ایشان برمن وهموطنان حقیق جونهاده اند، بسیاراست. فراموشم نمیشود که هنگام ورق گردانی دستنویس ها، سخن " ادوارد گیبون " در نظرم میامد که از برداشتن آب از سرچشمه ها در کارهای پژوهشی خویش، سخن رانده بود. محتویات " از خاطراتم" سرچشمۀ پاکیزه یی بودند که با تشنگی و چشم درد، به دنبال آنها بودم.       
دو دیگر، که برایم از ناحیۀ نگارش وکاربرد لحن سخن بسیارآموزنده بود، این است که با آن همه رنج ودردی که جناب خالد صدیق ازشش سالگی تا چند دهه بعد تردید، هنگام مراجعه به خاطرات، دامن عفت کلام را رها نکرده و ابراز یادآوردهای خویش را قربانی فرستادن کلمات تند و تیزنمی کند. 
از این رو جای آن است که از ایشان سپاسگزار باشم

                                                          *
نصیرمهرین 
تابستان 1386 

*
خاطرات سید قاسم رشتیا ص 40       
**-
یادداشت هایی بود برای بیشتر نویسی ومکث مفصل تر بر کتاب " از خاطراتم. "
متأسفانه پاره یی از بقیه مشغولیت ها مانع تکمیل این یادداشت ها شد. 

                                                                              *                                                              

 ویس سرور



دوست ارجمندی از من پرسید، چند سال داری؟ آهسته به او «شماره» سن و سال خود را گفتم. تعجب کرد که با گذر آنهمه سال از زندگی، موهایم صحیح و سالم، هنوز در سرم تشریف دارند. گفتم چشمت به جانت وطندار! اسپند یادت نرود.

 دوست فرمود: خداوند عمرت را عمر نوح ع داشته باشد و چشم بخیل کور.

 گرچه طول عمر «نوح ع» را نمیدانستم، اما از محبت او تشکر کردم.  با همین سلسله صحبت ها، درب سخن در باب طول عمر و سن سال زندگی بشر در دوره های مختلف تاریخ ، باز شد. گفتم قرار اسناد بدست امده از مصر قدیم، یعنی از چهار هزار سال قبل، بیشترین عمر را یکی از شاهان مصر داشت. پژوهشگران مصری وقتی یکی اَهرام مصر را حفر نمودند و جسد مومیایی شده شاه« رمزی دوم» را دریافتند.  این شاه بین ۹٠ سال تا ۹۶ سال عمر نموده بود. در ادامه این جسد یابی ها، جسد مومیایی شاه دگر مصر قدیم را بنام « توتان کامون» دریافتند که در ۱۹ سالگی وفات کرده بود. با این پژوهش های اجساد مومیایی شده در مصر، باستان شناسان جهان حد اوسط عمر انسانها ها را در ان زمان، به چهل سال تخمین زدند. دوست عزیز ما که از صحبت های من خسته به نظر میرسید، به بهانه زنگ تیلفون، خدا حافظی کرد. من هم موقع یافتم که در همین ارتباط به صفحات انترنت بروم. تا در مورد طول عمر انسانها، در ادوار مختلف تاریخی، بیشتر بخوانم. جالب بود. انچه به تکرار در اسناد سایت های معتبر، به نشر رسیده بود. اشاره به ان داشت که با پیشرفت علم طبابت، کشف واکیسن ها، طرز زندگی مدرن و بهداشتی،رقم اوسط عمر در انسانها بیشتر شده. یعنی عمر انسانهای اولیه خیلی کوتاه بوده. در گراف ثبت شده عمر انسانها چنین درج بود: ده هزار سال قبل اوسط عمر 28-34 سال در روم قدیم اوسط عمر. 22-32 قرن پانزده اوسط عمر 22-45 امروز در کشور های غربی اوسط عمر 72-85 قرار امار و پیشبینی های ساینس، طول عمر بشر در قرون آینده، با پیشرفت علم طبابت، به بلند تر از صد سال خواهد رسید. پژوهش انترنتی از این صفحه به آن صفحه ادامه یافت، چشمم به ارقام جالب، در یکی از صفحات معلومات دین مبین هم افتاد. در ان صفحه، طول عمر پیامبران را اینگونه درج نموده بودند. اسم----سال زندگی حضرت آدم. 1000 سال حضرت. نوح. 950 حضرت شعیب. 882 حضرت صالح 856 حضرت ادریس 336 وووووو بنابر معیار و ارقام کتاب های دینی و به فرموده عالمان دین، گمان ان میرود که اوسط عمر انسان ها در زمان پیامبران حدود«900»سال بوده است. اندکی، ارقام «سن و سال پیامبران» با تفاوت شگرف آن به گراف ثبت شده علم باستان شناسی امروز و با تفاوت فرموده های ان سایت دینی، مرا واداشت تا این پرسش جنجالی را با همه در میان بگذارم چگونه انسان ها بدون واکسین، تداویی، داکتر دندان، عمل جراحی، شفاخانه،.. 900 سال زندگی کردند؟ ایا 900 سال با یک همسر زندگی داشتند؟ در طول 900 سال امکان بارداری خانم ها چگونه بوده؟ تعداد فرزندان چه؟ خشو و خسر چند سال عمر میکردند؟ سن و سال پیری از کدام سن اغاز میشد؟ قصه کوتاه چون عمر پیدایش زمین در کتاب های مقدس به شش هزار سال تخمین شده و طول عمر انسانها ۹٠٠ سال، پس به تنهایی قادر به حل این معما نشدم.  مجبور نوشتم تا از شما بپرسم. درود 


                                                        *

نعمت حسینی 



دوستان بیش بها و فرزانه ام 

اخیراً محترم کریم بیسد سخنور و منظومه سرای برجستهء ما، نقد بسیار فشرده اما بسیار ارزنده بر یک داستانم زیر نام « دادگاه » نگاشته است . ضمن اظهار شکران و سپاس فراوان از محترم کریم بیسد نقد را که خیلی خوشم آمده است ، این جا خدمت تان می گذارم . امیدوارم در خور توجه تان قرار گیرد.


                          جناب کریم بیسد                                               

ادراتمند تان

نعمت

بعد التحیر :

یک :

محترم کریم بیسد فرزند ارشد زنده یاد استاد بیسد فقید می باشد .

دو دیگر:

محترم کریم بیسد در دهه شصت خورشیدی همکار ما در ادارهء هنرو ادبیات رادیو تلویزیون ملی بود .

این هم نقد مذکور:

تحلیل موضوعی و تکنیکی داستان «دادگاه» اثری ژرف از نعمت حسینی فرهیخته

محور اصلی داستان، محاکمه‌ی وجدان انسانی است؛ بازگشت گذشته، در شکل خاطره یا کابوس، و کشمکش درونی یک فرد که در نظامی توتالیتر نقش «انتقال‌دهنده‌ی مرگ» را داشته است. این داستان به بررسی پیامدهای روانی، اخلاقی و انسانی نقش‌های ظاهراً بی‌تقصیر در ساختارهای سرکوبگر می‌پردازد.

راوی سوم شخص محدود است، که تمرکز کامل روی ذهن و دیدگاه احمد دارد. این انتخاب سبب می‌شود که خواننده با اضطراب، توهم، و احساس گناه با احمد همراه شود و به‌مرور به عمق بحران روانی‌اش پی ببرد

آغاز ساده و روزمره: احمد در خانه، شراب، موسیقی کلاسیک، فضای نیمه‌گرم خانوادگی.

ایجاد تنش با تلفن ناشناس: ورود یک صدای تهدیدآمیز که تعادل فضا را می‌شکند.

ظهور مرد ناشناس و محاکمه‌ی نمادین احمد.

آشکار شدن هویت احمد به‌عنوان یکی از عوامل پشت‌پرده‌ی اعزام جوانان به جنگ.

پایان غیرمنتظره: بیدار شدن احمد از خواب یا شاید رؤیا/کابوس/محاکمه‌ی درونی.

ساختار داستان با مهارت خاصی بین واقعیت و خیال مرززدایی می‌کند، که تکنیکی آشنا در روایت پست‌مدرن و روان‌شناختی است.

احمد: نماد روشنفکر، مهاجر، یا عامل نظام پیشین که از گذشته‌اش می‌گریزد اما وجدانش اجازه نمی‌دهد. کشمکش درونی، انکار، ترس و در نهایت التماس و گریه، چهره‌ای چندلایه از شخصیت او می‌سازد.

مرد ناشناس: تجسم قربانیان فراموش‌شده تاریخ. او ممکن است واقعی نباشد، بلکه تجلی وجدان، عذاب، یا حتی “روح تاریخ” باشد که برای محاکمه آمده است.

زن احمد: در نمای نمادین، بی‌خبر و بی‌تفاوت به گذشته است. او نماینده بخشی از جامعه است که گذشته را یا نادیده می‌گیرد یا از آن خسته و دل‌زده است.

زبان داستان ساده و صمیمی است، با رگه‌های طنز تلخ و دیالوگ‌های طبیعی.

حس تعلیق به‌خوبی مدیریت شده است، خواننده از ابتدا تا پایان، در انتظار اتفاقی غیرعادی می‌ماند.

حسینی گران سنگ با استفاده از نمادهایی چون شراب، موسیقی بتهوفن، سی دی، تلفن، و تفنگچه، فضای فرهنگی، سیاسی، و روانی پیچیده‌ای خلق می‌کند.

فرار از گذشته و بازگشت ناگزیر آن

عدالت تاریخی در برابر عدالت رسمی

دوگانگی میان قربانی و عامل

بحران هویت و معنای مهاجرت

نقش وجدان در مواجهه با حافظه‌ی سرکوب‌شده اند

برای دوست ورجاوند حسینی فرهیخته

راوی خاموشان، وجدانِ بیدارِ کلمه‌ها

تو

با واژه‌ها

نه تنها داستان نوشتی

بل پُل زدی

میان دیروزِ تاریک

و امروزِ تبعیدی.

تو نوشتی

که فراموشی،

خطرناک‌ترین شکل صلح است.

که خوابِ آرامِ یک شب

گاهی صدای فریادهای

زیر خاک است.

تو

صدای کسانی شدی

که هیچ‌گاه

حق فریاد نداشتند،

و دستی که دیگر

نه برای تیر،

بل برای حقیقت

تفنگچه را برداشت.

ای واژه‌سالارِ اندیشه،

ای معمارِ خاطره‌های تلخ،

آرزو دارم

همیشه

در میانِ این گردباد بی‌معنایی،

تو باشی

که با واژه‌های صادق،

جهان را

کمی روشن‌تر بنویسی.

باشد

که کلامت

در هر تبعید،

در هر غربت،

چراغی باشد

برای چشم‌هایی که هنوز

دنبال راستی می‌گردند

با درود ومهر

                                                      *

 احمد رشاد بینش



در این دو تصویر چند تفاوت می توانید بیابید؟




پیشه‌ی سوزان (Oficio Ardiente)

خوان خِلمَن (Juan Gelman)

من کارگرم،

دستانم بوی آهن و نان می‌دهد،

بامدادان با ستارگان بیدار می‌شوم،

و شب‌ها با زخم‌هایی بر کف دستانم،

به خانه بازمی‌گردم.

من کارگرم،

میان چرخ‌دنده‌ها و عرق سرد،

با سوت‌هایی که فرمان حرکت می‌دهند،

و رؤیاهایی که زیر چکمه‌ها له می‌شوند.

من کارگرم،

اما دستمزدم کفاف زندگی را نمی‌دهد،

فرزندانم شب‌ها با شکم‌های گرسنه

به خواب می‌روند،

و شهر،

با نورهای دروغینش،

رویای عدالت را مسخره می‌کند.

من کارگرم،

و تاریخ، مرا میان صفحاتش دفن کرده است،

اما روزی،

با دستانی از فولاد و خشم،

چرخ‌های استثمار را

از حرکت بازخواهم داشت.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سوم ماه ثور سال 1404 خورشیدی (23 آپریل سال 2025 ع.) نوشته ها و اشعاری از: نبیله فانی، نصیرمهرین، کریم بیسد، نعمت حسینی، اسد روستا، و ویس سرور 28 حمل 1404(هفدهم آپریل 2025) نوشته ها و اشعاری از: نصیرمهرین، نبیله فانی، اسد روستا، کریم پیکار پامیر، حمید آریارمن، مختار دریا، غ.فاروق سروش و شاپور راشد

هفتم سرطان 1404- بیست وهشتم جون 2025. نوشته ها واشعاری از: فاطمه سروری، سید احمد بانی، کریم بیسد، نیلوفر ظهوری راعون، عتیق الله نایب خیل، مختار دریا، نبیله فانی، لیلی غـزل، اسد روستا، حمید آریار من، غلام فاروق سروش وبا گزارشی از سال 2012 از واسع بهادری.