خوشه، نزدهم ماه جدی1404 خورشیدی- نهم ماه جنوری سال 2026 ع. نوشته ها واشعار از:احمد حسین مبلغ، احسان سلام، نعمت حسینی، هماطرزی، مسعود افشار، کریم بیسد، عتیق الله نایب خیل، نصیرمهرین، اسد روستا و ویس سرور. متنی از اطلاعات روز از جناب رسول پارسی.
مسؤولیت
نوشته ها را خود نویسندگان دارند
نوشته ها را به این نشانی بفرستید:
Wasse_bahadori@web.de
نصیرمهرین
نکاتی از کتاب ستمگران دوزخ ساز
... ابعاد تبعیض، تعصب، جهل و بیدادگری های
روزانه، حکایتگر تلخ و بی مانند در سطح جهان، دوزخ آفرین شده اند. ملیون ها انسان
حداقل نان خشک را در یکروز و شب ندارند. زندان و شکنجه کار روزانه و تحمیلی بر
مردم، در کنار بزرگ کردن موضوع ریش و چادری و نمازهای اجباری است. ستمگران دوزخ
بان، حتی با صراحت از داشتن صلاحیت انجام وظایف دوزخ موعود نیز سخن می گویند و با
سنگسار، شکنجه، اعدام، نسل کشی و فرار دادن ها، جنایات خود را چنین توجیه میکنند.
ذبیح الله مجاهد سخنگوی این گروه گفت:
«... آمدیم سر مسأله ی شلاق زدن. شلاق زدن با انتقاد فرق دارد. شلاق زدن منحرفین از واجبات اسلامی ما و شما است. ما خدای نخواسته به این نیت کسی را شلاق نمی زنیم که او بیعزت شود. نیت ما این است که گناهش را بتکانیم. اگر متوجه شده باشید گلیم که خاک بگیرد، او را با چوب میتکاند تا پاک تر شود. نیت ما هم تکاندن خاک و گرد گناه از بدن مسلمین است.» (کابل.اطلاعات روز.21 دلو 1401)
...کارنامه های ننگین این گروه، پیهم وضاحت میدهد که جنت و دوزخی را خود درهمین جهان و در افغانستان ایجاد کرده و انحصار آنرا نیز با ادعای نماینده گی خدا در زمین، در دست گرفته است. پس از تسلیمی نقشه مند قدرت به این گروه، امکانات وسیع برای تعیش و خوشگذرانی، دسترسی به شیر و عسل و سعی در جهت ازدواج های دیگر و حتی چشم به کودکان صغیر دوختن و... زنده گی یی را برای اعضای آن فراهم نمود که مدعی آن در جنت بودند. ملیون ها دالری که هر هفته دریافت میدارند، به زنده گی راحت و لذت های مادی که خواب آنرا در آن دنیا می دیدند، زمینه ی بیشتر بخشیده است...
*
احسان سلام
از هر سخن چمنی
تِیت و پَرک
دلیل پشمی
از کجالدین پرسیدم:
ـ چرا حقوق زنان را برای شان
نمیدهید؟
شقیقههایش پندید و سرم داد زد:
ـ میزنیم دَ کلهیت؛ ای تو
چورا تومَت میکونی؛ هیچکسی مثل ما به زَنا ایکه حکوک ندادی!
دوباره پرسیدم:
ـ کدام حقوق؟
دستش را بُرد زیر پیرهنش؛ تندتند
نافش را خارید و فریادکشید:
ـ تو خو کور نیستی، همیکه از «ریش ماندن» معاف شان کدیم، حکوک نیست چیست!؟
چرکومنوتیک
آموزگاری سر شاگردش فریاد زد:
ـ او بلوط نیمسوخته، چرا درس نمیخوانی؟
ـ معلم صاحب، این درسها به دردم نمیخورند!
ـ آینده داکتر و انجنیر و کارشناس می شوی!؟
ـ نی، این رشتهها آینده ندارند!
ـ کدام رشته آینده دارد؟
ـ چرکومنوتیک!
ـ ای چه قسم رشته است؟
ـ تخصص در تأویل و تفسیر پوپنک مغزی و چرک زبانی!
جواب قاطع
از حکیمی پرسیدم:
ـ چه تدبیرکنم تا ریشم زودتر دراز شود و برگردم به وظیفه؟
حکیم فرمود:
ـ روزانه، شش ساعت خودت را«ریشآویز»کن!
حلوای دری
امروز
در خانۀ دوستی حلوا میپختیم. متوجهشدیم که بوره نداریم.
رفیقم
گفت:
ـ
حالی چهکنیم؟ بروم پشت بوره؟
گفتم:
ـ تشویش
نکو، به جای بوره چند قاشق«زبان دری»را علاوه میکنیم؛ «شیرین»میشود!
پرسید:
ـ
پس فارسی چه؟
گفتم:
ـ فارسی
مزۀ تلخ دارد، بگذارش برای ساختن ودکا!
*
هماطرزی
زمستان
در آستانه
زمستان سرد
باد پیری
شیون زنان
گیسوان
جوانی را
می رقصاند
و من می
بینم زنی را
که موهایش
را در
برکه عشق
می شوید
و با شانه
محبت شانه می زند
و من
هنوزایمان دارم
به آیه های
مرموزو پر نوید
که از دل
ماهیان نقره یی
بر خاسته
است
خانه ام را
با هیزم
دوست داشتن و مهر
روشن
میدارم
وهرروز به
زنده بودن
خوش آمدید
می گویم!
هما طرزی
نیویورک 20
نوامبر 2025
*
در بارۀ رئیس جمهور ربایی
اینکه
«مدورا» برای مردم ونزویلا یک رهبر صادق است
و یا خیر،
قضاوت ان مربوط به مردم ونزویلا
اما نوع
ربوده شدن او با خانم اش سلینا فلورس توسط نیرو های امریکایی از داخل کشور مستقل
که عضو ملل متحد هم است، اوضاع و روابط سیاسی را در جهان کچری قروت میسازد.
گرچه برای
اقای مدورا و خانمش که در زندان نیویارک هستند، وکیل دفاع شخصی انتخاب شده؛ اما
نوعیت این گونه محکمه، خود زیر سوال است
گفته شده
که اقای مدورا و خانم اش بصورت خود مختار وکیل دفاع خود شانرا که از جمله قانون
دانان مجرب هستند انتخاب نمودند. ولی معلوم نیست کی مصارف انها را خواهد پرداخت؟
در مورد
تحصیلات اقای مدورا گفته شده که او مکتب را تا صنف یازده ادامه داده و بعدا برای
یکسال در رشته امور سیاسی حزب در کشور کیوبا تحصیل نموده.
اما همسر
مدورا (سلینا) در رشته «حقوق» تحصیلات عالی دارد و وکیل است.
در اینجا
خوب است به صورت مقایسه چند نکته را در مورد کشور ونزویلا و کشور افغانستان مرور
نمایم
کشور
ونزویلا از لحاظ مساحت بزرگتر از افغانستان است یعنی یکنیم برابر افغانستان است
نفوس کشور
ونزویلا 28.8 ملییون ثبت شده
98 در صد مردم
ونزویلا تحصیل یافته هستند
نقش زنان
در امور سیاسی کشور ونزویلا خیلی فعال و برازنده است
در ونزویلا
نقش ملا و کشیش در دولت صفر است
حال در کشور افغانستان
نفوس تقریبی
افغانستان ۴۴ میلیون
تعدا با
سواد بنابر گذارش های درج شده 23
در صد است
نقش زنان
در امور سیاسی و کشور داری در افغانستان
اکنون به
ذره بین هم دیده نمیشود
حقوق
شهروندی در افغانستان صفر
نقش ملا و
چلی صد در صد
نکته مهم
اینکه کشور امریکا به همکاری قطر و پاکستان
گروه با
سواد و مترقی و جامعاالکماللت «ط البان»
را برای رفاه و شلاق زدن افغانستان نازل کردند
و دنیا گل
وگلزار شد
بگو ناره
تکبیر به این مهربانی ها
درود
*
مسعود افشار
گوریلقرن
مارا به زور، وعدهی آزادی می دهند
با نودهی خام تحفهی آبادی می دهند
دندان های طمع که تیز کرده گرگِ میش
صد وعدهی دروغ بهر شادی می دهند
تاراج زر و سیم و تمامِ هستیِ ما
بر دفتر امید نقد ارشادی می دهند
قلدر مابان پلید در سدهی نو
افسار خود دریده و بربادی می دهند
نظم جهان ما به هم خورده وا دریغ!
کانون گرم ما را به بیدادی می دهند
روح لطيف مادر هر میهن شریف
با تیر می زنند و به جلادی می دهند
بحث کلان زور و ستم از سکان ظلم
برغارت دنیا حُکم امدادی می دهند
منشور ملل واژهی قاموس ما نیست!
برمردمِ ضعیف حُکمِ زیادی می دهند
حقوق بشر زیر لگد مرده از قدیم
برما نعرهی مجریِ آزادی می دهند
انگار جهان دستی به هم داده است کنون
گوریل قرن را حکم استادی می دهند
مسعود افشار
۴ جنوری ۲۰۲۶
*
احمد حسین مبلغ
افغانستان به عنوان ملت بالقوه
(افغانستانِ بدون افغان ها)
(۲۵ می ۲۰۰۶)
به آنانی که "فراسویی نیک و بد" قبیله و تبار می نگرند!
یادآوری برای باز نشر مقاله در "خوشه "
مقالهای که خوانندگان گرامی پیش رو دارند، ۲۰ سال قبل (۲۵ می ۲۰۰۶)، در زمان ریاست جمهوری حامد کرزی، در صفحۀ اینترنتی "آسمایی" نشر شده بود و در اینجا بدون اضافات و تغییرات در متن، تنها با رفع اشتباهاتی که هنگام بازخوانی آن متوجه شدم، نشر میشود. از نظر من، دریافتها و تشخیص های محتوایی متن مقاله متأسفانه همچنان تازگی دارد، به این دلیل که بعد از ۲۰ سال "زیر آسمان [افغانستان] هیچ چیز نوی وجود ندارد" [عهد عتیق، کتاب جامعه] و آنچه کهنه بود و هست، با انتقال آرام قدرت به طالبان که اشرف غنی با آن فرار تاریخی با شرکایش زمینه آن را فراهم کرد، پوسیده تر، متعفن تر و بهخصوص برای دختران و زنان سرزمین ما، تحمل ناپذیرتر شده است و تنها نخبگان هم تبار سکولار قومگرایی طالبان به آن - آنچه "برگشت دوباره کامل قدرت" تک قومی شان می پندارند- دل خوشند و از این پیروزی نعره مستانه سر میکشند. به هر حال در واکنش به آن، "گفتار قومی"، در مقایسه با۲۰ سال قبل، با ظهور و رواج شبکههای اجتماعی، به خصوص فیسبوک، تویتر، یوتیوب با کاربران آن در داخل و خارج افغانستان، همچنان روزانه با سرعت زیاد تولید و باز تولید میشود و سلطۀ این گفتار را هرچه بیشتر تقویت میکند. همین نقش متضاد سازنده و تخریبگر شبکههای اجتماعی، بهخصوص تأثیر بیشتر بعد تخریبگر آنها در "گفتار ملی" است که پرداختن و نقد بررسی "گفتار قومی" قومی را هرچه بیشتر ضروری تر میکند. امید است روشنفکران دلسوز که فرا تر از علاقمندی های قبیلهای و تباری میاندیشند، به ضرورت حیاتی این مسئله توجه کنند و به نقد، بررسی و تحلیل آن بپردازند.
این مقاله شامل سه بخش است:
اول: ضرورت کاربرد روشن مفاهیم؛ مقوله های
اساسی در ارتباط با مفهوم ملت
دوم: زمینههای کاربرد مقوله های
دولت، ملت، ناسیونالیسم، هویت و شهروندی در گفتار
سیاسی و روشتفکری افغانستان
سوم: نظر کلی به وضعیت ملی
باید تأکید کنم که در واقعیت امر، هر یک از
این مفاهیم به تنهایی نیازمند شرح و بسط است که باید در جایش به آن پراخت.
از
مسئولین "وبلاگ خوشه" از
بازنشر این مقاله ابراز تشکری میکنم و مطالعه و نقد آن از جانب علاقمندان مسایل
کشور ، موجب خوشنودی ام خواهد شد! (حسین
مبلغ، ۶ جنوری ۲۰۲۶)
***
افغانستان
به عنوان ملت بالقوه
(افغانستانِ بدون افغان ها)
«منظور از عنوان
مقاله ( "افغانستان به عنوان یک ملت بالقوه؛ افغانستانِ بدون افغان ها
") این است که کشور ما دارای بعضی از شرایط ابتدایی برای "ملت شدن"
و در عین زمان فاقد بسیاری از پیش شرط های اساسی برای شکل گیری و تبلور آن است. به
عبارت دیگر "ملت" در کشور ما یک امکان است نه یک واقعیت؛ و انتقال آن ز
حوزۀ امکان به ساحۀ واقعیت، از آنچه بالقوه است به فعل درآوردن به صورت خودکار و
خود به خودی میسر نیست، بلکه با چیره شدن کشور بر موانع ساختار های اجتماعی،
سیاسی، فرهنگی با شکلگیری و نهادینه شدن یک دولت ملی (با ظهور عینی و قابل لمس
آن) و عمل آگاهانۀ روشنفکران ممکن است، روشنفکرانی که قادر باشند با دید انتقادی
گفتار روشنفکری – ملی دموکراتیک را جانشین گفتار حاکم روشنفکری – اتنیکی کنونی
کنند. بزرگترین چالش و سرسخت ترین مانع در راه "ملت سازی" و تشکل
"دولت - ملت" نیز در قدم اول همین گفتار حاکم روشنفکری- اتنیکی است.»
(از متن مقاله)
مقدمه
از دو دهه بدینسو در نشریات غربی فضای آخر زمانی حاکم است؛ سخن از "پایان" هاست: "پایان
ایدئولوژی" (بیل۱۹۶۰)، پایان هنر (رمان،
عکاسی، شعر)، "پایان
دموکراسی" (گینو ۱۹۹۳)، "پایان
تاریخ" (فوکویاما)، "مرگ
سوژه" (پساساختارگرایی) "ناپدید شدن انسان" (فوکو) ، "وداع
با دولت – ملت" (البرو ۱۹۹۸) و بسیار پایان های دیگر. روشن است که در اینجا منظور از
رواج و همه گیر شدن واژه "پایان" در
زبان روزمره (خبرنگاری) است
در رابطه با مد شدن "پسامدرنیته" از
دهه هشتاد قرن گذشته بدینسو. وگرنه سخنِ پایان در بعضی موارد به
قرن نزده می رسد.
به هر حال غربی
ها دست کم میتوانند این "پایان ها" را بعد از دو قرن تجربۀ مستقیمِ
بحران های نظری، فکری و فلسفی و در کل ناکامی پروژۀ مدرنیته و عصر روشنگری
("پروژۀ ناتمام" به قول هبرماس با نقد او از دیدگاههای
پساساختارگرایان) توجیه کنند؛ اما ما با چه حقی میتوانیم از "پایان ها"
سخن بگوئیم که هنوز آغاز نکرده ایم؟ با وجود آن ما نیز می توانیم از یک
"پایان" با "کلان قصه یا کلان روایت" های آن ها حرف بزنیم:
"پایان ایدئولوژی" در دو شکل آن، هم در شکل ایدئولوژی مارکسیستی (که در
میان روشنفکران ما به یک مذهب سکولار استحاله شد) و هم در شکل تبدیل اسلام به یک
ایدئولوژی سیاسی که نتیجۀ اجتناب ناپذیر آن همان تقلیل، تنزیل و استحاله دین بود
به ابزار قدرت سیاسی که با شبه دولت ربانی – سیاف آغاز یافت و با تسلط طالبان به
اوج خود رسید.
این
دو تجربۀ تلخ و ناکام با پیامد های فاجعه بار آنها، اگر بتوانیم از آنها درس
بگیریم، دارای ارزش و اهمیت حیاتی در گفتار روشنفکری ماست؛ دو تجربهای که ما را
با مرز ها و امکانات بشری ما تصادم داد که تبدیل زمین به بهشت موعود از انسان ها
نه تنها ساخته نیست، بلکه برعکس زمین را به جهنم نیز مبدل می سازد، چنانچه ساخت. شاید
قهر خدا بر بابلیان با درهم برهم کردن زبان آنها، که می خواستند با ساختن برج
بلند، زمین را با آسمان پیوند زنند، به خاطر همین تجاوز آنان از امکانات محدود
بشری آنان بوده باشد! از طرف
دیگر برمبنای گفته ای طنز گونۀ فریدریش دورنمات (۱۹۲۱-۱۹۸۹)، نویسندۀ معروف سوئیسی و از محبوین ترین
نویسندگان ادبی برای من، مجازات خدا در حق بابلیان با مختلط کردن زبان آنها بیهوده بوده است، چون امروز همه به یک زبان حرف
می زنند!
به هرحال جاذبه
و رادیکال شدن اسلام به عنوان ایدیولوژی -آن هم در افراطی ترین نوع قرائت از آن-
در جریان جنگ رهایی بخش مردم افغانستان علیه اشغال اتحاد جماهیر شوروی در دهۀ
هشتاد، به خصوص با امریکانیزه، پاکستانیزه و عربیزه شدن آن، همزمان با هچوم
جهادگرایان کشور های عربی در دو سوی مرز، که به "افغان های عرب" مسمی
شدند و سپس طالبانیزه شدن افغانستان و پاکستان و نیز نفوذ اسلام گرایان در الجزایر
در دهۀ ۱۹۹۰ و سایر کشور های اسلامی از جمله از فقدان
همین تجربۀ شکست در آن کشور ها ناشی می شود. آنان فقط شکست سوسیالیسم و
ناسیونالیسم دولتی را تجربه کردند.
نکتۀ دوم مایه
تسلی ما در مورد ادامه حیات "دولت – ملت" است، با وجود فاتحه خواندن بر
آن با ساز و طبل پدیدۀ "جهانی شدن"، به گفتۀ هبرماس، "دولت ملی تا
هنوز و در دراز مدت، مهمترین بازیگر سیاسی است. و به هیچ وجه نیز به این زودی وداع
گفتنی نیست." (هبرماس۱۹۹۹، ص ۵۳).
اما نمی توان
امروز از تأثیر پدیدۀ "جهانی شدن" بر کارکرد دولت – ملت ها غافل بود.
هبرماس در مقایسه پیدایش پدیدۀ "جهانی شدن" با ظهور دولت–ملت ها، از
چالش مشابه میان آندو سخن می گوید: "دولت–ملت در زمانش [هبرماس و بسیاری از
جامعه شناسان و مورخین معاصر پیدایش دولت – ملت را با دو انقلاب امریکا و فرانسه
در آخر دهه های قرن هژدهم آغاز می کنند] پاسخ قانع کننده به چالش تاریخی بود، برای
یافتن یک معادل قابل کارکرد برای اشکال ادغام بخشِ در حال فروپاشی "دوران
نوین آغازین" [Early modern period]. امروز ما در برابر چالش همانند قرار
داریم. جهانی شدن راه ها و ارتباطات، تولیدات اقتصادی و تأمین هزینه های آنها،
جهانی شدن انتقال تکنولوژی و سلاح، قبل از همه خطرات محیط زیستی و نظامی، ما را با
مشکلاتی مواجه می سازد که نمیتوان آنها در چارچوب دولت های ملی یا بر اساس روشهای
تاکنون معمولِ توافقات میان دولت های خودمختار حل کرد. در این صورت اگر اشتتباه
نکنیم، فرسایش حاکمیت دولت ملی ادامه خواهد یافت و این امر بازسازی و گسترش تواناییهای عملکرد
سیاسی را در سطح فراملی ضروری خواهد ساخت، آنچه را ما در مراحل آغازینش همین حالا
مشاهده می کنیم...." (هبرماس۱۹۹۹، ص ۱۲۹- ۱۳۰).
ما در رابطه با وضعیت رقتبار کشور ما می بینیم
که تا چه حد با دو "چالش مشابه" و اما در چارچوب روابط اجتماعی و سیاسی
سنتی ماقبل مدرن جامعه ما رو در رو هستیم:"ملت" نیستیم و در
نتیجه"دولت – ملت" نیستیم تا از یک طرف پاسخ مناسب به چالش های
تاریخی جهت یافتن بدیل های مؤثر برای اشکال سیاسی فروریخته ماقبل مدرن (سلطنت،
امارت و خلافت) و روابط اجتماعی و موروثی تا حدود زیاد پابرجا، اما درز خورده
(قبیله، تبار و قوم) داشته باشیم؛ و در عین زمان به همان علت (فقدان دولت و ملت)
برای مبارزه مؤثر مثلاً با یکی از مهمترین چالش های "جهانی شدن" یعنی
تروریسم درمانده ایم.
بخش نخست: ضرورت کاربرد روشن مفاهیم
خوشه: در هر شماره بخش هایی از این نوشته انتشار می یابد.
*
کریم بیسد
به
نام مهربانی
به نام مهربانی
که مارا
در سخت ترین روزها
کنار هم نگه داشت
دوستان مهر گستر، عزیزان، همکارانِ همراه
رفیق هایِ همدل و هم صدا و آن دل های صبوری که
در همه ی شرایط
با مهربانی، با فهم، با حضور صمیمانه
در سال پار مارا تنها نگذاشتند
از صمیمِ قلب سال ۲۰۲۶ترسایی را
شاد باش می گویم امید که این سال
برای همه ی ما
فصلِ آرمش پس از شتاب
ولبخند پس از انتظار باشد
آرزو دارم
راه ها روشن تر شوند
دل ها به هم نزدیک تر
وامید نه مهمانِ گاه به گاه
که ساکنِ همیشگیِ
زندگی مان باشد
آری
سال نو، در سکوت مهربان زمستان آغاز میشود.
گویی جهان برای لحظه ای نفس میگیرد تا نور امید ٫ گرمای
دوستی و بوی خوش رویا های تازه را در دل هایمان جاه بدهد
.
هر آغاز، فرصتی ست برای ترمیم شکسته ها ٫ شگفتن لبخند ها
و گشودن راه هایی که هنوز در افق نگاه ما نهفته اند
.
سالی که گذشت ٫با تمام فراز و نشیب هایش ٫ تجربه ای بود
که در دستانمان حک شد .
اما اکنون، پیش روی
ما جاده ای سپید گسترده است،
آماده ی آنیم که با گامهای استوار ، نقش شور و تلاش خود
را بر آن رقم زنیم.
بیاید با قلبی سرشار از عشق و دستانی پر از مهر، سال
جدید را آغاز کنیم .
برایتان روز هایی پر از روشنی، لحظه هایی سرشار از
موفقیت و خاطراتی آکنده از آرامش آرزو میکنم .
این سال نو،
سرشار از فرصتهای تازه برای رشد ، یادگیری ولبخند خواهد
بود.
پس بیاید، دست در دست هم ،این روزهای پیش رو را به
شاهکاری بی همتا بدل کنیم.
سال نو ترسایی
بر شما عزیزان که
حضور ِ تان دلگرمی ست
و همراهی تان نعمت
مبارک وفرخند.
با بهترین آرزو ها ،
اخلاص مند شما
کریم بیسد
آغازی که ما مینویسیم
سالها٫
پیرهن های کهنه ی خود را
به شاخه های خشک
درختان
آویخته اند
و با پای برهنه
بر پل های شکسته ی
روز های گذشته
قدم میزنند،
اما این جا٫
در لا به لای مهِ روشن
بامداد٫
صدای نبش ِزمین
چیزی تازه را زمزمه میکند
خشت ِخام اندیشه ها
در کوره ی زمان میسوزد٫
تا برج های رویا
بر اُفُق خاکستری
سر بر آورند.
هرسال٫
انگشتی ِاست بر لب
زخم های ما;
زمزمه ای است که میگوید
:
“دوباره
آغاز کن.
باران بی قرار امید
بر شانه های خسته می بارد٫
و دانهای کوچک
در دل نور را زمزمه میکند
سال نو،
نقشی بر بوم ِسپید است ٫
رنگ ها
در انتظار دست تو ٫
وقلم ٫
به لرزش ِشوق تو زنده
اینک تو٫
در میانهِ این پرده ی باز٫
خالق راه هایی
که هنوز
در نقشه ی جهان نیستند.
و پایان٫
آغازی ست
که تو می نویسی ٫
باجوهری از شور و جرأت ٫
و آینده٫
برگه ای سپیدِ
در دستان توست
که آفتاب را
به جهان ما
خواهدآورد.
31/12/2026
*
مختار دریا
دارِ عشق
کاری که عشق در صف پیکار می کند
اعجاز
بین که سرور و سالار میکند
چون لب
به ذکر نام احد وا نموده است
این شیوه
یست کان یل عیار می کند
از پود و
تار عشق به تن کسوتش نگر
کان سر سپرده در طلب یار می کند
از حنجرش پیام ز لاهوت را شنو
اتمام حجتیست که اظهار میکند
عالم نشد خبر ز خروش انالحقش
اندم که
جان فدای ره یار می کند
کوهی زعشق و حق نگر آن شهسوار عشق
منصور، خنده
بر رسن دار می کند
دررزمگاه عشق چه بیباک و باوقار
جان را فدای لحظه ی دیدار میکند
خیلی ز جمع مرده دلان اندران مقام
بی حرمتانه واقعه انکار می کند
با خواهرش به طعنه یکی زان میانه گفت
مردان چنین عمل ز تو اشهار می کنند
تو سر برهنه بینِ همه مرد این گناهست
بر بی حیایی ات همه اقرار می کند
آن بانوی
شجاع خروشید همچو شیر
گفتا که
مرد، خنده بر ان دار می کند!
یک مرد
نیست بین شما جز برادرم
اوج
جهالت است که بر دار میکند
او محرم من آن برادر و سردار من بود
کاری کند که محرم اسرار میکند
در
پیشگاه حق همه یکسان چه مرد وزن
جهلِ مُرّکَب است که انکار می کند
دریا سخن
ز عشق و زمنصور ودار گوی
کاین راه
درک را بتو هموار میکند
مختار
دریا 3
جنوری 2026
نورت
یارک اونتاریو کانادا
*
امروز جمهوری اسلامی با موجی از اعتراضات گسترده و بحران جدی در مشروعیت رو به
رو است. این اوضاع پرسش های متفاوتی را در برابر ما قرار می دهد:
این اعتراضات به کجا خواهد انجامید؟ چرا نارضایتی ها شدت گرفته است؟ ایدئولوژی
مذهبی چه نقشی در حفظ یا فروپاشی نظام دارد؟ و پیامدهای احتمالی سقوط چه خواهد
بود؟
حاکمیت کنونی جمهوری اسلامی، مشروعیت خود را نه از رای مردم، بلکه از یک
ساختار ایدئولوژیک مذهبی می گیرد و خود را نمایندۀ خداوند بر زمین می داند. در
حالی که مردم با مشکلات شدید اقتصادی و محرومیت از ابتدایی ترین حقوق اساسی دست و
پنجه نرم می کنند، حکومت دینی نتوانسته حداقل نیازهای جامعه را برآورده سازد.
در این جا لازم می دانم قبل از این که به دلایل این فروپاشی بپردازم، بعضی
مسایل مرتبط با این موضوع را باید بررسی نماییم.
قدرت، سازنده یا ویرانگر:
در طول تاریخ، قدرت همیشه دو چهره داشته است: چهره یی که می تواند جامعه را
بسازد و چهره یی که می تواند همان جامعه را به ویرانی و تباهی بکشاند. خطرناک ترین
لحظه زمانی است که قدرت از یک مسئولیت به یک اعتیاد تبدیل شود، جایی که رهبر نه
برای مردم، بلکه برای حفظ خود حکومت می کند و این یعنی دیکتاتوری. لرد اکتون،
فیلسوف انگلیسی، می گوید:
«قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق.»
بازتاب این جمله را ما بارهای بسیاری در کشورمان دیدیم و در شرایط امروز ایران
نیز می توان دید. جایی که رهبر به قدرت متمرکز و بی رقیب تبدیل شده و به تنهایی در
بارۀ سرنوشت ملیون ها شهروند تصمیم می گیرد. در چنین وضعیتی، واقعیت نه آن گونه که
هست، بلکه آن گونه که رهبر می خواهد دیده می شود. هر صدای مخالف تهدیدی برای بقا
تلقی می گردد و سقوط، پایان زنده گی پنداشته می شود.
قدرت به مثابۀ پناهگاه:
در چنین ساختاری، قدرت دیگر ابزار ادارۀ کشور نیست، پناهگاهی است که برای حفظ
آن هر هزینه یی از مردم گرفته می شود. مونتسکیو، اندیشمند عصر روشنگری، می گوید:
«هر انسانی که قدرت دارد، میل سوء استفاده
از آن دارد و تا جایی پیش می رود که حد و مرزی برایش تعیین نشود.»
پیامدهای سنگین این نظریه را ما بارها در کشورمان دیدیم. سخنی که برای بسیاری
از ایرانیان هم نه یک نظریۀ فلسفی، بلکه تجربۀ تلخ روزگارشان است.
پنهان شدن پُشت امر مقدس:
در بسیاری از نظام های دیکتاتوری، قدرت تنها با زور دوام نمی آورد. به همین
دلیل، دیکتاتورها به سراغ باورهای مردم می روند و پشت دین، مذهب، سنت یا هر امر
مقدسی که مردم به آن باور دارند پنهان می شوند. اوضاع در کشور ما و ایران امروز
مصداق بارز این پدیده هستند.
هنگامی که حکومت با بحران مشروعیت رو به رو می شود، به جای اصلاح و شنیدن صدای
مردم، به مقدس سازی خود پناه می برد. معترضان با برچسب هایی چون «افساد فی الارض»،
«باغی»، ضد دین و جاسوس کفار مواجه می شوند و سرکوب آنان وظیفۀ دینی معرفی می گردد. اسپینوزا، دانشمند هالندی هشدار داد بود:
«دین زمانی خطرناک می شود که ابزار سیاست
گردد.»
در چنین شرایطی، نقد حکومت نه یک حق مدنی، بلکه گناه تلقی می شود و مخالفین نه
افراد ناراضی، بلکه دشمن یا بی دین معرفی می شوند. این همان نقطه یی است که قدرت
از نقد مصئون دانسته می شود.
برخی دلایلی که چرا دیکتاتورها گرفتار جنون قدرت می
شوند؟
اول، قدرت، مثل یک مادۀ محرک، می تواند اعتیاد آور باشد.
وقتی کسی تجربه می کند که حرفش اجرا می شود، دیگران از او پیروی می کنند و تصمیم
هایش سرنوشت ساز است، ترک این وضعیت برایش سخت می شود. به همین دلیل دیکتاتورها،
حتی وقتی زمان شان تمام شده، بازهم می خواهند در قدرت باقی بمانند.
دوم، همۀ دیکتاتورها از پاسخ گویی ترس دارند. هرچه فساد
و ناکارآمدی بیشتر باشد، ترس از سقوط نیز افزایش می یابد. این ترس در رفتار
سرکوبگرانۀ جمهوری اسلامی کاملاً مشهود است.
سوم، حلقۀ چاپلوسان نزدیک به دیکتاتور که او را از
واقعیت به دور نگه می دارند. رهبر دیگر صدای مردم را نمی شنود، تنها صدای کسانی را
می شنود که از سقوط او می ترسند، زیرا سقوط او سقوط آنان نیز است. این حلقۀ بسته،
واقعیت را تحریف می کند و رهبر را از جامعه جدا می سازد. معمرالقذافی، رئیس جمهور
لیبیا، تا لحظه یی که کشته می شد فکر می کرد که مردم واقعاً او را دوست دارند. به
این لیست می شود صدام حسین، رئیس جمهور اسبق عراق، علی عبدالله صالح، رئیس جمهور
کشته شدۀ یمن و ده ها دیکتاتور دیگر را افزود که به وسیلۀ حلقۀ چاپلوسان در توهم
نگه داشته شده بودند.
چهارم، توهم استثنا بودن: رهبران دیکتاتور باور دارند
تاریخ در بارۀ همه صادق است جز در بارۀ آنان؛ در حالی که تاریخ هیچ کسی را استثنا
نکرده است. تجربه نشان داده است هیچ قدرتی ابدی نیست. حکومت هایی که بر ترس و
سرکوب بنا می شوند، دیر یا زود فرو می ریزند و مردم راهی برای تغییر پیدا می کنند.
گفتۀ مشهوری از توماس جفرسون است که می گوید:
«وقتی
حکومت از مردم بترسد، آزادی وجود دارد؛ وقتی مردم از حکومت بترسند، استبداد آغاز
شده است.»
قدرتی که از مردم جدا شود، در نهایت در برابر مردم می
ایستد و قدرتی که پُشت دین پنهان شود، نه دین را حفظ می کند و نه خود را.
با تمهید بالا، به روشنی می توان دید که چرا مردم در
تقابل با حکومت قرار گرفته اند. اما، روی دلایل دیگری، هم داخلی و هم بین المللی،
باید مکث کرد.
ادامه دارد
*
اسد روستا
گوشه ایوان
اشکِ مرا به دیده ی حیران نگه مکن
داغ دلم به چهره ی خندان نگه مکن
در را بروی مدرسه ام از چه بسته ای؟
از جهل با کدورتِ شیطان نگه مکن
من از دیار رابعه فرزند جامی ام
بر من به چشم کودک نادان نگه مکن
پیروزی آن ماست ستم ختم می شود
با آیه های سوره ی نسوان نگه مکن
* با پیروی کهنه کتابِ حدیث و فقه
عورت مرا به گوشه ی اِیوان نگه مکن
آزاده ام به بانگ بلند داد می زنم
آزاده را به گوشه ی زندان نگه
مکن
سنگسارم ار کنی ز ره ام پا نمی کشم
موی مرا به دیده ی عصیان نگه
مکن
فرهنگ تو ز عصرِ سیاهی و برده گیست
خورشید را به دیده ی پنهان نگه مکن
امروز اگر به دیده ی تو من ضعیفه ام
ای بی خرد به منطق چوپان نگه مکن
اسد روستا * سوره نسا
*
سلول انفرادی؛ تنهایی مطلق و پرهزینهتر از اعتراف
تحلیلی بر تجربهی شکنجهی سفید در سلول انفرادی استخبارات طالبان
اطلاعات روز
۱۴
جدی ۱۴۰۴ - ۴ ژانویه ۲۰۲۶
رسول پارسی
یک هفته انفرادی در ریاست
۰۳۱، هرچند از نظر زمانی
کوتاه بود، اما از منظر اثرگذاری روانی، نمونهای بارز از شکنجهی سفید را نشان میدهد.
در این نوع شکنجه، بدن زندانی تقریبا بیاهمیت میشود؛ آنچه هدف قرار میگیرد،
فراتر از جسم، شامل زمان، معنا، خودآگاهی و هویت انسانی است.
فهرست مطالب
پنجم مارس ۲۰۲۳، در واپسین روزهای
زمستان، در مسیر بازگشت از شهر جاریکار به کابل، در ورودی دروازهی کابل، منطقهی
خیرخانه، موتر لینی حامل من توسط نیروهای امنیتی متوقف شد. پس از شناسایی اولیه،
موتر را رخصت کردند و مرا به پاسگاه امنیتی منتقل کردند. فرمانده طالبان و سربازان
نقابدارشان یکی-دو ساعت را صرف تثبیت هویت من کردند. چشمها و دستهایم را بستند
و سپس با موتر سفید کرولا، به ریاست ۰۳۱ استخبارات منتقل شدم.
از این لحظه، زندگی من به
مسیری اجباری و غیرارادی پرتاب شد؛ مسیری که شانزده ماه ادامه یافت و شامل پنج
مرحله انتقال و تجربهی پنج نوع بازداشتگاه و زندان بود. یک هفته انفرادی در ریاست
۰۳۱، نزدیک به شش ماه در
کوتهقلفیهای ریاست ۰۴۰، بازداشتگاه موقت بخش
جرایم جنایی وزارت داخله، توقیف وزارت داخله در پلچرخی و در نهایت بلاک پنج
پلچرخی. در طول این مدت، گونههای متفاوتی از شکنجههای سفید، خاکستری و سرخ را
تجربه کردم، دیدم و شاهد بودم.
نقطهی آغاز شکنجه حتا
پیش از ورود به سلول انفرادی شکل گرفت. در منطق نظامهای توتالیتر، شکنجه تنها
زمینهای برای اعتراف نیست بلکه وجههی جزای پیشینی نیز دارد؛ مجازاتی که پیش از
اثبات جرم اعمال میشود. در سیستم توتالیتر مذهبی مثل طالبان «مظنون بیگناه»
اساسا وجود ندارد و هر فردی که در معرض بازداشت نظام قرار میگیرد، بهطور پیشفرض
گناهکار است و با وضعیت مجازات روبهرو میشود.
براساس تجربهی زیستهی
من، لحظهی نخست بازداشت با ایجاد فضایی آکنده از رعب و وحشت آغاز میشود؛ فضایی
که با استفاده از الفاظ زننده، رفتار تحقیرآمیز و تخریب هویت همراه است و میتوان
آن را همان شکنجه پیشینی نامید. در این مرحله، فرد هنوز وارد سلول انفرادی نشده
است، اما شکنجه بر او اعمال میشود.
بازداشت با ضبط کامل
وسایل شخصی و تفتیش دقیق آنها آغاز میشود و سپس انتقال به مرکز تحقیق انجام میگیرد.
مسیر انتقال نیز خود بخشی از شکنجه است؛ زندانی با دستبند، چشمبند و گاه کیسه بر
سر به محیط ثانویه، مانند بازداشتگاه یا زندان، منتقل میشود. در این فرآیند، حس
بیاختیاری، ناامنی و فقدان کنترل بهشدت تقویت میشود و ذهن زندانی پیشاپیش آمادهی
تجربهی شکنجههای انفرادی و روانی میگردد.
سلول انفرادی، به خودی
خود، مصداق بارز شکنجه است. یکی از مهمترین ابزارهای شکنجهی سفید، محبوسکردن
فرد در انفرادی با هدف ایجاد محرومیت حسی و ایزولهسازی مطلق است. انسان بهعنوان
موجود اجتماعی، شبکهای از روابط، هویت و معنا را در ارتباط با دیگران در جامعه
شکل میدهد؛ قطع کامل این پیوندها ضربهای عمیق و ویرانگر بر روان و هویت فرد
بازداشتشده وارد میکند.
در غروب همان روز، وارد
اتاقی شدم که تا آن زمان تنها نام آن را شنیده بودم، سلول انفرادی. در این فضا نه
ضربهای لازم است و نه فریادی. سکوت ممتد، تاریکی نسبی، قطع کامل ارتباط و تعلیق
مطلق، همان کارکردی را دارد که میشل فوکو آن را درونیسازی قدرت مینامد. زندانی
دیگر نمیداند روز است یا شب؟ چه زمانی بازجویی خواهد شد؟ آیا کسی صدایش را میشنود
یا نه؟
فوکو معتقد است قدرت مدرن
با حذف نشانههای آشکار خشونت و شکنجه در زندان، فرد را وادار میکند که خودش بار
فشار را حمل کند. در انفرادی ۰۳۱، این تجربه را با گوشت و
پوست خود احساس کردم. ذهن آغاز به بازجویی از خود میکند؛ خاطرات بازخوانی میشوند،
باورها، اخلاقیات و ارزشها زیر سؤال میروند و مواضع فکری و باوری دچار تزلزل میگردند.
انفرادی نه صرفا محل
تنبیه بلکه آزمایشگاه اطاعت است؛ جایی که زندانی میآموزد که تنهایی مطلق، حتا
پرهزینهترین شکنجه نیز است. آن یک هفته، پیشدرآمد ذهنی و روانی برای شکنجههای
سیستماتیک بعدی در ریاست ۰۴۰ بود؛ تجربهای که نشان
داد چگونه قدرت میتواند بدن را سالم نگاه دارد اما معنا، هویت و احساس ارزشمندی
انسان را به تدریج فرسوده کند.
تنهایی مطلق؛ عریانترین چهرهی شکنجهی سفید
آنچه در سلول انفرادی بر
من گذشت، ذیل مفهوم شکنجهی سفید، نرم یا نامرئی قابل تعریف است. ابزارها ساده
اند و هزینهیشان بهشدت ناچیز، اما اثرشان ویرانگر است. حس تنهایی
مطلق در سلول انفرادی، فقط «تنها بودن» نیست، تجربهای است از حذف شدن. تنهایی
مطلق یعنی احساسی که انسان نه مخاطبی دارد و نه شاهدی؛ نه صدایی که پاسخ دهد و نه
نگاهی که بازتابی از وجودت باشد. در این وضعیت، تنهایی به خلاء استخوانسوزی بدل
میشود؛ خلائی که در آن زمان کش میآید، معنا فرو میریزد و ذهن ناچار میشود با
خودش حرف بزند، خودش را بازخواست کند و حتا به بودن خویش شک کند. این تنهایی، آرام
و بیصدا، انسان را به مرز کشندهی هیچ بودن میرساند که در آن احساس میکنی اگر
نباشی، هیچ اتفاقی در جهان رخ نخواهد داد؛ و همین احساس نامرئیشدن، عمیقترین و
ویرانگرترین چهرهی شکنجهی سفید است.
سکوت ممتد، روشنایی یا
یکنواختی نوری آزاردهنده، قطع کامل ارتباط انسانی، و تعلیق مطلق اجتماعی و زمانی
این مجموعه، همان وضعیتی را رقم میزند که فوکو از آن بهعنوان درونیسازی قدرت
یاد میکند؛ لحظهای که قدرت دیگر نیازی به اعمال مستقیم خشونت ندارد، زیرا زندانی
خود به زندانبان ذهن خویش بدل میشود.
فروپاشی زمان؛ آغاز «ساعت صفر»
یکی از بدترین ضربههای
انفرادی، ضربه به زمان است. گویی زمان ناگهان متوقف میشود؛ یا به تعبیر دقیقتر،
زمان نه میگذرد و نه میایستد بلکه فرو میریزد. گویی زمان به صفی طولانی و کشدار
و بیپایان تبدیل میشود؛ صفی که در آن هیچ حرکتی رو به جلو دیده نمیشود، اما
ایستادن هم نیست. هر لحظه شبیه لحظهی قبل است و هر انتظار، به انتظاری دیگر پیوند
میخورد، بیآنکه پایانی در کار باشد.
آنچه میتوانم از آن
روزهای دشوار گزارش بدهم این است که واقعا نمیدانستم در آن لحظه روز است یا شب،
چند ساعت یا چند روز گذشته، و اکنون در کدام نقطه از زندگی خود ایستادهام. لحظهها
در کنار هم نیستند و مرز میان «اکنون» و «بعد» ناپدید میشد. در چنین وضعیتی،
انسان برای حفظ انسجام روانی به نشانههای زمانی نیاز دارد که تمایز روز و شب یکی
از بنیادیترین آنها است. حذف این نشانهها، ذهن را وارد وضعیت اضطراب وجودی میکند؛
حالتی که در آن زمان نه مسیر بلکه بار سنگینی میشود که باید آن را به دوش کشید.
تعلیق زمان، فرد را از
تاریخ شخصیاش جدا میسازد و او را به موجودی صرفا «در حال انتظار» فرو میکاهد؛
انتظاری بیموضوع، بینشانه و بیپایان. اینجا است که «ساعت صفر» آغاز میشود؛
لحظهای که گذشته بیاعتبار میگردد، آینده قابل سنجش نیست، و زندگی به توقفی ممتد
و فرساینده فروکاسته میشود.
پرونده معلق؛ تعلیق معنا و آینده
در کنار فروپاشی زمان،
تعلیق معنایی و هستیِ انسان، بهمثابهی لایهای عمیقتر از شکنجه خود را آشکار میکند؛
لایهای که نه صرفا بدن بلکه هستی و افق فهم انسان را هدف میگیرد. پس از تحقیقات
ابتدایی، ساعتها (و برای برخی گاه روزها) در سلول انفرادی رها شدم، بیآنکه
پرسشی مطرح شود یا نشانی از پرونده و اتهام در میان باشد. این وضعیت تعلیق، همچون
خورهای خاموش بر جان میافتد؛ تنگی سلول فشردهتر میشود، نفس بالا نمیآید و بدن
واکنش فیزیکی به اضطرابی میدهد که منشأ آن نامرئی است. فرد در خلائی نگه داشته میشود
که در آن هیچ گفتوگویی رخ نمیدهد: نه آغاز روشنی دارد و نه پایان قابل تصور.
زندگی در این لحظات به مجموعهای از «اگر»ها و «شاید»ها فروکاسته میشود و ذهن، در
غیاب هر نشانهی قطعی، میان گمانهزنی، ترس و انتظار سرگردان میماند؛ آینده به
امری مبهم و تهدیدآمیز بدل میشود که نه میتوان برایش برنامهریزی کرد و نه حتا
آن را به روشنی تصور نمود.
این وضعیت صرفا یک تعلیق
حقوقی نیست بلکه شکلی از قدرت انضباطی است که دقیقا از طریق نامعلوم نگهداشتن
معنا و سرنوشت عمل میکند. پرونده معلق، فرد را در وضعیتی نگه میدارد که فرد نه
مجرم است و نه بیگناه، نه محکوم شده و نه آزاد. در منطق نظامهای توتالیتر، همین
تعلیق، خود یک مجازات تمامعیار است. فوکو در «مراقبت و تنبیه» نشان میدهد که
قدرت در دنیای امروز، به جای اعمال خشونت آشکار، با تعلیق آینده، سوژه را در
وضعیت اطاعت دائمی اکنون میخکوب میکند. در چنین شرایطی، ذهن برای پر کردن خلاء
معنا، ناچار به بازسازی مداوم سناریوهای احتمالی میشود؛ خود را متهم میکند، از
خود دفاع میکند و پیوسته به بازجویی از خویش میپردازد. این چرخهی بیپایان پرسش
و تردید، آغاز فرسایش روانی است؛ جایی که شکنجه، بیصدا و بیضربه، اما پیوسته و
عمیق، بنیانهای معنا و هویت انسان را میفرساید.
بیپناهی مطلق، مرگ اجتماعی
گاهی زانوهایم را به بغل
میگیرم، گاهی در گوشهای کز میکنم، گاهی ایستاده به کنج اتاق خیره میمانم و
زمان را (البته اگر هنوز معنایی برای آن باقی مانده باشد) از دست میدهم. این چهرهی
دیگر سلول انفرادی است، هلدادن انسان به ساحت بیپناهی مطلق. در طول روز، ناگهان
نگهبانان میآیند، با دستبند و چشمبند مرا به بازجویی میبرند و بیهیچ توضیحی
بازمیگردانند. در خلال این رفتوآمدهای هراسآلود، جملاتی با ضربآهنگی حسابشده
و ویرانگر تکرار میشود: «تو دیگر هیچچیزی نیستی. هیچکس تو را نمیبیند، نمیشنود،
و اگر ناپدید شوی، هیچ ردی باقی نمیماند». این جملات نه صرفا تهدید بلکه تلاش
آگاهانه برای القای بیارزشی وجودی و حذف نمادین فرد از جهان اجتماعی اند.
از منظر روانشناسی
اجتماعی، این لحظه مصداق روشن «مرگ اجتماعی» یا همان «مرگ مدنی» یک فرد کنشگر است؛
وضعیتی که در آن فرد پیش از مرگ زیستی، از شبکهی روابط انسانی، نقشهای اجتماعی،
و نظام بهرسمیتشناسی حذف میشود. انسان، بهعنوان موجود اجتماعی، هویت خود را از
خلال رابطه با دیگران، دیدهشدن، شنیدهشدن و برخورداری از حمایت اجتماعی میسازد.
انفرادی، با قطع کامل این پیوندها، فرد را از تمامی پناهگاههای اجتماعی محروم میکند:
خانواده، جامعه، قانون و حتا تصور دیگری همدل. در چنین وضعیتی، فرد نهتنها تنها
است بلکه احساس میکند وجودش فاقد هرگونه معنا و اهمیت اجتماعی است. این بیپناهی
مطلق، به اضطراب رهاشدگی کامل میانجامد؛ حالتی که در آن ذهن، ادراک و احساس امنیت
فرو میپاشد و انسان در مرز میان بودن و نبودن، میان دیدهشدن و ناپدیدشدن، معلق
میماند.
بازجویی ذهن از خود؛ درونیسازی قدرت
در تمام مراحل تحقیقات،
پرسشهایی که بازجویان مطرح میکردند، بارها و بارها در ذهنم تکرار میشد، صدایشان
مثل مته بر فرقم کوبیده میشد: «چه کردی؟ اعتراف کن». اینجا همان نقطهای است که
قدرت از سطح بیرونی عبور میکند و به درون ذهن نفوذ مییابد. دیگر نیازی به حضور
فیزیکی بازجو نیست؛ بازجو در ذهن زندانی جای میگیرد و ذهن، خود آغاز به بازجویی
از خویش میکند.
در این فرآیند، خاطرات
یکییکی بازخوانی میشوند، باورهای اخلاقی به تردید کشیده میشوند، مواضع فکری
فرسوده میگردند و حتا ارزشها و باورهای بنیادین دچار لغزش میشوند. در این
مرحله، شکنجه به اوج خود میرسد. از طریق تخریب آرام، پیوسته و نامرئی. این همان
لحظهای است که قدرت، به تعبیر فوکویی، کاملا درونی میشود و سوژه، همزمان قربانی
و مجری فشار بر خویش میگردد.
انفرادی بهمثابهی دروازهی ورود به آزمایشگاه اطاعت
یک هفته بعد، در ۱۳ مارس ۲۰۲۳، همه چیز روشن شد. وصف
تثبیت شد، اسناد تکمیل گردید و مرحلهی بعدی رقم خورد. تجربهی زیستهام نشان داد
که سلول انفرادی چیزی فراتر از یک محل تنبیه یا ابزار اعترافگیری است؛ انفرادی،
دروازهی ورود به آزمایشگاهی است که در آن اطاعت، فرمانبری و دگرگونی هویت
آزموده میشود. هدف روشن است، سنجش آستانهی تحمل و تابآوری انسان در برابر
تنهایی مطلق، یافتن لحظهای که سکوت جای خود را به تسلیم میدهد.
پیام نهایی انفرادی، بیپرده
و بیرحمانه است: تنهایی مطلق، پرهزینهتر از هر اعترافی است.
آن یک
هفته در انفرادی ریاست ۰۳۱ استخبارات، اگرچه از نظر
زمانی در نگاه مخاطب کوتاه مینماید، اما از حیث کارکرد روانی و ذهنی، نقش یک پیشدرآمد
تعیینکننده را ایفا کرد؛ پیشدرآمدی برای آنچه بعدها در ریاست ۰۴۰ بهگونهای منظم،
سیستماتیک و بلندمدت ادامه یافت. این تجربه نشان داد که قدرت چگونه میتواند بدن
را سالم نگه دارد، اما همزمان معنا، هویت، حافظه و احساس ارزشمندی انسان را ذرهذره
تحلیل ببرد. ادامهی این مسیر، روایت مواجهه با همان سکوت سازمانیافته است؛ سکوتی
که در ریاست ۰۴۰ استخبارات، دیگر نه یک تجربهی ساده و گذرا بلکه یک
نظام کامل سلطه و انقیاد شد.
*
نعمت حسینی
در صنف
مکتب
داستان کوتاه
روی تختهٔ صنف تنها این جملهٔ ناتمام نوشته شده بود:
«درس امروز ِمضمون تاریخ ما...»
و تو در آخر صنف، روی زمین، زانو در بغل، ترسیده نشسته
بودی.
بیش از حد ترسیده بودی.
از ترس، زانوهایت را محکم در بغل فشرده بودی، اما بازهم
میلرزیدند و به هم میخوردند؛ مثل عینکهای زانوی لرزان. دندانهایت نیز میلرزیدند
و صدای «قرچقرچ» به هم خوردنشان را میشنیدی. میشنیدی یا نمیشنیدی، دیگر مهم
نبود؛ مهم این بود که دندانهایت مثل زانوهایت میلرزیدند. تمام بدنت میلرزید:
شانهها، سر، انگشتان دست و پاهایت.
با آنکه بیرون برف به شدّت میبارید، هوای صنف چندان
سرد نبود. در گوشهٔ صنف، زیر ارسی، از چند خشت دیگدان ساخته بودند. پهلوی آن چند
چوکی شکسته، چند کتاب کهنه و بالای دیکدان یک چایجوش نه چندان کلان گذاشته بودند.
آتش دیکدان هنوز روشن بود و اندکی هوا ی صنف را گرم میکرد.
نه، تو از خنک نمیلرزیدی، از ترس میلرزیدی.
ترس در تار و پودت خانه کرده بود. زنده گیات با ترس
آمیخته شده بود و مثل سایه در همهجا همراهت میآمد؛ حتا در خوابهایت. خوابهایت
را نیز ترس شکل میداد و همیشه کابوس میدیدی. خانه، حویلی، کوچه و گذر شما را ترس
فراگرفته بود و در چنگال خودش میفشرد.
امّا حالا ترسی دیگر، ترسی غریب و هولناک، در وجودت رخنه
کرده بود. از شدت ترس اشکهایت دانهدانه بر زانوهایت میچکیدند. زانوهایت از اشک
تر شده بود. همان صحنه برایت وحشتانگیز بود.
***
وقتی جنگ در کوچه و گذرتان شدت گرفت، تو همراه مادرت و
دختر همسایه در پسخانهٔ خانه پنهان شده بودید. امّا امروز صبح پیش از چاشت، سه
تفنگبهدست سر رسیدند. خانه را تلاشی کردند و شما را یافتند. با خشم و غضب بیرونتان
کشیدند و به این صنف مکتب ـ که قرارگاه خود ساخته بودند ـ آوردند.
تو در پسخانه در پُست رختخوابها پنهان شده بودی. مادرت
را با یک ضربهٔ قنداق تفنگ به زمین انداختند و تو و دختر همسایه را گریهکنان با
خود آوردند. هرچه ناله و فریاد و عذر کردید، سودی نکرد. دختر همسایه از تاقچهٔ پیش
ارسی قرآن را آورد و التماس کرد:
ـ «به روی قرآن، ما را رها کنید!»
اما گوش کسی شنوا نبود. تو پردهٔ پسخانه را محکم گرفته
بودی، امّا یکی از آنها از یخن ات کشید و پرده را از جا کند. هنوز پرده در آغوشت
بود که ترا با همان پرده و دختر همسایه، کشانکشان به اینجا آوردند.
هنوز ننشسته بودند که دو نفرشان به جان دختر همسایه
افتادند. نخست یخنش را دریدند و سپس تنبانش را کشیدند. دختر همسایه دست و پا میزد،
گریه و زاری میکرد، میکوشید از زیر دستشان رهایی یابد و شرمگاهش را پنهان کند،
امّا نمیتوانست. ناگهان همهٔ قوتش را در پاهایش جمع کرد و یکی از تفنگبهدستها
را از تنش دور ساخت و فریاد زد:
«رهایم کن، جَنَاوَر شپشی!»
با شنیدن این سخن، خشم تفنگبهدست شعلهور شد. با شتاب
چاقویی از جیب جمپرش بیرون کشید و با حرکتی غیرقابل باور، بر پستان دختر همسایه
چنگ زد و آن را از بیخ برید.
فریاد دختر، نه، نعرهٔ دختر، سراسر صنف را پر کرد. همزمان
خون فواره زد و زمین صنف را حوضچهٔ سرخ ساخت. از دیدن آن صحنه، دنیا پیش چشمانت
سیاه شد؛ همهچیز ـ در و دیوار صنف، دختر همسایه، تفنگبهدستها، دیگدان، چوکیها
و کتابها ـ همه سرخ و سیاه مینمودند.
آن که پستان دختر را بریده بود، از جا برخاست، چوکیها و
میزها را کنار زد و وسط صنف را میدان ساخت. پستان بریده را گرفت و با همدستش مثل
توپ فوتبال به بازی پرداخت. خون، زمین صنف را رنگین کرد. سومی، تنبان دختر همسایه
را به سرنیزهٔ تفنگش بست و چپ و راست میچرخاند؛ همانگونه که جهندهٔ زیارت را میچرخانند.
و «نعرهٔ تکبیرگویان» مسابقه را داوری میکرد.
هنوز مصروف مسابقه بودند که از مخابره شان صدا بلند شد باقی یک، باقی یک! پُسته ها همه سقوط کرده است فرار
کنین !!
پایان
شهر فولدا ـ جرمنی
31. 08. 2025
***
نظرات
ارسال یک نظر