MITTWOCH, 16. MÄRZ 2016

دانشگاه بنویسم یا نه ؟ محمد ضیأ ضیأ




(دانشگاه...) بنویسم یا نه ؟؟
محمد ضیا، ضیا


پس ازانکه ماجرای میان تهی و شکنندۀ نوشتن ( دانشگاه ... و پوهنتون ) فضای تعصب زای قومی و زبانی افغانستان را اخیراً به مسخره گرفت، وایروس ننگین و شرم آور آن تا کشور های خارج از افغانستان و تا استرالیا نیز رسید. برمبنای آن برخی از هموطنانم بصورت رویا روی و برخی هم غیر مستقیم، مرا با توصیه، سفارش و گاهی هم یک اندازه تهدید مخاطب قرار دادند که نباید از کلمۀ           ( دانشگاه و ... ) در هفته نامۀ "افق" استفاده کنم.
بدون اکراه،  بلکه با صداقت میگویم: من به حیث فرزند سرزمینی که امروز نامش افغانستان است و کسی که چند صباحی ریزه خوارِ سفرۀ زبان وادب در دانشکدۀ زبان وادبیات بودم و منحیث استاد زبان و ادبیات فارسی دریدرس داده ام، کتابها و آثار تحقیقاتی دارم  و از هفت سال به این سو با حمایت سرشار از هموطنانم با پخش و نشر هفته نامۀ " افق"  درین گوشۀ  دنیا چراغ ادب، فرهنگ و تاریخ سر زمین آبایی خود را از شیرۀ جان روغن میدهم، گاهگاهی چیز هایی می شنوم که در نهایت سخنم این است:
کشورم به مثابۀ خانۀ بزرگِ من است. که دران پدران، مادران، خواهران و برادران من و ( ما) زنده گی کرده اند ومیکنند. هر کدام آنها با زبان خاص شان گپ زده اند و میزنند. من، تو و هر انسان شایستۀ دیگر پدر، مادر، خواهر و برادر خود را دوست داریم. وقتی کسی پدر، مادر، خواهر و برادرش را دوست داشته باشد، بی شک زبان آنها را نیز دوست می داشته باشد. هرگاه یک برادر، فهمیده و یا نفهمیده و یا چه بسا که ناشیانه، غرض آلود، بی موجب و دشمنانه به زبان مادری من، شما و هر انسان دیگر حرکتِ سر زنشی، تحمیلی ... نشان بدهد، انصافاً نام او چه باید باشد؟
ابلهی باشد که خود را گُم کند             کد خدای خانۀ مردم کند

با تاسف، هستند کسانی که فهمیده و خیانت کارانه و یا نفهمیده ولی ساده لوحانه به دارایی شخصی ( زبان مادری) برادران خویش ابراز نظر را تا سرحد تحمیل پا فشاری میکنند. چنانچه می گویند:( دانشگاه و ...) کلمه های ایرانی اند!!. باور کن خواننده عزیز، همین لحظه که این سطور را می نویسم، خنده ام سر داد. به این معنی که این دسته کسان طوری فکر کرده اند که گویا من و سایر گویشگران زبان فارسی که با لهجه های کابلی، بلخی، تخاری، هراتی ... سخن می گوییم، در بارۀ زبان خود هیچ نمی دانیم!! و به نزد آنها بیگانه پرست ... هستیم. واه- واه به این دلسوزان زبان خود ما که ما را یاد میدهند تا(دانشگاه) نگوئیم و ننویسیم چرا که این واژۀ  بیگانۀ !!     ( دانشگاه) و دیگر واژه های (بیگانه) در زبانِ دری گویان راه پیدا نکند!! 
امید وار بود آدمی ز خیر کسان     مرا ز خیر تو امید نیست، شر مرسان

آیا کسانی که چنین فرمایشات را میدهند، گاهی فکر کرده اند که زبان دری، پشتو و ده ها زبان دیگرچون؛  بلوچی، ترکمنی، اوزبیکی، نورستانی، ایماقی ... که در محدودۀ جغرافیای سرزمین ما مورد استفاده قرار دارند، صاحبان این زبانها، کی ها اند؟ هر فرزندِ خلف، صالح و با وجدان با یک صدا میگوید: صاحبان این زبانها کسانی اند که خود شان، پدران و اجداد شان درین مرز وبوم پرورده شده اند. هر چند در میان گویشگران این زبانها کسانی بوده اند که آنها به خاطر منافع شخصی و حس قدرت مداری و در نهایت سلطنت جویی از هر گونه خیانت و جنایت به قوم وزبان خود و سایر اقوام و زبانهای کشور دریغ نکرده اند و نام ذلیل شان در تاریخ ثبت است. اما بقیه اشخاص، اقوام، زبانها شامل همه فرزندان این سر زمین در طول تاریخ در راه حمایت و صیانت از خاک و ناموس شان جانهای خود را قربانی کرده اند تا کشوری را که امروز آنرا به نام افغانستان میگوییم ،  به ما به میراث گذاشته اند. بنا بران: زبانهایی که در بستر تاریخ و در محدودۀ کشور ما گویشگران آن وجود داشته و دارند، گویشگران آنها برادر ها و خواهر های هم اند. آیا میشود یک برادر و یا هرکس دیگر به هستی مادی یا معنوی برادر و یا خواهرِ خود دست درازی کند؟
خودم به این عقیده ام: تعدادی از خیانت کاران، برتری پسندان و نوکران اجانب خواسته اند با استفاده از قوم، منطقه، زبان، مذهب ... مردم شریف ما را پارچه پارچه بسازند و درین میان شخصِ خود شان به قدرت، مکنت و سلطنت برسند. از جمله تعدادی با حیله و ترفند های مزورانه زیر نام حمایت از یک زبان - به زبان خودش، قومش و کشورش خیانت کرده اند و می کنند. آنها با استفاده از احساسات پاک اما نا آگاهی قوم و زبان متعلقه اش، دلایلی را پیشکش می کنند که هر انسان عاقل با شنیدن دلایل بی پایه، بی محتوا و دور از حقیقت آن، به خنده می آید. و چه عجب که به ترفند ها طوری آرایش میدهند که حتی مکتب خوانده های نا پُختۀ ما نیز در جال عنکبوتی آنها گرفتار می شوند.
باید گفت: کسانی که به معنای واژۀ  دانشگاه... آگاهی دارند و میدانند که این کلمه یک کلمۀ سوچۀ فارسی دری است، اما با تزویر آنرا بیگانه معرفی میکنند، بی تردید که آنها تجارت پیشه گان سیاسی و دشمنان همزبانان خود شان و سایر برادران کشور شان میباشند که زبان را به حیث ابزار تجارت خاینانۀ شان ساخته اند. لازم به تذکر است؛ ما نباید توقع داشته باشیم که همه افراد از نگاه واژه شناسی، ریشه شناسی واژه ها، تاریخ و دستور زبان مادری خود شان و بخصوص زبان دومی شان معلومات تخصصی داشته باشند. از همینجاست که همین قماش افراد خاین به وطن به جعل،  شیر سفید را سیاه میگویند و چیزی را که هرگز به آن مداخله نکنند، مداخله می کنند.  در حالی که  نوشتن ( دانشگاه ...)  و عدم آن  هیچگونه ضرر به کسی نمی رساند. مثلاً: اگر من فارسی زبان عاشقانه و آگاهانه ( دانشگاه ... ) میگویم ویا می نویسم چه نقص یا ضرری به کسی، قومی و یا زبانی دارد؟ برای روشن شدن موضوع مختصراً می پردازیم:
دانش، بینش، خواهش، زایش، خیزش، کاوش... از ریشه های دان، بین، خواه، خیز، کاو باپسوند (ش) در زبان و ادب معیاری و هم در گفتار روزمرۀ فارسی زبانان و در لهجه های گوناگون آن در طول تاریخ مورد استفاده قرار داشته و دارد. درین میان برخی واژه ها با یکجا شدن ( گاه) جای یا محل را افاده می کنند؛ مانند: دانش+ گاه ( دانشگاه) زایش + گاه     ( زایشگاه) و ... این دست کلمه ها با پسینه های چون؛(آموز، اندوز، مند، کده، گار ...) چه در زبان روزمره و چه در ادبیات نوشتاری به وفرت وجود دارند. پس مشکل آن دسته فهمیده های خاین به وحدت ملی و مشکل نافهمیده های پاک دل درچیست که در باره کلمه ( دانشگاه) و مانند آنها فریاد بلند می کنند؟
آیا آن دسته زبانشناسان!! و (زبان دوستان) قلابی متوجه نشده اند که  در زبان گفتاری و نوشتاری هر زبان به شمول زبان دری و پشتو صدها کلمۀ بیگانۀ عربی، اردو، پنجابی، ترکی، انگلیسی، فرانسوی، چینی  .... استفاده شده و می شود؟ و در آخرین تحلیل اگر به کار بردن ( دانشگاه، دانشمند، دانشکده، دانش آموز، دانش اندوز... ) نشانه یی از زبان فروشی، بیگانه پرستی، ایران پرستی و ده ها نام منفی دیگر باشد، ده ها شاعر عزیزالقدر پشتون و مردم شریف پشتون نیز خدای نخواسته، به توهین گرفته می شوند. از جمله شاعر والا مرتبت، خوشحال خان ختک که در منظومۀ ( بادشاه او وزیر) عنوان آن: ( بادشاه) که از دو کلمه ترکیب شده یعنی؛ ( پاد) کلمۀ پهلوی به معنی نگهبان، تخت، اورنگ ... آمده و حتی که حرف( پ) آن به ( ب) عوض شده است. و شاه نیز کلمۀ پهلوی است که به معنای شهریار، صاحب تاج وتخت ... وآنچه نسبت به امثال خود برتری داشته باشد در ترکیب آن استفاده می شود. مانند: شاه توت، شاهرگ، شاهراه ...
همچنان این شاعر پشتون کلمه های دانش + آموز / دانش + اندوز و بهره + مند را به کار برده است؛ بخوانید:

د ده نوم دانش اندوز و
د وزير دانش آموز و
***
وزير وې ای بادشاهه
د دانش په کار آګاهه
***
که ته غواړې چې نيکنام شې
بهره مند په هر کام شې ....

کسانی که ( دانشگاه و ) ده ها کلمه دیگر را ( ایرانی) میخوانند، به این نکته متوجه شوند:
 ایران) نام قدیمی سرزمینهای بزرگ در محدودۀ افغانستان، تاجکستان، اوزبکستان، ایران امروزی و قسمتهایی از پاکستان ... به حساب می آمد که همۀ این مناطق زیرنام آریانا و نیز زیر نام ایران شرقی و ایران غربی آمده که ایران شرقی آن در محور بلخ امروزی و غربی آن در حدود ایران امروزی به حساب می رفت. اما ( ایران) امروزی تا سال 1314 خورشیدی برابر با 1935 میلادی یعنی 80 سال پیش از امروز رسماً به نام ( پارس) و ( پرشیا) یاد می شد ولی دراثر تقاضای هیتلر از شاه پارس به منظور براورده ساختن آرمانهای فاشیستی اش که دران مرحله حساس حوزه های آریایی نژاد را میخواست باهم پیوند دهد، از سویی شخصیت های ادبی و فرهنگی پارس چون؛ سعید نفیسی، محمدعلی فروغی، سید حسن تقی زاده و کسان دیگر که در در بار شاه پارس  راه داشتند، با نام گذاری کشور شان به نام ( ایران) خواستند، بسیار زیرکانه تاریخ و افتخارات معنوی حوزۀ بزرگ اریانا را غصب کنند که کردند. چنانچه ایرانیان امروزی مولانا جلال الدین بلخی، ابو علی سینای بلخی، سنایی غزنوی تا پیر روشان را ایرانی می خوانند. وقتی حکومت شاهی پارس میخواست به جای ( پارس) نام کشور شان را (ایران) بگذارند، پادشاه افغانستان می توانست، اعتراض کند ودر نهایت، اگر پارسها پا فشاری بیشتر می کردند، آنها نام کشور شان را ( ایران شرقی ) می گذاشتند. با تاسف که شاه پشتون زادۀ  افغانستان، افتخارات تاریخی حوزۀ  آریانا، ام البلاد بلخ و داشته های فرهنگی سر زمین ما را دو دسته تقدیم پارسیان کرد. اکنون تَه مانده های همان سیاست های برتر تباری ناکام، فریاد ( دانشگاه و دانشکده ...) را سر داده اند تا باشد با این زهر پراگنی ها تخم نفاق بکارند و درین میان،  سود حرام به دست آرند.
 ای برادر!
 زبان مادری ام فارسی دری است. به همان پیمانه که به مادرم حرمت میگذارم به زبان مادری ام نیز حرمت می گذارم. زیرا با این زبان دنیا را شناخته ام، دین و آیین آموخته ام، نیاز های زنده گی ام را براورده ساخته ام و با همین زبان عشق، نفرت، خوشی ها و غم هایم را بازتاب داده ام، رودکی، فردوسی، بوعلی، ریحان،  سنایی ...  پیرِ انصار را خوانده ام. با تاریخ و فرهنگ درخشان آبایی ام معرفت حاصل کرده ام و .... بنا بران این زبان را دوست دارم و حق دارم زبان خود را دوست داشته باشم و هرکس (من، تو و هر کسِ)  دیگر حق دارد مادرش را دوست داشته باشد و زبان مادری اش را دوست داشته باشد....و اما:
زبان پشتو زبان برادران و خواهران من است. با افتخار و سر افرازی گاهی از زبان مادرم استفاده میکنم (دانشگاه ...) می نویسم همچنان با افتخار و سر افرازی از زبان برادر و خواهرم استفاده میکنم ( پوهنتون، پوهنځی ...) می نویسم. هیچ کس حق ندارد زبانم را از گفتن گنگ و دستهایم را از نوشتن بسته بسازد.
بیائید، فریب اشخاص و شبکه های تفرقه انداز و مزدورانی را که میخواهند با به میان آوردن همچو سخن ها بالای من، بالای تو و بالای ملیونها هموطن من و تو تجارت کنند، به آنهاپاسخ دندان شکن بدهیم. اگر کسی خواسته باشد واقعاً به زبان و فرهنگ خود و کشورش مفید ثابت شود، بفرمایند از راه کتاب، قلم، دانش وفرهنگ که دامن وسیع دارد، زبان و فرهنگ خود را غنی و باثمر بسازند.
یکیست ترکی و تازی درین معامله (حافظ)
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
شما چه نظر دارید؟
(فارسی و دری مترادف هم اند)



MONTAG, 7. MÄRZ 2016

فریاد فرخنده . . . .




      کانون پامیرهالند.

پرتو نادری. همراه با استاد ساکایی. . . .







پرتو نادری 
همراه با استاد ساکایی
در شناخت فردوسی و شاهنامه

یونس طغیان

در این روزها دو کتابی خواندم از استاد محمد یونس طغیان ساکایی، استاد زبان و ادبیات پارسی دری در دانشگاه کابل. کتاب « درشناخت فردوسی و شاهنامه» نام دارد که به شمار‌ه‌گان هزار نسخه در دو صدو بیست رویه به وسیلۀ انتشارات سعید در شهر کابل به نشر رسیده است. کتاب در کلیت خویش پژوهشی است در پیوند به شخصت و شگردهای شاعری فردوسی و جایگاه شاهنامه در ادبیات پارسی دری و ویژه‌گی های آن که به گونۀ عمده دارای سه بخش زیرین است:
·         مقدمات،
·         در شناخت فردوسی،
·         شاهنامه چیست.
افزون بر این نویسنده درپایان کتاب شرحی برخی از واژه‌ها و ترکیبات را نیز افزوده است که می تواند چنان کلید واژه هایی فهم شعرهای آمده در متن را برای خواننده آسان سازد.
بخش مقدمات یا فصل نخست در حقیقت آستانه‌یی است برای رسیدن به بحث اصلی کتاب که به گونۀ فشرده، چشم اندازی دارد به اوضاع سیاسی – اجتماعی حوزۀ تمدنی خراسان بزرگ از پیدایی اسلام تا روزگار ابوالقاسم فردوسی.
استاد ساکایی در این بخش خواننده را با استفاده از منابع و سرچشمه های قابل اعتبار با جنبش های سیاسی - فکری، فرهنگی - ادبی و مذهبی خراسانیان و پیش‌گامان مقاومت و جنبش‌های آزادی‌خواهی  این حوزۀ بزرگ تمدنی آشنا می سازد.
او در پیوند به چگونه‌گی مقاومت مقاوتگرانی چون ماهوی سوری، قارن هراتی، ایران ابن رستم، نیزک طرخان، حیان خراسانی، رتبیل کابلی، ابومسلم خراسانی، سنباد، اسحاق ترک، سعید جولاه، استاد سیس بادغیسی،  یوسف البرم، مقنع، حصین سیستانی، ابوالخصیب، حمزۀ آذرک، طاهر فوشنجی، افشین و بابک، یعقوب لیث صفار اطلاعات، آگاهی ها و دیدگاه‌های سودمندی را ارائه می دارد. به همین گونه نویسنده به ریشه یابی جنبش شعوبیه می پردازد. در پیوند به وضعیت دربار سامانیان که خود یکی از مراکز  فرهنگ، دانش ، فلسفه و تاریخ نگاری  در آن  روزگار بود، سخن گفته است. افزون بر این چگونه ‌گی به قدرت رسیدن غزنویان و وضعیت دانش و فرهنگ در آن دربار را  نیز بررسی کرده است.
استاد ساکایی با یک چنین بررسی تاریخی – فرهنگی خواسته است تا در بخش نخست کتاب خواننده را با این نکته آشنا سازد که فردوسی در چگونه روزگاری و در چارچوب چگونه شرایط سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی آن شاهکار بزرگ حماسی خود را پدید آورد.
در تاریخ دورۀ اسلامی سده‌های سوم و چهارم در خراسان زمین دوره‌یی است که ویژه‌‌گی‌های چشمگری دارد. چنان که در این دوره اگر در یک جهت مردان نامی و مبارزی پرچم آزادی‌خواهی را بلند نموده و هر کدام جنبشی را  بر ضد استیلای عرب رهبری می کنند، در جهت دیگر شاعران و اندیشه‌گران بزرگی  در عرصۀ فرهنگ، دانش و فلسفه نیز پدید می آیند. در همین دوران است که حماسه سرای بزرگ استاد ابوالقاسم فردوسی قامت بر می افرازد تا هویت اسطوره ای و تاریخی این حوزه بزرگ را رقم زند. دانشمند بلند جایگاهی چون رازی در همین دوران پدید می آید ، به همین گونه فیلسوف، ریاضی دان و پزشک نامدار ابوعلی سینای بلخی. در عرضۀ مبارزه و آزادی‌خواهی مردی به نام بابک قامت بلند می کند که اضافه از بیست سال در برابر سپاهیان خلفای عباسی می جنگد.
در پیوند به هشیاری و رادی بابک گفته شده است :«  بابک را باید برترین مبارز این سرزمین دانست. هیچ یک از مردان عمل تاریخ وطن ما در دلیری و بزرگی و هوشیاری به پایۀ او نمی رسند. اگر رویدادهای شاهنامۀ فردوسی از مرز تاریخ باستان می گذشت و به قرن سوم هجری می رسید، ما در دنبالۀ حماسۀ ملی خود، از خلال شعر بلند فردوسی، رستم دیگری می دیدیم. رستم راستین، حماسه ای درتاریخ. نه درجهان تخیل. داستان بابک واقعیتی است هم سنگ‌ افسانه.» مصطفی رحیمی ، دیدگاه‌ها، 1352، ص 10.
 در کلیت روزگار در زمان فردوسی  روزگار بوده ناهموار و دشوار و او در یک چنین روزگای است که کاخ بلند خود را پی می افگند.  او خود در پیوند به بنیاد نهادن شاهنامه می گوید:
که این نامه را دست پیش آورم
زدفتر به گفتار خویش آورم
بپرسیدم از هر کسی بی شمار
بترسیدم از گردش روزگار
زمانه سرای پر از جنگ بود
به جویند‌ه‌گان بر جهان تنگ بود
شاهنامه،  تحت نظر: ی.ا. برتلس ، تهران،  1382، ص 10.
این نکته را قابل یاد دهانی است که معمولا در پژوهش‌های که در پیوند آزادی‌خواهی و جنبش های آزادی‌خواهانۀ خراسانیان صورت گرفته، بسیار دیده شده است که نام افشین شهزادۀ اشروسنه را در کنار نام بابک خرم دین نوشته اند. امروزه شماری از پژوهشگران را باور چنین است که به هیچ صورت اهدافی را که افشین در زنده‌گی  و مبارزۀ خود دنبال می کرد، با اهداف بابک هم‌ خوان نبوده است. بابک اهداف بزرگ آزادی سرزمینی را در سر می پروراند و در راه رسیدن به این  به مردم خود اتکا داشت و هرگز آمادۀ هیچ گونه سازش و معامله یی با خلفای بغداد نبود. او هم اسطورۀ مبارزه و مقاومقاومت بود و هم اسطورۀ شهادت. مرگ او خود بزرگترین حماسه در تاریخ است. از نظام الملک که دشمن او و دشمن همه بابکیان بود،  در پیوند به مرگ او روایت است که:«  چون یک دستش ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت: "  ای سگ این چه عمل است؟"  گفت: " در این حکمتی است؛ شما هر دو دست من و پای من خواهید برید و گونۀ روی مردم از خون سرخ باشد. خون از روی برود زرد باشد. من روی خویش از خون سرخ کرده ام تا چون خون از تنم بیرون شود نگویید که رویم از بیم زرد شد.»
درمقابل افشین مردی بود سخت جاه طلب و معامله گر و هر هدف مقدسی را در راه رسیدن به قدرت قربانی می کرد. چنین بود بابک با سر فرازی در راه آزادی قربانی شد؛ اما افشین سر در راه جاه طلبی ‌ها و معامله گری های خود کرد.  او به بابک ، سرزمین، تاریخ و هویت خود خیانت کرد که  حتا می توان او را یک خایین ملی خواند. برای آن که او بزرگترین قهرمان تاریخ خراسان  یعنی بابک را با خدعه  اسیر گرفت و او را در سامرا به معتصم خلیفۀ بغداد تسلیم داد و بدینگونه حماسه یی را در تاریخ خاموش ساخت و پایان کارش چنان بود که گفته آمد.
 گذشته از افشین  نام مازیار را نیز  بسیار در کنار نام  بزرگ  بابک نوشته اند که اشتباه نباید نام معمله گران را در کنار اسطوره های آزادی یک جا نوشت. شاید این امر از  این جا سرچشمه می گیردد که  اینسه تن در جوانی با هم پیمان  کرده بوند  تا خلفای بغداد را از کرسی قدرت فروکشند؛ اما این راز را نیر سر به مهر نگه نمی دارد. مصطفی رحیمی در کتاب « دیدگاه‌ها»  به نقل از تاریخ طبری آن گاه که مازیار اسیر خلیفه می شود اعتراف او را این گونه آورده است: « من و افشین، خیدر بن کاوس و بابک هر سه از دیر باز عهد و بیعت کرده ایم و قرار داده بر آن که دولت از عرب بازستانیم و ملک و جهان‌داری با خاندان کسرویان نقل کنیم.» 1352 ، ص 35.
با این حال در بیست سالی که بابک پیوسته با  انبوه انبوه لشکریان بغداد می جنگید و به یاری افشین و مازیار نیاز داشت آن دو عهد شکستند ومنتظرماندند تا با شکست بابک زمینه برای پیش‌رفت آنان فراهم شود در دربار خلیفه جایگاه بلندی یابند و به امارت خراسان دست یابند، البته در این میان مازیار و افشین نیز هر کدام در هوای اهداف کوچک خود اند و افشینن بیشتر از هر زمان دیگر به مهره‌یی در دستان سیاه و خون آلود خلیفه معتصم بدل می شود تا این که خلیفه او را به سرکوبی بابک می فرستد.
مصطفی رحیمی در جای دیگری در همین کتاب جنگ افشین با بابک را با جنگ اسفندیار و رستم مقایسه می کند:«  میان جنگ افشین و بابک و جنگ اسفندیار و رستم- میان تاریخ و افسانه-  شباهت‌های چشمگیری هست. افشین و اسفندیار هر دو به برادر کشی و جنگ داخلی دست می زننند، هردو به حقانیت جنگ خود بی ایمانند. هر دو در این جنگ به دشمن خود خدمت می کنند( اسفندیار به گشتاسب و افشین به معتصم). هر دو با بزرگ‌ترین و والاترین مقام‌های ملی در می افتند. هردو بیش از حد جاه طلبند.» 1352، ص 42.
از این بحث که بگذریم استاد ساکایی برای هربخش کتاب خود مقدمۀ کوتاهی دارد و در این مقدمه‌های کوتاه اهداف بخش‌های کتاب را بیان داشته است که چنین چیزی خواننده را در درک و فهم موضوعات کتاب می تواند یاری رساند. این بخش زیادتر از نیمۀ کتاب را در بر گرفته است. ساکایی در مقدمۀ این بخش نوشته است: « شاهنامه در حقیقت سند هویت ملی ما است. نام ایران در شاهنامه و بعد اطلاق این نام تنها بر کشور همسایۀ ما ذهن مردم ما را مغشوش کرده است. ایران قدیم به مفهوم جامع از رود سند تا رود دجله را در بر دارد؛ اما ایران به صورت خاص در شاهنامه گاهی عبارت است از باختر( بلخ) و گاهی همه خراسان زمین را در بر می گیرد.
حوادث و اتفاقات در دورۀ اسطوره‌ای و پهلوانی شاهنامه که مسلماً ریشه در حوادث انکار ناپذیری دارد مربوط می شود به جغرافیای امروزین افغانستان و ما مکلف هستیم که این حواث و اتفاقات را به حیث جزیی از سرنوشت ملت خویش در نظر داشته باشیم.
در روزگاری که شاهنامه پدیید می آمد پس از بغداد غزنه مرکز بزرگ جهان اسلام به شمار می رفت. در حقیقت این شهر مرکز ایرانی بود که فردوسی از آن تعریف می کند. هم کابل هم زابل و هم خوارزم و هم ری و هم قنوج از این مرکز بزرگ فرمان می بردند. به همین خاطر بود که فردوسی محمود را " خداوند ایران و توران و هند"  می خواند.  مرزهای کنونی افغانستان در سدۀ گذشته به دور این کشور کشیده شده است. پس این مرزها نباید ما را در دایرۀ از خود بیگانگی محصور کند. نه فردوسی برای ما بیگانه است و نه شاهنامۀ او. شاگردان ادبیات و همه کسانی که این کتاب را می خوانند، احساس خواهند کرد که دارای پشتوانۀ بزرگ فرهنگی هستند. پرداختن به شاهنامه برای آنان غرور ملی ایجاد می کند. در شرایطی که وطن ما قرارداده شده است و همه معنویات مردم ما معروض تهاجم و خطر شکست قرار دارد استمداد از شاهنامه یکی از راه‌های باز ساخت آبگینۀ معنوی مردم ما به شمار می آید.» 1392، ص 89- 90. 
نویسنده پس از این مقدمه در این بخش اطلاعات و آگاهی های گسترده‌یی را در اختیار خواننده می گذارد؛ اصلاعاتی در پیوند به منابع شاهنامه؛ دسته بندی شاهنامه به بخش های اسطوره ای، پهلوانی  و تاریخی و تشریح و یژه‌گی‌های این بخش‌ها، خانواده‌های بزرگ در شاهنامه، ارزش استوره‌ ای و تاریخی شاهنامه، فرهنگ مردم در شاهنامه، ارزش‌های هویتی و ادبی شاهنامه، شخصیت‌ های شاهنامه، شاه‌بانوها، شهزاده گان، و شاه‌دخت های شاهنامه، زنان شاهنامه در رزم آرایی، سیاست و حکمروایی، جغرافیای شاهنامه، ترجمه‌های شاهنامه به زبان‌های دیگر و سنت شاهنامه خوانی در افغانستان از شمار موضوعات مهم این بخش کتاب است.
بدینگونه دیده می شود کتاب « در شناخت فردوسی و شاهنامه » به طیف گسترده‌یی از آگاهی  و پژوهش می ماند که هر خواننده می تواند موضوع مورد علاقۀ خود را در آن پیدا کند.
نکتۀ آخر این که در پایان هر بخش یک رشته پرسش‌هایی مطرح شده است، تا خواننده پس از مطالعه، میزان آگاهی و دریافت خود از کتاب را ارزیابی کند. بدین‌گونه دیده می شود که نویسنده از این پژوهش گستردۀ خود عمدتاً به دنبال این هدف است تا دانش‌جویان ادبیات و پژوهش‌گران جوان را کمک کند. به زبان دیگر نویسنده خواسته است تا کتابی بنویسد که بتواند بخشی از برنامه‌های آموزشی نهادهای عالی  آموزشی و دانشگاه‌ها‌ شود. نویسنده زحمت بسیاری کشیده، به منابع و سرچشمه‌های زیادی مراجعه کرده است که می تواند بر اعتیار کتاب بیفزاید. بدون تردید کتاب « در شناخت فردوستی و شاهنامه» اثر ارجمندی است که نه تنها شاگردان مکاتب و دانشگاه های در زمینۀ شناخت فردوسی و شاهنامه کمک و رهمایی می کند؛ بلکه برای آموزگاران ادبیات در مکاتب و دانشگاه‌ها نیز  یک می تواند یک کتاب منبع به شمارآید. من به درستی نمی دانم که آیا در شماری از دانشگاه‌های افغانستان کرسی فردوسی شناسی و ادبیات حماسی و جود دارد یانه؟ اگر وجود داشته باشد این کتاب می تواند یک کتاب آموزشی در این بخش باشد.
نا گفته نباید گذشت که هم اکنون در افغانستان استاد ساکایی در زمینه فردوسی و شاهنامه شناسی یکی از چهره های بسیار درخشان است. او دست کم از سه دهه بدینسو با فروتنی بینشورانه سرگرم پژوهش‌های سودمندی است که افزون بر این کتاب ، کتاب دیگری زیر نام « پله های برکاخ بلند» نیز دارد که نتیجۀ سال‌ها پژوهش این استاد و دانشمند و ارجمند می باشد.  افزون براین استاد ساکایی در زمینۀ فردوسی شناسی و شاهنامه، نوشته های فروانی دیگری نیز دارد که امید واریم روزی  به گونۀ کتاب ‌های جداگانه به نشر برسد.
حوت 1394
کابل



DIENSTAG, 23. FEBRUAR 2016

رفیع یورش. زندهگی واعدام داکتر کریم یورش



 

رفیع یورش
(برادر زاده ای داکتر کریم یورش.
۱۵ حمل ۱۳۸۹)

زندگی و اعدام  داکتر کریم یورش

مقدمه

انسان در زندگی اجتماعی اش گاهی چنان تحت فشار حوادث تاریخی قرار میگیرد که احساسات انسانی اش او را مجبور می سازد که تمام مظالم اجتماعی وچشم دید خود را بدون ترس و ملاحظات سیاسی آنچه دیده و احساس نموده بیان نماید.
 گر چه من کدام مورخ، نویسنده و ژورنالیست نیستم، ولی احساسات مجبورم ساخته آنچه در جریان حوادث کودتای ثور۱۳۵۷ دیده و احساس کرده ام شمه ی آنرا بنگارم. باشد تا حکم وجدان را لبیک گفته و برای نسل جوان خاطرات آزادی خواهان را باز گو کرده باشم.
از جمله ی صد ها مبارز که در راه استقلال، آزادی و ارزش های والای معنوی جان های خود را فدا کرده اند، یکی از آنها داکترعبدالکریم یورش می باشد که مردانه وار جان باخت. ولی سر تعظیم به استبداد فرود نیاورد. همچون محمودی ها، بختیاری ها و نیزک ها که جان دادند و سرزمین خویش را معامله نکردند.
با اینکه هنوز هم نام نامی یورش در ذهنیت ها تا حال درخشندگی خاص خود را دارد؛ اما گذشت زمان خواهی نخواهی  بسا واقیعات پدیده ها و شخصیت های را که در باره آن ها مشخصا تحقیقی صورت نپذیرفته و اثری  بر جا نمانده کم از کم در هاله ای فراموشی فرو خواهد برد.
 لهذا خواستم اگر چه چند سطری هم شده بطور یاد بود از زندگی پر ماجرای داکتر کریم یورش بنگارم نا باشد که یاد او را در خاطره ها زنده دارم و علاقه خویش را نسبت به او ابراز نمایم چون یورش الگوی زندگی من است.

مرد نمیرد به مرگ مرگ از او نام جست       نام چو جاوید گشت مردنش آسان کجاست



زندگینامه

عبدالکریم یورش فرزند حاجی غلام غوث در قریه بلند آب چکان مربوط ناحیه ششم شاروالی هرات باستان به سال ۱۳۱۸خورشیدی  دیده به جهان گشود. پدرش انسان با شخصیت و علم پروری بود. زاده ای دیار جامی و انصاری و مادرش نیز زن با تقوا و پرهیز گاری از سر زمین کوهستان قریه خم زرگر مربوط ولایت کاپیسا افغانستان بود.
عبدالکریم یورش دارای سه خواهر و دو برادر بود بنام های حاجی محمد یاسین شورش و داکتر مبین شورش. از طبقه متوسط جامعه، پدرش دکان داری میکرد و از آن راه برای  تحصیل فرزندانش امرار معاش مینمود. بدین گونه در حصه ای تعلیم و تربیه فرزندان خود کوشا بود.
عبدالکریم در سال ۱۳۲۵ به مکتب ابتدائیه سلطان غیاث الدین غوری درهرات پا به عرصه ای تعلیم گذاشت و در همان لیسه درس و تعلیم را تا صنف دوازده ادامه داد. بدین سان در سال ۱۳۳۷ به اخذ شهادتنامه نایل گردید. پس از آن شامل امتحان کانگور گردید. چون شایستگی اش از دوران ابتدائیه زبان زد استادان مجرب آن زمان بود امتحان کانگور را به موفقیت سپری نمود. یورش در زمان سلطنت محمدزائی ها شامل دانشگاه کابل گردید و در سال ۱۳۳۹ از دانشکده ی طب دانشگاه کابل فارغ التحصیل شد.
در آن زمان، نظر به قوانین نافذه کشور فارغین دانشگاه باید مدت یکسال را در ارتش به صفت افسر احتیاط خدمت می نمودند. داکتر یورش مدت شش ماه را در غند تعلیمی پلچرخی و متباقی را در فرقه ی ۱۷ پیاده هرات خدمت نمود. پس از پایان دوره سربازی رهسپارولایت کابل شد. در آن جا از طرف وزارت صحت عامه آن وقت به صفت داکتر در بخش عاجل شفاخانه ای ابن سینا کابل توظیف گردید.

یورش با علاقه مندی و شایستگی برای مردم خود خدمت نمود. هیچگاهی هموطنان خود را بنام پشتون، هزاره، تاجیک و ازبک نمی شناخت و برای انسان خدمت میکرد.  یورش پس از مدتی در جاده میوند کابل معاینه خانه گرفت و برای تداوی مردم خود شب و روز کار میکرد. همیشه مدد گار مردم بیبضاعت بود. سلوک و همدردی صادقانه این شخص به سرعت او را در شهر کابل و دیگر ولایات کشور مشهور ساخت.



صراحت لهجه اش، ارزش اجتماعی او را آشکار نموده بود. همیشه نقطه های انتقادی و انتباهی ایراد می نمود و از طرف ملت حسن استقبال میگردید. یورش همیشه بی پرده سخن میگفت و از کسی باک نداشت چون حرف ها اش صادقانه و بی ریا بود بدین منوال برای خائنین ملت و کشور هضم آن مشکل سازبود.
یورش همچینن یکی از صاحبنظران در امور سیاسی کشور بشمار میرفت. تا اینکه میر غلام محمد غبار یکی از فرهیخته گان و نخبگان کشور، احیا کننده روزنامه وطن برای اولین بار و نویسنده افغانستان در مسیر تاریخ، خواست تا از بوستان انسانیت و عدالت گلی را در آغوش بگیرد. داکتر یورش طبق رسم و رواج ملی خود توسط برادر ارشدش حاجی محمد یاسین شورش، آقای عبدالستار منعم مدیر مسئول روزنامه  اتفاق اسلام در هرات و آقای عمید مستوفی ولایت هرات در آن زمان رسماَ از دختر آقای غبار خواستگاری نمودند. آقای غبار به خواسته شان لبیک گفته و دخترش داکتر دنیا غبار را به عقد داکتر عبدالکریم یورش در آورد.
خانواده ای آقای غبار مردم روشن فکر و با احساسی بودند و در ضمن مبارز در راه عدالت اجتماعی، دیموکراسی آزادی بیان و همیشه با ظلم و استبداد در ستیز بودند. فامیل غبار شکل مثلث را داشت که در راس آن میر محمد غبار و دو ضلح اش حشمت خلیل غبار و اسد احسان غبار بودند که با وصل شدن یورش به فامیل غبار مثلث فامیلی اش به مربع ملی تغیر شکل داد. یورش با مبارزات اش علیه استبداد، آشکار تر پا به عرصه ی وجود گذاشت.
داکتر یورش مدتی را با همسرش داکتر دنیا غبار که یکی از داکتر های ورزیده ای بخش نسائی ولادی شفاخانه ملالی کابل و همچینن نویسنده، شاعر و مبارز در راه عدالت و آزادی زن از قید مرد سالاری بود، زندگی را سپری کرد. تا اینکه داکتر دنیا غبار نظر به مشکلی که داشت عازم کشور امریکا گردید.
پس از مدت یکسال از آن دیار نظر به بعضی مسایل از داکتر کریم یورش کتباُ درخواست طلاق نمود  و یورش هم خواسته اش را لبیک گفت و از وصلت ای که با فامیل آقای غبار داشت جدا گردید.

پس از گذشت زمان باز روزگار، زندگی پر ماجرا اش را ورق زد. یورش پای بند ازدواج دیگری شد. این بار از شهر هریوا با فادیه که مادرش از شهر شام کشور سوریه بود و پدرش حاجی غلام فاروق بهبوزاده بردار خسر حسن شرق که مدتی صدراعظم کشور بود، قصد وصلت کرد. یورش این بار هم رسماُ از دختر آقای بهبود زاده خواستگاری نمود و فامیل بهبودزاده ها به این وصلت ابراز رضایت نمودند و یورش بدین صورت با فادیه بهبوزاده ازدواج کرد.
یورش بار دیگر آشیانه ای کوچکی ساخت. این خانواده در مکروریان اول پلاک ۵۴ زندگی میکرد. هر چند سطح زندگی آن وقت ، شایستگی خودش را نداشت به آن هم زندگی اش بد نبود و بدان راضی بود.


دیگرگونی اوضاع سیاسی -ـ  دستگیری و اعدام داکتر یورش

با کودتای سفید محمد داود، رژیم شاهی فرسوده ای چهل ساله افغانستان از میان رفت و اولین جمهوری افغانستان توسط یکی دیگراز خاندان محمدزائی ها پا به عرصه ای سیاست گذاشت. دوره ی دیگر  سیاسی گریبان گیر روشن فکر و ملت شد. بعد از مدتی در دولت جمهوری، داکتر یورش از شفاخانه ابن سینا تبدیل و به صفت معاون شفاخانه ای جمهوریت که نو تاسیس بود از طرف وزرات صحت عامه آن زمان معرفی گردید.
در آن  پست خدمات شایانی را برای مردم خود انجام داد که تا حال زبان زد مرد و زن این سر زمین است. داکتر یورش همیشه علاقه مند گفتگو های سیاسی بود و هیچگاه عقیده به مرام به کشور و مردم خود را معامعله نکرد و براین عقیده با لبخند جان داد.

یورش حرفیست نا تمام که برآن باید درنگ کرد، کلامی است تغیر ناشده و نامیست که تکرار نخواهد شد. یورش سخن شرینی داشت و اندیشه ای زیبای. از این رو از هرقشر جامعه  دوستان زیادی داشت که از ان جمله میتوان از بزرگانی چون آقای میرغلام محمد غبار، آقای حشمت خلیل غبار ، آقای قاضی امان الله، آقای اسد احسان غبار، آقای محمد نبی کوهستانی رئیس احصایه مرکزی آن وقت، آقای استاد محمد اعظم دیوانچگی، آقای صادق امگانی، عبدالروف چهل ستونی، مرحوم انجینر حفیظ صارم که آن هم به اثر توطیه ای پلان شده عبدالحی یتیم والی هرات و یکی از ااعضای برجسته ای حزب خلق جان خود را از دست داد، آقای واصف باختری رئیس اتحادیه شعرا و نویسندگان افغانستان در آن زمان، داکتر هادی بختیاری، داکترعبداله پویا، جنرال عبدالقادر، مصطفی رادمنش، شاد روان احمدظاهر آوازخوان فراموش ناشدنی کشور، آقای یمگانی، صدیق احمد احراری و مرحوم استاد ساربان نام برد.

همه شان با یک اندیشه در راه ثبات امنیت، استقلال و آبادی میهن بودند. ولی افسوس که ناگهان طوفان سیاه با نوید وطن فروشی در سرزمین اریانا شروع به وزیدن نمود و کودتای سیاه هفت ثور ۱۳۵۷ را به ارمغان آورد. این اژدهای خون آشام اولین قربانی اش را در کام خود فرو برد که ان هم بقایای خاندان محمد زائی ها بود.

کودتای هفت ثور به کمک نیروی ارتش به فرماندهی جنرال عبدالقادرنیروی هوائی و اسلم وطنجارنیروی زمینی جمهوری محمد داود خان از پا در آمد که خودش کشته  فامیلش زندانی شد. بدین ترتیب کودتای ثور پیروز گردید و بنام جمهوری دیموکراتیک خلق افغانستان پا به عرصه ای وجود گذاشت.
نورمحمد تره کی با اعضای برجسته ی حزب خلق در زمان  کودتا به زندان داخل ولایت کابل محبوس بودند که توسط جنرال  عمرزی از مرگ نجات یافتند. بعداً به فرمان تره کی دو نظامی را که سهم فعال در پیروزی کودتا داشتند اسلم وطنجار را به صفت وزیر مخابرات و جنرال قادر را به صفت وزیر دفاع تعین نمود. جنرال قادر را که از دوستان نزدیک  داکتر یورش بود همیشه با هم رفت و آمد های داشتند و حزب خلق از این ماجرا آگاهی کامل داشت.

این سرزمین بعد از کودتای ثور میدان زور آزمائی شرق آتحاد جماهیر شوروی و غرب امریکا و ناتو گردید. نقط به نقط ای این مرز بوم زیرسم ستوران به مخروبه تبدیل شد. داکتر یورش این نا هنجاری ها را تحمل نکرد چون دور از خواسته ی آدمیت و عدالت بود و همیشه انتقادش را از حزب خلق و  پرچم و سازمان کا جی بی سریعاً اعلام میداشت. زبان یورش شمشیر برنده ای بر فرق استبداد بود. حکومت خلق و پرچم تاب نیاورد و یورش را ساعت ۴ عصر از شفاخانه جمهوریت دستگیر و در وزارت داخله توقیف نمود. چون قادر وزیر دفاع از ماجرا خبر گردید موضوع را با نور محمد تره کی در میان گذاشت و با اسرار جنرال قادر بعد از ۴۸ ساعت یورش از بازداشت گاه وزرات داخله رها گردید.
دردیدار با دوستان، شکوه از یک همصنفی و هم دیار خود داشت که آن شخص آصف پولیس است. گفت وقتیکه من در توقیف بسر می بردم آصف هراتی درب را اتاق را باز کرد و چون من را دید ناجوانمردانه درب رابشدت بست و رفت. پس از چند لحظ دروازۀ اتاق دوباره باز شد و این مرتبه اسدالله امین با دو نفر بادی گارد تا دندان مسلح که در آن زمان رئیس جاسوسی اگسا بود بدون کدام حرف دیگر گفت: یورش مبارزات تو در نزد ما فراموش ناشدنی و قابل قدر است. اما هزار حیف که توده ای هستی. یورش گفت: سیگاری که بر لب داشتم به تاریکی ان اتاق بخشیدم و در جواب گفتم تو هنوز بچه ای ! او به آرامش در را بست و رفت. سازمان اگسا همیشه در جستجو به دام انداختن یورش و هم قطاران اش بود. در آن زمان حکومت خلق و پرچم پله های اوج اش را طی میکرد.
یورش تمام وقت مصروف الهام بخشیدن به زخم های مردم بود. چه در شفاخانه جمهوریت یا در معاینه خانه، شاه و گدا خواستار یورش بود. مرد و زن او را دوست داشت و زندگی به همین منوال سپری میکرد.

 داکتر عبدالکریم یورش دو فرزند از ازدواج دوم خود به یادگار گذاشت به نام های کیومرث یورش و سیاوش یورش. هنوز فرزندان اش را تنگ در آغوش نگرفته بود که دستانش قدرت خود را از دست دادند و یورش به مشکل قلم در دست میگرفت و یا غذا میخورد. موصوف با متنانت و استقامت زندگی پیش میبرد و هیچگاه نا امید نشد چون به مردم ایمان داشت و همیشه می گفت .
کیَم من دردمند ناتوانی
اسیری خسته ای افسرده جانی
تذروی آشیان بر باد رفته
به دام افتاده ای از یاد رفته

ولی بدبختانه بگویم که یورش باید بی درنگ به اتاق عمل میرفت تا بالای نخاعی آن جراحی صورت میگرد و تا بلکه قدرت دستانش را باز یابد آن هم در خارج از کشور و لی افسوس که یورش حزینه ی عمل در خارج را نداشت آن هم در کشور های اروپائی.
 بدبختانه بگویم یا خوشبختانه که برادر داکتر عبدالکریم یورش آقای داکتر محمد مبین شورش در کشور امریکا زندگی می کرد که همق قدرت سیاسی داشت و هم توان مالی و می توانست یورش را برای تداوی به امریکا بخواهد و از مرگ حتمی که در انتظازش بود از طرف رژیم دیموکراتیک خلق و مرگ تدریجی که به آن دست و پنجه نرم میکرد نجات دهد. ولی افسوس و صد افسوس که جناب آقای داکتر صاحب شورش این بزرگواری را برای برادر کوچک اش نکرد.
 و در عوض با سر بلندی و افتخاری که هر گز فراموش نخواهد شد برای مافیای مجاهدین افغان که به خاطر پول، وطن شان را نا بود کردند با شتاب زده گی از دولت وقت امریکا دالر دریافت نمود و فرستاد تا خانه اش را ویران کنند و کودک هم دین و هم آئین شان را به خاک و خون بکشند معلول و بیچاره کنند و این کار را هم کرد تاریخ شاهد است.
 ولی یورش این شایسته سالار سرزمین رازی  و انصاری از پا نیفتاد و مقاومت کرد. تا بلاخره یک جراح امریکائیکه در شفاخانه ی جمهوریت آمده بود به یورش گفت من ترا عمل می کنم. اما با امکانات ایکه درین شفاخانه است: ۹۰ فیصد مرگ و فقط ۱۰ فیصد زندگیست. انتخاب با توست. چون روح بزرگی داشت، یورش این خطر بزرگ ر ا در زندگی قبول کرد. بدون اینکه سپاس گزار کسی باشد مردانه وار به اتاق عمل رفت گر چه دوستانش اسرار زیاد کردند تا منصرف شود ولی یورش نپذیرفت.بدینسان، از مرگ حتمی نجات یافت.
داکتر جراح با یورش سر فراز از اتاق عمل بیرون آمدند و روزانه ۱۵ تا ۱۸ قرص استفاده میکرد. نا گفته نباید گذاشت که مدت عمل شش ساعت را در بر گرفت.
پس از گذشت مدت زمانی، داکتر یورش باید جهت ویزیت به خارج از کشورمیرفت چون داکتر جراح به امریکا بر گشته بود. ولی یورش هزینه سفر را نداشت تا بلاخره اندک پولی را قرضه گرفت و رهسپار کشور هندوستان شد. در بر گشت وضیعت جسمی اش یک اندازه بهتر بود و زندگی اش داشت خوب میشد.
Disque Dur:Users:zaherzahir:Desktop:Youresh 1.jpgولی داد از روند روزگار که آن هم با یورش کج کرده بود. روند سیاسی هم در کشوردستخوش حوادثی شد. شبانگاهان جنرال قادر وزیر دفاع رژیم خلق و فرماندهای نیروی هوائی در پیرزوی کودتا هفت ثور ۱۳۵۷ و آقای میر علی اکبر رئیس شفاخانه ای جمهوریت با توافق کا جی بی و اگسا دستیگر شدند. بی درنگ داکتر یورش در نظارت خانه های صدارات هم تحت توقیف قرار گرفت. و دیر تر روانه ریاست اگسا یا پولیس مخفی رژیم خلق شد. در آن زمان اگسا در شش درگ کابل موقیعت داشت. اسدالله امین برادر حفیظ الله امین یک زمانی رئیس جمهور کشور، رئیس آن سازمان بود.

زنده یاد کریم یورش یکی از مبارزین راه آزادی انسان، عدالت اجتماعی، و حفظ ارزش های والای معنوی در سر زمین ما بود. دولت دست نشانده ای حزب خلقو پرچم هیچ گاه توان مشاجره را با وی نداشت لهذا سازمان سیاسی اگسا یورش را در بند نگهداشت. بعد از شکنجه های زیاد مثل صد ها مبارز دیگر او را به زندان مخوف پلچرخی پلاک ۲ منزل اول مربوط زندانیان سیاسی انتقال داد. داکتر یورش در زندان همرای استاد رستاخیز، واصف باختری و طاهر بدخشی در یک سلول بودند.


زندان پلچرخی یکی از زندان های بزرگ افغانستان بشمار میرود که توسط دادو خان اولین رئیس جمهور کشور ایجاد گردید. در زمان حکومت خلق زندان پلچرخی مقررات خاص خود داشت که توسط تورن سید عبداله قوماندان زندان که از دوست های نزدیک امین بود بالای محبوسین اعمال میشد. هر ماه دو مرتبه به اقارب زندانی اجازه فرستادن غذا و لباس بداخل زندان داده میشد. درب غربی زندان پلچرخی هر پانزده روز شاهد هزاران انسان بود که برای جویا شدن احوال زندانی شان از ساعت ۴ صبح الی ۵ عصر در سرما و گرما انتظار می کشیدند تا نوبت شان سر رسد. لباس و غذا ایکه از خانه اورده بودند به سر باز موظف تسلیم میکردند. از آن طرف لباس چرک شده زندانی را به خانواده اش می آوردند. در هر پایوازی تعدادی از لباس های زندانیان مسترد میشد و سر باز می گفت که موصوف در زندان نیست و آن نشانه ای اعدام زندانی بود.

نا گفته نباید گذاشت که یورش با امان الله پولیس که از جاده شمالی مسجد جامع هرات بود بر خورد خوش آیند نداشت. اما با ان هم  زمانیکه یورش در زندان بود احوال او را به خانواده و از خانواده  به او میرساند و چیزهاییکه ضرورت داشت در خفا به داخل زندان میبرد. فامیل یورش برای همین سپاس گذار آقای امان اله جان پولیس است.

 روزگار به همین منوال سپری میشد و یورش در انتظار زن و فرزند در بند بود و هیچگاه این اننظار پایان نیافت. یورش همچنان در زندان بود تا اینکه دولت حفیظ الله امین توسط ارتش اشغالگر از میان رفت و یک مهره دیگری از روس ها بنام ببرک کارمل قدرت سیاسی را در کشور بدست گرفت. این وطن فروش و نقض کننده ای حقوق بشر در شب اول قدرت  سیاسی نظامی را که بدست گرفته بود، نا جوانمردانه داکتر کریم یورش، استاد رستاخیز و آقای طاهر بدخشی را مثل صد ها مبارز دیگر در پولی گون های پلچرخی اعدام کرد. بدین سان در تاریخ کشور از خود  و روند سیاسی خود فیج ترین اعمال را به یاد گار گذاشت.

************** ************** *************************  -*****************
رفیع یورش
برادر زاده ای داکتر کریم یورش

۱۵ حمل ۱۳۸۹

DONNERSTAG, 18. FEBRUAR 2016

پاکستان از افغانستان چه می خواهد؟ قسمت هفتم. نوریان در غربت نشسته. محمدضیا ضیا.






پاکستان از افغانستان چه می خواهد؟
                 
                    قسمت هفتــم

پاکستان هم چنان پیروزمندانه قدم بر می دارد


 
دستگیری فعالان گروه های تروریستی در کراچی

سعی برای آوردن طالبان بی نکتایی در حاکمیت



هفته های پسین شاهد تحرکات بیشتر نظامی وسیاسی در پیوند باتروریسم در منطقه، به ویژه در پاکستان وافغانستان بودیم. تشخیص اهداف حاکم بر این تحرکات و به سمت وسویی که هدایت می شوند، برای مردم افغانستان و پاکستان، دو دورنمای مخالف را تصویر می کند.

۱- چهرۀ سیاسی کوشش ها را بازهم دیدارهای چهار جانبه تشکیل داد، که در آن نماینده گان امریکا، چین، پاکستان وافغانستان حضور داشتند و با عنوان "صلح" ادامه یافت. همچنان رفتن برخی چهره های سرشناس افغانستان به سوی طالبان در قطر، ممـــد این دیدارها بود. در این پیوند همانگونه بارها هموطنان معترض نوشته اند ویا نظر خویش را از راه رسانه های شنیداری وتصویری ابراز داشته اند، بازهم شایان یادآوری است که حکومت افغانستان و سایر کشورهای هوادار "صلح" با طالبان، هیچ تعریف شفاف از صلح، روند صلح، بود ونبود زمینه های صلح خواهی در طالبان، کارکردهای مشخص وتعاملات واضح در روندی را که صلح طلبی یاد می کنند، توضیح نکرده اند. به ویژه که طرف طالبان همچنان به ایجاد دهشت آفرینی و قتل انسان ها ادامه داده است. واین تداوم اعمال تروریستی درحالی است که بحران ریاست طلبی، نفاق وشقاق همچنان طالبان را در آغوش گرفته است. ادامۀ این وضع وبی توجهی حکومت افغانستان، چین، امریکا وپاکستان به واقعیت تلخ رویدادها درافغانستان واین که طرف تروریست است، سبب شده است که حکومت "وحدت ملی" بیشتردر معرض اعتراض وانتقاد شدید لفظی وقلمی بیشترین کسان ومحافلی باشد که خطر تروریسم وجهل حاکم برنامه های تروریست ها را می شناسند. واین هم تردید ندارد که لایه های از مردم با جانبداری از طالبان علی الرغم هرگونه دهشت آفرینی که دارد و با وجود وابستگی به پاکستان، آنها را گرامی داشته وترورهای ایشان را یا با چشم پوشی می نگرند ویا اینکه در باطن استقبال می کنند. حضور این نوع مردم تروریست دوست، نوعی ازپایۀ اجتماعی برای تروریست دوستان "حکومت وحدت ملی" شده است. وهنگامی که حامیان با نفوذ و حکومت ساز ورئیس جمهور پرورمانند ایالات متحدۀ امریکا نیزبنابر مصالح منطقه یی اش، چنین ذهنیت ها وبرداشت ها وعلایق را پشتیبانی می نماید، دورنمای چنین صلح خواهی به زیان مردم افغانستان با وضوح کامل خود را نشان می دهد. ازهمان رو است که مردم علاقمند به دموکراسی، مردم مدافع حقوق انسان وکرامت او، مردم مدافع حقوق حقۀ زن ها و . . . در هیچ موضع وموقف خویش حاکمیت گروهی را برنمی تابند که در ضدیت با تمام موازین انسانی، علم ودانش ونیازهای مهم ورشد یابندۀ مردم افغانستان قرار دارد.
حضوربا نفوذ پاکستان در این نشست ها، به ابعاد نگرانی ها می افزاید. همانگونه که تا حال نگریسته ومواردی به تکرار نیز نوشته شده است، هر وقت حکومت پاکستان تصمیم بگیرد که نباید نشستی دایرشود، نشست ها درحال تعلیق اند. هروقت پاکستانی ها خبر از مرده ویا زندۀ رهبران طالبان بدهند، تصمیم در حیطۀ صلاحیت آنها است. هروقت در چارچوب سیاست هند ستیزی، فعالیت های دهشت آفرینانه وزیر فشار نهادن حکومت افغانستان را که از هند فاصله بگیرد، به منصۀ اجر بگذارد، با سهولت از طرف تروریست های طالب وبقیه تروریست های وابسته به پاکستان به عمل می آید. به این سیاست غلط پاکستان از طرف حکومت افغانستان وآنهم از موضع ضد تروریستی پرداخته نشده است. گاهگاهی که افزون خواهی پاکستان و وسایل فشار آمیز آن به وسیلۀ راکت ها در شرق وجنوب کشور دق الباب می کند، شکایت های را همراه با لاف وگزاف که برای پاکستان خوشایند است، سر می دهند. یکی از مواردی که با طرح آن پاکستان را خوشنود می دارد، عدم پذیرش خند آورخط دیورند است. در حالی که پاکستان خود رابرای بلعیدن این سوی خط دیورند، آماده می نماید.
این مجموعۀ سیاست های غلط، موقع دهی به رشدتروریسم، واضح بودن جای ونشان نفوذ پاکستان، دلبستگی اجتماعی- قومی حاکم در حکومت برای جلوگیری از سرکوب تروریست های طالبان و سعی درجهت رشد آنها، محتوی سیاسی تلاش هایی را بازتاب می دهد که در چند هفتۀ پسین تبارز جدی تر داشته است.

 

۲- اما در حوزۀ تحرکات نظامی، اگر درافغانستان موانع جدی سیاسی، فرهنگی وعلایق قومی – منطقه یی نمی گذارند که با تروریسم طالبان برخورد شود و آنانی را که تمایل به ستیز با ترورست های طالبان نشان بدهند، به انزوا می کشانند؛ پاکستان، همچنان با اراده وتصمیم جدی وقاطع در چارچوب جغرافیایی خویش، دست در حلقوم تروریسم می برد. در ادامۀ همین سیاستی که بیش از یک سال پیش شکل گرفت بود که روز جمعه 12 فبروری، عملیات گسترده برای سرکوب لانه های تروریستی، به اجرا آمد. طی عملیاتی که نیروهای امنیتی وارتش پاکستان در کراچی انجام دادند،97(نود وهفت) تن از فعالان لشکرجنگوی، وبرخی از رهبران القاعده و همکاران طالبان پاکستان دستگیر شدند.( The Soud Asia Daily. 12 Feb, 2016 ). حکومت پاکستان هم چنان ازطرح رهایی احمد عمرشیخ با عمل پیشگیرانه جلوگیری نمود. پیشتر از آن ارتش پاکستان گزارشی را انتشار داد که از تعقیب منظم سیمینار ها، صحبت های تلفونی و دسترسی به اسناد لانه های تروریستی حاکی است.
آن سیاست غلط وناشفاف وخیانت آمیز به مردم افغانستان، واین اراده وعمل قاطع در حکومت پاکستان، به ویژه که ابتکارعمل در بسا زمینه ها در دست پاکستان است، از قدم های پیروزمند پاکستان درعرصه مبارزه با تروریسم در پاکستان، بردن تروریست های طالبان در حاکمیت در افغانستان و پیروزی سیاست افزون خواهانۀ حکومت پاکستان وهمه نهاد هایی حاکی است که چنین علایقی را دارند.
...............................................................................................................................





نوریانِ درغربت نشسته


Bildergebnis für ‫ضیأ دوهفته نامۀ افق‬‎


نوشتۀً: محمدضیا، ضیا

طوریکه در نوشتۀ قبلی پیرامون ( فرهنگ به مثابۀ ابزار زنده گی برای انسانی زیستن) مختصراً پرداختیم و گفتیم که شکل یابی فرهنگ در شخصیت انسان محصول استعداد، زمان، مکان، آموزش و سایر عوامل محیطی و اجتماعی می باشد که بر مقیاس همین معیارها هرکس خود، اطرافیان و هر چیز یا شخص دیگر را به ارزیابی میگیرد، آن وقت بر وفق سنجش هایش عکس العمل نشان می دهد.
کرامت انسان درهر زمان به جایگاه خودش محفوظ است. اما این شخصیت اوست که با معیار های دانش، هنر، فرهنگ و همچنان با معیار های اخلاقی چون صداقت، شهامت، انسان دوستی ونامحدود خصایل برازندۀ دیگر تقدیر می شود و بر مبنای همین خصایل در اجتماع مورد توجه قرار می گیرد. اینجاست که دین، اخلاق، حقوق، ادبیات، آموزش و پرورش... نیز به ستایش آن پرداخته، چنانچه در قرآن کریم آمده: " آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمی دانند، برابر اند؟ ".
کشور ما بخشی از خانوادۀ بزرگ انسانی درین کرۀ خاکیست. این سر زمین زادگاهِ دانشمندان، هنرمندان، قهرمانان، پیشکسوتان و سایرافتخار آوران در عرصه های مختلف بوده، چنانچه روند کمی و کیفی این عرصه ها در بُرهه های مختلف زمان با فرازها و نشیب ها مواجه شده است. اما با تاسف که در حال حاضر، ارزشهای علمی، هنری و فرهنگی افراد وکتله های بزرگ مردم ما چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور متاثر از اوضاع نا هنجار یست که از آغاز کودتای ثور به این سو دچار سرخورده گی ها و پریشانی ها شده است. به این معنی که برخ عظیمِ هم میهنان ما به جای آنکه به دانش اندوزی و هنر اندوزی و به سوی فردا های بهتر و همگام شدن با ترقی و تمدن جهانی چشم بدوزند؛ برخلاف، به این فکر میکنندچطور زنده بمانیم؟ چطور زنده گی کنیم؟ به کجا برویم؟ سرنوشت خود ما، فرزندان ما و کشور ما به کجا خواهد رسید؟
در قبال آنکه عده یی را دغدغه هایِ فکری بالا آزار میدهد، انبوه دیگر ظاهراً خود را مکتب خوانده!!، روشنفکر!! باسلیقه، شیک پوش، با مُد روز برابر ... و درامد خوب تصور میکنند، اما به دانش و دانشمند، هنر و هنر مند، فرهنگ و با فرهنگ و سایر پدیده های انسانی و انسان ساز، نه اهمیت میدهند و نه از معنای زنده گی بهره می یابند. به این معنی که همچو کسان در فقر معنوی گرفتار اند. بناءً: دانشمندان، هنر مندان و شایسته گان ما خوب میدانند و هرگز ناراحت نمی شوند که چرا بخش بزرگ جامعه به آنها وقعی نمی گذارند. این نکته نیز قابل توجه است؛ اگر دانش و فرهنگی هم نزد برخی کسان وجود داشته باشد، آنهم درلایه هایی از خود محوری ها، پول اندوزی ها، حسادت ها، تجملات، خود نمایی ها و به من چی ها پیچ خورده است. لذا دانشمندان، هنرمندان، فرهنگیان و نخبه گان ازهمچو مردم و همچو جامعه گله و شکایه ای ندارند.


شاید بیان این حقیقت جسارت تصور شود، اما پرسش هفته نامۀ " افق" این است:
ما در کمونیتی خود در سیدنی و سایر ایالتهای استرالیا، ده ها و بیشتر ازان شخصیت های علمی، هنری، فرهنگی و همچنان قهرمانان معرکۀ جهاد( نه جهاد فروشان)، ورزش کاران، صنعتگران ... داریم. آیا حقِ احترام، حمایت و رسیده گی های لازم را که هرکدام آنها به گردن ما دارند به جا آورده ایم؟ چه تعداد، آن ها را می شناسند؟ چه تعداد با آنها رابطه دارند؟ چه تعداد آنها را حمایت کرده اند؟ چه کسانی در هنگام دلتنگی ها، مریضی ها ونیاز مندیهای شان خود را رسانده اند؟ آیا ندیده ایم که جای همچو شخصیت های عالیقدر و عالیمقام را در محافل اجتماعی، رایزنی ها، عروسی ها و هر جای دیگر،    هرزه مردان پولدار، صاحب رسوخ های نا میمنت، دعوا جلابان و حرافان بی مایه پُر ساخته است؟ اینکه مردم ما شامل افراد، خانواده ها، نهاد های اجتماعی و هر کس دیگر، با این دسته گلهای جامعه که آنها عمر شان را در راه خدمت به وطن و مردم وقف کرده اند، چگونه برخورد کرده اند ویا خواهند کرد، بازهم مربوط به شخصیت و ظرفیتِ دانش دوستی، هنر دوستی و فرهنگ دوستی شان میگردد.
آنچه درین راستا اندکترین ادایِ دَین را هفته نامۀ "افقمی تواند انجام دهد و انجام داده است؛ همانا معرفی ها،            هم صحبتی ها و قدر شناسی های دانشمندان، هنرمندان، فرهنگیان، نخبه گان، جوانان و نوجوانان ممتاز و کاسبانِ پیشتاز     ( طلاپنجه های شهر) مربوط به جامعۀ افغانی ما می شود که حتی الوسع درین امر مبادرت ورزیده ایم لیکن این مبادرتها به هیچ صورت در برابر شخصیت های قابل قدر، بسنده نیست.
یک بار دیگر هفته نامۀ افق به سهم خود از خودِ شخصیت های محترم علمی، دینی، هنری، فرهنگی، اجتماعی ... همچنان از خانواده ها و دوستان و سایر کسانی که همچو عالیقدران را می شناسند احترامانه تقاضا میکند، حد اقل لطف بفرمایند، در معرفی همچو شخصیت های عزیز به هفته نامۀ "افق" با ما یاری رسانند.
درین هفته در شماره ( 225) ، صفحۀ ( پنج ) نوشته یی در باره استاد گرانمایه پوهاند ولی محمد رحیمی یکتن از استادان سابقه دار دانشگاه کابل که عمر عزیزش را در تربیت جوانان دانشگاهی وطن سپری کرده اند و اینک در سیدنی در حال مریضی قرار دارند، یادی کرده ایم که شما را به خوانش صحبت های شان در هفتۀ بعد دعوت میکنیم.
...........................................................................................................................................................................



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

هفتم سرطان 1404- بیست وهشتم جون 2025. نوشته ها واشعاری از: فاطمه سروری، سید احمد بانی، کریم بیسد، نیلوفر ظهوری راعون، عتیق الله نایب خیل، مختار دریا، نبیله فانی، لیلی غـزل، اسد روستا، حمید آریار من، غلام فاروق سروش وبا گزارشی از سال 2012 از واسع بهادری.

اول سنبله 1404 خورشیدی- 23 اگست 2025 ع. نوشته واشعاری از: پرتو نادری، بانونبیله فانی، شجاع شفا، اسد روستا، انیس آزاد، مختار دریا، حمید آریار من، عتیق الله نایب خیل،ضیأ باری بهاری، نعمت حسینی، ویس سرور، شبگیر پولادیان شاپور راشد و واسع بهادری.