SAMSTAG, 9. FEBRUAR 2013

نامۀ سرگشاده عنوانی . . .



                               



نامه سرگشاده عنوانی رییس‌جمهوری اسلامی افغانستان


شنبه 21 دلو 1391 ساعت 09:04 روزنامه 8صبح
کابل - 1391،11،20


چنان‌که آگاهی دارید لوی‌سارنوالی کشور، امر جلب آقای پرتو نادری، شاعر، نویسنده و تحلیلگر افغان را صادر کرده است. ظاهرا این حکم پس از شکایت آقای داوودعلی نجفی، وزیر ترانسپورت و هوانوردی به اداره لوی‌سارنوالی، صادر شده است.
مبنای شکایت آقای نجفی، نشر مقاله‌ای به قلم پرتو نادری در روزنامه آرمان ملی است که در آن به نقل‌قولی از آقای نجفی که ماه‌ها قبل در رسانه‌های کشور انتشار یافته و در آن گفته شده بود که «من حامد کرزی را رییس‌جمهور ساختم، ورنه داکتر عبدالله برنده بود» استناد شده و این نقل‌قول شدیدا مورد انتقاد قرار گرفته استاین نقل‌قول آقای نجفی از روی سندی که در اصل از کمیسیون سمع شکایات ریاست‌جمهوری به اداره عالی نظارت بر استراتژی مباره با فساد اداری فرستاده شده و بعدا به بیرون درز کرده و در پای آن نام و امضای آقای اسدالله وفا وجود دارد، در رسانه‌ها پخش شده بود.
براساس این نامه، دو تن از کارمندان وزارت ترانسپورت از آقای نجفی به اداره سمع شکایات ریاست‌جمهوری، شکایت کرده و در ضمن اتهامات دیگری مانند زمینه‌سازی قتل یک تن و اختلاس و سواستفاده از مقام دولتی، به این نکته نیز اشاره کرده بودند که آقای نجفی در یک نشست خصوصی گفته است که «من حامد کرزی را رییس‌جمهور ساختم، ورنه داکتر عبدالله برنده بود      
حالا لوی‌سارنوالی کشور، بدون این‌که از کسانی‌که از آقای نجفی شکایت کرده بودند، بازپرس بکند، یا آقای اسدالله وفا را به‌دلیل سهل‌انگاری در وظیفه و درزکردن اسناد محرم اداره‌اش به بیرون، تحت پی‌گرد قرار دهد یا حتا از رسانه‌هایی که این خبر را به نشر رسانده‌اند، تحقیق کند، مستقیما، آقای نادری را که فقط بر این خبر و نقل‌قول آقای نجفی، تحلیلی نوشته، مورد پی‌گرد قرار داده است.    
به‌وسیله این نامه، سه در خواست عمده از آن مقام داریم:
نخست این‌که به لوی‌سارنوالی هدایت جدی داده شود تا اصل قضیه شکایت در مورد آقای نجفی را به‌صورت دقیق بررسی کند و هر طرفی (شکایت‌کنندگان از آقای نجفی یا خود آقای نجفی) که مقصر شناخته شد، قانون بالایش تطبیق شود و آقای اسدالله وفا به‌دلیل سهل‌انگاری در وظیفه، مورد پی‌گرد قانونی قرار گیرد.       
دوم این که در قضایایی که در آن از یک رسانه یا محتوای یک رسانه شکایت می‌شود، بر مبنای قانون رسانه‌های همگانی کشور «کمیسیون رسانه‌های همگانی» باید به بررسی قضیه پرداخته و در صورت وجود عوامل جرمی در قضیه، آن را به نهاد‌های عدلی و قضایی راجع سازد.           
حقیقت این است که وزیر اطلاعات و فرهنگ به این دلیل که همه اعضای «کمیسیون رسانه‌های همگانی» باید از میان خبرنگاران و نمایندگان جامعه مدنی برگزیده شوند، قانون را زیر پا کرده و تا حالا این کمیسیون را ایجاد نکرده است. تازه این‌که یک کمیسیون دیگر را زیر نام «کمیسیون رسیدگی به تخطی‌های رسانه‌ای» که در قانون قبلی رسانه‌های همگانی پیش‌بینی شده و بر همان اساس تشکیل شده بود و حالا بر مبنای قانون نافذ رسانه‌های همگانی، ملغی است، براساس فرمانی که از مقام شما به‌دست آورده، ابقا کرده است.          
ما باور داریم که در قضایای رسانه‌ای که مانند قضیه آقای نادری با جنجال‌ها و سروصدا‌ها همراه می‌شود، یکی از عوامل اصلی، نبود کمیسیون رسانه‌های همگانی‌ است. در صورتی‌که این کمیسیون به‌وجود آورده شود و وزیر اطلاعات و فرهنگ در تشکیل آن دخالت بی‌جا نکند و خبرنگاران بتوانند خود، نمایندگان‌شان را برای عضویت در این کمیسیون برگزینند، یقینا چنین قضایایی به فضاحت کشانده نمی‌شود و هیچ قضیه رسانه‌ای که جنبه جرمی نداشته باشد به نهاد‌های عدلی و قضایی راجع نخواهد شد و اگر یک قضیه، جنبه جرمی داشته باشد و از سوی چنین کمیسیونی به نهاد‌های عدلی و قضایی فرستاده شود، باعث سروصدا‌های بی‌جا و زمینه‌سازی سواستفاده در راستای محدودسازی آزادی بیان نخواهد شد.
سوم این‌که، به لوی‌سارنوالی، دستور اکید داده شود تا حکم پی‌گرد آقای نادری را ملغی قرار داده و از طرق ممکن به اعاده حیثیت آقای نادری پرداخته شود.      
ما در حالی‌که از برخود شخص رییس‌جمهور در برابر انتقادات رسانه‌های کشور در یازده‌سال گذشته قدردانی می‌کنیم، انتظار داریم که به این خواسته‌ها به‌صورت صریح و سریع پاسخ عملی داده شود و از سویی وزیر اطلاعات و فرهنگ به‌دلیل زیر پا کردن قانون و شانه خالی کردن از ایجاد کمیسیون رسانه‌های همگانی پیش‌بینی شده در قانون نافذ رسانه‌های همگانی، بازخواست شود.   
فدراسیون ژورنالیستان افغانستان                            
نهاد‌های عضو فدراسیون ژورنالیستان افغانستان:        
اتحادیه ملی ژورنالیستان افغانستان
اتحادیه ملی ژورنالیستان و خبرنگاران افغانستان       انجمن آزاد رسانه‌های آسیای جنوبی «سفما»/افغانستان           
انجمن زنان ژورنالیست آسیای جنوبی «سُووَم»/ افغانستان      
انجمن زنان ژورنالیست افغان                  
انجمن ژورنالیستان آزاد افغانستان 
کمیته دفاع از ژورنالیستان افغان   
کمیته مصوونیت خبرنگاران افغانستان       
نی- حمایت‌کننده رسانه‌های آزاد افغانستان

واین ماجرا را . . . پرتو نادری





 پرتو نادری

و این ماجرا را نقطۀ پایانی نیست!


                                                  

دوستان ارجمند، من می پندارم که ما به هیچ قبیله یی وابسته نیستیم جز به قبیلۀ قلم ،  همه گان از هر تباری که باشیم ، اهالی قبیلۀ قلم هستیم ، قبیلۀ بزرگی که خداوند به آن سوگند یاد کرده است  و حرمت این قبیلۀ بزرگ را پاسداری می کنیم !
سلام و رحمت خداوند بر شمادباد!   
ماجرای من و آقای نجفی وزیر ترانسپورت بر سر  نوشته یی  آغاز شد زیر نام « رییس جمهور آینده را چه کسی انتخاب می کند! » . پس از رویداد اخیر هر کسی از دید گاه خود در پیوند به این ماجرا سخنی می گوید. گویی همان سخن بزرگ مولاناست که : هر کسی از ظن خود شد یار من ، در کشور ما که ذهنیت قومی و قبیلوی  سایه یی سنگینی تری  دارد و بر تر از هر گونه ذهنیت مدنی و شهروندی است ، شماری هم بی علاقه نیستند که این مساله را رنگ و بوی قومی دهند، در حالی که این نوشته گونه یی پاسداری از یک  ارزش بزرگ مدنی است،  این نوشته پیش از این در شماری از سایت ها به نشر رسیده ؛ اما پس از آن که  زیر فشار آقای نجفی دادسیتانی کل یا لوی سارنوالی افغانستان ، حکم باز داشت مرا صادر کرده و این مساله به یک رویداد رسانه یی بدل شد ، دیدم که شماری بدون آگاهی از گذشتۀ این رویداد به داوری بر خاستند که گویا من بر نجفی بهتان زده ام و او را تو هین کرده ام ! هرگز چنین نبوده است ، بلکه این نوشته به پندار من گونه یی کیفر خواستی است برای اقای نجفی و نظام که در سایت من نیز قابل دست یابی است:        
www.partawnaderi.com
این نوشته را بار دیگر به نشر رساندم تا دوستان در روشنایی سخن گویند نه از پشت پردۀ پندار! آرزو دارم تا دوستان عزیز این نوشته را آن گونه که شایسته است مرور فرمایند که کجایی آن خلاف آزادی بیان است و در کجایی آن اتهامی به وزیر ترانسپورت زده شده است؛ بلکه همه چیز به  نامۀ 414/ 204 تاریخی 18/ 4/ 1390 خورشیدی« ریاست عمومی سمع شکایات و عرایض ریاست جمهوری» بر می گردد که به امضای اسدالله وفا رییس آن به « کمیتۀ عالی نظارت بر راهبرد مبارزه با فساد و ارتشا» فرستاده شده است که 47 برگه با آن پیوست بوده است. دوستان باید به این نکته توجه فرماییند که ما در وضعیتی با چنین رویداد هایی رو به روی هستیم که به انتخابات دور سوم ریاست جمهوری نزدیک می شوم. من همیشه به این باور بوده ام که این کشور را نه اندیشه ها و افزون خواهی های قومی ، زبانی و مذهبی ؛ بلکه اندیشهء شهروندی و رسیدن به شان شهروندی است که می تواند نجات دهد که هر شهروند برادر شهروند دیگری باشد!

رییس جمهور آینده را چه کسی انتخاب می کند.         


دور سوم انتخابات ریاست جمهوری آرام آرام نزدیک می شود؛ اما ازهم اکنون این مساله بحث های داغی را در میان احزاب و سازمان های سیاسی، نهاد های مدنی و شخصیت های دیگر اندیش کشور برانگیخته است. چنین بحث های زمانی گسترش بیشتری یافت که اخیراً رییس جمهور کرزی در یک کنفرانس خبری گفت که او با همکارانش در مشوره است تا انتخابات ریاست جمهوری پیش از خروج نیروی های ناتو راه اندازی شود. هرچند قانون اساسی برای او اجازه نمی دهد تا بار سوم بر اریکه تکیه زند؛ با این حال او خود نیز بارها گفته است که دیگر از هوای کلاه شاهی گذشته است که به گفتهء حافظ: کلاه خوش بود؛ اما به درد سر یا به ترک سر نمی ارزد.   
مخالفان سیاسی به گفته های رییس جمهور با نوع شک و تردید نگاه می کنند و می اندیشند که رییس جمهور در پشت چنین گفته هایی اهداف دیگری را دنبال می کند. آن ها کمتر باور دارند که افغانستان بتواند تا یک انتخابات آزاد، بدون مداخله و تقلب را تجربه کند! مخالفان از هم اکنون هشدار می دهند که هر گونه تقلب در انتخابات آینده می تواند بی ثباتی گسترده یی را در کشور سبب شود. این نگرانی ها در حالی ابراز می شود که باری روزنامهء ماندگار در یکی از شماره های 1390خورشیدی، بر اساس اسنادی که داشته از قول آقای نجفی که هم اکنون بر کرسی وزارت ترانسپورت با وجدان آسوده!!! تکیه زده است، نوشته بود: « کرزی را من رییس جمهور ساختم ورنه داکترعبدالله رییس جمهور بود.» نجفی پیش از این که به این مقام برسد، رییس دارالانشای کمسیون مستقل انتخابات بود. از این اعتراف که نمی دانم چه سان و در چگونه حالت روانی بر زبان و قلم نجفی جاری شده، ماه ها گذشته است؛ اما تا کنون کسی از او نپرسیده است که این سخن را چگونه گفته ای و ترا دلیل وبرهان چیست؟       
اگر کسی از چنین موقعیتی ، چنین سخنی را در یک کشور غربی بگوید بدون تردید نه تنها رییس جمهور ناگزیر به استعفا می شود؛ بلکه این شخص در پشت میله های زندان قرار خواهد گرفت. ما همه گان از داستان واتر گیت آ
گاهیم که چه ماجرایی پدید آورد؛ اما این جا کسی با صدای بلند فریاد می زند که های ای مردم بدانید و آگاه باشید که نه رای شما؛ بلکه تقلب من رییس جمهور کرزی را به قصر برده است! با این همه آب از آب تکان نمی خورد. گویی همگان پنبهء سیاه غفلت وبی پروایی در گوش کرده اند!  
نجفی می گوید که او حامد کرزی را رییس جمهور ساخته است! چگونه با کدام سحر و جادو؟ بدون تردید نجفی اشاره به تقلب خود در انتخابات ریاست جمهوری دارد و شاید هم فکر می کند که رییس جمهور احسانی بر او نکرده که او را به کرسی وزارت نشانده است؛ بلکه او پاداش تقلب خود را گرفته است! پس می توان گفت که در دموکراسی افغانی بزرگترین شایسته سالاری همان تقلب سالاری است. 
در گفتهء نجفی چند اهانت بزرگ وجود دارد. نخست این که او بزرگترین پروسهء ملی کشور را که انتخابات ریاست جمهوری است، اهانت کرده و از اعتبار ساقط ساخته است. دو دیگر این که او به ارادهء مردم افغانستان اهانت کرده است. مردمی که با تمام شور و با تمام دشواری های امنیتی از دهکده های دور و دشوارگذار به مراکز رای دهی آمدند، رای دادند تا رییس جمهور خود را انتخاب کنند؛ اما جناب نجفی به گفتهء خودش در« ماندگار» این همه را نفرین می کند. ارادهء مردم را نفرین می کند، رای مردم را که در حقیقت همان شرف و وجدان مردم است نفرین می کند، این همه برای او اهمیتی ندارد. توهینی بزرگتر ازین در درازای تاریخ به مردم افغانستان نشده است که هم ارادهء شان پایمال گردد و هم با صدای بلند گفته شود که من چنین کردم و دست شما تا تاریخ پنج هزار سالهء تان خلاص! 
نجفی در این گفته ، به انتخابات وپروسهء دموکراسی که افغانستان تازه آن را تجربه می کند، اهانت کرده است. به زبان دیگر دموکراسی را از آن مفهوم کلاسیک اش که می گفتند حکومت مردم، برای مردم وبه وسیلهء مردم تهی ساخته وبه آن مفهوم تازه یی بخشیده است، یعنی حکومت کرزی به وسیلهء نجفی و برای نجفی وشرکا! 
در پشت سخنان گهربار! آقای نجفی این مفهوم وجود دارد که آقای رییس جمهور نه بر اساس رای مردم؛ بلکه به گفتهء نجفی بر اساس تلقب او بر تخت ریاست جمهوری نشسته است. مساله روشن است، وقتی کسی بر اساس رای مردم نیامده است یعنی مشروعیت ندارد. چون چنین نظام هایی مشروعیت خود را از مردم می گیرند نه از نجفی. نجفی با چین گفته یی در دادگاه تاریخ هم به محکومیت خود شهادت داده است و هم به نا مشروع بودن نظام و شخص رییس جمهور کرزی.
گفته های نجفی به این مفهوم است که ظرف دوسال اندی که از دور دوم ریاست جمهوری حامد کرزی می گذرد، ما در زیر سایهء سنگین یک دولت نا مشروع و احکام و فرمان یک رییس جمهور نا مشروع زنده گی کرده ایم. پس تمام فرامین و احکام و تمام عملکرد رییس جمهور و دولت در این مدت زمان نا مشروع بوده است و آقای نجفی به گفتهء خودش امرحلالی را برملت مسلمان افغانستان حرام ساخته است. علمای دین بهتر می دانند آن کسی که امر حالالی را بر مسلمانی به امر حرام بدل می کند چه جزای در شرع دارد! این امرنه تنها از منظرگاه های دینی؛ بلکه از منظر گاه های مدنی نیز امر نکوهیده و زشت و نا بخشودنی است. این در حالیست که مردم با هشیاری سیاسی و با اراده و خرد سیاسی رای دادند تا یک نظام مشروع در سرزمین آن هاحاکم باشد نه یک نظام نا مشروع.     
هرچند سخنان نجفی در رسانه ها ودر شبکهءجهانی رشته بحث هایی را بر انگیخت؛ اما این بحث ها سبب نشد تا نجفی خمی به ابرو آورد. تا جایی که من می دانم جناب رییس جمهور نیز تا هم اکنون با آن صبر سنگینی که دارد؛ در زمینه سخنی نگفته و مهر از لب برنداشته است.          
کسی مشروعیت یک نظام را زیر سوال می برد؛ اما رییس جمهور خاموش است، مگر رییس جمهور مسوولیت پاسداری از این سرزمین و پاسداری از مشروعیت نظام و قانون اساسی را بر عهده ندارد؟ آیا آن گونه که نجفی خود ادعا کرده آن رشته پیوند در میان او و رییس جمهور این همه استوار است که رییس جمهور می تواند همه چیز را چنان ردای سلطانی بر قامت نجفی آویزد! پرسش بر انگیز ترین مساله خاموشی نهاد های عدلی وقضایی است. مگر این سخنان نجفی کم اهمیت تر از آن است که لوی سارنوال افغانستان به آن بپردازد. احزاب سیاسی و نهاد های مدنی و سازمانهای حقوق بشر نیز در پیوند به این امر خاموش بودند ویا هم اگر واکنشی نشان داده اند موثریتی نداشته است. با چنین وضعیتی چگونه می توان اطمینان داشت که باز کسی به مانند آقای نجفی رییس جمهور تعیین نمی کند. اگر قرار است که یک تن رییس جمهور تعیین کند پس چه نیاز است که از انتخابات و دموکراسی مضحکه یی به جهانیان ارائهء کنیم و بعد باد در غبغب اندازیم که این دموکراسی و انتخابات افغانی است. این مساله باید روشن شود که چرا یک تن از مقام های مهم کمسیون مستقل انتخابات بر می خیزد و بنیاد تمام اعتماد بر یک پروسهء بزرگ ملی را فرو می ریزد. سخنان نجفی به برسی و تحقیق جدی ارگان ها عدلی وقضایی نیاز دارد، مانند آن است که نجفی این رستم دوران کمپیوتر نه تنها افغانستان ؛ بلکه تمام سازمانهای جهانی را که به گونه یی در پروسهء انتخابات دخیل بوده اند به آوردگاه فرا خوانده است. خاموشی ما یعنی حقیقت سخنان او. با این حال او از این آورد گاه سر افراز نه بلکه سر افگنده بیرون خواهد آمد. برای آن که اگر او در نتایج انتخابات دستبرد زده است سزاوار عقوبت است واگر هم دستبرد نزده باشد ؛ به دلیل بی اعتبار ساختن یک پروسه ملی باز هم سزوار عقوبت است ، چنان عقوبیتی که باید در مقیاس تاریخ، پندی باشد برای آینده گان . حال باد های شرطه از هان سمت می وزد که نجفی بادبان افراشته است، تا دیده شود که در صورت تغیر مسیر باد ها نجفی چگونه می تواند عذاب الیم تاریخ را تحمل کند!!!
تاریخ دادگاه سختی دارد تا دو سال و اندی دیگر جناب کرزی به تاریخ می پیوندد، حتی اگر نزدیکترین کس او به جای او تکیه زند؛ باز هم او به تاریخ می پیوند با تمام کارکرد هایش؛ حتا با همین داغی که نجفی آن را بر جبین او و بر جبین ریاست جمهوری او نشانده است. آیا جناب کرزی این داغ را همین گونه آرام و صبور به دادگاه تاریخ خواهد برد؟ یا این که می خواهد آن را از خود بزداید! چیزی نمی توان گفت؛ شاید یک شبه ورق بر گردد و دادگاهی بر نجفی چنان حکمی صادر کند که تا کنون به هیچ یک از شهرواندان این سرزمین صادر نشده باشد، برای آن که تا کنون هیچ یک از شهر واندان کشور نه چنین کرده اند و نه چنین گفته اند! تاریخ از این شوخی ها زیاد داشته است. شاید هم هیچ رویدادی در راه نباشد و او همچنان تا پایان بر کرسی بماند. اگر چنین هم که شود سخنان او در درازی تاریخ نه تنها بر جبین جمهوریت جناب کرزی ؛ بلکه بر جبین این سرزمین سر بلند و بر جبین خود نجفی چنات داغی بر جای خواهد ماند. تاریخ به یاد خواهد داشت که نجفی کسی بود که در بزرگترین پروسهء ملی افغانستان امانت را به یک سو گذاشت و نخستین تجربه های دموکراسی را آن گونه که خود ادعا کرده است با تقلب آمیخت و امر مشروعی را به یک امر نا مشروع بدل ساخت.
تاریخ حافظهء شگرفی داد، تاریخ فراموشی را نمی شناسد. نسل ها پشت نسل ها خواهند آمد، بهاران پشت بهاران و زمستان ها پشت زمستان ها، ماه همچنان در آسمان از غره به سلخ و از سلخ به غره خواهد آمد، هزاران هزار بامداد گردونهء خورشید بر آسمان خواهد چرخید. رییسان جمهور یکی بعد دیگری به قصر راه خواهند یافت. تقلب جایش را به امانتداری خواهد داد و اعتماد با اعتبار ترین سکهء بازار خواهد بود؛ ولی با این همه کودکان در درس های تاریخ خواهند خواند که روزی و روزگاری در افغانستان مردی بود سحرآور که با یک اشارهء دست می توانست رییس جمهور تعین کند و کودکان با شرمساری به حافظه خواهند سپرد که آن مرد را نام نجفی بود که نه هراسی از خشم مردم داشت و نه هم ترسی از عقوبت تاریخ. چنین بود که در نخستین بامداد دموکراسی ، رای و ارادهء مردم زیر پاکرد و به گفتهء خودش حامد کرزی را رییس جمهور ساخت... چنین است که دموکراسی افغانستان را دموکراسی داغدار می گویند!   
نشر شده به روز 26 ثور 1391 خورشیدی 
در روزنامه آرمان ملی      



دوستان ارجمند من ! پس از آن که در 26 ثور یا اردیبهشت ماه 1391 نوشتۀ « رییس جمهور آینده را چه کسی انتخاب می کند!» در روزنامۀ آرمان ملی نشر شد ، چند روز بعد آقای نجفی پاسخ تو هین آمیزی برای من نوشت، که در آرمان ملی به نشر رسید. من در نوشتۀ « سخنی با رییس جمهور و آن ماجرای نجفی »  به سراغ رییس جمهور رفتم تا به روشن ساختن سخنان آقای نجفی بپردازد و دستور دهد که نامۀ ریاست عمومی سمع شکایات و عرایض ریاست جمهوری مورد بررسی قرار گیرد تا بدینگونه از مشروعیت خود و حکومت خود پاسداری کند!!! از آن جا صدایی بر نخاست؛ اما این بار اقای نجفی آستین بر زد و از طریق لوی سارنوالی و پولیس دست به اقدام زد تا مرا بازداشت کنند،  چنین شد که ما جرا به این جا کشیده شد . من این نوشته را نیز این جا می گذارم تا دوستان بخوانند وقضاوت کنند . چنان شهروندی ، نه چنان تبعه یی! این نوشته در روز نامهء ماند گار به نشر رسیده است.          


سخنی با رییس جمهور     
و آن ماجرای نجفی          


هیچگاهی با رییس جمهور سخنی نگفته ام، به زبان دیگر او هیچگاهی با من سخنی نگفته است. چند باری هم که او انبوه شاعران را به دربار فراخوانده بود تا برایش شعر بخوانند، من پوزش خواسته بودم. گفتند چرا؟ گفتم نه رییس جمهور سلطان محمود غزنوی است و نه هم من ابولقاسم حسن عنصری بلخی.        
حال ناگزیرم تا سخنی با او در میان گذارم. هرچند شنیده ام که رییس جمهور را فرصت خواندن روزنامه ها نیست، گفتم هرچه باداباد! شاید باد موافقی سخنان مرا به گوشش برساند و چنین کردم.      
راستش هیچگاهی با رییس جمهور احساس همدردی نداشته ام، جز زمانی که گروهی از نامزدان معترض وبه زبان دیگر نامزدان ناکام پارلمانی به دیدار او رفته بودند تا او را درخانه اش تهیدید کنند. کسی به کوه بالا می شد و کسی هم تمام واژگانی را که می شناخت چنان سنگ پاره هایی در فلاخن دهان کرده بود و بر سر و صورت رییس جمهور پرتاب می کرد؛ اما او چنان کوهی خاموش بود وصبور. دشوار ترین لحظه ها آن گاه بود که کسی تمام خشونتی را که داشت در حنجره جمع کرده و در حالی که با انگشت رییس جمهور را نشانه گرفته بود، می گفت:« زه اوس پوهیژم چه ته د افغانستان رییس جمهور نه یی، دافغانستان رییس جمهور آیکن بیری دی....»    .
رییس جمهور همچنان خاموش بود و صبور، گویی تازه این سخن شیرخدا، علی مرتضی را خوانده بود که بزرگترین شجاعت صبر است. دروغگو دشمن خداست که مرا از این خاموشی و شکیبایی رییس جمهور خوشم آمد؛ و او در ذهن من جایگاه برتری یافت. در سرزمینی که همیشه خشونت سخن آخر را زده است، یک چنین شکیبایی برای رییس جمهور چنین سرزمینی بزرگترین فضیلت است.         
با این حال همواره خاموشی رییس جمهور نمی تواند جایگاه او را در ذهن و روان مردم بالا ببرد؛ بلکه گاهی خاموشی، خود می تواند هزاران هزار پرسش بی پاسخ را در ذهن و روان مردم بیدار سازد. یک رهبر و یک رییس جمهور زمانی در ذهن اجتماعی و سیاسی مردم سقوط می کند، که در پیوند به سیاست ها و مشروعیت او پرسش های بی پاسخی پدید آید. چون در چنین صورتی مردم پاسخ های ذهنی خود را می سازند و بسا که این گونه پاسخ ها جو غلیط بد بینی اجتماعی را نسبت به او در میان مردم پدید می آورد.
این چند سطر آغازین را برای آن نوشتم که در یکی از شماره های ماه اسد 1390 روزنامهء ماندگار، گزارشی به نشر رسیده است در پیوند به آقای نجفی وزیر ترانسپورت. در گزارش ماندگار، آقای نجفی وزیر ترانسپورت ادعا کرده است که: « حامد کرزی را من رییس جمهور ساختم ورنه داکتر عبداله رییس جمهور بود.» من این موضوع را یک بار دیگر از آن جهت در ماندگار مطرح می کنم که، نخستین بار همین نشریه بود که از این راز سر به مهر پرده بر افگند و حال باید همه چیز آفتابی شود که هیچ انسان هوشمندی تیر در تاریکی رها نمی کند! انتخابات دیگری در پیش رو داریم. رییس جمهور، احزاب سیاسی، نهادهای مدنی، رسانه های آزاد ، مدافعان حقوق زنان، سازمان های حقوق بشر، شخصیت های دیگر اندیش سیاسی و عالمان دین این مسوولیت سنگین را بر دوش دارند که تمام آن عواملی که سبب می شود تا انتخابات و دموکراسی در کشور از مسیر اصولی آن منحرف شود، از میان بر دارند!  
چقدر جراًت می خواهد که کسی یک شبه بر خیزد وبعد بگوید که من رییس جمهور را به تخت و تاج رسانده ام. ما در گذشته وزیر فتح محمد خان را داشتیم که گاهی این را به شاهی می رساند وگاهی آن را، تا این که خشم تاریخ را بر ضد خود بر انگیخت و آن خشم تا هنوز پایان نیافته است. من به تناسخ باور ندارم و اما زمانی که سخنان نجفی را شنیدم لحظه یی اندیشیدم که چگونه شده است که روح فتح محمد خان در اندام نجفی حلول کرده است که اگر او شاهی بر می گزید نجفی رییس جمهور بر می گزیند! در غیر آن چگونه می توان باور کرد که یک وزیر کابینه که یکی از ستون های استوار حکومت است لب به چنان سخنی بگشاید که بعداً نه تنها خود؛ بلکه رییس جمهور را نیز به خاموشی سنگین و دردناکی وادارد. می خواهم بگویم آن دوست نیست که زبان دوست و بزرگ خویش را در برابر مردم می بندد و او را بی پاسخ می سازد.
ماندگار در ماه اسد 1390 چنین چیزی را به نشر رسانده بود، از آن زمان تا کنون نه تنها آقای نجفی مهر بر دهان زده؛ بلکه رییس جمهور نیز خاموش است. این که جناب نجفی چرا چیزی نمی گوید، می توان دلیل آن را فهمید. کودک بودم که این ضرب المثل را شنیده بودم : « از ماهی پرسیدند که چرا سخن نمی گویی؟ گفته بود، دهانم پر آب است!»؛ اما چرا رییس جمهور خاموش است؟ این امر می تواند پرسش های رنگارنگی را پدید آورد. البته این خاموشی از آن خاموشی های نیست که جایگاه رییس جمهور را در ذهن مردم بالا ببرد؛ بلکه از آن گونه خاموشی هایی است که جایگاه رییس جمهور را در ذهن مردم فرو می پاشد. این خاموشی را چگونه می توان توجیه کرد؟ آیا رییس جمهور پاسخی به آن ندارد و یا هم می گوید که آب ها از آسیاب ها فرو افتاده و دیگر بیل برداشتن پشت آب رفته سودی در پی ندارد! من دیده ام که گاهی رییس جمهور که به پرسش های مردم پاسخی نداشته، جراًتمندانه اعتراف کرده است که پاسخی ندارم. آخرین نمونه اش در دیداری با مردمان قندهار بود که پاسخی برای آن مردمان جگر سوخته نداشت که چرا نیمه شبی این سربازان امریکایی دهکدهء آنان را با گلوله های سپید دموکراسی به خاک و خون کشیدند؟ رییس جمهور نه پاسخی داشت و نه سخنی؛ اما اعتراف کرد که جز خاموشی چیزی دیگری ندارم و پاسخی ندارم!!! چقدر دردناک است که رییس جمهور در برابر مردم پاسخی و سخنی نداشته باشد!
اما چرا در برابر جناب نجفی خاموش است؟ امریکایی ها با شلیک مسلسل ها خانواده ها را به خون کشیدند و رییس جمهور را بی پاسخ ساختند؛ اما این جا نجفی با یک جمله، اعتبار انتخابات ریاست جمهوری و اعتبار رییس جمهور را به خاک و خون کشیده و او را بی پاسخ ساخته است. گاهی هم خاموشی خود پاسخی است؛ اگر خاموشی رییس جمهور در برابر مردمان داغدیدهء قندهار نوع همدردی با آنان تلقی شود، در این جا خاموشی او می تواند به گونه یی تایید سخنان نجفی باشد. من نمی دانم آیا نجفی برای رییس جمهور آن قدر اهمیت دارد که می خواهد اعتبار و حیثیت یک پروسهء بزرگ ملی و اعتبار و مشروعیت ریاست جمهوری خود را فدای او کند!  
اگر آن جا خاموشی رییس جمهور نوع همدردی تلقی می شود، این جا می تواند نوع بی اعتنایی در برابر تاریخ تلقی شود؛ با این همه آیا می شود همین گونه خاموشانه از برابر تاریخ گذشت، به هیچ صورت! من به یاد دارم که آن پیر مرد قندهاری پس از بیان آن حادثه ی خونین که موی بر اندام انسان راست می کرد، پرسشش را متوجه رییس جمهور ساخت، رییس جمهور خاموش ماند و پیر مرد باز با صدای بلند تکرار کرد که جناب رییس جمهور این پرسش من متوجه شماست! تا این که رییس جمهور گفت که سخنی و پاسخی ندارم!          
شاید این جا رییس جمهور صدای این پیر مرد گیسو نقره یین تاریخ را نشینده است که پیوسته می پرسد؛ که های جناب حامد کرزی! مگر ترا مردم نه ؛ بلکه نجفی بر اورنگ نشانده است؟ شاید او این صدا را تا کنون نشنیده است؛ اما صدا پیوسته تکرار می شود، چه امروز، چه فردا، و چه پس فردا، چه آن گاه که استخوان های همهء ما پوسیده باشد، بازهم صدایی از کوه های بلند پامیر تا دشت های گستردهء قندهار می پیچید که های ای جناب حامد کرزی ترا ملت افغانستان بر اورنگ نشانده بود یا آقای نجفی که تو او را خلعت وزارت پوشاندی!   
من باور دارم که پاسخ رییس جمهور به این مساله می تواند چنان گریستن جمال ناصر پس از شکست اسراییل در پیام رادویی اش به ملت مصر، جایگاه او را در میان مردم افغانستان استوار سازد. جمال ناصر گریست، در پیشگاه ملت بزرگ خود گریست، از دل گریست ، صادقانه گریست ، مانند یک شهروند عادی گریست، در هنگام گریستن احساس و غرور ریاست جمهوری نداشت، شکست خورده بود، گریستن او اعترافی بود که اطرافیانی برای او و برای مصر خیانت کرده بودند، مسوولیت شکست را بر گردن گرفت و گریست، مسوولیت همه چیز را بر گردن گرفت و گریست، مسوولیت عامر را که برای او وبرای مصر خیانت کرده بود بر گردن گرفت وگریست و صدای گریه اش را تمام ملت مصر و تمام عرب و حتا دشمن رجز خوان پیروز، اسراییل هم شنید، و اما این صدای دردناک گریه های او بود که دوباره جایگاهش را در دل مردم و در ذهن و وجدان مردم باز کرد. مردمی که تا پیش از آن پیام رادیویی خواهان بر کناری او بودند، دوباره در کنارش ایستادند. گویند عامر را دیگر توان دیدار با ناصر نبود، پنجه اش روی ماشهء تفنگچه یی لغزید و بعد یک صدا و عبور سرخ یک گلوله از یک مغز سرطانی خیانت اندیش و کوله باری از شرمساری بزرگ تاریخ و تمام !!!
من نمی خواهم یک بار دیگر شاهد گریستن رییس جمهور باشم ، چون در این گریه ها آن سوز و درد گریه های جمال ناصر که ملتی را به حرکت در آورد، وجود ندارد. شاید تنها پاسخ روش رییس جمهور افغانستان به گفته های نجفی در ماندگار است که می تواند جایگاه او را در میان مردم ودر دادگاه تاریخ مشخص سازد. پیر مرد نقره یین گیسوی تاریخ، پیوسته پرسش خود را تکرا می کند. جناب حامد کرزی پیش از آن که دیر شده باشد و ترا توان گفتن نباشد، با فریاد بلندی پاسخ ده که آیا ترا رای مردم به ریاست جمهوری رسانده است ویا نجفی؟ که او را خلعت وزارت پوشانده ای. به یاد داشته باشیم که این صدا پیوسته در گنبد زمانه ها و روزگاران دراز، خواهد پیچید و خواهد پیچید و پیوسته از رییس جمهور پاسخ خواهد خواست، برای آن که پیرمرد گیسو نقره یین تاریخ ، سختگیر تر از آن پیرمرد گیسو خون آلود قندهاری است!!!
تمام
*

بر همه اهالی اورنگ قلم درود می فرستم، داوری شما بر من با ارزش تر از داوری هر دادگاه دیگر است. بر بنیاد این دو نوشته است که می خواهند مرا بازداشت کنند. سید مخدوم رهین که ریاکارانه خود را تختۀ مشق آزادی بیان می خواند، به دادستانی کل یا لوی سارنوالی رسماً نامه فرستاده  که پرتو نادری وزیر ترانسپورت را اهانت کرده است، اما مشکل در آن جاست که اخیرا من چند نوشته در پیوند به مدیریت سرطانی او داشتم، مثلا: « شهر غزنی پایتخت شرمساری افغانستان» و «تختۀ مشق آزادی بیان و ان معمار کار های ویران» که  او را سخت خشمگین ساخته بود.   

SONNTAG, 20. JANUAR 2013

زندان دهمزنگ نصیر مهرین





زندان دهمزنگ

   نصیرمهرین
M.nasir@web.de

قسمت دهم

چرا عده یی زندانی شدند ؟



عبدالغنی خان ترجمان
" . . .  کاش جرم وگناهیی را مرتکب می شدم تا مانند مجرمین جنایی محکمه می شدم؛ وایام حبسم معلوم می شد. ولی حالا نمی دانم که چه خواهد شد؟
از هر محبوسی که می پرسم جرم شما چیست؟ آیا معیاد حبس شما تعیین شده است یا خیر ؟  می گویند: اینجا قبرستان زنده گان است، گناه ما همین است که جرمی نداریم . شاید از سر و ریخت ما خوششان نیاید. از این بالاتر چه جرم خواهد بود ؟  . . ."
  محمد آصف آهنگ
" روزی میر علی اصغر شعاع که به جرم بیگناهی وتعصب سردار محمد داؤود خان به زندان رفته بود؛  وخود را بیگناه می دانست، فکر می کرد که زودتر رها خواهد شد، از عزیز توخی پرسید که : ما گناه نداریم، چه وقت رها خواهیم شد؟
عزیز توخی گفت :  مثلی که ما جرم کرده بودیم که در زندان هستیم . . .  این سال هشتم است که مولوی یعقوب ،حسن خان  و دوپسرش  محبوس اند و کسی از آنها نپرسیده است . . .
همانطورهریک از زندانیان سیاسی را نام برد ومدت حبس شان را شمرد وبالاخره عبدالغنی ترجمان را معرفی کرد وگفت :
از 27 سال به اینسو زندانی است، ولی تا حال "جرمش" معلوم نشده است. . .
بیچاره شعاع آهی کشید وسکوت کرد."
مامور عبدالقیوم  
"  . . . من كدام گناهی نكرده ام، پدر و پدر كلان من به اين خاك خدمت كرده اند، خودم به اين خاك خدمت كرده‌ام، اين نتيجه خدمت من است و بس !!. . . "
                                       

                      چرا عده یی زندانی شدند؟

فرزند، خویشاوند و یا همسایه و دوست و آشنا، از زندان دیدۀ آزاد شده پرسیده است، که چرا زندانی شدید؟ واگر شخص زندانی شده در آنجا وفات نموده است؛ ویا اگر یک تن از اعدامیان است، علل اعدام او را از زنده ها جویا  شده اند. این گونه پرسش را گذشت زمان نیز درمیان می آورد. تاریخ می پرسد، که محی الدین خان انیس را چرا به زندان افگندند؛ و آن همه زندانیان دیگر چه گناهی را مرتکب شده بودند که آزار واذیت دیدند؟ چرا محمد ولی خان کفیل سلطنت، مهدی جان، اعضای خانوادۀ چرخی،  . . .  را به دار آویختند ؟
برایند تأمل بر سرنوشت زندانیان سیاسی بیشمار، خواستگاه سیاسی سرکوب ها را نشان می دهد. اما لازم است که موقعیت وخواستگاه مشخص هر کدام از حکومت ها مشخص  شود.
 در مورد سرکوب هایی که جامعۀ ما پس ازبه قدرت رسیدن  محمد نادرخان وبرادرانش  دیده ، شایسته است که آن خواستگاه سیاسی  ویا نیازحکومتداری آن ها را بشناسیم. مدتی است که پاسخ های جای داشته در سینه های تنگ ومحدودۀ اطلاعات برخی ازخانواده  ها ، می خواهند به پرسش های دیرینه وپاسخ ندیده ، این مهم را توضیح دهند. سینۀ دردمند تاریخ سرگذشت زندانیان واعدامیان نیز خروشگاه می طلبد. آن مهم ، حوزۀ کار تحقیقی وحاکمیت شناسانه را برای بررسی علل سرکوب ها به وجود آورده است. این است که به دنبال نشان دادن  چهره هایی به گونۀ نمونه، به  سوی بازشناسی حکومتداری می رویم.
گفتیم نخستین اشخاص ویا نهادی را که برای پاسخ دهی در نظر باید آورد، حکومتگران و دستگاه بگیر وببند آنها است، آنها باید توضیح می دادند که چرا آن تعداد از اشخاص را به زندان بردند ویا اعدام کردند؟ اما، حکومت خاندان سلطنتی افغانستان هیچ وقت به آن پرسش ، پاسخی را که در دل داشتند، نگفته اند . نه برای زندانیان ونه برای آینده گان . صورت کارکرد آنها چنین بود که بیشترین اوقات، قوماندان کوتوالی ( پسانترقوماندان امنیه) ویا یکی از صاحب منصبان با چند تن افسر به منزل شخصی رفته و برای او جملاتی شبیه این گفته اند که : شما برای چند سوال وجواب کار استید. ویا شما را کوتوالی خواسته است . . .
 اما پیامد ادعای آن " چند سوال وجواب "، شکنجه گاهی می بود که اکثر اوقات سالهای متمادی را در برگرفته ویا شخص به اسارتگاه رفته، در همان جا جان داده است. اکثر اوقات بعد از شروع توقیف، شکنجه وآزار واذیت شروع شده است . با این منظورکه اسیر در بند باید چیزی بگوید وبنویسد که آنرا نگفته و نکرده است.
اگر باری سردار محمدهاشم خان صدراعظم، گفت که زندان جای مناسب برای اصلاح است؛ ویا برای زندانیان گفت، که خدا شما را زندانی کرده است!! نه تنها پاسخ اصلی به پرسش های همواره موجود نبود و نیست و دست پرسش از دریافت علل دور نمی شود، بلکه گذشت زمان و نیاز تاریخ، به دریافت توجیه چنین پاسخ های سر به هوا وبی مسؤولیتی در برابر انسان ها ره می برد. چند باری هم در زمان پادشاهی محمد نادرخان و پسانتر ها، پس از اعدام برخی از شخصیت ها اعلامیه های مستهجن نشر نمودند ؛ و تهمت های نا روا و دور از حقیقت  بر زنده گی اعدامیان بستند . ویا تعدادی را زندانی کردند ومدعی شدند که کودتا می کردند، اما، سند ومدرکی ارایه نکردند. به این ترتیب تصمیم گیرندگان با اتکا به قدرت حکومتی وابزار سرکوب های غیر مسؤولانه با سرنوشت تعداد قابل ملاحظه یی از نخبگان بازی کرده اند.
توضیح دهندۀ دومی برای این پرسش خود زندانی است. اما، زندانیان دورۀ مورد نظرما خود پرسنده است، که گناه من چیست وبرای چی من را درزندان افگنده وشکنجه می کنند؟

این پرسشی است که زندانیان بی شمار در درازنای تاریخ مطرح نموده اند. اگر از صدها هزار رویداد موضوع در تاریخ اندکی به گونۀ نوشتاری برای ما رسیده است، حبسیه های مسعود سعد، می تواند پرسش هزاران تن انسان بیگناه را انتقال دهد، که در پیشینه ها با بیگناهی  زندانی شده اند واز آنها پرسشی نوشتاری برجای نمانده است. وهمان تعجب و پرسش مسعود سعد:
                       محبوس چرا شدم نمی دانــــم       دانم که نه دزدم ونه عیارم
                        نزهیچ عمل نواله ای خوردم       نــزهیــچ قباله باقــیی دارم
 به درازا کشیده است .
برای زندانی سیاسی زندان دهمزنگ نیزهمواره مطرح بوده، که چرا زندانی شده است. برخی از زندانیان طی خاطرات ویا حبسیه های داخل زندان پرسشی را که مسعود سعد داشت،  باز آورده اند. و از خلال همین پرسش های آنان نیز است ، که  جفا ها و مظالم در حق انسان ها  وعلل ناهنجاری های بیشمار بعدی  را می توان دریافت.
 در پایان نخست اشارۀ عمومی به آن  مردمانی داریم که طرف غضب وسرکوب حکومت بودند.
 I:\البوم عکسهامیوندوال کودکان\Scannen0007.jpg

         محمد نادر شاه
                                           I:\البوم عکسهامیوندوال کودکان\Scannen0001.jpg            
                                                    سردار محمد هاشم خان صدراعظم

مردمانی را که حکومت سرکوب می نمود
مردمانی که حکومت آنها را سرکوب نمود، به یکی از گروه هایی که در پایان نام می بریم ، تعلق داشتند:
-       آنانی را که محمد نادرخان ، در زمان پادشاهی امان الله خان، رقیب ومخالف می پنداشت؛ وکینه یی از آنها در دل داشت .
-          طرفداران امان الله خان، مانند خانوادۀ چرخی ،محمد ولی خان  . . . 
-          کسانی  که پیشنهاد همکاری از طرف محمد نادرخان را نپذیرفته بودند
-          کسانی که به مخالفت با سیاست های  بریتانیه شناخته شده بودند.
-          کسانی که  به عنوان دارندۀ ظرفیت های سیاسی وفرهنگی، مطرح بودند.  
-          برخی  از متنفذین محلی وقومی .
-          افراد سیاسی مشروطه خواه و تحول طلب. 
-          بسااعضای خانوادۀ زندانی را نیز زندانی می نمودند. روابط خانوادگی ، قومی اجتماعی او را زیر نظر گرفته ، در پهلوی شخص مورد نظر، برخی از نزدیکان ویا همه را  به زندان می افگندند.
-          برخی قربانی اختلافات داخلی خاندان سلطنتی شده اند.   

زندانیان چه می گفتند
مثال های اندکی را از پرسش چرا زندانی شدم ؟، می آوریم . مثال هایی را که در این گزینه در نظر گرفته ایم، هریک سخن صد تن دیگر را در دل دارد. ایجاز سخن در این باره را از آن رو لازم دیدیم که شرح حال بیشتر را باید در کتاب های،سرنشینان کشتی مرگ ع.ص غفوری، جنبش مشروطیت سعدالدین هاشمی ، جنبش مشروطیت مرحوم حبیبی ، قربانیان استبداد مرحوم پوهنیار ، زندانی خاطرات مرحوم زمانی ، وبه ویژه در کتاب تازۀ برگهای چند از نهفته های  تاریخ در افغاانستان ، می توان مطالعه نمود.
نباید فراموش نمود که برخی از زندانیان می دانستند که چرا زندانی شدند.  عبد الخالق  قاتل محمد نادرشاه، از آن جمله است. ویا سید محمد اسماعیل بلخی مسؤولیت تصمیم علیه حکومت را عهده دار شده و با قاطعیت علیه مظالم   حکومت خروشیده بود.
اما بیشترین زندانیان سیاسی زمان پادشاهی  محمد نادرشاه و محمد ظاهر شاه (درایام صدارت محمد هاشم خان)، همان اشخاصی اند که در بالا به  ایشان  اشاره شد. چندی در زمان صدرات  شاه محمود خان و صدارت محمد داؤود خان در پرتو لزوم دید همیشگی  حکومت آنها، تعداد دیگری را به بند کشیدند.
کسانی هم زندانی شده وحتا به مرگ محکوم گردیده اند که عمل خویش را صلاح ومصلحت جامعه دیده، با تعجب دلیل زندانی شدن خویش را می پرسند. نخستین پرسنده یی را که در پایان در نظر گرفته ایم، دارندۀ همین ویژه گی است. او علیه مفاسد ورشوه ستانی و اعمال زشت سخنانی  را نوشته بود. اما تصورش این بوده است که چنین موقفی سزاوار آن نیست که در بند زندان باشد. در حالیکه حکومت چنان رفتار را تحمل نمی کرد. از آن پرسندۀ زندانی که در زمان پادشاهی محمد نادرشاه، زجر دیده است، می خوانیم :

        I:\Downloads\Scannen0003.jpg
عبدالصبور غفوری
                                        

" کیفیت زندانی شدن من مجهول است. فهمیده نمی توانم که مرا به کدام جرم ویا خلاف رفتاری گرفتارساخته اند. زیرا که من مرتکب هیچ گناه واعمال نا جایز وخلاف اخلاق نگردیده ام .در کوچه وبازار جنگ وجدل نکرده ام ، چیزی را نه دزدیده ام ، قماربازوشرابخوارنبوده ام، قاتل وجانی هم نبوده ام ، رشوت واختلاس را بلدنیستم . من دریکی ار مکاتب معلم بودم ، معاش قلیل معلمی تکافوی احتیاجات مرا نمی کرد ، . . . از وزارت معارف موافقه حاصل و در مدیریت مستقل صحیه داخل خدمت شدم  . . .رفقای اداره نیز با من سلوک خوب داشتند . صبح وقت برای خدمت میرفتم و درساعت رخصتی بخانه برمیگشتم ویا اینکه در سینما ویا تماشای نمایشات سپورتی با رفقا اشتراک میکردم . . .
 من خواستم که انتقاد در محیط ترویج گردد وهوشمندان جامعه ما هم سعی ورزند و از خودرایی وجهالت وظلم وشقاوت بی دانشان اجتماع با خبر بوده وحتی الامکان جلوگیری نمایند  واغلب گمان من این است که محبوسیت من ازباعث همان احساس ونشریه حقیقت بوده  وچیز دیگری نیست . واین دسیسه برای این طرح شده است که پرده از اعمال زشت بدکاران برداشته نشود وآنها چیزیکه خواسته باشند آزادانه اجرابدارند . ارتکاب اعمال زشت شان از نظرمردم وملت افغان در خفا بماند . باید امثال من محبوس شویم تا آنها هرچه میخواهند بکنند، بدزدند ، چور کنند ، بکشند  . . . "( 1)

بابا عبدالعزیزخان
از جمع نخبگان دورۀ امانی، شخصی را می شناسیم به


                                                    K:\USB\Scannen0002.jpg


اسم بابا عبدالعزیزالکوزایی قندهاری، که با داشتن صراحت لهجه شهرت داشت. در زمان امیر حبیب الله خان "سراج الملة والدین" نیز زندانی بود. در وقت امارت امیر حبیب الله" خادم دین رسول الله " وپادشاهی  نادرشاه، بازهم زندانی شد. دروقت پادشاهی نادرشاه به بعد، 15 سال ( حبیبی. ظهور مشروطیت:  13 سال. ) زجرزندان را بر دوش کشید. عبدالعزیز خان بیشتر در امورمطبوعاتی ، امورطباعتی، خطاطی مهارت داشت .دارندۀ نظریات سیاسی و اجتماعی ، در " شورای ملی" محمد نادرشاه ، وکیل مردم شهر قندهار بود. اما، به گفتۀ عبدالحی حبیبی،" بنابر مخالفتی که با مقرری عبدالاحدخان وردک به ریاست شورای ملی کرد، او را مستعفی ساختند ومد تی مدیر مطبوعات وزارت خارجه بود، تا که در 15 سنبلۀ 1312ش.( 1933 م ) بعد از حملۀ محمد عظیم منشی زاده برسفارت بریتانیا در کابل محبوس گردید وسیزده سال در محبس سرای موتی و دهمزنگ کابل ماند."(2) 

  عامل نخستین، اختلاف او با انتصاب عبدالاحد خان به ریاست شورا گفته شده است . اما مورد مهمتر را شخص عبدالعزیز خان با مرحوم زمانی د ر میان نهاده است که عصارۀ آن چنین است :

نادر از طریق رئیس شورا ( عبدالاحد خان) کوشید تا وکلای شورا پیمان دریافت سلاح از بریتانیه  را به امضأ برسانند . عبدالعزیز خان با این درخواست مخالفت نموده وگفته است که من مخالف این پیمان و آرزوی دریافت سلاح از بریتانیه هستم. این پیمان با انگریزها به معنی نادیده گرفتن اهداف بریتانیه و خاطرات تلخ از آنها وزیر پای نهادن خود ارادیت خواهد بود. پیشنهاد من این است که نود ودو تن وکیل هر یک ، دولک روپیه از مؤکلین خویش جمع آوری نماییم .
 وی روز دیگر از مؤکلین خویش که در شهر کابل به تجارت مشغول بودند؛ آن پول را جمع آوری نموده و به شورای ملی سپرده است . همزمان با آن از بقیه وکلای شورا نیز خواهش نموده  تا از دوستی وتعهدات با بریناتبه منصرف شوند. طبق سخنان  عبدالعزیزخان، وکلا با چنین اقدام روی خوش نشان دادند وحتا او را رئیس شورا خطاب نمودند.

نتیجه آن شده است که حکومت نخست او را وادار به استعفا از شورا نمود وسپس در پیوند با حملۀ محمد عظیم منشی زاده به زندان سپرد.(3)
هنگامی که سرنوشت وعاقبت موضوع عبدالعزیز خان را می نگریم، ده ها تن دیگر از زندانیان با چنین سرنوشت  در پیش چشمان ما ظاهر می شوند. زندانیانی که در چارچوب عمومی حکومت برای سرکوب قرار داشتند. اما در ارتباط با یک رویداد که شخص مغضوب اطلاعی از آن نداشت، زندانی شده است. در حالی که منشی زاده با کسانی که در ارتباط او دستگیر شدند، رابطه یی نداشت هیچ نوع مشوره یی نگرفته بود، حمله ور شدن به سفارت بریتانیه تصمیم شخص خود او بود.
تعدادی از زندانیان چنین سرنوشتی دیده اند.
عده یی را  به دلیل وابستگی خانواده گی توقیف شدۀ نخست، زندانی می کردند، که خود نه تنها از ژرفای استبداد زمان خبر می دهد، بلکه دامنۀ استبداد وترس موجود در حکومت را نیز معرفی می کند. از همین جاست که اکثریت زندانیان سیاسی ویا افراد محکوم به اعدام ، با توجه به میزان روابط خانواده گی به گونۀ جمعی به اسارتگاه حکومت برده شده و فرزندان ومتعلقین آنها از مکتب ویا ادرات دولتی اخراج شده اند. زیرا حکومت نمی خواست، کسی از متعلقین اشخاص طرف غضب قرار گرفته را بهره مند از سواد وصاحب کاری بـبـیند.  آرزو می رود این بخش از سرگذشت زندانیان و خانواده های آنان ؛و دشواری هایی که دیده اند، پس از دریافت اطلاعات بیشتر ترتیب شوند.
 
 حوزۀ رفتار های توطئه آمیز، که گاهی به اسارت گرفتن تعدادی به منظور گرفتن اعتراف های فرمایشی واجباری دامن می کشید؛ چهره یی از مخالفت ها وتضاد های حکومتگران را نیز به نمایش نهاده است. به طور مثال، شادروان مامور عبدالقیوم خان را در چارچوب توطئۀ شناخته شده علیه عبدالملک خان عبدالرحیم زی، زندانی نمودند. اما در خلال شکنجه های بی گسست، که تقریباً مد ت یک سال را در برگرفته بود، مامورین بلند رتبۀ شعبات شکنجه گفته بودند که علیه منشی نور محمد خان کهگدای، ومحمد رحیم باشی ارگ، . . . گواهی بدهد که در این توطئه سهیم استند. زیرا این چند تن را سردار محمد داؤود خان به نظر خوب نمی دید. بخشی از گفت وشنود را می آوریم :

 https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTGM2KGDwC0lEk1hc31vqPvbKqJSJ8Clu47uXbCZoPFyHPh6mt6iQ

 مامور عبدالقیوم خان :
                                               

يكشنبه 19 سنبله 1340 – 30 ربيع‌الاول 1381 – 10 سپتمبر 1961

" من كدام گناهی نكرده ام، پدر و پدر كلان من به اين خاك خدمت كرده، خودم به اين خاك خدمت كرده‌ام، اين نتيجه خدمت من است و بس. از حكومت خواهش ميكنم كه اولادهايم را از مكتب منع نكنند و ميت مرا به اطفالم تسليم نمايد. من هم به مرگ راضی بودم چرا كه بسيار زياد به تكليف بودم. . .

  فضل محمد خان به پهره‌ دار گفت: این جا باشید تا ما واپس بیاییم. فضل محمد خان ورق را گرفت و به اطاق رئیس رفت. پنج دقیقه بعد واپس آمد لب و دانش کشال بوده و گفت قیوم خان ما چه کنیم رئیس قبول نمیکند و به من گفت که زیر چوب نفس او را بکشید و از نزدش اقرار بگیرید.

جواب من:
مدیر صاحب از جان خود خبر ندارم، این نفر را از روی چه خواهد شناختم.
 مدیر روی خود را جانب معین خان دور داده و گفت: چطور کنیم. معین خان به جواب مدیر گفت: نمیدانم. مدیر به من گفت: قیوم خان شما را به خداوند قسم است ،یک گپ دروغ بگویید و ازین مصائب خود را خلاص کنید. ما هم مسلمان هستیم. هر وقتیکه شما را لت و کوب میکنیم از دلم خداوند خبر دارد، اما چاره ندارم، چه کنم.
جواب من: مدیر صاحب شما بگویید چه قسم دروغ بگویم که موجب رهایی و نجات من گردد.( این جواب زبانی بود).
 مدیر بعد از مدت سکوت گفت: بگویید که محمد رحیم با سرمنشی(نورمحمد كهگداى- م.) به کاریز میر آمده بود و خارجی همراه شان بود و چیزی مصلحت میکردند.
جواب من:
 مدیر صاحب احتراماً عرض میکنم:
والله مدیر صاحب نمیدانم که سبب مخالفت رئیس همراه من از چه رهگذر است.
مدیر گفت:
قیوم خان من خوبتر دانستم و فهمیدم که رئیس بشما شدیداً مخالف است و حتماً از شما بزور چوب و شلاق اقرار راست یا دروغ میگیرد و بشما دوسیه ترتیب میکند. من باز هم طور خصوصی بشما گفتم که رئیس بشما مخالف است و امکان ندارد که شما را بی مسئولیت و محبوسیت رها کند. همین اکنون که دوسیه شما را خواسته بود، مطالعه و ملاحظه نمود. هیچ کدام دلیلی در باره شما نیافت و به من گفت: من به سردار صاحب گفته ام،اگر از قیوم اقرار نگیرید، من به نزد سردار صاحب خجل و دروغگوی ثابت میشوم. حتماً به هر قسمیکه میتوانید از قیوم اقرار بگیرید!هوش کنید که بکسی نگویید! پس من دانستم که شما را بی دروغ نمی ماند. مدیر بیچاره علاوه نمود که این گپ های مخصوص بود که بشما گفتم. . . 

  . . .  رئيس بالاى چوكى خود نشسته بود روى خود را جانب من دور داده گفت: قيوم خان! پيش رفتم، قرآن كريم پيش رويش بالاى ميز مانده گى بود به من گفت: اين چيست؟ گفتم: كلام رب است. گفت: به همين قرآن من همراه شما به حضور رشيد خان  قسم ميكنم كه بشما يك كاركلان و پول زياد موتر وغيره ميدهم صاحب عزت و ثروت ميشويد هزاران نفر را من تحت و محتاج شما ميسازم، من يك مقصد دارم شما همراه مايان همكارى كنيد. گفتم: از قدرت و توان من كه شود من به سر و چشم قبول ميكنم. رئيس گفت: از توان و قدرت شما پوره مى ‌باشد چيزيكه من بشما ميگويم قبول كنيد. گفتم: خوب است اگر گپ شما قابل قبول كردن باشد قبول ميكنم. همان ماشين كه رشيدخان بالاى ميز خود ميگذاشت بالاى ميز رئيس مانده گى بود. رئيس خنده كرده خود را يك جانب و جانب ديگر دور داده و گفت:

 قيوم خان گپ همين است كه ما ميخواهم و اراده داريم كه رحيم پنجشيرى و كوهگداى و محمود وغيره مامورين دارالتحرير شاهى را برطرف و سرزنش نماييم و نفرى تعليم يافته و پدر كرده را در آنجا مقرر نماييم، چند مراتبه موضوع را به حضور اعليحضرت عرض كرديم قبول نكردند. من از شما سوال ميكنم شما يك جواب نوشته كنيد بعداً شما را رخصت ميكنم خانه خود برويد و ماهانه مبلغ يكنيم هزار افغانى فعلاً بشما ميدهيم در آينده هر جا هر كاريكه شما خواسته باشيد امر تقرر تان را از سردار صاحب ميگيرم.

مدير رشيد هم موزه پاكى و چاپلوسى نموده گفت: چيزيكه رئيس صاحب ميگويد تمامآً به مفاد شماست و در صورتيكه همراه شما قسم كند من هم بشما ضمانت ميكنم و شاهد مى ‌باشم اين گپ‌ها تماماً راست است چيزيكه رئيس صاحب بگويد همان قسم ميشود. گفتم من چه تحرير كنم شما بگوييد تا از موضوع دانسته شوم.

 رئيس از خانه ميز دو بند ل پول را كشيد و گفت: قيوم خان اين ده هزار افغانى را نقد بگيريد به نسبتی كه درين چند ماه زجر و جبر زياد ديده ايد،اين پول از جانب من بشما بخشش است. رئيس روى خود را جانب مدير دور داده و گفت: قيوم خان را بعد از جواب كه تحرير ميكند بصورت فورى به خانه‌اش برسانيد.

قلبم به من گفت: با خبر! اين همان شخص است كه قرآن كريم را مانند يك تيكه چوب و يا خشت به زمين انداخت و گفت: اين كارهاى عتيقه ميباشد! امروز چطور به قرآن قسم ميخورد با خبر كه بشما فريب ميدهد و خلق خدا را در بدر ميسازد و بهر صورت احتياط كن!
 رئيس گفت:
اين كاغذ را بگيريد تحرير كنيد كه بلى مامورين دارالتحرير شاهى از قبيل سرمنشى محمد رحيم، محمود وغيره با عبدالولى و چند نفر خارجى و عبدالملك وزير ماليه بارها به كاريز مير از طرف شب مى ‌آمدند و جلسه مى ‌كردند . فقط همين قدر نوشته و تحرير كنيد و به خانه خود برويد.
گفتم: جناب رئيس صاحب! من ايمان خود را به مقابل پول فروخته نميتوانم . . . "(4)            

                                                          &&&
                                              
با چنان توطنه ها وسرکوب ها زندانی حق داشته است بپرسد، که چرا من را به زندان انداخته اید؟ همۀ سرکوب شده هاعلت سیاسی سرکوب و ازار خویش را نیز نمی دانستند. زیرا که همه در سطح درک وفهم بزرگان وعزیزانی چون سرور جویا، میر غلام محمدغبار ، سعدالدین بهأ ویا میر سید قاسم خان و ده ها تن دیگر نبودند.
نویسندۀ " ظهور مشروطیت وقربانیان استبداد درافغنستان" از پدر شان، میر سید قاسم خان، حکایتی دارد، که  درک وفهم  زندانیان سیاسی را ازعلل در بند بودن ایشان نشان می دهد. باری مرحوم هادی داوی، عریضه یی " مملو از سپاس ومدحت وبا فروتنی های اغراق آمیز " را عنوان حکومت تسوید نموده بود، تا" از روی  مراحم بیکران تقصیرات گذشتۀ ما را به نظر اغماض دیده نسبت به رهایی این توبه کاران بذل اشفاق فرمایند . . ."، اما، میر سید قاسم خان افزون بر امتناع از نهادن امضأ در پای آن عریضه گفته بود که: "  عقیدۀ من این است که که هر قدر از این عرایض بنویسیم وهرچه تضرع واستغاثه نماییم، در نزد مقاما ت بالا اثر نمی بخشد. زیرا ما مجرمی نیستیم که طرف عفو قرار گیریم گناه ما این است که اشخاص منور هستیم. حق وعدالت می خواهیم وبا هر گونه استبداد مخالف می باشیم . مقامات حاکمه نیز می دانند که آن مفکوره از ما زایل شدنی نیست وتا زنده باشیم با ما خواهد بود، پس چرا خود را با این چنین عرایض حقیر و ذلیل بسازیم ." (5)

حکومت پاسخ در دل داشته و یا سخن دل خویش را در مورد صد ها تن زندانی  بر زبان نمی آورد. نمی گفت که احتمال دارد، این اشخاص دربرابر تصامیم وفیصله های ما، چون وچرایی بگویند. ویا اینکه چون وچرایی گفته اند. نمی گفت که حکومت ما هیچ نوع چون وچرا واشخاص دارندۀ چنین ظرفیت ها را تحمل نمی کند. حکومتگران نمی گفتند، که نمی توانیم بی دغدغه حکومت کنیم و هراس داریم . پس به منظور تحقق سلطۀ حاکمیت، تعدادی از شخصیت های جامعه را از صحنه بر می داریم. دراسارتگاه شکنجه و اذیت می کنیم ، آزار می دهیم تا علاوه بر در بند نگهداشتن  یک تعداد، دیگران نیز بهراسند. ایجاد خوف وهراس یکی از ویژه گیهای حکومت بود. باری یک تن از مامورین زندان ارگ گفته بود که : " از زبان شاه ( محمد نادرشاه ) قصه می کنند که :« محبوسین سیاسی باید تماما ً اعدام شوند تا باعث عبرت دیگران گردد.»
حکومتی که از چند تن اعضای خاندان سلطنتی تشکیل شده بود، رتق وفتق امور را در انحصار داشت. چنان انحصار ادارۀ امور وتحمیل همه لزوم دیدهای های سیاسی، فرهنگی وغیره،لازمه اش سرکوب های خونین و ترساننده، مانند زندان دهمزنگ وبقیه زندان ها بود.
اگر در این مورد سخنی نگفتند، عملکرد استبدادی همۀ آن مکنونات را گفته است. زیرا آنها در میان مردم ،محبوبیتی نداشتند. در سالها پیش هنگام  همکاری با نظام امانی نیز خویش را منزوی وتجرید شده وعقده مند می یافتند. با راه مردم نوازی وعدالت پسندی نا آشنا بودند. پس راه ایجاد ترس وخوف در پیش گرفتند. تا از آن طریق بر اوضاع حاکم شوند و  همکاران بلی گوی ونا آشنا با اعتراض وانتقاد وعدالت جویی بیابند. حکومت آنها در این زمینه دست آورد داشت و توفیق حاصل کرد، اما ، عقب مانده گی را در همه سطوح حاکم نمود. وآن عقب ماندگی همزاد پیروزمند توفیق حاکمیت آنها بود.
در نتیجه، اگر مردمان دارای ظرفیت های خدمت به مردم و وطن اعدام می شدند ویا زنده گی را در دل شب های طاقت سوز زندان می گذرانیدند، حکومتگران با خاطر جمع می توانستند، از امتیازات، اقتصادی  اجتماعی وسیاسی و غیره بهره ببرند.
 به قول سید بلخی:
                                                   صـادقــان وطن و قوم بـــزندان جفاست
                                                   خاینان راست به خوان بره بریان امشب

تصور وبرداشت ما این است، که زیان های چنان حکومت کردن در افغانستان، به قدر کافی بازشناسی نشده است. آسیب های که سرکوب بیگناهان و شخصیت های دارندۀ ظرفیت های رشد دهندۀ جامعه برجای نهاده است، هنوزهم توضیح لازم ندیده اند. زمینه های پرورش دهی نفرت درجامعه، که واکنش های نهفته را سامان می بخشید و در چند دهۀ بعدتر شاهد تبارز گونه های مختلف  آن هستیم، نیز در معرض بازشناسی شایسته قرار نگرفته است. دریافت این همه عوارض آن نوع حکومتداری ، ما را برای آشنایی با برخی از جوانب پس مانی جامعۀ ما کمک می نماید.


                                             سخنی در پایان

در خلال چند ماهی ، که نبشتۀ این جانب پیرامو ن زندان دهمزنگ انتشار می یافت، چند نامه از طریق ایمیل وچند صحبت تلفونی نیز آنرا همراهی نمود. از ادامۀ  صحبت ها ی تلفونی معذور بوده ام . به ویژه آن مواردی که ایجاب صحبت وتوضیح بیشتر را می نمود ویا هویت شخص تلفون کننده نامعلوم بود. برای طرف مقابل ،پیشنهادم همواره این بود که لطف نموده نظریات خویش را به گونۀ نوشتاری وبا نوشتن نشانی ونام اصلی ، به منبع انتشارنبشتۀ زندان دهمزنگ بفرستد.مسؤولیت آزرده گیی را که با این پیشنهاد برای چند هموطن بارآوردم ، می پذیرم.

در بارۀ صحبت ها وپیام های تحسین آمیز برخی هموطنان نیز یادآوری نمایم که اگر پاسخی  نه نوشته ام، به دلیل آن است که مشغولیت با چنین نبشته ها جز وظیفه ام است.
اما ، بهترین پیام ها، از آن هموطنانی اند، که با طرح پرسش های ، نویسنده را درپیشبرد چنین کاری کمک نمودند. ویا، از موضع مخالفت پیام فرستادند. در پاسخ این هموطنان، چند باری از طریق ایمیل نکات توضیحی نوشته ام. هموطنی یادآوری نموده بود، که :
"  . . . چرا از نوشتن دربارۀ زندان های پیش از زندان دهمزنگ  شروع نکردم؟ "
 پاسخ من این بود که :  . . ." در پیوند با طرح  کودتا- قیام 1329خورشیدی، ضرورت اشاره به زندان دهمزنگ رفت. از یادد اشت های در دست داشته پیرامون زندان ها وشکنجه ها  . . .  در این قسمت استفاده نمودم. نیاز به نوشتن بیشتر پیرامون بقیه زندان ها در جای خود است. امید است، من ویا هموطنان دیگری؛ ویا به کمک هم به تهیۀ نوشته یی موفق شویم  . . . "
ویا : "  . . . آیا در افغانستان غیر از محبس دهمزنگ ، محبس دیگری نبود؟  . . . "
پاسخ : "  . . .  چرا نه ؟ نامۀ تان به وضاحت نشان می دهد که شما بهتر از من در بارۀ زندان پلچرخی آگاهی دارید. لطف نموده، اطلاعات  خویش را اتشار دهید. اطلاعات شما ممکن است، سرچشمۀ خوبی برای من ویا کسان دیگری باشند. . . ."
باری هم یک تن از هموطنان از ضرورت تهیۀ فلمنامه یی زیر نام زندان دهمزنگ نوشته بود.
اما، نامه یی که می تواند تفکرانگیز نیز باشد، از هموطنی بود، که با اسم حقیقی ونشانی خویش، با لحن اعتراضی به نبشتۀ زندان دهمزنگ تماس گرفته بود. آن هم به این دلیل که"  آن عصر( صدارت سردار محمد هاشم خان )  دورۀ  طلایی افغانستان بود. پس از آن چه شد .؟  . .  . "
این نامه به وضاحت نشان می داد که کشور ومردم  ما در چند دهۀ پسین چنان ناگواری ها واندوه های دیده اند، که برخی از امتیاز دیده گان پیشین ویا اعضای خانوادۀ آنها ، سعی دارند، آزاردیده گی های آن زمان را " عصر طلایی " نشان دهند. همچنان که بهره مندی قشری از دارنده گان امتیاز و همکاران حکومت آن وقت، سبب شده است که اوضاع را از روی زنده گی آن زمانۀخویش بنگرند.

در انتهای این سخنان بیفزایم که " زندان دهمزنگ " در بهترین صورت آن گرد آوری یادداشت ها وخاطره های هموطنانی است که از آنها نام برده ام . نگارنده این امید را با خود دارم، که با بهره گیری از بقیه یادداشت های پیشنهادی  و صحبت های برخی هموطنان، تصویر مرتب وجامعتر از زندان دهمزنگ ارائه بدارم . زیرا اگر نسلی از آن رویدادهای دهۀ بیست وسی خورشیدی درس نگرفتند، شاید آینده گان با آگاهی از آن،به محکومیت همه اشکال مردم آزاری و آن  نا روایی هایی که بر زندانیان سیاسی گذشته است، کرامت انسانی را احترام بگذارند.
                                                                      
.................................................................................................................
منابع :
1-       عبدالصبور خان غفوری. سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعۀ ارگ ص 17)
2-      عبدالحی حبیبی. جنبش مشروطیت. ص 37
3-      محمد هاشم زمانی . زندانی خاطرات . " د بابا عبدالعزیزجرم (؟). ص 38
4-      خاطرات مامور عبدالقیوم خان دوسال پیش به اهتمام جناب  بهأول ملک عبدالرحیم زی، زیر عنوان  " پيوست به كودتاى نامنهاد عبدالملك خان.شكنجه گاه. يادداشت هاى عبدالقيوم خان مامور دارالتحرير شاهی" ، در تارنمای کابل ناتهـ نشر شده است.
5-      سید مسعود پوهنیار. ظهورمشروطیت وقربانیان استبداد درافغانستان. جلد اول و دوم . ص 208. طبع سوم. 1379. پشاور.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سوم ماه ثور سال 1404 خورشیدی (23 آپریل سال 2025 ع.) نوشته ها و اشعاری از: نبیله فانی، نصیرمهرین، کریم بیسد، نعمت حسینی، اسد روستا، و ویس سرور 28 حمل 1404(هفدهم آپریل 2025) نوشته ها و اشعاری از: نصیرمهرین، نبیله فانی، اسد روستا، کریم پیکار پامیر، حمید آریارمن، مختار دریا، غ.فاروق سروش و شاپور راشد

هفتم سرطان 1404- بیست وهشتم جون 2025. نوشته ها واشعاری از: فاطمه سروری، سید احمد بانی، کریم بیسد، نیلوفر ظهوری راعون، عتیق الله نایب خیل، مختار دریا، نبیله فانی، لیلی غـزل، اسد روستا، حمید آریار من، غلام فاروق سروش وبا گزارشی از سال 2012 از واسع بهادری.